از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Right Time Wrong Place

پیرو پست قبل، چیزی که اینجا تعریف کردم اصلا کل قضیه نبود، خلاصه گفتم که اون دو سه دقیقه به اندازه چند ساعت تو ذهنمه، وقتی رسید دوباره از توی آینه بهش نگاه کردم و متوجه بودم فکرم اشتباه نمیکنه، من خیلی تجربه داشتم توی زندگیم ولی این فرق داشت، اون لحظه ای که اومد رختکن و الکی دور خودش چرخید به زمین و در و دیوار نگاه کرد و بعد منو دید و اومد سمتم، یکم دست هام رو از هم باز کردم، سریع بهم چسبید، منتظر بود، مثل بقیه دخترایی که حس کثافت بهم میدادن نبود، واضح بگم؟ مثل ریحانه نبود، حس سنگین و تاریک نداشت، سبک بود، درست مثل جسمش، به خودم درباره خودم انرژی منفی نمیداد، میخواست لب هاش رو ببوسم ولی من نتونستم چون رژ لب صورتی نسبتا پررنگی داشت و نمیخواستم پخش شه روی صورتش، از پسر ها، واقعی تر و گرم تر بود، واضح بگم؟ مثل یکی که کیوان باشه دروغین و متظاهر نبود، درباره خیلی دیگه از آدم های اشتباه زندگیم اینجا نگفتم و این شبیه به هیچکدوم از اونها نبود، تپش قلبش، دقیقا مثل خودم بود وقتایی که یکی رو دوست دارم، وقتی میخواستم برم، با نگاهش، پوستم رو لمس میکرد و پر از تمنا بود که بمونم و توی حرکات خودش، بهش خیره بشم، دیگه خودتون بفهمید یک نوجوان چقدر میتونه احساسات دست نخورده و تمیز و بکر داشته باشه و البته منو چنگ بگیره:)

آتنا

خب، جلسه پیش رفتم و نبود، امروز سنگین و کلا با دستگاه کار کردم، آخرای تمرین هام بود و بیشترش رو EMS کار کردم که همون لحظه وارد شد، واقعا لبخند از رو لب هام برداشته نمیشد، سه بار کلید کمد از دستش افتاد رو زمین، واقعا میگم، سه بار، دوباره همون eye contact، خجالتی و امروز متوجه شدم چقدر ظریف تر از آخرین باریه که دیده بودمش، شاید 15 دقیقه دوچرخه زد و اصلا حواسش نبود انگار تموم نمیشد و منم برای آخر کار نیاز داشتم در حد یکی دو دقیقه داشته باشم، وقتی اومد پایین و دستم رو روی زین دوچرخه گذاشتم، سوختم.

خلاصه که من هیچوقت نمیشینم رو اون زین، و امروز هم ننشستم، رفت جلوپا بزنه دوباره درگیری داشت تو تنظیم و اومد از مربی پرسید چرا دستگاه اینجوریه اونجوریه و من گفتم "منم مشکل مشابه رو داشتم" لذا رفتم و براش درست کردم، دیگه اعصاب نداشتم، میتونستم بیشتر بمونم ولی نمیخواستم، رفتم سراغ کمد تا لباس هام رو بپوشم و همزمان دیدم که حرکات رو اشتباه میزنه و مربی داره کمکش میکنه، همینطور چند دقیقه توی رختکن بودم، درگیر تعویض، نفهمیدم چرا اومد اونجا، هنوز که هنوزه دارم از خودم میپرسم، شاید میخواست ببینمش، چون اومد سمتم،  منم بلندش کردم، دقیقا مثل پر سبک بود، پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و دستاش محکم پشت گردنم به هم گره خوردن، یک عرق سرد روی پوست سفید و بی نقصش بود که با بوی عطر و ادکلن و هزار چیز که زده بود ترکیب شده بود، نه من چیزی گفتم نه اون، گردنش رو بوسیدم،ادامه دادم تا زیر چونه اش و بعد دوباره رفتم سمت گوشش تا اینکه صدای مامانش در حالی که خیلی نزدیک بود شنیده شد: "آتنا، دستکش هام رو پیدا کردی؟ بعد میگی بذار من برم من دیدمشون پس چرا نمیاریشون؟"،همچین چیزی گفت. سریع روی زمین گذاشتمش، نفسش بالا نمیومد و فقط گفتم "توی کمد خودت گذاشتیش، چون داد دستت" و سریع گفت "شماره کمدم یادم نیست" و گفتم "مگه توی دفتر ننوشتی" گفت "نه" و صداش میلرزید و من گفتم "هفت بود".

چیز خاصی نیست، صرفا متعهد به نوشتن

●امروز یکی از بهترین جلسات تراپی رو داشتم و خدمتتون عارضم که من مشکلی ندارم و یا ایرادی، مسئله ای که من اخیرا ازش مطلع شدم بر میگرده به فلسفه آنیما/آنیموس از دیدگاه یونگ.


●●دیروز باشگاه بودم و اون دختر بچه رو ندیدم، برنامه ام تغییر کرده و سخت تر شده، تو فکرم ایده های جدیدی هست درباره مسائل قابل توجهی چون یادگیری ولی بازم برنامه ریزی لازمه و نمیشه همینجوری شروع کرد،کارای عقب مونده هم دارم که در اولویت نبودن ولی میخوام بیارمشون.


●●●امروز عجب روز خسته کننده ایه، لیزر هم داشتم و این جلسات آخر واقعا سوزن سوزن میشم، شب هم تدریسم.


●●●●به شدت هوس سوشی کردم و یا یک پیتزای ایتالیایی خوب با یک دلستر کلاسیک  که توی بالکن فودکورت باشه، یک عصر تابستونی کامل.


●●●●● وقتی یکی رو حذف میکنم، حذف میکنم، نمیفهمم چرا این قضیه برای شخص مقابل غیر قابل قبول/باور هست.

My arms are the warmest nest for you, my little bird

I want you to sit on my lap, talk about your day, while I'm brushing your hair, and the whole world looks grey, I want you to trust me, have no fear, because I'm the daddy who's gonna call you dear, I crave your fragrance, your eyes, smile and your touch, I've never wanted someone this way and so much, let me feel your fever melt me with you desire, you know, I love you and I'm not being a liar, I'm gonna take care of you, it doesn't matter you are a loser, or a winner, you are daddy's doll, be fine, okay

?

Introduction

I have a man inside me 

A father, boss, leader 

A lover, a knight

A writer and believer 

Manager, artist and

Teacher, handsome

A pretty good fucker

And a kind of dreamer

Who can be your stucker

Let be your man

Take your hand 

I'll kiss you on sand

I know you die to touch my body

You belong to this land

چرا من باید چنین شخصی رو ببینم

اول از همه بگم اگر میخواید به من بگید هول و چشم چرون و غیره،

باید بگم برام مهم نیست و خودتونید.


داشتم به مبین میگفتم،  امروز یک دختر نحیف، ظریف، سفید، با لب های سرخ، مویی که بلند بود و صاف و سالم و بدون رنگ شدگی و از پشت بسته بود، با ست مشکی بسیار شیک و تمیز، بچه سال، شاید خیلی اگر سنش زیاد بود 17 بود، "من توی حدس سن خوب نیستم اینم بگم" رو دیدم درست زمانی که فکر کنم روی دستگاه فلای بودم، این بچه از جلوم رد شد رفت جلوپا بزنه، هی چشم تو چشم شدیم، بعد یه طوری بود که آروم و خجالتی بود، خلاصه من رفتم اسکوات اسمیت و این دقیقا رفت رو اچ، هی از تو آینه همو دیدیم و حتی وقتی پشتم بهش بود بر میگشت میدید منو، کلی آدم امروز تو باشگاه بود ولی هی من اینو میدیدم این منو، رفت استپ آپ بزنه من درگیر بودم با لانژ trx، از توی آینه دوباره هی همو دیدیم به نوعی، بعد پاهای ظریف، استخون بندی زیبا، دست های ریزه میزه اش رو دیدم، اینجوری بودم که اینو ببین آخه چقدر کوچیکه و سبک، بعد حس تمیزی بهم میداد، این خیلی مهم بود و موثر، بعد نگاهش خیلی آروم و خجالتی بود و میدزدید و من ناخواسته لبخند میزدم.

پرس پا بودم و هی میومد میچرخید و سرگردون بود، احتمالا اوایل کارش باشه، خلاصه، جمع و جور با قد قشنگ، سینه و باسن کوچیک به طوریکه آویزون و درشت و مسخره نیست، دقیقا petite، موقع پرس سینه هی میرفت میومد، اگر دوست دخترم بود نمیذاشتم از روی پاهام بلند شه و یا یک حرکت رو بخواد تنها بزنه، وای چقدر گوگولی و کیوت بود، مامی لهت کنه... (خب خودم رو جمع میکنم و ادامه رو میگم و  اگر دوست دخترم بود اینارو هم دربارش نمیگفتم که خیس بشید خیلی غلط کردید در واقع.) رفت مولتی هیپ بزنه و نمیتونست دستگاه رو تنظیم کنه، حالا این رو من 40 و 50 میزنم و دیدم داره 5 یا 10 میزنه قشنگ دلم براش رفت، آخه توئه فنچ چی میگه وسط اینهمه میلف، خلاصه من اون لحظه کنارش لت میزدم، براش درست کردم و در نهایت انقدر صداش آروم بود و کم بود و داد نمیزد "مثل بقیه که من بدم میاد"، تشکرش رو خیلی دیر شنیدم، آخرای کارم بود رفتم رو الپتیکال و میدونستم انگشت هاش انقدر ضعیفن که نمیتونه بازم اون مولتی هیپ کذایی رو درست کنه و دیدم بله، گیجه و چپ و راست رو نگاه می کنه، با سمت راست درگیره و دوباره رفتم و براش درست کردم، بازم همون روال، هیچی نگفتم و یا مکالمه خاصی رو شروع نکردم، فکر کنم مامانش هم اونجا بود، اگر بازم دیدمش میام مینویسم چیشد و چی نشد ولی نکته اش اینجاست که والد درونم یک لبخندی بهم زد و گفت "دست بردار" و منم گفتم "چشم"، چون قشنگ حس بازنشسته شدن دارم تو هر هیجانی و ارتباطی و شروعی، اومدم خونه و دوتا کلاس داشتم و تدریس نسبتا کم حرص در بیار و دوش گرفتن و اسموتی درست کردن و این مسائل و در نهایت الان اینجام.

از طرف من برای تو(این پست آشغال، فعلا ثابت میمونه تا درس عبرتی باشه برام)

خوندن این پست به همه توصیه نمیشه و اگر برای اعصابتون اهمیت قائل هستید، نخونید. 

ادامه مطلب ...

Earned it

خب از چی بنویسم، از دلتنگی برای کسی که تا به حال ندیدمش چون اصلا وجود نداره؟ برای کسی که دنبالش توی همه گشتم ولی آسیب دیدم؟

اتفاقا خوشم میاد بنویسم در این باره‌.


داشتم فکر میکردم چقدر جالبه که قبل درک این موضوعات تا حالا عاشق نشدم، اگر توی رابطه ای بودم اینو به کسی گفتم، از ته دل نبوده، بی رحمانه است ولی خب همه اینو تجربه کردن، فقط من سرزنش میشم چون همیشه آخرش راستش رو میگم.

ولی با هر زخمی که روی وجودم ایجاد شد، اون عشق عمیق و عمیق تر شد، همون عشقی که برای کسی هست که انگار قرار نیست هیچوقت پیداش کنم.


به طور کلی فکر میکنم رمانتیک نیستم ولی بلدم دوست داشتن رو، چیزی که تو روابطم کسی درباره من بلد نبود، تلاش برای به دست آوردن و نگه داشتنم.


ممکنه یکی پیدا شه و بگه "آدم خودش به تنهایی کافیه" آره واقعا، من با تنهاییم خیلی حال میکنم و راحتم، ولی اگر یکی باشه همونجوری که باید چی؟

خسته ام، جمعه بود و من کلی درس دادم، در حالی که حوصله اش رو نداشتم، کاش بودی و وجود داشتی، میتونستم باهات حرف بزنم و پیشونیت رو ببوسم و بهت بگم وقتی هستی، چقدر همه و کل این دنیا به تخمم میشه، چون فقط تو مهمی و من با دوست داشتنت، معنا دارم.


مثل والدی که به پوچی رسیده ولی بچه اش دلیل زندگیشه، نمیذارم تو به پوچی برسی، چون تو لایق غرق شدن در لذت و دست و پا زدن توی خوشی هستی، چیزی که وظیفه منه تا فراهمش کنم.


میترسم الان هم که دارم اینارو میگم، دروغ باشه و تلقین، ولی وقتی میبینم جواب اون سوال خنده دار که جوک شده رو میتونم بدم، به خودم مطمئن میشم، همونی که میگه:

"حتی اگر به دنیا نمیومدم هم دوستم داشتی؟"

من بهت میگم آره، چون الان وجود نداری و من عاشقتم، حتی نمیتونم چهره و حالتی ازت رو تصور کنم، شبیه به هیچکس نیستی.


آدم صبوری نیستم، هر چیزی رو به دست میارم، ول میکنم، شاید تقدیر من منتظر تو بودن و به دست نیاوردنت باشه، آرامش تو و ادب شدن من.


اگر کسی مسخرم ‌کنه، برام مهم نیست، چون تقریبا متوجه شدم همه مسخره هستن، به جز من، پس همینه که براشون عجیب و غیر عادی ام.

واقعیتی که تازه متوجه شده ام

بعد از کلی رابطه و تجربه و تراپی، بنده فهمیدم که اصلا مرد ها رو دوست ندارم. حتی توی هر پسر و مردی، دنبال یک دختر میگردم که بتونم والدش باشم و صاحبش، اگر با مردی هم بودم دنبال ماجراجویی و هیجان و تصاحب بودم، دنیا یک دوست دختر سالم از نظر روانی و جسمی بهم بدهکاره که هدف داشته باشه تو زندگیش، زبانش خوب باشه بتونم باهاش انگلیسی صحبت کنم و یا برای خودم کار کنه، دوست دارم بهش حقوق بدم،برام لذت بخشه، قدرم رو بدونه، برام تلاش کنه و حرف هام رو بفهمه،از جهتی هم این تن و محبت و عشق رو به پاش بریزم و هدر نرم، آخه همه هدر میدن، میدونید، لایق نیستن، خلاصه، چهره معمولی داشته باشه، ازم دور نباشه چون دوست دارم ببینمش، بتونم باهاش ورزش کنم چون الان باشگاه بخش بزرگی از زندگی منه، نمیدونم، فانتزی های منه دیگه، چیکارش کنم، کله سحر اینجوری شدم دوباره.

بهم احترام بذاره و وفادار باشه، صادق و خلاق، احمق نباشه، زندگیم رو میریزم به پاش، خودم رو وقفش میکنم، یک کاری میکنم که از وجود داشتنش هر روز خوشحال تر از دیروز باشه و عاشق پدر و مادرش بشه که باعث شدن به دنیا بیاد تا من عاشقش باشم.

بازگشت همه به سوی اوست

•از آخرین باری که اینجا نوشتم و وبلاگ رو برای مدتی خاموش کردم و تو کانال دیلی بودم زمان زیادی میگذره، توی‌ دیلی اومدید از زیبایی ها و کمالات بی پایان من بهره مند شدید ولی قابل توجهتون انقدر ترسو بودید که یواشکی نگاه می‌کردید، خدمتتون عارض هستم که اونجا دیگه فقط برای یک سری افراد محدود هستش و لینک اصلیش هم خصوصی شده.

•کلی اتفاق و ماجرای جذاب و جالب و دردناک برام پیش اومد، هم خوشحال کننده هم غم انگیز. خیلی خیلی خیلی زیاد و متنوع، حالا وقت کنم میام میگم یک چیزایی.

•هم توی تلگرام هم اینجا یک سری مزاحم اسکل همواره اذیتم میکنن که باید بگم وقت برای چک کردن ندارم صادقانه، کارم شده بلاک و دیلیت برای اینجور افراد خودشون هم فهمیدن ولی خب ول کن نیستن، یک سری هارو هم انداختم آشغالی، خب همونجا بمونید دیگه ارتباط گرفتنتون چیه.

•من مسافرم، دوباره دو روز دیگه اینجا خاموش میشه شاید، نمیدونم باز، هر کاری که حالم رو خوب کنه انجام میدم.