از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

اردیبهشت تجربه ای از جهنم - قسمت دوازدهم (پایانی)

گاهی وقت ها وبلاگ هایی رو میبینم که روزمرگی های بسیار عادی و آروم دارن، دغدغه هایی در حد انتخاب کردن رنگ لباس، کاغذ دیواری اتاق، رستوران رفتن یا نرفتن، بعد میگم اینا هم زندگی میکنن منم همینطور و شما هم همینطور، یعنی جهان در آشوب باشه این قبیل افراد دنبال شمع روشن کردن و مدیتیشن هستن، البته خوبه ها، این حجم بیخیالی، قصدم زیر سوال بردن و توهین نیست، صرفا دارم تفاوت ها رو حس می‌کنم. بسیار خب،  بریم برای ادامه‌ی این ماجرا. 

ادامه مطلب ...
He

پاسخ به سوالات زبان شما

محیااااا
ببین برای زبان کتابای family and friends تا اخر ۴ خوندم خب
بعد top notch و الان شروع کردم
میخوام هم کنکور زبان بدم هم کنکور کاردانی بدم
آیلتس هم میخوام بگیرم، اغراق نباشه باهوشم زود میفهمم
چی بخونم اون اشتباهاتی که دارم و اینا اوکی شه و صحبت
اصلا speaking نمیتونم اوکی شم ینی کلمات و گم میکنم
یه راهنمایی ریز بده ممنون میشم


بسیار خب، آفرین به تو و اراده ات در وادی یادگیری زبان انگلیسی. اصلا افرادی که دنبال یادگیری زبان هستن توی ذهن و قلب من جایگاه ویژه ای دارن. ما در ارتباط مورد شما با 2 مولفه رو به رو هستیم،  بیا تا در ادامه بهت بگم...
ادامه مطلب ...

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت یازدهم

امروز جسمی خوب نیستم، ولی دلیل نمیشه ننویسم. درخواست ها بیشمار بود در این راستا که قسمت ۱۱ رو بذار و پایان داستان رو بگو چی هست. خب این رمان نیست، یک ماجرای واقعیه، تا جایی که بتونم جمعش میکنم و بهتون میگم. الان باید بگم که بخش های زیادی از این قضیه از ذهنم پاک شده و داره میشه "خوشبختانه" اما من دارم به مغزم فشار میارم تا یادم بیاد و بنویسم، قسمت ۱۰ برای خیلی وقت پیش بوده گویا.


 میدونید، سناریوی من برای فراموش کردن درد، ساده انگاری و عادت به اونه، چون وقتی اینجوری بشه، دیگه بعد از مدتی تکراری و سپس نامرئی میشه، هیچکسی این کار رو نمیکنه ولی این روش من هست و اولش سخته، واقعا سخته ولی بعدش جوابه، چون دیگه هیچی از اون شخصی که نقطه ضعف شماست، اذیت کننده نخواهد بود. روی این موضوع هم چنین راهکاری پیاده شد توسط خودم، چیزی که خواهر و دوست و دشمن و روانپزشک بهم پیشنهاد نداد و خودم بهش رسیدم. میگن زمانی تو واقعا کسی رو بخشیدی، که با اسم اون شخص و نشانه ای ازش، دیگه تحریک احساسی نداشته باشی و من الان به این مرحله رسیدم.  

  

ادامه مطلب ...
He

به Vanover

درود، احیانا شرکت پارسی کانادا نبود؟!
چنین فعالیت هایی برای یه شغل دولتی secret دردسر ساز نخواهد شد؟
همچنین کنجکاو شدم بدونم چیه! 
ادامه مطلب ...

به میلان

من تو رزومه نوشتن خیلی ضعیفم در حدی که آپشنایی که دارم رو از نظرم هیییچی نیست و یه چیز بیسیکه که تو اون حوزه ای که رزومه میدی قاعدتا باید بلد باشی تا بدی دیگه این طرز فکرمه و واقعا به فکرمم نمیرسه پرزنتش کنم، توی این رزومه نوشتنه نصیحتی نداری؟


یک فریم ورک و دیزاین قشنگ رو اول انتخاب کن، توی ورد هست. بعد میخوای رزومه ات فارسی باشه یا انگلیسی؟ چون اینا باهم خیلی فرق دارن. ما توی انگلیسی میتونیم بسط و گسترش بدیم و زیاد حرف بزنیم. مثلا این بخش توصیفی رزومه خودم (آپدیت 8 ماه پیش هست از یکی از تجارب فروش و شرح وظایفم) ولی توی فارسی نباید چیزی گفت اینطوری، فقط به موارد اصلی باید اشاره کرد. 



گسترش توضیح توی فارسی سخته، تو باید کوچیک و مختصر مفید خودت و تجاربت رو معرفی کنی، توی جاب ویژن وقتی پروفایلت تکمیل باشه، میتونی به راحتی نسخه نهایی که خود سایت به کارفرما هم ارائه میده به صورت pdf دانلود کنی. حالا اینا به کنار، یک فرمت استاندارد به شدت ساده هست که به مثابه یک قالب میتونی پرش کنی. هم در فارسی و هم در انگلیسی اینجوری و به این ترتیب پر میشه که در ادامه مطلب گفتم... 

ادامه مطلب ...

جواب به سوال Catwoman

سلام و درود

سوالم ازت اینه چجوری به این صورت تونستی شغلی مثل مدیر فروش یه جا رو کسب کنی و توصیت برای پیدا کردن شغل چیه؟


بازخورد به این سوال جالب در ادامه مطلب... 

  
ادامه مطلب ...

Did you know that

Laying down on your hideous sofa with your fatty stupid ass when you do not have the breath to move one inch and keep sending hateful messages to me while I am getting much better? Sorry for your misery, well I won't stop writing and you cannot bring me down


Dive into my gallery - part one

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Q&A - Part Two - few more words

دهه هشتادی ها چقدر بزرگ شدن، حالا من خودم دقیقا سال ۸۰ هستم (یعنی از همین دهه هستم) ولی مثلا یک متولد ۸۶ میاد و قیافش شبیه کسی هست که ۳۰ سالشه ولی میبینی اینطور نیست و مثلا ۱۸ سالشه خیلی عجیبه. یکیشون میگفت به خاطر فشار زندگی هست. حتی مو هاشون سفید شده و صورت هاشون چروک داره. واقعا ناراحت کننده است که به اندازه سنت نباشی، منم وقتی موی سفید میبینم توی سرم خوشم نمیاد واقعیت، وقتی یکی میگه چند سالته و میگم حدس بزن و وقتی سنم رو درست میگه و یا کمتر میگه واقعا خوشحال میشم. الان سه ساله که کرم دور چشم میزنم چون واقعا از چروک دور چشم بدم میاد، شما هم اینطوری هستین؟


 بسیار خب، ادامه سوالات شما: 


۱. چطوری باید با افسردگی مبارزه کرد؟ چون تو نوشته هات خوندم مدت های طولانی و فصل به فصل درگیرش بودی

انقدر کار کن که وقت برای افسرده بودن پیدا نکنی. افسردگی زمانی خیلی میزنه بالا که بیکار باشی و فکرای مخالف بیاد تو سرت.

ادامه مطلب ...

Q&A - New Series

گویا باکس پیامم منفجر شد و گفتین زود به زود تر بنویسم (دارم همین کار رو میکنم فکر کنم)، من اینهارو توی موارد مختلفی که باز میکردم دیدم، بخشی از متن پیام ها حاوی سوال بوده مثلا، کپی کردم و جواب هارو تایپ کردم:


۱. با آتنا چقدر تفاوت سنی داری؟

 ۵ سال ازش بزرگتر هستم.


۲. توی یک شهر هستید؟

 بله، و حتی نزدیکیم.


۳. کجا آشنا شدین؟

 باشگاه قبلیم، مدت ها بعد هم معلم زبانش شدم. همه اینارو نوشتم، باز میپرسین.


۴. خانوادش میدونستن باهم هستین؟‌باباش محدودش نمیکرد؟

 نه، ولی اونقدر ذهن بازی داشتن که مطمئنا از دخترشون حمایت میکردن. آتنا با مادرش و خواهرش زندگی میکنه و پدر نداره.


۵. پست اخیرت رو بارها خوندم، شاید ۱۰ بار..خیلی قشنگ بود. شما انقدر انقدر رابطتون خوب بود چرا جدا شدین؟

 چون من تو بازه زمانی بدی بودم و آتنا داشت به خاطرم آسیب میدید و تاوان انسان های اشتباه گذشته ام رو میداد. ازش خواستم که ادامه ندیم. 

بقیه سوالات در ادامه: 

ادامه مطلب ...

یک اودیسه دخترانه - قسمت اول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پاسخ به سوالات Mr. A - نوع رابطه (بدون رمز)

رابطه bdsm سرگرمی نیست یک سبک زندگیه و سکس یکی از اجزای ۱۰۰ گانه اش هست که رسانه زرد امروزی با محتوا های چرندی مثل ۵۰ طیف خاکستری خرابش کرده. 

ادامه مطلب ...

What heart desires, mind asks and body dies for

 نمیدونم درباره این الاغ هایی که به شرایط کنونی و بدی ها عادت میکنن و خودشون رو به خواری و ذلت وفق میدن چی بگم، اونایی که باید میفهمن و اونایی که نباید هم در جهل خواهند مُرد، اونی که خوابه رو میشه بیدار کرد و اونی که خودشو زده به خواب و کصخلی رو نه‌ و نمونه هاش رو در کامنت ها و پست های زیادی میشه دید. این مقدمه ای بود نامرتبط.

یک سری سوالات جالب ازم پرسیده میشه و به عنوان تنها کسی که درباره گرایش ها، تمایلات، فانتزی ها و فتیش ها به راحتی در این محیط صحبت میکنه فکر میکنم درباره این قضایا میشه به نوعی بیشتر جزئیات گفت. این نوع پست ها میتونن جرقه ای در هر کسی ایجاد کنن و باعث بشن اون فرد عمیق تر به خودش فکر کنه.

سوالات پرتکرار اینها بودن که چطور میشه یک دختر هم با یک دختر بوده باشه و هم با یک پسر، یعنی ارتباط با همجنس دقیقا چطوری هست و چه حسی داره. با توجه به اینکه غالب افراد در اینجا متاهل و بچه دار هستن و دیگه آب از سرشون گذشته، یک سری ریشه های کنجکاوی جنسی و عاطفی در اونها خشک شده، ولی من میدونستم اگر چهل ساله و هشتاد ساله هم بشم، باز هم میتونم مثل یک نوجوان ۱۸ ساله دنبال فتیش ها و فانتزی هام برم، در واقع طوری که از اول با خودم طی کردم این بود که جلوی خودم رو نگیرم. در ادامه مطلب برخی مسائل رو میگم...
ادامه مطلب ...

و زمانِ گذرا

در حالی که یکی از خواهرزاده هام (۲ سالشه) پیشم خوابیده، به دست و پای کوچولوش نگاه میکنم و به آرومی گونه اش رو نوازش میکنم، صدای فیش فیش بینی موقع نفس کشیدنش رو میشنوم و بوی خوبی که از لباس هاش میاد رو حس میکنم. ارتباط خوبی با بچه ها دارم، بهم میچسبن و ول کن نیستن. برام سوال پیش میاد آیا من هم روزی مسئول یک بچه خواهم شد؟ ظالمانست اگر معنایی توی زندگیم نباشه و به این خاطر بخوام بچه ای رو به وجود بیارم که اون بهانه‌ی حیاتم بشه، چون در نهایت اون بچه میپرسه که پس مفهوم زندگی خودش چی میتونه باشه. توی این دور و زمونه وقتی توی رفاه ۱۰۰ درصدی نیستی و بچه میاری، تو یک قاتل تدریجی هستی. اون بچه چه گناهی کرده؟ بعد کنارِ همه‌ی اینها، این سبکی جسمم که توی باشگاه حس میکنم و گاهی بعضی از افراد رو میبینم که مادرن و در تلاشن بدنشون به حالت اولیه برگرده و سال ها طول میکشه و نمیشه، منو میترسونه. یکبار در حال انجام تمرینات مربوط به موازنه بودم و وقتی شکم یکیشون رو دیدم، تعادلم بهم ریخت و افتادم.  ادامه مطلب ...

آدم درست در زمان اشتباه

امروز بسیار شلوغ و پردردسر بود. اواسط کارم بودم که غافلگیر شدم. من خودم از سورپرایز شدن خوشم نمیاد ولی این یکی دیگه توی یک وادی دیگه بود. مدیرم پرواز داشت و از صبح رفت و کلی کار و داستان رو سر من بود. توی اون گیر و دار وقتی یک لحظه متوجه حضور افراد جدید شدم، سرم رو آوردم بالا و دیدم آتنا و مامانش اومدن، با یک باکس گل بسیار زیبا و یک بسته شکلات (دقیقا همونی که من دوست دارم)، حرف زدن رو فراموش کرده بودم و واژگان بدیهی رو.


پرانتز باز کنم که پست های مربوط به آتنا همیشه هست ولی برای افراد قدیمی و جدید صرفا جهت یادآوری که ایشون همون کسی هست که مدتی باهم بودیم و به خاطر درگیری های خودم مجبور شدم رابطمون رو محدود و به نوعی تموم کنم ولی همیشه یک دختر به شدت مهربون، عاقل و دوست داشتنی بوده و هست و یکی از افرادی که همیشه من رو درک کرده و هیچوقت ازش ناامید نشدم. چه break up ئی بوده که احترامی که الان بهم میذاره حتی بیشتر از قبل هم هست...

ادامه مطلب ...

هویت کسی که بهتون فحش میده

بچه ها من بیدی نیستم که با این باد ها بلرزم. مثل اینکه فحش و طلسم ها شروع شد مجدد. ادامه مطلب رو ببینید: 

ادامه مطلب ...

صحبت های پراکنده

ملاتونین زیر زبونم داره آب میشه و این آهنگ The fate of Ohpelia چقدر قشنگه الان چند ماهه من قفلی هستم روش. واقعیت امر من نسبت به این قطعی اینترنت مثل همه افراد اینجا واکنش نشون ندادم چون سِر شدم، یکی از شغل های من به صورت صد درصدی وابسته به اینترنت هست و عملا الان بازار اون کارم خاموشه ولی به خاطر عدم دسترسی به اینستاگرام و کانال های بی سر و ته تلگرام ناله نمی‌کنم، پروپوزالم رو هواست، منابع امتحانات پایان ترمم معلوم نیست چیه، دیگه نمیدونم معترض واقعی در اینجا باید من باشم یا خانوم های خانه دار که آخِی، حوصلشون سر رفته. از حساب های اعتباریم نمیتونم استفاده کنم و دائما پرداخت مستقیم دارم با هزار صلوات و سلام که تراکنش موفق باشه. احساس میکنم که دیگه الان نه عصبی ام و نه مثل دوران نوجوانی بهم میریزم، فقط منتظرم، مثل همه. چون درسی که از این قضیه یاد گرفتم اینه که گاهی هیچی از دستت بر نمیاد و باید یک کابوس رو تا انتها تماشا کنی تا بیدار شی.  ادامه مطلب ...

بُرِشی کوچک

قدیمی های اینجا میدونن من درگیر نوشتن یک رمانی بودم، بخش زیادیش تکمیل شده و داشتم امروز صفحاتی رو ازش میخوندم، این قسمت بسیار کوتاه خیلی به دلم نشست:


"مثل مار به تنم پیچید، سیب سرخ و خرابی بودم که از روی شاخه گازم می‌گرفت، وجود پر از زهرم رو قورت می‌داد و در لحظه ای، پیله سفت و محکمی می‌بافت و طردم می‌کرد و در لحظه ای بعد، هزاربار پروانه میشد و دورم میچرخید، نه رها می شدم و نه در بند بودم، من هیچ چیز نبودم و تمامِ من، او بود..."


آیا من میتونم کسی رو اینطوری دوست داشته باشم و یا کسی، من رو؟ به طرز دردناک و قلقلک آوری قشنگه.

تغییرات تکان دهنده به اندازه چند اینچ

توی پیام هایی که میاد سوالاتی دیدم. درباره روابطم بود بیشترشون، و حال و احوالاتم، خداروشکر اون طلسم های عبری که ارسال میشد رو ندیدم:) خب از آخر به اول، حال و احوالات من ثبات بیشتری داره الان، بماند که ماجرا هایی هم داشتم ولی افسار قضایا رو راحت تر دور مچ دستم میپیچم، توقف ها و آغازها دست خودمه توی خیلی از مسائل، خودم رو به موج ویرانی نمیسپارم مثل قدیم، چون یادمه وضعیتم طوری بود که ترمز نمیگرفتم، کمربند رو قیچی میکردم و پام رو به پدال گاز حماقت های شیرین می‌بستم و یک میخ درشت دستم بود به اسم احساسات که روی پاهام میکوبیدم و توی یک جاده سراشیبی همه چیز برام سریع می‌گذشت.  ادامه مطلب ...

بازگشت همه به سوی اوست

واقعا بلاگ اسکای شبیه به یک رستوران دره پیتی هست که به هنگام قحطی بهش بر میگردیم. داشتم پست های قدیمی خودم رو نگاه میکردم و اینجوری بودم که Damn literally you say every detail، این حجم از صداقت و صراحت من طوری ترسناکه که انگار کسی منو تهدید به قتل کرده بوده که نشستم همه چیز رو مو به مو نوشتم، لذا به جای پاک کردن تجارب، دارم رمزدار میکنمشون، چون اونها به طور دیوانه واری دارای مضامین روانی و جنسی و دردناکی هستن که دسترسی آزاد بهشون میتونه واقعا انرژی منفی ایجاد کنه.  ادامه مطلب ...