از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

دیگر نکات

افرادی که ازشون خوشم نمیاد:

۱. بی دقت و بی خیال و خنگ

۲. خسیس و گدا

۳. بی برنامه و تُهی مغز

۴. بی هدف و سست

۵. تعصبی بیش از حد

۶. شکاک و فوضول

۷. سیگاری

۸. لاغر


افرادی که ازشون خوشم میاد:

۱. عاشق موسیقی و هنر

۲. دارای دیدگاه خاص درباره موضوعات مختلف

۳. شیک و خوش پوش

۴. بهداشت فردی بالا

۵. زبان انگلیسی بلده (قدرت مکالمه خوب)

۶. فیلم باز

برخی از حقایق زندگی من

خب میخوام در ارتباط با یک چیزی صحبت کنم که اومد تو ذهنم.

بدترین چیز، داشتن دوست پسر تو سه سال دبیرستانه، از کنکور خوندن میفته آدم، اولین تجارب هست و عقل تو سر آدم نیست، بلوغ عاطفی پایینه، من به شخصه از همه چیز افتادم، به بیراهه کشیده شدم، نمیدونم شانس بود یا قدرت خدایی بود که میگن وجود داره یا چی، در نهایت توی دوتا دانشگاه دانشجو شدم ولی هنوزِ که هنوزه حسرت میخورم، حسرت تمام روز هایی که میشد درس بخونم ولی از ۶ عصر تا ۶ صبح با دوست پسر احمق و الدنگی که درک و شعورش از الاغ کمتر بود داشتم دعوا میکردم، با چشمای خسته و بدن بهم ریخته میرفتم مدرسه، شاید تنها کار درستی که کردم این بود که اون سال ها زبان رو ول نکردم به بهونه کنکور و در سخت ترین شرایط ترم های آخرم رو داشتم، نکنید، خودتون رو بدبخت نکنید، نمیگم تجربه ها اگر نبود همه چیز بهتر بود (چون شرایط خانوادگی خوبی هم نداشتم، زندانیِ کامل بودم، حتی گوشی شخصی نداشتم) اما اگر اون شخص سمی مریض و چیپ و امثالهم نبودن شاید وضعیت من بهتر میشد، یعنی طرف با وعده وعید ازدواج و این کصشرا میاد سمتتون تو احساسی ترین شرایط و بعد، هیچی به هیچی، هر موقع یادم میاد، دادم میاد، خاطرات بسیار وحشتناک و ناراحت کننده، مسخرت کنه، شوخی های چرت و پرت، رفتار های حیوانی، بهت فحش بده، تهدیدت کنه، بزنه تو سرت، یا مثل چی؟ مثلا برای یکی هدیه بگیری با حقوق کم و سخت به دست اومده، بعد طرف ورداره آتیش بزنه یا پرت کنه تو گِل باغچه، یا وسایل با ارزشت رو ازت بگیره به زور و پرت کنه تو جاده و غیره، و بسیاری موارد دیگه که گفتنش خجالت آوره، دقیقا از سال ۹۹ من دارم میرم پیش روانپزشک سر خیلی از مسائل ولی این تروما رو نمیتونم فراموش کنم و ببخشم حقیقتا، من با سن و عقل کم تو اون موقع، با افسردگی و داستان و اختلال و مصرف قرص و یک سری از مسائل، عذاب صد برابر و تنبیه و سرزنش رو باید تحمل میکردم، حالا از اونور یک سری لاشخور حروم زاده هم هستن که میان سو استفاده میکنن  از شرایطت، از زخمی و ضعیف بودنت، اینو به هر کسی که اذیتم کرده میگم:

"امیدوارم در ابتدا زجری که من کشیدم رو بکشی و بعد به بهترین نحو بمیری"

"آدما هر چی همدیگه‌ رو بالا ببرن فقط خطر سقوطُ بیشتر میکنن"

•چقدر ترسناکه، انگار من دارم پیر میشم و سنم میره بالا.

•متوجه شدم بهترین نوع آهنگ گوش کردن، بر اساس mood هست. 

•سخت شده همه چیز انگار، عجیب، یک دوره ای بود همه چیز برام غیر واقعی بود، شاید یک هفته، پارسال، گیج بودم و این حس رو برای هر کسی تعریف میکردم سعی میکرد بفهمه اما نمیتونست.

•حس های بدی دارم، اونایی که بهم نزدیکن میدونن چرا و بقیه که نمیدونن چرا، بهتر.

•گرکِ۳ رو گوش میکنم.

دارای اهمیت

امروز یک روز وحشتناک  داشتم، کنار همه ماجرا های طولانی که حوصله ندارم تعریفشون کنم باید بگم خسته شدم از شاگردای بی مسئولیتی که لال مُردن و تکلیفشون مشخص نیست، چقدر میتونید نفهم باشید و بدبخت اون کشوری که مهاجرت کردید بهش و البته اونا هم چقدر ابله هستن که اینارو راه دادن.

منم به همه گل دادم، لطف کردم حالا توقع دارن

داغونم. واقعیتش رو بگم.

یکی از افراد نزدیکم، فریب خورده، بهش دروغ گفتن، با پول و اعتمادش بازی کردن، این داره منو میکشه چون شاهد کل قضیه بودم، چه برسه خود اون شخص رو، کاش حل بشه، کاش.

هر چقدر میخوام خودم رو آروم و بیخیال نشون بدم نمیشه، بدنمم بهم ریخته حقیقتا، کلی پروژه و کارای مسخره دارم و مشکلات دیگه، کاش یکی بود منو می‌فهمید و مجبور نبودم جلوش fake smile باشم و هزار نقش دیگه، کاش یکی بود که همه جوره کامل بود، ولی ما، هیچوقت همه چیز رو با هم نداریم، هیچوقت.

حیف دیدید رفت

آری خشم تاریخ از آن ماست

زیرا که ما بی مهابا دریدیم و بی عشق خریدیم

و بی میل بریدیم و دوختیم و این سیل حال حق ماست

که برای بارانی شکر گزار نبودیم

و حتی به دریا حمله ور شدیم

و ماهی ها به کشتن دادیم

برای تنها یک هفت سین ساده

Red Sky, Blue Sun

شش شمع سیاه و سفید:


●اینکه احتمالا سال بعد به ورژنِ الانم میخندم رو دوست ندارم.

●اینکه گاهی حس میکنم تنبلم رو دوست ندارم، بیهوده وقت تلف کردن و کاری نکردن در واقع.

●اینکه بعضی کارارو پشت گوش میندازم رو دوست ندارم.


○اینکه آدم های رو مخ رو راحت و سریع حذف/اصلاح میکنم رو دوست دارم.

○عاشق بداهه پردازی و خلاقیتم هستم.

○احساس میکنم با بقیه فرق دارم و واقعا متفاوتم و از این خوشم میاد، یک حسی که ته دل آدمه و همیشه میگه بهت "تو خاصی".


"با هم از دست زمان فرار می‌کردیم"

مریض شدم مثل بیشتر مردم ایران که تو نیمه دوم سال این بلا سرشون میاد، از این بگذریم، هر موقع اومدم اینجا گفتم تو شرایط خوبی هستم، اذیتم کردین، یا اگر گفتم تو وضعیت بدی هستم، اومدین گفتین چه خوب، بیشتر زجر بکش و غیره، آخه شما چه مرگتونه نمیدونم. (بلانسبت اونایی که دوستم هستن). بعد از این پست هم باید برم به کار و زندگیم برسم.


میخوام درباره "خیانت" صحبت کنم.

خب، این بحث رو شاید قبلا باز کردم، ولی شاید این پست کمک کنه کامل ترش کنم، این بحث همیشه به صورت 0 و 1 بررسی شده. یعنی شخص خیانتکار 100 درصد مقصره و شخصی که بهش خیانت شده 0 درصد گناهکاره. این یکی از چرت ترین فرض های ممکنه، فرض کنید من خیانت کردم و اگر شخصی که بهش خیانت شده رو دقیق تر ببینیم، شرایط رو طوری پیش برده که من مجبور به این کار شدم، از لیست پایین، اگر ۱۰ مورد اتفاق بیفته، من به وضوح و به بیانِ شما، خیانت میکنم و میرم با افراد دیگه ای که بتونن حس بهتری بهم بدن و واقعا مهم نیست چه قضاوتی در مورد این دیدگاهم وجود داره.

طرف:

۱. بهم توهین کرده و بد دهن بوده.

۲. مسخرم کرده و شوخی های بی جهت و بی‌موقع داشته، مسخره کردن بدنم، لهجه و لحن صدام، رنگ پوستم و هزارچیز دیگه.

۳. شخصیتم و علایقم رو زیر سوال برده.

۴. نیاز های عاطفی و جنسیم رو بر طرف نکرده و همش من باید پیش قدم میشدم.

۵. به خودش اهمیت نمیداده از جهات مختلف.

۶. بقیه رو به من ترجیح می‌داده.

۷. وقتی درخواست جدا شدن میدادم، توجه نمیکرده.

۸. باهام دائما دعوا میکرده.

۹. باعث گریه ام می‌شده.

۱۰. سرم منت میذاشته که مثلا باهام "چت" کرده.

۱۱. حال بهم زن و متعفن بوده، بدون بهداشت فردی.

۱۲. از برخی سطوح اجتماعی و علمی و... از من پایین تر بوده و نخواسته بهتر بشه و پیشرفت کنه.

۱۳. انتقاد پذیر نبوده و دائما قضاوتم میکرده.

۱۴. گذشته ام رو میزده تو سرم، آدم خسیسی بوده.

۱۵. بهم احساس ناتوانایی و کم بودن می‌داده.

۱۶. موقعی که هیچ مشکلی نبوده، بهم شک داشته.

۱۷. بقیه رو باهام مقایسه کرده.

۱۸. استاکر بوده.

۱۹. مزاحمت ایجاد میکرده(مثلا ۴ صبح میومده دم خونه آدم داد و بیداد)

۲۰. وعده دروغ داده و هیچکدوم رو عملی نکرده.

۲۱. اولین تجربه های مهم زندگیم رو هدر داده.

۲۲. اینکه آدم باهاش دو کلمه حرف بزنه اتفاق نمیفتاده، چون همیشه مقصر من بودم و آدم فداکار اون.

۲۳. حق دادن به بقیه توی مشکلات زندگیم.

۲۴. کافی نبوده.

۲۵. پوچ و تُهی، هیچ حرفی برای گفتن نداشته.

۲۶. سبک زندگی ناسالمی داشته که روی منم تاثیر گذار بوده.

۲۷. مغرور ولی از درون بی اعتماد به نفس.

۲۸. کچل شده.

۲۹. بهم حس گناه می‌داده.

۳۰. برای داشتنم هیچ تلاشی نکرده.


دیدگاه دوم که قبلا گفتم:

کلیت رابطه ای که توش هستید رو دوست دارید، همچنین طرف مقابلتون رو ولی بازم یه چیزایی کمه که اگر خودتون رو جِر هم بدید درست نمیشه، خیانت اتفاق میفته برای ارضای اون نیاز هایی که نمی‌تونید ازش دست بکشید.


دیدگاه سوم:

واقعا طرف همه چیز تموم بوده و شما از سر بیمار بودن خیانت کردین و هیج دلیل خاصی نداشتین.

Alibis

سیبِ اول:در حال تدریسم ولی یک چیزی ذهنم رو مشغول کرد و اومدم که بگم،مردم با خودشون چی فکر میکنن؟تو گذشته‌ی شما،کلی آسیب بهتون میزنن،به شخصیت و احساس و بقیه موارد،بعدش میان جبران کنن؟من واقعا نمیتونم ببخشم این داستان رو،برید بمیرید خب.

گلابیِ دوم:تمام اعضای خانوادم مثل چی مریضن،همون داستان ویروس جدید و وحشتناک،فقط من نگرفتم،امیدوارم نگیرم واقعا نمیکشم این یکی رو.

خرمالوی سوم:تراویس هم رفت،البته من که میگم برگرده و حضورش برکته برای همتون،تنها کسی که دو کلمه حرف واقعی میزد برعکس بقیه،این سبک نوشتن رو هم ازش یاد گرفتم. حالا گاهی که متن هام رو میبینم میگم این چرت و پرتا چیه من نوشتم، توی اون لحظه معنی داشته ولی بعدش مسخرست.

نارنگی چهارم:وضعیت خوب نیست،همش توی تنش و استرس و بی برنامگی هستم،هم از طرف خانوادم هم مردم و هم شاگردام.

I did it

I made it
I won
I was right

برگشت ناپذیر

در واقع خیلی وقت ها آشنا شدن با یک شخص اشتباه تو مجازی باعث میشه که تمام توانایی خودتون رو از دست بدید، یکبار یک جا یک کامنت بی اساس و کاملا غیر منطقی درباره داستانم گرفتم، از اون روز تا الان، یک کلمه نتونستم بنویسم که قابل اتصال به قسمت های بعدی باشه، هر چی نوشتم(نزدیک به ۲۰ صفحه) رو پاک کردم چون راضیم نمیکرد، حالا از همون آدم و سر تا پاش داره کثافت میباره و مثل یک خرِ عمومی در حال زر زدن و مدفوع این و اون رو تناول کردنه و به شدت راحت و آسوده است و من اینجا درگیر اینکه چرا نمیتونم بنویسم، حس بدی دارم، احساس میکنم رمانم داره میمیره، میترسم دوباره اون قضیه تکرار شه، همون چند ماه خیلی طولانی که دست از نوشتن کشیده بودم.

Jesus

●حالم خوب نیست، نه از جهت اینکه بد باشه، نمیدونم چطوری بگم، تو بد مخمصه ای گیر افتادم.

●داستان اینجوریه که منتظر یک اتفاقی بودم که برام بیفته و الان که افتاده، میگم چرا و فلان، انگار هنوز براش آماده نیستم‌.

●یکسری اتفاق ناخوشایند افتاده که واقعا نفسم رو بریده.

●کمی ضرر مالی بی معنی داشتم در حد خیلی کم ولی همینم اذیت کنندست.

●این روزا اشتهام غیر قابل کنترل شده، با اونکه زینک متوقف کردم.

●پست سپیده رو حتما کسایی که همیشه میان تو وبلاگ خوندن و الان رمزدار شده، میخواستم بگم تلاش هام جواب داد و تو مسیر خوبی افتاده و حواسم بهش هست، احساس میکنم هیچکس مثل من دقیق نیست.

●حالا هستن افراد دیگه ای که تو پست های دیگه بیام بگم و اینکه چه درگیری هایی دارم باهاشون.

Was born in nowhere

These days, I'm preoccupied and keep on thinking about this, I have got many girls around but sometimes I miss a real one, in my arms, you know, loyal, honest, hardworking and pretty one.

I'm tired of my spoiled cats, if I'll be in love God knows I'll become super crazy but I'm just thinking what if a girl, like that, would exist, I'll do anything for her, unfortunately, it can be just in my stories, I have written many tales but let me be quite frank, no, never wrote about this one

I don't mean a depressed bitch, I miss the soft skin and warm lips, bright eyes, long hair, the odour, the voice and words, I need to train her, nuh, it takes time 

بی ارتباط با بالا، میخواستم بگم که خاطرات، بدترین چیزی میتونن باشن که از کسی توی ذهنت مونده، لحظات و دقایقی که کاملاً بخشی از زندگیت بودن و گذاشتی پاشون، علت بی خوابی من اینه، فکر کردن، فکر فکر فکر.