از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

"من حتی فارسی رو از چپ میخونم"

خیلی خستم. خستم خیلی.

فرقی نداشت، از هر طرف میخوندی برای الانِ من درست بود.

Original High

پشمام. این چه وضعیتیه. ساعت ۸ شب خوابم میبره ساعت ۵ صبح بیدار میشم، قبل تر ۶ صبح می‌خوابیدم ۱۲ ظهر بیدار میشدم،این چه  داستان و ماجراییه،نمی‌فهمم،متوجه نمیشم،نمیدونم و این قبیل ری اکشن ها،حالا از شما چشم شورا چشم نخورم دوباره برگردم به اون روال تخمی سابق خوبه،چون من واقعا خرافاتی هستم.الان موهام خیسن و توی حوله پیچیده شدن،نمیدونم انگیزه ام برای هر روز نوشتن چیه دقیقا،مقارن با اینکه حس خوبی به این محیط ندارم هنوز،به خاطر خسته کننده بودن تمش،وبلاگ های مسخره اش و این گونه مسائل،املتی که با رب درست میکنن براتون خوشمزه است؟ چون من این مورد رو یکبار خوردم و دیدم جالب نیست،شاید امروز درست کردم،تقریبا یک ساعت دیگه،خب، حوصله ندارم بیشتر از این بگم.

Planning for weekend

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

"باید از کودک درونت بپرسی که هنوز سالمه یا نه، ازش بپرس."

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Trust Me I got This

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

"ما هنوز سرپاییم و هر روز سرکار،کار که نه، یه جوری خودسوختن انگار"

Wallpaper ID: 96630 / anime, manga, anime girls, simple background,  minimalism, rats, mouse girls, mouse ears, cheese, looking at viewer free  download

خب من فهمیدم اون دل درد کافی نبود و زانو درد و دیگر درد های بی درمون هم ادامه پیدا می کنه با توجه به دلیل پست قبلی، در نتیجه درگیر بودیم. نکته ی دوم، چقدر گذر زمان میتونه جالب باشه،من اولین دوست پسر جدی و داستان داری که تو زندگیم داشتم با این تصور بود که "وای اگر این بره دیگه هیچکس منو نمیبینه"،چون خانوادم انقدر اعتماد به نفس من رو پایین آورده بودن شاید،بچه بودم به شدت،معصوم و بی تجربه،این روزا که به اون ایام (از 17 سالگیم شروع شده بود) فکر می کنم یا کل خاطراتم رو برای عشق خودم تعریف می کنم،میخندیم با هم،هم پشمای اون میریزه هم من،که من چقدر ساده بودم و یا طرف چقدر چیپ بود،چقدر آدم میتونه شکننده باشه،وابستگی شدیدی که با عشق و عاشق شدن واقعی اشتباهش میگیری،هنوز خیلی از پیام های افراد گذشته ام رو دارم،میبینم،میفهمم چقدر درد کشیدم،درس یاد گرفتم،چقدر حماقت کردم و گاهی چقدر عاقلانه رفتار کردم،بدون اینکه کسی بهم بگه،یاد بده،یادآوری کنه،دیگه حوصله ندارم صحبت کنم،بسه،میخوام فیلم Parasite رو ببینم.

+در حقیقت من عاشق نون و پنیر هستم،نه این پنیر های چرت و پرت،یه چیز محلی و چرب و شور.

"میخوام بنویسم،تو بگیر بخواب،من مال خواب نیستم..."

خب ببینید من درگیر چه کصشری شدم:

"اغلب خانم‌ها در زمان تخمک‌گذاری احساس درد خفیفی در یک سمت از پایین شکم دارند. این درد هرماه در یک‌ قسمتی از شکم احساس می‌شود چرا که هرماه یکی از تخمدان‌ها به‌نوبت فعال شوند.درد زمان تخمک گذاری  می تواند مانند یک درد تیز یا کسل کننده باشد، و در سمت شکم جایی که تخمدان تخمک را آزاد می کند اتفاق بیفتد. این درد چند ساعت طول می کشد و برای برخی افراد می تواند چند روز دوام داشته باشد.. از نظر آماری، به نظر می رسد که زمان درد چرخه میانی  در پیش بینی تخمک گذاری می تواند موثر باشد. از هر ۳ زن یک ۱ نفر در طی آزاد شدن تخمک از تخمدان خود احساس درد می کند."


به خدا خفیف نیست،دارم میمیرم،حالت تهوع گرفتم.عجب عید مزخرف و تخمی بود،هیچ فایده ای نداشت،کلی خستگی توم موند،روزای آخرش هم باید فشرده کارای عقب مونده رو انجام داد،نه سفری،نه دید و بازدیدی،فقط امروز با دو نفر رفتم بیرون و یک آقایی برام مزاحمت ایجاد کرد که اعصابم بهم ریخت،خیلی مسخره بود،فرض کن یکدفعه یکی بیاد بهت بگه من عاشقت شدم تو رو خدا بذار آشنا شیم بعد هی دنبالت کنه،تیکه و کنایه هم از این لات و لوت های شیره ای بشنوی،به خدا دیگه نمیخوام موهام رنگ روشن باشه سنم رو برده بالا،باید برم مشکی کنم کامل،تا یک ذره رنگ مو و چشمت فرق داره توی این خراب شده،یا بهت میگن خراب یا 10 سال میارن رو سنت،نمیدونم این چه داستانیه،حالا خوبه ما تو روستا نیستیم که محیط کوچیک باشه و این کارا غیر عادی(به اهالی روستا بر نخوره البته).


وای دارم میمیرم این درد نفسم رو بند آورده،پریود 0 تا 100ئش برای من زجره،این از تخمک گذاری،بعدش 10 روز PMS که عملا کل بلاگ اسکای از پی ام اس بلومحیا خبر دارن، بعدش 5 روز خود خونریزی،5 روز بعدش ضعف به خاطر خون از دست رفته،داستان اینجوریه.


دوست دارم برگردم قدیم،سال 94،کاش الان اونجا بودم،نمیدونم چرا،دلم اینو میخواد،محیای اون موقع رو دوست دارم.چقدر از این ماه رمضان بدم میاد،پشمام ریخت وقتی دیدم تازه امروز 5ام یا 6ام بود تو ماه قمری،حالم بده،افسرده نیستم،درگیری روانی و اینها هم نیست،فقط حالم بده،نمیدونم چمه.


دیگه حوصله ندارم بنویسم.

What's up

برای من کل عید داره به زبان خوندن،ورزش کردن،تتلو گوش دادن،داستان نوشتن،گریه کردن،خوابیدن،توی یوتیوب لولیدن،چت کردن و کارای دانشگاه و دل تنگی برای پاره‌ی تنم میگذره.