دوتا ماجرای کوتاه رو بگم و بعدش اینکه نمیدونم قضیه چیه، شدم مثل یک گربهی سیاه و سفید روی یک فرش قرمز لاکی،آفتاب از شیشه میتابه داخل و به خودم کش و قوس دادم و سفرهی دل باز کردم اینجا...
ادامه مطلب ...و زمان باهم بودن ما،
به اندازه پیچش دستان من،
دورِ تن تو،
کوتاه بود و کم
و ثبت آن لحظه در جانِ آبی و کبود من
به تعداد صدای پلک زدن هایت در طول مدت بیداری
زیاد بود و بلند