از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

اتفاقات عجیب

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

اردیبهشت تجربه ای از جهنم: قسمت نهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

بازگشت‌پربرکت:چون حوصله ام سر رفته

موقتا مینویسم چون به شدت حوصله ام سر رفته، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوید.


روزمرگی من چیز خاصی نداره، ورزش و روتین های پوست و مو، مطالعه زبان، ترم اول ارشد به خوبی و خوشی تموم شد، یک سری خرید اساسی و سنگین انجام دادم و همه اینجورین که وای کاش طلا میگرفتی و غیره، آخه طلا به درد سگ میخوره وقتی خوشحالت نمیکنه، اندوزش به چه قیمتی وقتی حالت خوب نیست؟ واقعا خرج کردن منو خوشحال میکنه برعکس خیلی ها.


امروز دیدم ۳۰۹ پیام نخونده دارم اینجا، دونه دونه باز کردم و دیدم ۲۰۱ تاش حرف های خوبی بودن مابقی فحش بود و توهین و ناسزا و اینها.

درباره آتنا خیلی پرسیده شده بود، باید بگم ما هم از خر شیطون اومدیم پایین و تقریبا دو سه روز بعد از تولدم، برگشتیم پیش هم، اولش دوست عادی بودیم و توافق همین بود ولی دیگه نشد، کلا وقتی پیشروی میکنی محدود کردن خودت سخته، بعد دوباره دعوامون شد، دوباره برگشتیم، مجددا دعوا، باز بازگشت، مشکل تفاوت سنی هست که داریم فکر میکنم، یا روان نابود شده‌ی من، الان توی یک بریک هستیم به پیشنهاد خودم، اما من هر چقدر فکر میکنم میبینم واقعا به یک دختر توی زندگیم نیاز دارم که بهم تکیه کنه و مراقبش باشم و حرفام رو گوش کنه و انقدر بچه نباشه، یکی که در حد من باشه "که اون هست تا حدودی" ولی از حق نگذرم خیلی یاد گرفته و تغییر کرده "از نظر پختگی توی رابطه" ولی من هنوز مشکلاتی دارم، حوصله ناز کشیدن برای لجبازی هاش رو ندارم، میدونید چرا؟ چون خسته ام، چون زالو ها و حروم زاده های قبل از آتنا انرژیم رو تموم کردن و هیچی برای ایشون نمونده و بارها اینو بهش گفتم و قبول داره ولی چه فایده، حالا داستان نسازید که تا ولنتاین شد جدا شدید و غیره نخیر ما رابطمون فرق داره، گل و چیزای مورد علاقش و یک سری موارد دیگه رو با پیک ارسال کردم خونشون و طبق معمول مامانش نبود و چون اینو میدونستم راحت بودم در ارسال موارد که داستان نشه و اونم منو دعوت کرد برای یک روز مشخص در همین هفته ای که میخواد بیاد چون علایقم رو میدونه و نمیدونم بتونم برم یا نه، دیگه چون قوانین خاصی برای دوره های قهر/بریک داریم صحبت ادامه دار نشد و خیلی کوتاه در حد تشکر و ... بود ولی میدونم غصه زیادی رو متحمل میشه از این جدایی ها که تقصیر اون نیست و تقصیر منم نیست و تقصیر اون عوضی های مربوط به گذشته‌ی منه.


خبردار شدم توی دانشکدگان ما یک پسره رو کشتن، انقدر خستم، به خدا، کاش یکیم منو بکشه راحت بشم، استاکر که زیاد دارم در واقعیت و مجازی، حالا میام تعریف میکنم و داستان های بسیار جالبی در راه است.


درباره استادم پرسیده شده بود، اونم ماجرای ناتمامی داره که دیگه حوصله ندارم دربارش بگم و یا توضیحی بدم، داستانش هم نصفه موند و خیلی ها منتظر بودن ببینن چیشده، باز باید فکر کنم که بگم یا نه، از طرفی هم بعضی چیزارو باید رها کنی، به قول تایلر "بعضی از خواب های بد رو باید بذاری که تموم بشن"، با آتنا و خیلی های دیگه دربارش زیاد صحبت کردیم، I'm just moving on دیگه.


نمیدونم خوابوندن بعدی وب کِی هست، فعلا هستم.