حالم خوب نیست.
وای دارم اینو میشنوم، خیلی خوبه، دیوونه شدم واقعا،خصوصا با این پارت:
I'm watching movies back to back in black and white, I never
Seen anybody do it like I do it any better
Been goin' over you, I'm overdue for new endeavors
Nobody lonely like I'm lonely and I don't know whether
You'd really like it in the limelight
You'd sympathize with all the bad guys
I'm still a victim in my own right
But I'm the villain in my own eyes, yeah
سال بعد همین موقع،چقدر بده که نمیدونی چی در انتظارته،ولی حقِ من، لذت بی نهایته.
روز جالبی نداشتم. دکترم گفت حق نداری سیگار رو ادامه بدی. امروز با کیوان زیاد صحبت کردیم،نمیخوام بگم چیا بهم گفتیم. سر کلاس شب انقدر خوردیم که ترکیدیم یکم. کاش فردا رو بتونم بخوابم و بعدش بشه مطالعه کرد.روزای عجیبی میگذره. یکی از شاگرد های سمج،گدا و کر کثیف و رو مخم هی زنگ میزد به گوشیم،یک آدم خسیس و خنگ.خلاصه دوبار کیوان جواب داد و بار اول گفت من همسرشون هستم ایشون دارن ظرف میشورن و بار دوم گفت حالشون بده باید ببرمشون دکتر،واقعا ترکیدم و الانم خندم گرفته،انقدر جدی گفت،کل کلاس هنگ بودن و تیکه تیکه شدن از خنده. بعد از این لغو موقت آیلتس همه شاگردا عصبی شدن و دائما باید آرومشون کرد. من گاهی خیلی بی ادب و بی حیا هستم شاید،یعنی هر چی بیاد سر زبونم میگم،اینجوریم.
روز بدی بود. با مدیر یک آموزشگاهی دعوام شد، یک پسره ای گیر داده بهم، هر هفته داستان دارم یک کِیس جدید پیدا میشه که بره رو مخم،نمیدونم چرا،امتحانات خیلی زجر آورن، حالم خوب نیست، خستم و دارن میگذرن این روزا که جای شکرش باقیه.
حالم خوب نیست، حسی که دارم اینه و تنها علتش مشغله های درسی هست.
امشب کیوان رو میبینم،شاگردی هست که بیشتر از بقیه بهش اهمیت میدم و نمیدونم چرا گوگولیه به نظرم،قبل کلاس هم دیدار داریم در هر صورت. یک چیزی که میخواستم بگم اینه که نمیدونم چرا انقدر همه چیز حس عجیبی داره، فکر میکنم تو این دنیا نیستم و این واقعا وحشتناکه،فقط این روز ها اینطوریه البته.غزاله به خاطر قضیه اعدامی ها حالش خوب نیست و من ترجیح میدم نزدیکش نشم،امتحان دارم و عقبم از بقیه،حس دلتنگی دارم.
امروز روز عجیبی داشتم،نمیگم چرا،اما چیزای دیگه،غروب Captain Black تست کردم،شکلاتی،خوب بود،سر کلاس صبح حالت تهوع گرفتم و شاگردام چون از کادر درمان بودن همونجا ضد تهوع و غیره تزریق کردن،خیلی وقته که حس نکردم یک روز تعطیل دارم تو زندگیم،موج دوم امتحاناتم دارن شروع میشن و استرس دارم،چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه یا در واقع میرسه و نمیخوام اینجا بگم چون امن نیست هیچی،اینجا واقعا جالب نیست.
Fucking confusing and stupid
باید بهتون بگم که قدیم تمام درد هام خیلی سخت و سنگین و زجرآور بودن ولی الان مضحک و حداقل سطحی و گاهی بدون هیچ حس خاصی به نظر میرسن،اول از خودم ممنونم بابت لعنتی بودنم و بعد خاصیت گذر زمان.
پی نوشت:اسم سیگاری که تو پست قبل گفتم more بود و بسته اش سبز بود.
+خستم،خوابم میاد،زندگی میگذره ولی ناراحت نیستم دیگه،خیلی عجیبه.دیشب با "غزاله" وینستون رو تست کردم،تا الان من کنت دوست داشتم و بد نبود،مارلبروی سیلور خوب بود، ولی گلد اوایل بهم سرگیجه میداد،یعنی وقتی کشیدم چشمام واقعا اطراف رو به صورتی که میچرخید میدیدن و انگار داشت کنده میشد همه چیز،یک چیزی هم بود که امتحان کردم ولی اسمش رو نمیدونم،خیلی دراز بود و کاورش قهوه ای بود،وقتی میکشیدی اصلا گرما واردت نمیشد بیشتر سرد بود و بوی بدی نداشت،این وینستون واقعا بوش افتضاح بود و خوشم نیومد،تا ساعت ها با دستام و صورتم درگیر بودم.
+دوستان من کامنت هام بسته است و باز نخواهد شد،پیامی هم نمیخونم،لطفا پیام نفرستید چون مستقیم پاک میشه،از دیروز پریروزی که وبلاگ دوباره اکتیو شده تا الان ۳۸ پیام جدید اومده،من برای آرامش روان نمیخونم پس به خودتون زحمت ندید و اگر آدرس ایمیل من یا شماره ام رو دارید،دلیل نمیشه چیزی بفرستید،زیپ دهنتون رو ببندید،ولم کنید دیگه،سپاسگزارم.
هیچی،علاقه زیادی به سیگار پیدا کردم و هربار که میکشم کلا یکی دیگه میشم و اینکه فوق العاده حرفه ای میکشم D: اصلا یه چیز عجیب بگم بهتون!بعدش هم انرژیم،جذابیتم،رفتارم،از این رو به اون رو میشه و شاگرد هام واقعا خوششون میاد از کارای عجیب غریب من،تنهایی هم نمیکشم البته با کسی هستم این ایام،علاقه ندارم جزئیات بگم،میدونم قرار بود ننویسم ولی خب که چه؟این مدت پیش روانپزشک و مشاوره و غیره رفتم،یعنی خیلی خرج سلامت روانم کردم،دیگران راضی نیستن از این کارم ولی خودم چرا،لهجه ام به کل عوض شده،کاملا استرالیایی صحبت میکنم و از این بابت خوشحالم یکم. از یکی به اسم کیوان خیلی خوشم میاد، احساس میکنم روش کراش زدم نمیدونم چی بگم واقعا،چشمم گرفته انگار. اخیرا فعالیت علمی زیاد داشتم مثل مطلب تو نشریه،شرکت تو کنفرانس و ارائه درسی و امتحاناتی که میدم،چندتا تجربه one night stand مسخره و ناتموم،خلاصه زندگی میگذره،سوم آذر تولدم بود و اون ایام هم مریض بودم فیزیکی و فکری،همین.