در واقع وقتی به کسی فکر می کنید در بیشتر مواقع اون شخص هم بهتون فکر میکنه. طبق معمول روی تختم هستم، دستمال مرطوب توی یکی از دستام مچاله شده و در حال تایپ کردنم. هنوز ریمل روی مژه هام مونده کمی. امروز روز سبکی بود چون دوتا از کلاس هام کنسل شد،(توسط خود شاگرد ها البته)،گویا کمبود کلسیم و حجوم مهمان از شهرستان باعث میشه افراد از روزمرگی بیفتن، پس قدر حال فعلیتون رو بدونید، به خاطر ایستادن زیاد، زانوی راستم مشکلاتی پیدا کرده انگار. امشب درباره چیزای زیادی صحبت می کنم، مثل همیشه. اینکه آیا وقتی درباره کسی که بهش نگاه می کنیم، حس خاصی و یا تصور متفاوتی داریم اون هم چنین چیزی رو درباره ما داره؟اگر اینطوری باشه خیلی جالبه که، من خوشم میاد. گلوم یک طوری شده که انگار توش شن یا رد خراش وجود داره.

چرا خیانت می کنیم یا بهمون خیانت میشه؟ دلایل زیادی وجود داره اما چیزی که من خیلی شنیدم و بهش رسیدم و قبولش دارم و دوستش دارم اینه که گاهی تصویر کلی رابطه ای که توش هستین رو دوست دارین و نمیخواین خراب شه، اما وقتی توی همون رابطه هستید انگار یک چیزی کمه، انگار یه چیزی و یه کسی از دنیای بیرون میتونه اینو حل کنه، جالبه که غالبا افراد میان گریه زاری و فحش راه میندازن که بهشون خیانت شده، اما اگر من بهم خیانت شده،هیچوقت اینطوری نیومدم بگم، بلکه شاید طرف مقابل حق داشته این کارو بکنه، از طرفی هم من خودم خیانت کردم که خیلی وقت ها میبینم قابل توجیه کردنه، به خاطر چیزایی که تو پست قبل گفتم و این موردی که امشب هم گفتم، اما من حس میکنم هیچوقت برای رابطه آماده نبودم و پیشنهاد تحمیلی طرف مقابلم و تلقین های مکرر خودم باعث شد هر رابطه ای شروع بشه برام. خیلی بده که عادت کنی به وجود کسی و اینو باور کنی که وجودش لازمه، این عشق و دوست داشتن واقعی که میگن دقیقا چطوریه؟ کنجکاوی های جنسی زیادی داشتم همیشه و خیلی وقتا هم سمتش رفتم تا عشق رو از دیدگاه erotic بودنش درک کنم،اما بیشتر وقت ها توی این قسمت اذیت شدم، چیزی که میخوام بگم برای اوقات دوریست... چه حسی داره که به یکی که میدونید اشتباهه ماه های طولانی حس داشته باشید و نهایتا بهش بگید و اون هم قبول کنه، تمام خط قرمز هاتون رو زیر پا بذارید، مطیع باشید،ایام زیادی به اون شخص فکر کنید و خودتون رو لمس کنید، بعد ازتون بخواد که باهاش عشق بازی کنید، یک چیزی که دردناکه و انگار یکبار برای همیشه است، مثل اولین و آخرین بار. شما در ابتدا قبول نکنید چون کار درستی نبوده بنا به شرایط هر دوتون و بعد قبول کنید، شوق و ذوق بی نهایتی داشته باشید،آماده بشید، لباس زیری رو بپوشید که غالبا دست نخورده بوده، اکسسوری هایی که اولین بار استفاده میشن، و دقیقه 90 طرف مقابلتون همه چیز رو کنسل کنه؟ چون ترسیده. یا مثال دوم، چه حسی داره که طرف شما، باهاتون عهد ببنده که تا روز تولدتون تا سال آینده باهاتون دوست بمونه ولی مثل یک ترسو رفتار کنه و کنار بکشه و شما متوجه بشید که تحقیر شدید. چه حسی داره که از طرفتون بخواید که یک کاری رو انجام نده چون روش حساس هستید و اون نقطه ضعف شماست، دقیقا مرکز درد و زخم شماست، و طرفتون بهتون بگه که اون کارو نمیکنه و شما بهش اعتماد کنید ولی بعد ها خود همون شخص بیاد اعتراف کنه که این کارو کرده؟دقیقا چیزی که روش حساس بودید؟ چه حسی داره که ببنید احساسات پاک و هیجانات دوران 20 سالگیتون رو صرف کسی کردید که تمام حرفایی که به شما میزنه رو برای بقیه هم داره به مراتب با ادویه و نمک و فلفل بیشتر؟ چه حسی دارید وقتی هیچوقت شما رو جدی نگرفتن؟ وقتی همیشه احساساتتون رو به شوخی گرفتن؟ چه حسی دارید وقتی برای هر کسی که دوستش دارید هدیه گرفتید مجبور شدید بهش ندید یا اگر دادید دور انداخته شده و یا آتیش زده شده و بهتون نشون داده شده؟ چه حسی دارید که دربارتون هر چرت و پرتی بنویسه و قضاوتتون کنه و شما نتونید چیزی بگید چون برای آخرین بار با خودتون قسم خوردید که این عشق و دوست داشتن مریض گونه رو فراموش کنید و ساکت بمونید، لال و کور و کَر بشید. ناراحت میشم و حالم بد میشه وقتی به این قضیه فکر میکنم. ولی مثل قبل نیست، گلوم سفت نمیشه و حس خفگی ندارم(دارم دروغ میگم در این باره البته)، مثلا فقط میتونم بگم متاسفم.درباره تمام اتفاقات بد زندگیم اینجوری شدم. اینی که گفتم از 10/10 شاید نمره 2 از 10 بگیره از جهت دردناک بودن، شاید بیشتر. شما واقعا نمیدونید که What I have been through. بدترین چیز اینه که حرص بخورید سر قانع کردن بقیه، سر اینکه حق با شماست و اونا نمیفهمن شما چی میگید و چرا انقدر اصرار دارید بجنگید، چون شاید اهمیت میدید به اون موضوع و طرف متوجه نیست. چه حسی داره وقتی کلی رویا پردازی میکنید درباره اون آدم و همش در همون حد باقی می مونه، یا نگرانیتون رو با زبون و ادبیات بدی بگید و اون همش دچار سوءتفاهم بشه و این عصبیتون کنه. چه حسی داره که تهش ازش بترسید و ساکت شید؟ گفتن اینا به من حس حقارت نمیده، حس میکنم شجاعتش رو دارم که قبول کنم اتفاق افتاده و انکار نمیکنم که اشتباه کردم. حسش مثل گاز زدن سیب سبز و کال و شدیدا ترش و سردی هست که روش یک لایه خاک نشسته و باعث تیر کشیدن دندون هاتون میشه و به خاطر سندروم روده تحریک پذیر از دل درد دارید جون میدید. خیلی بده که اینارو گفتم، فقط یک دیوانه میتونه اینهمه توضیح بده در حالی که نباید بده. بدتر از همه اینها حس ضعفی هست که هنوزم همراهتونه،چون اون آدم بخشی از شما رو برده و شما بخشی از اون رو دارید ولی هر دوی شما مثل هم فکر نمی کنید. کسی دنیای من و ذهن من رو نمیفهمه. ناراحتم.
تصور بغل کسی بودن موقع خواب یکی از گیلتی پلژر های منه شاید. نمیدونم این عنوان براش درسته یا نه. شب ها اینجوری میشم. خیلی وقتا اگر چنین تصوری نکنم نمیتونم بخوابم. نمیدونید چه آدمای عجیبی میان تو ذهنم. خیلی وقتا کسایی که یک کلمه باهاشون حرف نزدم. یا اونا دوست ندارن با من حرف بزنن حتی. کسایی که قطع ارتباط کردیم. معمولا توی پوزیشن spoon، و این توی سر و دل من بود و الان اولین باره که میگم بهتون. خیلی عجیبه، عادت کردم به این کار، حتی اگر یک روزی ازدواج کنم یا بتونم با پارتنری زندگی کنم هم ادامه پیدا میکنه؟ چی بگم واقعا، بعضی شب ها هم جالبه که بلند حرف میزنم و بیدارم و میگم امشب دوست دارم تنها بخوابم و خودم باشم فقط، خیلی دیر خوابم میبره. احساس میکنم نسخه های دنیای موازی این آدم ها میان پیشم، اینطوری هم میگم قبول میکنن و میرن. بدتر میدونید چی بود؟ قبلا تصور های سکسی دربارشون داشتم و الان این مسئله حل شده و کنترلش کردم حقیقتا.
شاگرد روز های فرد رو دوست ندارم،چون شاید سطحش از بقیه شاگرد هام بالاتره و باید بازی های جدیدی یاد بگیرم. واقعا هدفش رو از اومدن به کلاس درک نمیکنم، کامل میتونه خودخوان پیش بره و نتیجه بگیره، شاید من اعتماد به نفسم کمه. سر بقیه کلاس ها وقت کم میارم و تایم اضافه نگه میدارم(به حدی که مسئولین تذکر میدن بهم که نگه ندارمشون)،سر این کلاس و جلسه اول در واقع، 10 دقیقه وقت اضافه اومده بود و حس خیلی بدی داشتم و با کلی داستان و ماجرا وقت رو پر کردم . این یک ماه اخیر که صدام باز شده و میتونم حرف بزنم راحت(داستان گرفتگی شدید صدام رو حوصله ندارم بگم واقعا، یک چیز پزشکی پیش اومد) یکسره دارم حرف میزنم. در حقیقت تابستان خود را چگونه گذراندید،من نفهمیدم کی تموم شد چون هر روز یا امتحان میدادم، یا مریض بودم،یا کارآموز بودم توی کتابخونه عمومی، یا با زبان درگیر بودم و مسائل مربوط به دانشگاه هام رو حل می کردم اما تنها چیزی که به ذهنم میرسه این بود که مدتی با آدمای اشتباهی هم صحبت کردم که منو بدجور به خودم آوردن. متاسفانه من فکر میکنم برای خودم ارزشی قائل نمیشم خیلی وقت ها و باید روی این کار کنم. امشب یکی بهم پیامک داد (تکرار میکنم sms) که هربار باهاش دعوام میشد چون تفاوت سنی زیادی داشتیم و زیاد متوجه من نبود ولی گویا از من خوشش میومد همیشه، دیدید بعضی روابطی که نتیجه ندارن؟ اونجوری. دی 99 با این شخص آشنا شده بودم و تو راه قم بودم و موهام سبز کله غازی بود و هنوز دارو های افسردگی رو مصرف می کردم و کلیه هام رو نابود میکردم. مثل پیام های قبلیش که من به طور عمدی جواب نداده بودم گفته بود آرزوی شادی برام داره و منم اینبار همینجوری نوشتم و گفتم "چرا"، و گفت این کارو دوست داره و منم گفتم توی زندگی بیشتر دنبال آروم بودنم تا شاد بودن و آرزوی منم براش همینه، و گفت ممنونم.
کسی میدونه آلیسون آرجنت کیه؟ یعنی آلیسون آرجنت دقیقا کی هستی؟ چند شب پیش که داشتم پیام هام از افرادی که نباید رو بر اساس قولی که به خودم دادم پاک میکردم دستم خورد و پیامی با عنوان آلیسون آرجنت باز شد متاسفانه. انگلیسی بود و چنین متنی بود فکر کنم:
...Don't break yourself at all, tell me when you need me I'm like a mansion keeper ...
همچین چیزی،طولانی تر هم بود البته. آدرس ایمیلی که گذاشته بود هم وجود نداشت،میخواستم بهت بگم با این وضعیت کمکی نمیتونی بکنی به کسی. سال ها پیش که تین ولف میدیدم اسم یکی از کرکتر هاش این بود. یک دختره ای که تو فصل ۳ یا ۴ اگر اشتباه نکنم حذف شد،به خاطر رقابت داستانی و محتوایی با سریال GOT فکر کنم.
نمیدونم برای پایان چی بگم، این پست کوتاه بود، توش یکم راحت نبودم حقیقتا، ولی از اینکه هر چیزی که نوشتم عینا بر اساس ذهنم بود،حداقل به این خاطر خوشحالم. میتونم تپش قلبم رو حس کنم، هنوز نفس میکشم و سلول های زیادی توی بدنم دارن زندگی میکنن، انگشت های دست راستم از نظر پوست، آسیب دیدن،دستم روی سینه ی چپم هست، آهنگی که اول پست لینک کردم توی گوش هامه، این زندگیه که جریان داره و من نمیتونم متوقفش کنم و اون منو تاب میده و یک روز دوستم داره و یک روز نه. در ضمن، محیا یک اسم عربی هست و از ریشه حیات، به معنی زندگی. پس اگر عصبانی شدید و گفتید "کیر تو زندگی"، خب دیگه، خود دانید.