از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اتفاقات عجیب

باورتون میشه تعریف کردن داستان اردیبهشت منو مریض کرده؟ آره، واقعا دارم میگم، از وقتی که برگشتم به نوشتن درد های عجیب توی بدنم حس کردم، دیگه دیروز اوجش بود، آتنا بهم زنگ زد و گفت " احساس نگرانی میکنم " و منم بهش گفتم که بیجا نبوده، دیروز خونه بود و من توی مسیر برگشت از دانشگاه، با اصرار خودشو رسوند بهم از یک جایی به بعد و من در حالی که از درد به به خودم میپیچیدم و انگار ستون فقراتم شکسته بود و لرز داشتم، یک تیر کشیدنی از دلم به استخونم میزد و برمی‌گشت سر جای اولش، سرم رو روی پاهاش فشار میدادم تا برسم، گریه میکردم و داستان برام مرور میشد، بهم میگفت ننویس، چرا مینویسی؟ چرا میخوای مرورش کنی؟ جوابی نداشتم. وضعیت گوارشی بهم ریخته و روده ملتهب، سردرد عجیب و حالت تهوع، روزای سختی رو دارم میگذرونم، شخص معتقدی به نظر نمیرسم ولی نیاز به دعا دارم.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دهم




باید برم بخوابم ولی نوشتن من رو بیدار نگه میداره، دختر بودن رو دارم فراموش میکنم، از اون ور بوم افتادم به اصطلاح، بعضی وقت ها یادم میره دخترا اگر توی فلان موقعیتی که من مثلا الان هستم باشن چه فکری میکنن و یا چطوری رفتار میکنن، بعد میبینم نمیتونم اونطوری باشم که باید، چیشد که اینجوری شد؟ شاید چون زیادی درد ها و مشکلاتم رو نرمالایز کردم؟ جدیدا خیلی وقته که گریه نکردم و یادم نیست آخرین بار کی بوده، میخوام ادامه داستان رو بگم، این قسمت از قسمت های غم انگیزه برام...


  
ادامه مطلب ...
He

اردیبهشت تجربه ای از جهنم: قسمت نهم



قبل از تعریف کردن چیزایی که باید میخوام یک چیز خیلی جالب و عجیب درباره روانپزشک روانیم بگم بهتون، این شخص نه تنها از سال 99 منو تیغ زد تا همین امسال بلکه بین اعضای خانواده ام دعوا راه مینداخت، یعنی چی؟ یعنی من مراجعه کننده دائمی بودم و خواهرم و مامان و بابام مقطعی، حرف من رو پیش اونا میگفت حرف اونارو پیش من (یعنی رازداری 0) و یا دارو هایی که تجویز میکرد اشتباه بودن، دیگه این تاکسیک و خراب بودن به حدی رسید که من یکی از افراد احمق و اشتباه زندگیم رو (که کلی حمایت کرده بودم ازش و بالا کشیده بودم طرف رو و اسمش رو هم برده بودم، مبین) بهش معرفی کرده بودم و از لوزر و اسکل بودن این آدم نگم که دوتایی مینشستن پشت سر من و غیبت میکردن و مشکلات زندگی این آدم احمق رو دکترم مینداخت تقصیر من و اونم میومد سر من خودشو تخلیه میکرد، حالا مشکلاتش چی بودن؟ اینکه این آدم بی لیاقت و بی عرضه پدر و مادر وحشی داره که یک عمر کتکش زدن و شخصیتش رو نابود کردن، اونم تشخیص توی چند جلسه؟ یک یا دو و هر پیامدی که رفتار دیگران باهاش داشته رو تقصیر من دونستن! خب اولا که تو اگر دکتری گُه میخوری با این تشخیص کسشر و اونی هم که اومد پیشت همینطور، با هر دوشون قطع ارتباط کردم و به دکترمم چیزی نگفتم حقیقتا، انقدر بی ارزش و حقیر بود برام که باهاش صحبتی نکنم، اون شخص هم که مشخص بود چقدر پست و بدبخته و معلوم الحال، کاش بتونم خودم رو ببخشم به خاطر اهمیت دادن به چنین آشغال هایی.


و والا اصلا یادم نیست این داستان رو تا کجا نوشتم، الان هم نمیدونم چطوری باید تکمیلش کنم چون کلا آدمی هستم که زیادی اهل نتیجه گیریه، ولی خاطرم هست تا اونجایی گفتم که صمیمیت مرز های بین من و استادم رو بلعید و چیزی به عنوان سوال باقی نذاشت که ابهام برانگیز باشه. الان که دارم اینارو میگم واقعا تهوع برانگیزه ولی اون موقع، هر چیزی که حس میکردم احساسات و عشق بود،یک عالم دیگه ای داره و خودتون میدونید، مثلا روی یکی کراش هستی شدیدا و بهش میرسی و یا تصوراتی که دربارش داشتی واقعی میشن، میدونی بد هست و اشتباهه ولی ادامه میدی و میخوای، برید ادامه رو بخونید.

 

ادامه مطلب ...
He

بازگشت‌پربرکت:چون حوصله ام سر رفته

موقتا مینویسم چون به شدت حوصله ام سر رفته، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوید.


روزمرگی من چیز خاصی نداره، ورزش و روتین های پوست و مو، مطالعه زبان، ترم اول ارشد به خوبی و خوشی تموم شد، یک سری خرید اساسی و سنگین انجام دادم و همه اینجورین که وای کاش طلا میگرفتی و غیره، آخه طلا به درد سگ میخوره وقتی خوشحالت نمیکنه، اندوزش به چه قیمتی وقتی حالت خوب نیست؟ واقعا خرج کردن منو خوشحال میکنه برعکس خیلی ها.


امروز دیدم ۳۰۹ پیام نخونده دارم اینجا، دونه دونه باز کردم و دیدم ۲۰۱ تاش حرف های خوبی بودن مابقی فحش بود و توهین و ناسزا و اینها.

درباره آتنا خیلی پرسیده شده بود، باید بگم ما هم از خر شیطون اومدیم پایین و تقریبا دو سه روز بعد از تولدم، برگشتیم پیش هم، اولش دوست عادی بودیم و توافق همین بود ولی دیگه نشد، کلا وقتی پیشروی میکنی محدود کردن خودت سخته، بعد دوباره دعوامون شد، دوباره برگشتیم، مجددا دعوا، باز بازگشت، مشکل تفاوت سنی هست که داریم فکر میکنم، یا روان نابود شده‌ی من، الان توی یک بریک هستیم به پیشنهاد خودم، اما من هر چقدر فکر میکنم میبینم واقعا به یک دختر توی زندگیم نیاز دارم که بهم تکیه کنه و مراقبش باشم و حرفام رو گوش کنه و انقدر بچه نباشه، یکی که در حد من باشه "که اون هست تا حدودی" ولی از حق نگذرم خیلی یاد گرفته و تغییر کرده "از نظر پختگی توی رابطه" ولی من هنوز مشکلاتی دارم، حوصله ناز کشیدن برای لجبازی هاش رو ندارم، میدونید چرا؟ چون خسته ام، چون زالو ها و حروم زاده های قبل از آتنا انرژیم رو تموم کردن و هیچی برای ایشون نمونده و بارها اینو بهش گفتم و قبول داره ولی چه فایده، حالا داستان نسازید که تا ولنتاین شد جدا شدید و غیره نخیر ما رابطمون فرق داره، گل و چیزای مورد علاقش و یک سری موارد دیگه رو با پیک ارسال کردم خونشون و طبق معمول مامانش نبود و چون اینو میدونستم راحت بودم در ارسال موارد که داستان نشه و اونم منو دعوت کرد برای یک روز مشخص در همین هفته ای که میخواد بیاد چون علایقم رو میدونه و نمیدونم بتونم برم یا نه، دیگه چون قوانین خاصی برای دوره های قهر/بریک داریم صحبت ادامه دار نشد و خیلی کوتاه در حد تشکر و ... بود ولی میدونم غصه زیادی رو متحمل میشه از این جدایی ها که تقصیر اون نیست و تقصیر منم نیست و تقصیر اون عوضی های مربوط به گذشته‌ی منه.


خبردار شدم توی دانشکدگان ما یک پسره رو کشتن، انقدر خستم، به خدا، کاش یکیم منو بکشه راحت بشم، استاکر که زیاد دارم در واقعیت و مجازی، حالا میام تعریف میکنم و داستان های بسیار جالبی در راه است.


درباره استادم پرسیده شده بود، اونم ماجرای ناتمامی داره که دیگه حوصله ندارم دربارش بگم و یا توضیحی بدم، داستانش هم نصفه موند و خیلی ها منتظر بودن ببینن چیشده، باز باید فکر کنم که بگم یا نه، از طرفی هم بعضی چیزارو باید رها کنی، به قول تایلر "بعضی از خواب های بد رو باید بذاری که تموم بشن"، با آتنا و خیلی های دیگه دربارش زیاد صحبت کردیم، I'm just moving on دیگه.


نمیدونم خوابوندن بعدی وب کِی هست، فعلا هستم.