چیزایی که بدم میاد:
تبریک عید،تولد و هر داستان دیگه ای از افرادی که در طول ۳۶۵ روز سال یک کلمه صحبت هم باهاشون ندارم و وقتی پیام میدن مجبورم بگم "شما؟" و یا دو ساعت فکر کنم و یا پیامشون از توی بلاک لیستی چیزی به طور اتفاقی پیدا میشه میتونم در جواب بگم برو بمیر.
به خدا یا هر چیزی که اعتقاد هر کسی هست، کارما وجود داره.
عاشق اون چشم های قهوه ای,گرد و براق تو شدم که اونطوری نگاهم میکنن،انگار روی پلک هات،کل احساساتم سنگینی میکنن،یادته همیشه بهت گفتم چشمات قشنگن،عضو مورد علاقه ام توی صورت مظلوم تو هستن؟نمیشه همیشه بیام از درد و مشکل بگم که،ابرو هات رو نمیتونم ببینم چون موهات میاد روی صورتت ولی اشکالی نداره،یک روزی میرسه که خوابی کنارم،میتونم زل بزنم بهت،جدیداً عینکت رو میگیرم میزنم و میگی بهم خیلی میاد،خب منم خیلی به تو میام،نگو نه.
-طبیعیه که من هیچوقت نمیبخشم و حالمم خوب نیست حقیقتش.
--برخی تیکه های وجودم گم شدن و با به عبارتی ربوده.
---چرا زندگی انقدر مسخرست و تکراری؟چرا همه انقدر به ربات بودنشون قانع هستن یا تلاش میکنن وارد لوپ بشن؟قلبم تیر میکشه.
----انگار منم خاکستری شدم،دیگه هیچی جذبم نمیکنه و منو به وجد نمیاره.
-----دلم رهایی و آزادی میخواد، یک جَو خلوت، سکوت محض،از اینایی که گوش هات سوت میکشن وقتی هستن، یک ملافه ی سرد و یک تنهایی، بدون تکاپو برای از بین بردنش،تختم رو دوست دارم، خودم رو روش پرت میکنم و زیرم و خالی نمیکنه.
هوس انواع غذا ها و خوراکی هارو میکنم و این دیوونه کنندست،نمیخوام بگم چه اتفاقاتی افتاده اخیراً،چون از این حجم فوضولی و دخالت بدم میاد و در عین حال دوست دارم تریبون خودم رو هم داشته باشم،کاش راهی بود درد های فیزیکی و روانی دورهی PMS ناپدید بشن،فقط اینکه فکر کنم تدریس دیگه چیزی نیست که توی زندگیم باشه.
دیشب خواب دیدم تو یک محیط سرد و برفی ام و اون با موتور میاد و رد میشه از کنارم،بعد وایمیسته عقب رو نگاه میکنه،برمیگرده، دستاش داشتن یخ میزدن،با حرارت دهنم و نفسم گرمشون کردم به حدی که میگفت دارم میسوزم از گرما،بعدش نفهمیدم خوابم دقیقا چیشد،فقط میدونم ذهنم هنوز درگیره که میاد توی خوابم.
"دستای منو ول نکن که تعادل ندارم."
آقا ما برگشتیم. سیگار رو ترک کردیم. پاستا با سس پستو خوردیم خوشمون اومد،نون سیر خوردیم بد نبود ولی بعدش شیک و آدامس و هزار داستان بود، شیک کیت کت از شیک نوتلا خیلی بهتره، گل خریدیم آشتی کنیم ولی سر کلاسمون نیومدن، برخی کارا حل شد برخی نه،اخراج شدیم، حقوقمون رو ندادن، گریه کردیم، خندیدیم، تحقیر شدیم، تهدید شدیم، شکستیم، نابود شدیم، درد کشیدیم، پر از خشم و کینه شدیم، الان حالمون خوبه،حساب بانکیمون صفر شد، پوستمون بهتر شده، خیلی وقته لانزو و کلیدینیومسی نخوردیم، تا صبح بیدار بودیم و تتلو گوش دادیم مثل "احترام" و "تازیانه"، دانشگاه رفتیم،اومدیم خونه خوابیدیم، الانم رو تختیم و به فکر خوندن برای ارشد و پی نوشت:
محیایی که هیچی برای از دست دادن نداره،چه حس عجیبیه حتی وقتی بقیه هم از دیدنِ چشمات اینو بگن بهت.
هر هفته یک سوزن باید بره تو رگ دست من. امشب هم همین بود. کل تنم کهیر شد.از مهاجرت متنفرم. تو باعث شدی اینطوری بشم، من عاشق این کار بودم ولی الان میشم پر از تنش. از کلمه ی مهاجرت، اپلای، نفرت دارم. آیلتس؟ به شدت بدم میاد. میخوام تا ابد توی ایران بمونم و بمیرم. بهش فکر میکنم میترسم و حالم بد میشه. دلایل زیاده. حوصله ندارم بگم. اخیرا یک اشتباه بزرگی کردم که یک عمر یادم میمونه، کیرم دهنت، با خودتم، درسته،خود خودت با اون زنجیر گردنت،صیکتیر. ادامه مطلب ...
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
هر لحظه به دام دگری پابستی؛
گفتا؛ شیخا، هر آنچه گویی هستم،
آیا تو چنانکه مینمایی هستی؟
•نسبت به کارم *بیشتر مکانش* حس به شدت بدی پیدا کردم،یک مشت عوضی هستن چون،از بزرگ تا کوچیکشون.
•همیشه اونجوری نمیشه که ما میخوایم.
•هیچی و هیچکسی برای همیشه نمیمونه.
•اوضاع رابطه رو شاید بشه گفت تو وضعیت سالمی هست ولی مورد رضایت من به طور کامل نیست.
•کاش بتونم به زودی مهارت هایی که دنبالشم رو کسب کنم.
•هر کسی که پشت سر بقیه پیش شما حرف میزنه قطعا پشت سر شما هم پیش بقیه حرف میزنه.
•آدم هایی سمی رو در اسرع وقت از زندگیتون پاک کنید.نه گفتن رو تمرین کنید.
•دوستش دارم،ولی فکر کنم همیشه برام مثل یک حسرت باقی میمونه،چون مسیر و اهدافمون یکیه ولی جهت و زمان بندی فرق داره،اینکه به حال خوش باشم و آینده ام نامعلومه به شدت ناراحت کنندست.
•دیشب خیلی شب بدی بود از جهت برنامه خواب و این مسائل،اذیت شدم،گریه کردم ولی سبک نشدم،پوست صورتم سنگینه،حوصله ندارم بقیه چیز ها رو بگم.