با توجه به یک سری درخواست ها، پست قبل رو ترجمه میکنم و میذارم.
این داستان و دکلمه و دیالوگ فیلم نیست، بخشی از زندگیِ منه،چقدر خستم،جدای همه اینا،دو دقیقه نمیتونم راحت باشم انقدر کار و داستان هست،بگذریم ،Crazy in love از Beyoncé "ریمیکس ۲۰۱۴" رو گوش کنین که بتونین کلمه به کلمه پست رو درک کنین و وایب خوبی بگیرین.
[خنده داره که بعد از ماجرا های پست قبل و به پیوست اون،احتمالا این یکی هم، چندتا درخواست دوستی داشتم که بعدا میام میگم.]
وقتی که با دخترام، یک دوستی ساده نیست، من یک جنتلمن لعنتی میشم که دقیقا مثل پسرا رفتار میکنه، براشون آشپزی میکنه، پول کافه و رستوران هارو میده، از جاش بلند میشه و براشون چایی میریزه و بشقابشون رو پر میکنه، بهشون جوری احترام میذاره که فکر کنن خاصن، من کسی ام که در رو براشون باز میکنه، براشون هدیه میخره بدون اینکه به مبلغش توجه کنه، اگر آسیب ببینن، ازشون مراقبت میکنه، بعضی وقت ها از دست ها،چشم ها و کفش هاشون عکس میگیرم جوری که عاشقش میشن، بهشون گوش میکنم، نگاه میکنم، میگم که چقدر زیبان، بهشون گل میدم، ماساژشون میدم، وقتی قرار تموم میشه، پیام میدم که "خوبی عزیزم؟ رسیدی خونه؟"، افزون بر اینها، خیلی بهم پیام میدن، فرستادن آهنگ ها، ویدیو های مورد علاقه و سلفی هاشون به من،براشون عادته، تمام راز هاشون رو میدونم، خیلی حس غرور دارن وقتی با منن، چون من با کلاسم، با سوادم و جذاب، همون معلم زبان باحاله هم هستم، رابطم با پدر و مادرشون خوبه، دعوتم میکنن خونشون، اتاقشون، بیشتر از هر کسی ازشون حمایت میکنم، بغلشون میکنم جوری که احساس بدی نگیرن یا بوسشون میکنم جوری که محترمانه است، وقتی حالشون خوب نیست، من هستم، وقتی پول میخوان، من کمک میکنم، در عین حال، تحریکشون میکنم، میخندونمشون، بهشون دستمال کاغذی میدم وقتی گریه میکنن، چسب زخم دارم وقتی دستشون رو میبرن، نمیخوام بکنمشون ولی اگر درخواست کنن، شاید قبول کردم و اونا باید مطیع باشن، نابود میشن، خیلی وقتا ممکنه بقیه بگن چه زوج خوبی هستین، در نهایت، دخترا بازوی منو سفت میچسبن و یکسره پیام میدن که "خواهش میکنم بریم بیرون"، چرا که نه، من آرزوی هر دختریم، ازم اطاعت میکنن و هوس میکنن اون لحظاتی رو که با من بودن رو، واضحه اگر بگم اینو نپوش یا اونو، میگن چشم، هر چی تو بگی، چون بهم اعتماد میکنن و پیشم، احساس امنیت دارن.
اما
وقتی با اربابم هستم، با اون، من یک بردهی لعنتیم که التماس میکنه تا تنبیه بشه، هیچکدوم از کارای بالا رو نمیخوام بکنه، من فقط ازش اطاعت میکنم، برای تمامی زمان ها.
When I'm with girls, it's not a simple friendship, I'm a fucking gentle one who acts like boys, who cooks for them, pays for the café or restaurants, who stands up and pour the tea, fill the plate and respect them like they are special, I'm the one who opens the doors, would buy them gifts without thinking about price, if they got hurt, I take care of them, sometimes I take photos from their eyes, hands and shoes, like the way that they love it, listen to them, look & tell them how beautiful they are and giving them flowers, giving them massage, when the date is over, I text them, "Are you okay baby?got home?, in addition they text me alot, sending me their favorite songs, videos, selfies and so on is their habbit, I know their secrets, they are so proud when they are with me, I'm classy, literate, hot, well, I'm that cool English teacher too, I have good relationship with their parents, they invite me to thier house, to thier room, I support them more than anyone, I hug them like the way which won't bother them or kiss them respectfully, when they are not fine, I'm there, when they need money, yes, I help, at the same time, I turn them on, I make them laugh, I give them handkerchief when they cry ,I have sticking plaster if they cut themselves, (related to past) ---> I don't need to fuck them but they can ask for it, maybe I'll accept, if I do, they gotta be the submissive one, they'll be destroyed, so eventually, many times others would say "such a nice couple you are", girls stick to my arm and keep on texting "please, let's go out", well, why not, I'm the dream of any girl, they obey me back and crave for the moments with me obviously, if I tell them stop wearing this or that, they say "yes, whatever you say", because they trust and feel safe with me.
But
When I'm with my master, to him, I'm a damn slave who begs to be punished, I don't need him to do any of the options above, I just obey, for all times.
مهم نیست بردن
مهم نیست بهترین شدن بدون جرئت
مهم نیست فرصت
مهم نیست هر روز زیادتر شدن عقدت
توی حس قدرت، مهم نیست دشمن
بهم بگو راست بگو چپ
بگو داغ بگو سرد
بگو شاد بگو تلخ
بگو باد بگو برف
بگو لات بگو رعد
بگو این دیوونست
واسه من مهم نیست گفتت
من به صورت اساسی آدم خیانتکاری نیستم توی رابطه ولی اگر ۵ مورد از لیست پایین اتفاق بیفته، تلاش میکنم از اون رابطه بیام بیرون و اگر نشد،دعوا های زیادی خواهد بود و همچنین قهر های بسیار و منم هر کاری دلم بخواد میکنم، مثلا اولین دوست پسر من از این لیست، تقریبا ۱۲ مورد رو داشت و بقیه هم به ترتیب داشتن،بریم ببینیم:
ادامه مطلب ...
خب توصیف شرایط زمانی که اربابتون کنارتون نشسته باشه چطوریه؟
بسیار عجیب. (اصلا یه چیز عجیب)
الان که دارم تایپ میکنم،پای چپم رو فشار میدن،نه به طور عادی،طوری که داره دردم میاد، دست راستشون رو بر میدارن و گوشت بدنم رو میگیرن.
بعد دستشون جاهای مختلف حرکت میکنه،روحم ذوب میشه و توی قالب های ایشون میچکه،شاید اینطوری یکم ادب شدم.
شاگردم که دوستم شده بود و منو واقعا میفهمید،جمعه میره کانادا.
نمیتونم واقعا. حالم بد بود امشب،گریه کردم و برای آخرین بار بغلش کردم،امروز روز خیلی بدی داشتم،روزمرگی پر تنش و افتضاح.
ذهنم قفل شده، نمیتونم داستان رو بنویسم،کاش بتونم ادامه بدم یکم،میترسم فلج شه خط داستانی.
از فکر این دختره بیرون نمیرم،کاش منم بتونم برم کانادا یک روزی و دوباره از نزدیک ببینمش.
انتخاب واحد مسئله دار،وجود داشتن قیمه و کرفس در برنامه غذایی خونه،پوست دست هام آسیب میبینن،شاگرد های بی نظم،برنامه خواب بهم ریخته(الان ۲۰ ساعته نخوابیدم درست)،داشتن مزاحم،وسواس فکری،اضطراب،نداشتن اعتماد به نفس واقعی،برطرف نشدن نیاز های جنسی که سبب عدم تمرکز من میشن،دانشگاه رفتن با پرداخت یک سری هزینه و یاد نگرفتن چیز خاصی(چون اساتید هیچی نمیگن خیلی وقت ها).
اعتیاد به نمایش یک الگوی رفتاری است که در آن به نظر می رسد افراد در هرج و مرج و درگیری رشد می کنند. آنها اغلب موقعیتهایی را ایجاد میکنند یا درگیر موقعیتهایی میشوند که از نظر احساسی پرتنش و پرآشوب هستند. این موضوع شایع تر از آن چیزی است که فکر می کنید و دلایل پشت این رفتار پیچیده است.
من در حال داستان نوشتن هستم،وقتی میرم تو ماجرا های نقش های مکمل یکمی دچار مشکل میشم و اون مشکل اینه که میترسم تمرکز خیلی بره روشون و خواننده اگر بخونه،ارتباط بیشتری باهاشون بگیره و نقش اصلی رو ول کنه حتی،پس رعایت این تعادل سخته.
یک مرز باریکی بین هنر اروتیک و پورنوگرافی هست،یعنی بین زیبایی و ابتذال،همیشه میخواستم دقیقا همون خطِ باشم،حالا تو هر چیزی.
بداهه زیستن قشنگه ولی خلق کردن واقعا لذت بخشه،حالا یک تصور،متن،نقاشی،مجسمه،غذا و هر چیزی،چون خلق کردن یعنی حاصل یکی دیگه رو بلعیدن و بازتولید یک چیزی که اثر خودت هم توشه و باعث میشه دریافت کننده ات به نفر قبلی فکر نکنه.
برعکس بقیه اصلاً علاقه ندارم از روزمرگی هام بگم،جمعه خوبی داشته باشید.
خب خب خب من امروز ترس رو کنار گذاشتم و اولین صفحه رمانم رو به صورت صوتی در آوردم اونم به کمک یکی از دنبال کننده های خوش ذوق بود که اون پیامِ شخصی به اسم مجید رو دوباره تاکید کرد برام،ببینید مشکلات زیاده تو این مسیر،چون من تجربه پادکست نداشتم این یک،دیوایس درست درمون ندارم این دو،برنامه های خاص این حیطه رو ندارم سه و از همه بدتر که هم شاغل هستم هم دانشجو. ولی خب تا ده قسمت نشده باشه نمیتونم لینکش رو عمومی کنم.
خیلی دوست دارم معروف بشم،هیچ درآمدی از این کار نمیخوام ولی فقط دوست دارم انبوهی کامنت بگیرم که دارن درباره داستانم حرف میزنن و بهم بازخورد میدن،یعنی میشه یک روزی؟
احتمال زیاد این پست خالی میمونه تا من عصبانیتم کم بشه و برگردم تا توش یه چیزایی بنویسم از حسی که دارم و داستان و اتفاقی که افتاد ولی خب سوالی که پیش میاد اینه "آیا اصلا ارزشش رو داره که بگم؟"
مقدمه:مدتیه که دیگه خودم نیستم،حسی که دارم اینه: یک منزویِ تنها که بهش وعده دادن ولی هیچی عملی نشده...
بیشعور تر و نفهم تر از پزشک ها،پرستار ها و ماما ها خودشون هستن و تمام،هر چی شاگرد مزخرف داشتم دقیقا از همین گروه بودن،مفت خور،خنگ،بی نظم،گیرایی کم،بی تربیت،بی فرهنگ ولی پر مدعا.
طرف جلوی من توی اسکایپ لال تشریف داره و تو پیج اینستاش استوری میذاره گویا و کلمات انگلیسی رو لا به لای فارسی بلغور میکنه میده بیرون.
برای قرار و تفریح تو صف اوله ولی برای کنسل کردن کلاس با یک پیام ساده به مدت ۲ هفته منِ معلم رو میذاره رو هوا،یعنی من به اندازه چند میلیون تومن ضرر کردم،طرف میتونست بگه نمیاد و من تایم رو بدم به یکی دیگه،چون تو قراردادم خسارت رو ذکر نکردم و فقط ابطال همکاری رو مینویسم در نتیجه هیچ فایده ای هم نداره، "همه خسارت میگیرن".
آخه خانوم دکتر،بله تو،خود احمق آویزونت که از مردها به عنوان پله استفاده میکنی،تویی که سر تا پات پلاستیکیه،تویی که روز اول اونقدر درباره رعایت نظم چرند گفتی،چرا انقدر گاوی؟چرا؟ چرا انقدر الاغی؟
عقده ای،مغرور،به درد نخور،فقط قیافه میگیرن چون دستشون تو سوراخ های مردم هست و مثلا معاینه میکنن،جالبه جدیدا هیچی هم بلد نیستن و میرینن تو سلامتی آدم،من از این به بعد هیچ شاگردی رو از این گروه و طبقه دون مایه و پست جامعه قبول نمیکنم.
من نه ادعای ادبم میشه نه فرهنگ و غیره،دقت کنید هر چی دلم بخواد میگم،ولی شعور دارم و ملت رو سرکار نمیذارم،ولی حروم خوار نیستم و رضایت مردم تو کار برام اولویت ۱ هست.
خاک بر سر اول و آخرتون کنن،فکر کردی چون دکتری شخص خاصی هستی؟نه جانم،هیچ گُهی نیستی.
ابله نکرد یک عذر خواهی ساده و خشک و خالی بکنه،فکر کنم مُرده.

خب روز مترجم هاست گویا،روزم مبارک باشه و از این جامعه وبلاگی با کسی در ارتباط نیستم و شخص خاصی رو نمیشناسم.
○اندر باب شغل و پیشه مترجمی باید بگم چیز بسیار مسخره ای هست و تدریس رو همیشه بهش ترجیح دادم،دلیلش واضحه چون کار پر زحمتی هست و مردم موقع پرداخت میخوان جون بدن،مثلا براشون سخته یک مقاله علمی سنگین هزینه اش ۵ میلیون باشه،میگن وا،مگه داریم؟آره داریم اگر میخوای خودت باسن گشادت رو یکم با درازنشستی چیزی تنگ کن بشین پای کار،خاک بر سر استادت کنن بیسواد.
○○مورد دوم اینکه حوصله و صبر میخواد،چیزی که من ندارم.
○○○مورد سوم،خیلی از همکاران در این عرصه استفاده شایان و در عین حال نادرستی از گوگل ترنزلیت میکنن به طوری که دید عموم رو نسبت به مترجم های واقعی و زحمتکش خراب کردن.
○○○○مورد چهارم،همش توی این شغل به خودت میگی خب که چی؟هی پروژه میگیری و تهش نتیجه خاصی نداره،"رزومه قوی نداره" مگر دارالترجمه استخدام بشه آدم، که یکبار من اقدام کردم و مسئول اونجا پیامم رو خوند و بلاک کرد و با خط های دیگه و دوستان دیگه هم تست کردیم این رفتار رو میکرد،سندروم پذیرش مترجم تازه کار داشت پدرسوخته.
○○○○○مورد پنجم،تنها خوبی که برای من داشته ترجمه آهنگ ها بوده و سابتایتل زدن فیلم ها،من یکی مدت طولانی با زرفیلم و دیجی موویز کار کردم چون و خیلی آموزنده است و لذت بخش ولی بازم چیز خاصی دستت رو نمیگیره،خلاصه امر که وارد این کار نشید و توی ایران هر کاری که زحمت زیادی داره از نظر علمی = ضرر کامل.
یک سری چیز هارو با سن کم از ته قلبم و وجودم درک کردم و امشب در این پست توضیح خواهم داد.
اولا آهنگی که دارم گوش میکنم هیچ ارتباطی با مودم نداره،آهنگ Fantasized هست از Ariana Grande که به نوعی به صورت رسمی منتشر نشد و الان همینجوری چند وقتی هست پخشه توی اینترنت.
من انرژی توم نیست،ناراحتم،کاش هورمون باشه و pms،واقعا وحشتناکه این قضیه،خب بریم برای توضیحات:
ادامه مطلب ...
•پیرو پست های اخیر،من همواره دارم زهر پروانه رو مینویسم و پیوسته توی کانال میذارم،ورژن شماره ۴ یکی از عجیب ترین تجارب من شده،به طوری که ذهنم دچار خارش شده تا ته داستان رو عوض کنم و از جهتی دیگر روی طولش تمرکز کردم.
•فکر میکنم داستان ها دو دسته میشن در این راستا،اینکه هی میخونی ببینی تهش چیه و یا اینکه هی میخونی ببینی چی میشه تو صفحهی بعد،به بیانی واضح تر،طوری سرگرم میشی که زیاد به تهش فکر نمیکنی.
•و خب با توجه به عنوان پست،مشکل هنوز اینه که خواننده فعال ندارم که بهم بازخورد های درست حسابی بده.
•اصلا حوصله ندارم درباره روزمرگی و اتفاقات اخیر بگم.