از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

بازگشت به اصل خود

Once upon a time, a grey male wolf who was trapped in the body of a blue girl, woke up and realized that he was me 

ادامه مطلب ...

از طرف من برای تو(این پست آشغال، فعلا ثابت میمونه تا درس عبرتی باشه برام)

خوندن این پست به همه توصیه نمیشه و اگر برای اعصابتون اهمیت قائل هستید، نخونید. 

ادامه مطلب ...

عاشق این آهنگم که توی پست گذاشتم:

 چرا به پارسال خودمون در همین موقع سال میخندیم؟

پارسال این ایام من درگیر تموم کردن یک رابطه/ارتباط/ اتصال به شدت سمی بودم و امسال، یک چیزی توی زندگیم کمه، بعضی ها بهش میگن:

وقتی شخصی به طور مداوم به واسطه رنج و درد تحت فشار قرار می گیرد تغییرات خیلی ظریفی در بدن او اتفاق می افتد که باعث می شود فرد نوعی وابستگی شیمیایی به استرس و فشار روانی پیدا کند. نکته مهم این است که اعتیاد به درد و رنج می تواند به اندازه اعتیاد به مواد مخدر استوار باشد.

بعد به خودم میگم واقعا؟ چنین چیزی ممکنه؟ چقدر ترسناک، کی میشه التیام پیدا کنم و رها بشم، حالا شما بهم بگین، پارسال این موقع چیکار میکردین و امسال وضعیت چطوره؟ برام پیام بذارین، نیاز دارم به کمی تعامل، میخونم.


موضوع پایان نامه ام از نظر حوزه و محتوا مشخص شده تقریبا و استرس کمی دارم، اینکه حداقل ته ذهنت میدونی قراره چی بشه خوبه، خوبیش اینه که تو حوزه ای هست که علاقه دارم، یک سری پروژه دیگه تنظیم شده برای آینده ولی همه اینا، کافی نیست، I want more، فردا که شنبه باشه و واردش شدیم، میتونستم برم استاد رو ببینم ولی میدونی چی میخوام بگم؟ به تخمم، ترجیح میدم خونه باشم و یا برم باشگاه، اینجوریه که یکی تو ذهنتون از اون بالا بالا ها میفته پایین و انقدر آدم کصخلی هست که نمیفهمه چه گُهی خورده.

چه جالب

من وبلاگ رو نبسته بودم بلکه خودش از دسترس خارج شده بود، اولش فکر کردم کار این افرادی هست که از من بدشون میاد، با مسئولین مربوطه ارتباط گرفتم و بهم گفتن مشکل فنی هست و مورد دیگه ای نیست، بعدش ازم خواستن خودم یکبار برم فعال و غیر و فعال کنم و 24 ساعت صبر کنم و نتیجه این شد که اومد بالا.

یک pms وحشتناک و طولانی بر من غالب شده، روزانه 1 وعده غذا بیشتر نمیتونم بخورم، بنا به پست قبلی که گفتم سرم شلوغه اوکی ولی، نمیشه به کارا رسید، نمیدونم از چه چیز مثبتی میتونم اینجا بنویسم واقعا و اصلا چرا باید بنویسم؟


رفته رفته مسائل بزرگ، کلان، عمیق و دردناک زندگیم اهمیت خودشونو از دست میدن، نمیدونم این خوبه یا بد، ولی چرا؟ چرا هیچوقت هیچکس یا هیچ چیز برای من در مرحله مهم بودن باقی نمیمونه؟ کاش کسی بود که میتونستم باهاش دو دقیقه برم بیرون، کسی هست ولی من، دوست ندارم با اون/اونها برم بیرون. داشتم به این فکر میکردم که چقدر دختر بودن بده، سخته، کاش دختر نبودم.


از پست های نصفه شبم بدم میاد، چون یادآور اینه که خواب خوبی ندارم، مثل مرده ها شدم، پروژه اخیری که شروع کردم کار اشتباهی بود و یا بهتره بگم زود بود برای شروع کردن، همیشه میگم کاش یک لوسیفر توی زندگیم داشتم که میرفتم جلوش و ازم میپرسید "what is it? what is it that you truly desire?" و منم بی اختیار میگفتم و بالاخره مشخص میشد برای چی ساخته شدم، باید سمت چی برم، چیکار کنم.

وای

سرم شلوغه مثل سگ. مثل سگ به معنای واقعی. حالم داره بهم میخوره. دیگه حتی وقت ندارم نفس بکشم و یا overthink کنم و کمی غصه بخورم حداقل، وقت ندارم به رابطه فکر کنم. وقت ندارم به هیچی فکر کنم و کل ذهنم شده یک سری هدف هایی که توسط دیگران مسخره میشه و کوچیک شمرده میشه و من تا خرخره وسطشون گیر کردم و نه راه پس دارم نه راه پیش. بیماری امونم رو برید و کل بدن و وجودم رو بهم ریخت. واقعا ضعیف شدم و هیچ چیز دیگه سر جاش نیست. الان چند ماهه که میخوام یک برنامه ساده بریزم برم بیرون یک تفریحی بکنم هیچی به هیچی، واقعا هیچی، یکی به من کمک کنه.

چه مزخرف روزیست امروز

امروز استاد رو دیدم و بعد از ۵ ماه حضوری صحبت کردیم و با وجود اینکه داستان اردیبهشت تو این صفحه تکمیل نشده ولی بگم یکی از بی نتیجه ترین بحث هامون بود، بی نتیجه به معنای واقعی، فقط لبخند میزد و میخندید و حرفایی میزد که برام معنایی نداشتن، منم حرص میخوردم و دنبال جواب بودم، اگر چاره داشتم و امکانش بود انقدر میزدمش که مثل "الیزابت" توی The Substance توسط "سو" لِه بشه.

توقعات

 
تو مدونا هستی، بانوی الهی
بخشی از تو مثل مادر ترزا و بخش دیگر مثل ولنتاینه
برای برخی، بدنامی و سراشیبی لغزان
ولی برای من، تو آتیشی و من به سمت امیدم پرواز می‌کنم

بلای جون آدمی توقع داشتنه، واقع میگم، چه از خودش، که میشه کمال طلبی در حد مرگ و چه از دیگران که میشه "مهرطلبی"، خیلی بده که توقع داریم طرف بفهمه و درک کنه، به قول خارجیا own the shit کنه که خودش بار آورده، ولی نمیشه، همیشه اونطوری نمیشه که ما میخوایم و هیچ چیز هم تا ابد موندگار نیست، جالبه؟

این چند روز که از شدت درد و بیماری تا پای مرگ رفتم و برگشتم، انگار چند مرحله رفتم بالاتر، این مضحک شدن درد هام ترسناکه، میگن ما آدم ها درد هارو فراموش نمیکنیم، در واقع براشون جای بیشتری باز میکنیم، یعنی سنگینی زخم ما مثل یک بارداری معکوس هست، با گذر زمان اون بچه مثلا 9 ماهه در وجود ما هر روز کوچیک و کوچیک تر میشه و در عین حال فکر نکنید بدن ما هم جمع میشه، نه، همونقدر گشاد و بزرگ و کش اومده باقی میمونه و برای درد بزرگتر بعدی که میتونه اینبار یک دوقلو باشه، جای بیشتری داریم چون از اول گشاد موندیم!

یادمه قدیم تر که میخواستم ماجرای اردیبهشت یا اون داستان قبل تر رو برای کسی تعریف کنم، بغضی میشدم، بهم میریختم ولی الان، گاهی خندم میگیره و طوری تعریفش میکنم که انگار دارم از یکی دیگه نقل میکنم، بعضی ها بهش میگن move on و برخی هم میگن numb شدن، حالا اسمش هر چیزی هست، من توش استاد شدم! سرم شلوغه و بقیه اش رو مینویسم به زودی ولی فعلا نیاز به استراحت دارم.

اتفاقات عجیب

باورتون میشه تعریف کردن داستان اردیبهشت منو مریض کرده؟ آره، واقعا دارم میگم، از وقتی که برگشتم به نوشتن درد های عجیب توی بدنم حس کردم، دیگه دیروز اوجش بود، آتنا بهم زنگ زد و گفت " احساس نگرانی میکنم " و منم بهش گفتم که بیجا نبوده، دیروز خونه بود و من توی مسیر برگشت از دانشگاه، با اصرار خودشو رسوند بهم از یک جایی به بعد و من در حالی که از درد به به خودم میپیچیدم و انگار ستون فقراتم شکسته بود و لرز داشتم، یک تیر کشیدنی از دلم به استخونم میزد و برمی‌گشت سر جای اولش، سرم رو روی پاهاش فشار میدادم تا برسم، گریه میکردم و داستان برام مرور میشد، بهم میگفت ننویس، چرا مینویسی؟ چرا میخوای مرورش کنی؟ جوابی نداشتم. وضعیت گوارشی بهم ریخته و روده ملتهب، سردرد عجیب و حالت تهوع، روزای سختی رو دارم میگذرونم، شخص معتقدی به نظر نمیرسم ولی نیاز به دعا دارم.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دهم




باید برم بخوابم ولی نوشتن من رو بیدار نگه میداره، دختر بودن رو دارم فراموش میکنم، از اون ور بوم افتادم به اصطلاح، بعضی وقت ها یادم میره دخترا اگر توی فلان موقعیتی که من مثلا الان هستم باشن چه فکری میکنن و یا چطوری رفتار میکنن، بعد میبینم نمیتونم اونطوری باشم که باید، چیشد که اینجوری شد؟ شاید چون زیادی درد ها و مشکلاتم رو نرمالایز کردم؟ جدیدا خیلی وقته که گریه نکردم و یادم نیست آخرین بار کی بوده، میخوام ادامه داستان رو بگم، این قسمت از قسمت های غم انگیزه برام...


  
ادامه مطلب ...
He

اردیبهشت تجربه ای از جهنم: قسمت نهم



قبل از تعریف کردن چیزایی که باید میخوام یک چیز خیلی جالب و عجیب درباره روانپزشک روانیم بگم بهتون، این شخص نه تنها از سال 99 منو تیغ زد تا همین امسال بلکه بین اعضای خانواده ام دعوا راه مینداخت، یعنی چی؟ یعنی من مراجعه کننده دائمی بودم و خواهرم و مامان و بابام مقطعی، حرف من رو پیش اونا میگفت حرف اونارو پیش من (یعنی رازداری 0) و یا دارو هایی که تجویز میکرد اشتباه بودن، دیگه این تاکسیک و خراب بودن به حدی رسید که من یکی از افراد احمق و اشتباه زندگیم رو (که کلی حمایت کرده بودم ازش و بالا کشیده بودم طرف رو و اسمش رو هم برده بودم، مبین) بهش معرفی کرده بودم و از لوزر و اسکل بودن این آدم نگم که دوتایی مینشستن پشت سر من و غیبت میکردن و مشکلات زندگی این آدم احمق رو دکترم مینداخت تقصیر من و اونم میومد سر من خودشو تخلیه میکرد، حالا مشکلاتش چی بودن؟ اینکه این آدم بی لیاقت و بی عرضه پدر و مادر وحشی داره که یک عمر کتکش زدن و شخصیتش رو نابود کردن، اونم تشخیص توی چند جلسه؟ یک یا دو و هر پیامدی که رفتار دیگران باهاش داشته رو تقصیر من دونستن! خب اولا که تو اگر دکتری گُه میخوری با این تشخیص کسشر و اونی هم که اومد پیشت همینطور، با هر دوشون قطع ارتباط کردم و به دکترمم چیزی نگفتم حقیقتا، انقدر بی ارزش و حقیر بود برام که باهاش صحبتی نکنم، اون شخص هم که مشخص بود چقدر پست و بدبخته و معلوم الحال، کاش بتونم خودم رو ببخشم به خاطر اهمیت دادن به چنین آشغال هایی.


و والا اصلا یادم نیست این داستان رو تا کجا نوشتم، الان هم نمیدونم چطوری باید تکمیلش کنم چون کلا آدمی هستم که زیادی اهل نتیجه گیریه، ولی خاطرم هست تا اونجایی گفتم که صمیمیت مرز های بین من و استادم رو بلعید و چیزی به عنوان سوال باقی نذاشت که ابهام برانگیز باشه. الان که دارم اینارو میگم واقعا تهوع برانگیزه ولی اون موقع، هر چیزی که حس میکردم احساسات و عشق بود،یک عالم دیگه ای داره و خودتون میدونید، مثلا روی یکی کراش هستی شدیدا و بهش میرسی و یا تصوراتی که دربارش داشتی واقعی میشن، میدونی بد هست و اشتباهه ولی ادامه میدی و میخوای، برید ادامه رو بخونید.

 

ادامه مطلب ...
He

بازگشت‌پربرکت:چون حوصله ام سر رفته

موقتا مینویسم چون به شدت حوصله ام سر رفته، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوید.


روزمرگی من چیز خاصی نداره، ورزش و روتین های پوست و مو، مطالعه زبان، ترم اول ارشد به خوبی و خوشی تموم شد، یک سری خرید اساسی و سنگین انجام دادم و همه اینجورین که وای کاش طلا میگرفتی و غیره، آخه طلا به درد سگ میخوره وقتی خوشحالت نمیکنه، اندوزش به چه قیمتی وقتی حالت خوب نیست؟ واقعا خرج کردن منو خوشحال میکنه برعکس خیلی ها.


امروز دیدم ۳۰۹ پیام نخونده دارم اینجا، دونه دونه باز کردم و دیدم ۲۰۱ تاش حرف های خوبی بودن مابقی فحش بود و توهین و ناسزا و اینها.

درباره آتنا خیلی پرسیده شده بود، باید بگم ما هم از خر شیطون اومدیم پایین و تقریبا دو سه روز بعد از تولدم، برگشتیم پیش هم، اولش دوست عادی بودیم و توافق همین بود ولی دیگه نشد، کلا وقتی پیشروی میکنی محدود کردن خودت سخته، بعد دوباره دعوامون شد، دوباره برگشتیم، مجددا دعوا، باز بازگشت، مشکل تفاوت سنی هست که داریم فکر میکنم، یا روان نابود شده‌ی من، الان توی یک بریک هستیم به پیشنهاد خودم، اما من هر چقدر فکر میکنم میبینم واقعا به یک دختر توی زندگیم نیاز دارم که بهم تکیه کنه و مراقبش باشم و حرفام رو گوش کنه و انقدر بچه نباشه، یکی که در حد من باشه "که اون هست تا حدودی" ولی از حق نگذرم خیلی یاد گرفته و تغییر کرده "از نظر پختگی توی رابطه" ولی من هنوز مشکلاتی دارم، حوصله ناز کشیدن برای لجبازی هاش رو ندارم، میدونید چرا؟ چون خسته ام، چون زالو ها و حروم زاده های قبل از آتنا انرژیم رو تموم کردن و هیچی برای ایشون نمونده و بارها اینو بهش گفتم و قبول داره ولی چه فایده، حالا داستان نسازید که تا ولنتاین شد جدا شدید و غیره نخیر ما رابطمون فرق داره، گل و چیزای مورد علاقش و یک سری موارد دیگه رو با پیک ارسال کردم خونشون و طبق معمول مامانش نبود و چون اینو میدونستم راحت بودم در ارسال موارد که داستان نشه و اونم منو دعوت کرد برای یک روز مشخص در همین هفته ای که میخواد بیاد چون علایقم رو میدونه و نمیدونم بتونم برم یا نه، دیگه چون قوانین خاصی برای دوره های قهر/بریک داریم صحبت ادامه دار نشد و خیلی کوتاه در حد تشکر و ... بود ولی میدونم غصه زیادی رو متحمل میشه از این جدایی ها که تقصیر اون نیست و تقصیر منم نیست و تقصیر اون عوضی های مربوط به گذشته‌ی منه.


خبردار شدم توی دانشکدگان ما یک پسره رو کشتن، انقدر خستم، به خدا، کاش یکیم منو بکشه راحت بشم، استاکر که زیاد دارم در واقعیت و مجازی، حالا میام تعریف میکنم و داستان های بسیار جالبی در راه است.


درباره استادم پرسیده شده بود، اونم ماجرای ناتمامی داره که دیگه حوصله ندارم دربارش بگم و یا توضیحی بدم، داستانش هم نصفه موند و خیلی ها منتظر بودن ببینن چیشده، باز باید فکر کنم که بگم یا نه، از طرفی هم بعضی چیزارو باید رها کنی، به قول تایلر "بعضی از خواب های بد رو باید بذاری که تموم بشن"، با آتنا و خیلی های دیگه دربارش زیاد صحبت کردیم، I'm just moving on دیگه.


نمیدونم خوابوندن بعدی وب کِی هست، فعلا هستم.

من زنده ام، سالروز میلاد پر برکت محیای آبی خجسته باد

طبق آیین و رسوم هر سال اومدم بگم من هستم و به کوری چشم تمام حسودان و بخیلان دارم ادامه میدم، همه اونایی که تو این محیط اذیتم کردن و سوم آذر تنها روزی هست که حتی در صورت خاموش بودن وبلاگ، اعلام خواهد شد، به برکت وجود امثال من راه برای نوشتن شماها باز شده دیگه به هر حال، خوش به حالتون با داشتن من، حالا حالا باید زمان بگذره بدونید کی بودم و چی گفتم، اگرم این پست حاوی خودپسندی و غروره که خب هست که هست‌ چیکارش کنم؟ واقعیته.

Fuck it

اصلا حالم خوب نیست، دو دقیقه خوب شده بودم ولی دوباره همه چیز خراب شد و اینکه چرا اینجوری شد رو الان میگم (خیلی خلاصه) :


امروز امتحان داشتم، یکی از درس های رشته مترجمی، امتحانش حضوری بود برای ترم تابستان که برداشتم، از لحظه اول یکی از بچه های حقوق من رو دید و شروع کردیم به انگلیسی حرف زدن، (اون شروع کرد چون پرسید از چه رشته ای ام) و دقیقا مثل من دو رشته ای بود (رشته دومش خلبانی بود)، یک سری صحبت پراکنده و پرت و درسی و لاس خشک گونه، سپس وسط آزمون دائما باهام چشم تو چشم میشد، من فقط لبخند میزدم، چون توی سایت بودیم و این امتحان الکترونیک بود ولی تحت نظارت مراقب، خلاصه، ظاهر امروزمم بسیار معمولی بود، حتی آرایش نداشتم و یک ست اداری تنم بود، وقتی تموم کردم و خواستم برم، گفت:

"wait, I wanna give you a ride"


نمیدونم چرا قبول کردم، هر چی فکر میکنم برام به چشم یک چیز موقت و فان بود و در همون لحظه که قراره تموم بشه، ادامه دادیم و توی مسیر، کل کارت هاش رو بهم نشون داد، وقتی میگم کل کارت ها، در واقع مدارکش رو داد و من دیدم و یک سال ازش بزرگترم، یک سبک موسیقی کصشر و عجیب رو برام پخش کرد، در نهایت شماره ام رو گرفت و این یک کار عادیه که من میکنم، "خط کاری من رو کل استان دارن و از هر جای کشور زنگ میزنن برای همکاری آکادمی" و اینم به این منظور گرفت که منو در جریان یک کارگاه speaking بذاره و در نهایت منجر شد به یک مکالمه طولانی و عجیب غریب و اینکه دوباره کل زندگی و خانواده اش رو معرفی کرد و 0 تا 100 خودش رو ارائه داد.


 این شخص آخر شب عملا به من گفت که روم قفلی زده و غیره، داره عشق توی یک نگاه رو تجربه میکنه و... حرفای تکراری که همه پسرا زدن بهم "وای تو جذابی و باهوشی و فلانی و غیره" ولی من اصلا دوست ندارم این قضیه ادامه پیدا کنه، چون طرف اومده میگه "من دوست دارم تو میسترس من باشی و این قدرتی که داری من رو میکشه و دوستش دارم و از اولین لحظه ای که دیدمت هر حرکتت منو مبهوت کرده و... زیباییت خالصه و ..." کاش حوصله داشتم و چت هارو آپلود میکردم ببینید چطوریه، واقعا این حجم از توجه اذیتم میکنه.


 ظاهرش رو بهتون بگم؟ جذاب و خوبه ولی من اصلا دوست ندارم چیزی رو باهاش تجربه کنم چون اصلا حسی ندارم! سبزه، قد 188 و وزن 95 و کسی که 24 ساعته داره ورزش میکنه، خیلی زیاد شبیه به شخصیت Naveen، ولی واقعیتش رو بخوام بگم، من عاشق یکی دیگه هستم و نمیدونم این رو چطوری بهش بفهمونم، حس بدی دارم، خیلی حس بدی دارم، بسیار حس بدی دارم، بعد در ادامه امروز آتنا رو دیدم و این قضیه رو براش تعریف کردم و گفت "حال بدت به خاطر اینه که نمیخوای حست به استادت رو با کسی تقسیم کنی هرچند با توجه به ماجرایی که ایشون داره و شرایط زندگیش و... تو هیچ تعهدی بهش نداری (داستان اردیبهشت نصفه است و اگر کامل شه متوجه این قسمت میشید) و کسایی مثل من و این پسره، تمرکزت رو از روی فکر کردنت به استادت کم میکنن، چون تو با فکر کردنِ به اون حالت خوبه و بهش وصلی هر چند مثل ماها در دسترس نیست".


دعا کنید بتونم زودتر با این شخص خداحافظی کنم چون اصلا عقل و صبر نداره و دنبال حمله کردن به safe zone منه و نمیشه باهاش دوست عادی و معمولی و نرمال بود و این از طرف اون مشکل هست، احساس غم و دلتنگی دارم. نمیدونم چرا کائنات انقدر آدمای مختلف میذاره تو مسیرم، همین ماه پیش یک شخص سمج که فامیل مبین بود رو با هزار داستان ریجکت کردم و الان باید روی چنین چیزی انرژی بذارم.

Now or Never

 

امروز روز به شدت عجیبی بود و میگم چرا. از صبح با تراویس در ارتباط بودم سر قرار مهمی که داشتم و هی پیگیرم بود، از طرفی که تو کل مسیر شادی هم بود و همیشه خیلی حس خوبی میده، میخوام اتفاقاتی که افتاد رو به صورت خلاصه بگم:


1. و قرار مهم، آه که امروز خیلی زن بودم، خیلی دختر بودم و حس های قدیمی لذت بردن از جسم و هویت زنانه ام رو تجربه کردم، مثل اینکه خوشگل هم شده بودم، از ساعت 11 صبح صورتم میسوزه، چرا؟ به خاطر فشار ته ریش کسی که شمار بوسه هایی که باهم داشتیم از دستم در رفت، کسی که 128 روز تلاش کردم فراموشش کنم، هنوز کامل تعریف نکردم و یه جورایی اسپویل شد همه چیز الان:))، کسی که توی جلسات هیپنوتیزم داشتم جون میدادم تا تصویرش پاک بشه که اون حجم تلاش فقط باعث شد دردم کم بشه و تصویر موند، و پیش روانپزشک و مشاوره رفتن و امروز دوباره محاسبه کردم که تو این چند ماه 17 میلیون دادم (اول فکر میکردم کمتره) فقط برای اینکه دیگه عاشقش نباشم و امروز دیدم نمیتونم نباشم، من عاشق این آدمم، به خودشم گفتم، و برام مهم نیست اون حسش چیه، من هیچی ازش نمیخوام، این عشقی هست که دارم تجربه میکنم. داستان اردیبهشت تجربه ای از جهنم کامل خواهد شد تا به قسمت امروز برسید. بالاخره آروم گرفتم، حالا شده برای یک یا دو روز، ارزشش رو داره، سنگینی توی دل و قفسه سینه ام سبک شد، با وجود بهم ریختگی شرایط و پیچیدگی وضعیت، کاش همینجوری بمونم، آرزومه، کاش.


2. در کمال تعجب و جالب بودن بازی کائنات، آتنای عزیز فکرش رو نمیکرد امروز بیام باشگاه و در حال make out با یکی از دخترایی که من باهاش مشکلاتی داشتم (خیلی کل کل میکرد و دستگاه هایی که میخواستم استفاده کنم رو به صورت عمدی اشغال میکرد و با ظاهری پسرونه بود به اسم "سارا") دیدمش، خیلی گریه زاری کرد که منظوری نداشته و به خاطر فشار روانی و شباهت من و این دختره این کارو کرده، میخواسته تخلیه روانی بشه و... و هنوز عاشق منه و تقاضای بخشش و...، بهش گفتم "بچه جون، میخواستم شب صحبت کنیم، ولی خب زودتر فرصتش پیش اومد، ناراحت نباش، منم امروز چنین چیزی داشتم، حساب بی حساب شدیم، چیکارت کنم؟"  قرار شد بمونیم تو زندگی هم فعلا، یک دوستی عمیق و خاص، نمیدونم، منم اوکیم با این موضوع و اونم همینطور، بهش گفتم میخوام درباره این کارش و کارم بنویسم و گفت ناراحت نمیشه، بعد حالا تخمی بودن قضیه چیه؟ "سارا" میخواسته خودش به من پیشنهاد بده و اون اذیت کردن هاش برای جلب توجه بوده (ریدم توی طرز جلب توجهت عنم گرفت بدبخت با اون حرکات اشتباه زدنت و دستمالی کردن دختر مردم و ظاهر انیمه ایت که حالم بد میشه اصلا) فکر کرده بوده آتنا دوست صمیمی منه و میتونه از طریق اون بیاد به من نزدیک شه.


3. جدیدا قبل از ورزش قهوه ترک مصرف میکنم و فکر نمیکردم انقدر خوشم بیاد. امشب با یک مربی به شدت خفن به اسم "شیدا" که خدای بدن سازیه و از روز اول که توی باشگاه اینو میدیدم اینجوری بودم که "چطور ممکنه این واقعی باشه" و آرزوم بود باهاش هم صحبت بشم یک ساعت و نیم پیاده روی سریع داشتم و کل داستان زندگیش رو برام تعریف کرد، خیلی تو شوک بودم چون خودشم میگفت اصلا کسی نیست که سفره دلش رو باز کنه، جدی و محکم و منطقیه ولی به من 0 تا 100 رو گفت، شماره رد و بدل کردیم، به شدت سبک زندگی سالمی داره و یه جورایی الگوی منه دیگه، همش راهنماییم میکنه، پر از تجربه و دانش ورزشیه، دوستش دارم، کنارش میخندم و باعث افتخار آدمه.


4. به خاطر یک سری رفتار کسشر از منشی دکتر روانپزشکم و مجموع تصمیماتی که گرفتم، جلسه فردا رو نمیرم، و شاید دیگه کلا نرم، نمیدونم، شاید کارم درست نباشه، ولی خب، جواب 10 بار تماس مطب رو ندادم و علاقه ندارم به ادامه دادن این روند درمانی که هیچ کاری نکرد و فقط قسمت تاریکم رو بهم نشون داد.


5. اون استادِ زن خرابی که توی قضیه داستان اردیبهشت بهتون دربارش گفته بودم (شاگرد زبان خودم بود و به خاطر شخصیت چیپ و کسخلی که داشت و بی نظمی هاش و زندگی ریدمانش قطع ارتباط کردیم) رو امروز مجبور شدم باهاش ارتباط بگیرم برای به جریان افتادن پروژه ترجمه، هر چقدر سعی کردم مهربون باشم و جو رو مثبت کنم فایده نداشت و مثل سگ پاچه منو گرفت، برای جو سازی و قربانی نشون دادن خودش و یک سری دلایل کسشر تر از شخصیت خودش، ولی خب در نهایت گفتم فقط برای کار ترجمه باهام ارتباط بگیر و بالاخره خفه شد، بیچاره مشکل روانی داره، با بچه ها یکم غیبت کردیم پشت سرش و از فشاری شدنم کم شد، بعدش رفتم باشگاه و سپس داستان آتنا و بعد هم پیاده روی با شیدا و دوباره اومدم خونه، دوتا شاگردم مریض شدن و کنسل کردیم، فردا صبح امتحان پایان ترم یک درس تابستونه دارم، از طرفی هنوز کلی اضطراب دارم برای کارای فارغ التحصیلی و ثبت نام مقطع بعدی ولی خب چه کنم، باید صبور باشم، تا قبل این پست هم دوباره با آتنا حرف زدیم و مشکلاتی که در بند 2 گفتم رو حل و فصل کردیم.


6. خیلی سختی کشیدم ولی الان آزادم انگار، برام مهم نیست بقیه چی میگن، یه جوریم که انگار توی ترک مواد شکست خوردم و دوباره غرقِ در اعتیادم، وای صورتم خیلی میسوزه و سوزن سوزن میشه، واقعا میگم، ولی خب، خوبه، دوستش دارم و راستی، قضاوت های دیگران کما فی السابق به تخم اینجانب می باشد. تعداد زیادی پیام گرفتم که وبلاگ رو نبند محیا و غیره، فعلا هستم ولی اگر حس ناامنی داشته باشم مجبورم ببندم، به اعظم 46: امروز چندتا پیامی که ازت داشتم رو باز کردم، مرسی بابت همراهیت جواب سوالاتت رو گرفتی؟


Consequences

چنانچه نتیجه‌ی حاصل شده مطابق چیزی باشه که واقعا باید رخ بده، یک نکته ای وجود خواهد داشت و اون اینه که من مجبورم وبلاگ رو ببندم چون دیگه چیزی برای تعریف کردن ندارم و یا حوصله ای برای نوشتن، چون دیگه هیچ دردی ندارم، زندگیم دقیقا همونطوری میشه که میخوام و دوست دارم که باشه، دیگه نمیام اینجا ذهنم رو تخلیه کنم و آروم بشم، حالا نمیدونم شاید این تصمیم های من تکانشی باشه ولی نکته اش اینجاست که حسی که دارم، از سر اطمینان و اعتماده، باور دارم به چیزی که میگم، باز باید صبر کنم و ببینم چی پیش میاد.

Results

نتیجه مشخص شد و من توی شوک هستم ولی خب، همه چیز بر طبق تصوراتم پیش رفت، خوشحالم.

سرنوشتی به کوتاهی فردا و به بلندی یک عمر

 



یکبار برای همیشه، واقعیت باور خواهد شد و حقیقت هم مشخص خواهد شد، هیچکسی و هیچ چیزی جلودار من و اراده ام نیست حتی اگر این تمایل به فهمیدن، حماقت نامیده شود، حتی اگر قضاوت شوم، دیگر فرار نخواهم کرد، امشب استثناءً صفحه ای نخواهید داشت چرا که داستان مربوط به "اردیبهشت: تجربه ای از جهنم" همواره ناتمام است و معلوم نیست که انتهای واقعا آن قرار است بهشت باشد و یا جهنم محض، چیزی که مطمئن هستم این است که من دیگر در "برزخِ فرضیات" نخواهم ماند مرگ یکبار شیون یکبار و با کامل شدن همه چیز، فکر و ذهنم به استفراغ جوهرش ادامه می دهد، من با نوشتن زنده ام و شاید شما، با خواندن.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هشتم

 

من، معتادم به نوشتن، فردا و کل این هفته و هفته بعد داستان دارم ولی بیدارم که بنویسم، داشتم فکر میکردم من چرا انقدر منفور هستم تو این محیط، ممکنه یکی بگه خب شاید چون عوضی و مغرور به نظر میرسی ولی خب اینا نیست، چون من نمیتونم تظاهر کنم، نمیتونم الکی بیام ازتون تعریف کنم وقتی خب پستی که نوشتین یک چیز ضایعی هست و یا کارایی که میکنین جالب نیستن، سکوت میکنم و یا اگر یکی گیر بده بهم، دیگه نمیتونم ساکت باشم، مسائل چون توهین به شخصیت و گرایش و جنسیتم برام نقطه ضعف نیست، خط قرمزه، یعنی طرف مقابلم رو توی ذهنم میکُشم و کنار میذارم و دیگه هیچوقت با اون آدم خوب نمیشم، ولی بقیه میان و اینطورین "وای عشقم و مثلا چه بدونم آتنا جون عجب ماجرای قشنگی رو تعریف کردی" ولی همزمان طرف توی سرش میگه "اه عجب آدم اسکلی هست این" و تازه اگر یکی تخم داشته باشه میاد بی نام و نشون مثل W X Y Z M R و چنین اسمایی فحش میذاره، ولی خب من اینجوری نیستم، قدیم تر که خیلی باحال بود یکی با اسم من برای بقیه فحش مینوشت نمیدونم چیشد، مُردی یا زنده ای؟هنوز منو میخونی؟

نکته جالب دیگه اینکه همه بعد از این موج اعتراف نویسی من رو آوردن به مرور خاطرات شکست عشقی و اینا، قبلا اصلا چنین چیزی رو ندیده بودم و برام جالبه، حتی آدمای خشک مذهب و تعصبی هم اینجوری شدن، حالا مجبور نیستید خودتون رو جر بدید تا خاطرات boring رو مثل اینجا جذاب جلوه بدید، عادی هم بگید قبوله والا.

خلاصه، بریم برای ادامه، برگردم به اون اتاق نیمه تاریک، عصر طوفانی و من، مثل یک رنگ غلیظ آبی از بازو های استادم میچکیدم پایین و برای بار دوم گفت:

"بذار صورتت رو ببینم عزیزم" 

ادامه مطلب ...
He

Jesus please help

خیلی خستم، خیلی.

فکرش رو نمیکردم فارغ التحصیلی بتونه انقدر آزار دهنده باشه، تازه برای یک مجوز ثبت نام موقت، گواهی موقت نهایی و مدرک اصلی و... که باید تو خواب ببینم، همزمان هم کافر میشی هم مسلمان، کلاس عصر رو کنسل کردم که امروز به ورزش برسم، دیگه home gym کافیه، حالم داره از trx بهم میخوره و به شدت نیاز به دستگاه دارم، به هر ترتیب امیدوارم دوباره اون حالات قبلی از سر ضعف بهم دست نده، دعای خیر کنید برام و انرژی مثبت بفرستید، یک سری سوال پر تکرار هم پرسیده شده که باید به اونا جواب بدم یکبار برای همیشه:


۱. آیا تو ترنس هستی یا لزبین، دقیقا چی هستی؟آیا اختلال روانی داری؟

-ترنس نیستم، پَنسکشوال هستم، با آگاهی کامل از آنیموسِ درون. سرچ کنید و بخونید، حوصله توضیح ندارم‌، درباره اختلال، نه، من کاملا سالم هستم، کار میکنم و دانشجوی دوتا رشته هستم و کلی فعالیت های سنگین ورزشی دارم و یک آدم فعالم تو اجتماع، مریض نیستم، پیش روانپزشک میرم چون از سال ۹۹ رفتم، اون سال یک افسردگی عمیق داشتم و وقتی خوب هم شدم، برای توسعه فردی تراپی رو ادامه دادم و هیچ قرصی که مربوط به اعصاب و روان باشه هم مصرف نمیکنم.


۲. الان با کی تو رابطه ای دقیقا؟

-با آتنا دارم "آشنا" میشم، تو مرحله رابطه جدی و قطعی نیستم و خودش هم میدونه.


۳. آتنا اذیت نمیشه داستان هات رو میخونه؟

-چرا، این چیزیه که خودش خواسته و من، چون حق داره درباره حال و گذشته ام بدونه، شماها که غریبه اید میدونید، خلاصه، کلی هم دعوامون میشه و شده، حتی الان قهریم(البته اون قهره) چون فکر میکنه من همه چیز رو تموم میکنم.


۴‌. بین اون استاد خانم، مهرگان، استاد مربوط به ماجرای اردیبهشت و آتنا کیو واقعا دوست داری؟

-سوال سختیه، حس مربوط به هر کدوم متفاوته ولی بذار واضح بگم، به مهرگان هیچ حسی ندارم، حتی گاهی ازش بدمم میاد و میگم عجب آدم بیخودی بود، به استاد خانم هم همینطور، برام تموم شده هستن این دوتا، به آتنا هنوز حس عمیقی پیدا نکردم و ابعاد شهوانی پیشی میگیره، چون جذابیت های بسیاری داره و خودش هم میدونه، استاد مردی که دربارش نوشتم، هنوز بهش حس عمیق عاطفی، روانی و جنسی دارم که غیر قابل کنترل هستن، و البته تو رابطه ای نیستم باهاش، و این یک پرونده‌ی باز هست که به زودی تکلیفش مشخص میشه و در جریان قرار میگیرید.


۵. اگر میتونستی یک رابطه رو انتخاب کنی،صادقانه با کی بود؟راستش رو بگو و اینکه چرا.

-شخصِ مربوط به داستان اردیبهشت: تجربه ای از جهنم، چون که این شخص در من ریشه کرده و هیچ کاری نمیتونم بکنم و از اینکه به خودم دروغ بگم و تلقین کنم ناتوانم، به آتنا هم شرایطم رو از روز اول گفتم و آگاهانه قبول کرد که بیاد و کنارم باشه.


۷. الان خوشحالی؟

-هم آره هم نه.


۸. ممکنه وبلاگ رو دوباره ببندی؟ کجا دنبالت کنیم؟

-اگر ببندم که بستم، این یعنی نمیخوام دنبالم کنید، ولی فعلا هستم، بازدید ها یکمی ترسناکن ولی دارم خودم رو کنترل میکنم و آرامشم رو حفظ میکنم.


۹. تو از فرصت انتقام هات استفاده کردی‌؟چرا از اون ویس ها و پیام ها بر علیه استاده استفاده نمیکنی؟

-دلیلی نداره، من فقط کارما رو نظاره گر هستم و همیشه جواب بوده و برای استاد؟ چرا باید کسی که بهش حس عشق رو تجربه کردم زجر بدم؟ خیلی بی رحمی که این سوال رو پرسیدی، هنوز برام عزیزه، هر چقدر هم که توی این چند ماه زجر کشیده باشم.


۱۰‌‌. ریحانه رو میبخشی؟داستانت با اون چی میشه؟

-پیش اومده با یکی از بستگان دشمنی شدید داشته باشید و طرف بمیره؟ حسم بهش اینطوریه، برام مُرده و انگار دیگه نیست تو این دنیا و درباره بخشش؟ نه، چرا ببخشم؟ امیدوارم بدترین چیزهایی که ممکنه سر روح و روانش بیاد، تعارف دارم؟ چیه فکر کردید ادای آدم های خوب و بخشنده رو در میارم؟ نه، من کینه ای هستم، مثل خودتون، مگر چی بشه و به اختیار خودم، بگذرم که بارها گذشتم.


سوالات بسیاره، میگم باز، هستم خدمتتون.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هفتم

 


داشتم به شادی میگفتم که با هربار نوشتن این داستان، از عمرم کم میشه، قشنگ پیر میشم و مریض، خستگی و کسالت رو حس میکنم، انگار یک تیغ گرفتم دستم، دارم خودم، روحم رو میشکافم، تمام زخم هایی که توی این 120 روز بسته شده رو باز میکنم، چرا؟ به قول استاد مازوخیست هستم؟ نه، چون این یک مسئله ناتمومه، چرا عشق انقدر آزار دهنده است؟ چرا همش سوختنه، خلاصه امر اینکه ادامه رو باید بگم، کل امروز اذیت شدم، واقعا میگم، از خستگی، اصلا تعطیلی رو خیلی وقته که درک نمیکنم. خب، ادامه ی اون روز چیشد؟ هوا، ابری شد و گرفت، توی اتاق باد میوزید و پرده و آویز هاش صدا میدادن، یکدفعه بهم گفت:

"من کل زندگیم در حال جنگیدن بودم، در مقابل خیلی چیز ها، حتی خودم" 

ادامه مطلب ...
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت ششم

 

خب باید چی رو تعریف کنم؟ اتفاق عجیبی که امشب برام افتاد، باعث شد احساس کنم خالی شدم، اتفاق بدی نبود ولی تصور کنید یک طلسم طولانی، بشکنه و آدمی با بزرگترین ترسش مواجه بشه، توضیح این اتفاق ضمیمه به قسمت های آینده است، به هر حال، میخوام ادامه داستان رو بگم، خلاصه که، من هر روز عاشق تر میشدم و بد حال تر، بین دو راهی مونده بودم، اصلا درد های گذشته ام به کل فراموش شده بود چون شرایط اون ایام پیچیده بود، این چیزی نبود که دست خودم باشه، به حدی رسیدم که رفتم پیش مهرگان و اعتراف کردم که من "روی استاد کراش زدم"، دقیقا همین کلمه "کراش" رو گفتم، دعوای فوق العاده ای رخ داد و به مدت چندین روز هیچ حرفی نزدیم. من رو مقصر 100 درصد دونست، گفت "تو به من خیانت کردی" و من بهش گفتم "شاید اگر باهام مهربون تر بودی انقدر کمبود دار نمیشدم" و اون توجیه آورد که "تو این رابطه رو با کلیه شرایطش قبول کرده بودی" و غیره، خیلی گریه کردم یادمه.


نمیدونستم داشتم سر چی گریه میکردم، اینکه خودم رو پاره پاره کرده بودم تا مهرگان نسبت به رابطه bdsm و به شدت سختی که قبلا داشتیم مجددا رضایت بده و الان میخواستم کل تلاش هام رو بذارم کنار، به خاطر حسی که به استادم داشتم؟ کل لحظاتی که تلاش کرده بودم و زحمت هایی که برای خودم و مهرگان کشیده بودم که به خدا از صدتا ازدواج سخت و سنگین تر بود اومد جلوی چشمم، تمام موقعیت هایی که "برده" بودم و عملا هیچ غرور و شخصیتی برام نمونده بود و همزمان تمام لحظاتی که استادم ازم تعریف کرده بود و من رو برده بود بین ابرها، جلوی خودم و همه و بدبختی این بود که من همه چیز رو خودم انتخاب میکردم و عملا نمیتونستم برم تو نقش قربانی...  

ادامه مطلب ...

He

Jesus - موقت

دارم یک حرکت عجیب میزنم که اصلا نباید میزدم و زدم و الان منتظر نتیجه اش هستم.

همش تقصیر خواب هامه، کاش انقدر خواب تو زندگیم برجسته نبود، دارم دیوونه میشم از خواب های شفاف و سناریو محوری که میبینم.

دستام یخ کردن و میلرزن، تپش قلب دارم و نمیدونم چه خواهد شد.

اگر نتیجه ای داد، میام تعریف میکنم چیشد، در ارتباط با داستان اخیری هست که کامل تعریف نشده که به هر حال، باید بفهمم چی به چیه.

من به شدت از ناتموم گذاشتن کارها بدم میاد، حاضرم زجر بکشم ولی واقعیت و انتهای هر مسیر رو به چشم ببینم و با جان، تجربه کنم.

همیشه فکر میکردم آدم ترسویی هستم، ولی، نیستم، اسمش رو میذارن جسارت، شجاعت و یا حماقت، به هر قیمتی.

میخوام آگاهانه بمیرم، دانسته زندگی کنم و به خودم دروغ نگم، فقط همین.

دونستن حقیقت، به هر بهایی، حتی اگر تلخ باشه.


افزوده به متن۱ ساعت ۶:۰۰ : وای. جواب داد ولی باز هم قانع نشدم و خیلی چیز ها رو نمیتونم باور کنم.

افزوده به متن2 ساعت 7:30: یک دعوای اساسی با آتنا + مشخص شدن خیلی چیز های توی آینده(همین هفته بعدی منظورمه)

استراحت میان داستانی

 



امشب آتنا سردرد داشت و یک کلاه بافتنی رو سرش کرده بود، واقعا میگم، هی میگفتم در بیار قبول نمیکرد، متاسفانه همون بیماری دست و دهان و پا و فلان رو از من گرفته (خب مشخصه چرا :) ) و دلم براش کباب شده، تعداد دونه هایی که زده از من خیلی بیشترن و حتی راه رفتن براش دردناکه(خودم تجربه کردم یادمه)، فقط دارم دعا میکنم اون آفت دهانی وحشتناکی من زدم رو نزنه چون یادمه غذا خوردن 5 دقیقه ای من 45 دقیقه شده بود. حالا داستان چیه؟ مامانش نیست و مسافرته و موندم رو چه حسابی این دختره رو ول کرده و رفته، تا قبل از کنکورش خونشون پادگان بوده و الان مادره دیگه خیالش راحته ولی باید بهش بگم این تازه اول بدبختیه و از طرفی، این بچه خیلی کوچیکه و تو غذا درست کردن خوب نیست، (ببخشید دارم تو جمع میگم آتنا جان، من همه چیز رو میگم)، به حدی که فوبیای وسایل آشپزخونه داره، تصمیم گرفتم کمکش کنم، خلاصه که خانوم یکدفعه حسودی کردن و گفتن چرا از من تو وبلاگت نمیگی، گفتم دوست داری از کجات بگم؟ و گفت کجام رو بیشتر از همه دوست داری، و جواب دادم چشم هات و دوباره ازش عکس گرفتم.



عارضم به خدمتتون که پدر و مادر من هم نیستن و مسافرتن ولی فرق من با آتنا اینه که مامانش رفته یزد پیش فامیل هاش و من پدر و مادرم نزدیک ترن، خلاصه که الان دارم مینویسم دخترم کنارم دراز کشیده و داره توی پینترست عکس کاپل های لزبینی رو میبینه که ازدواج کردن و بعضی هاشون دیجیتال آرت هستن و اینو دیدم و خوشم اومد:



مورد دیگه اینکه که من از ساعت 2 ظهر یک خورشت ایرانی پرطرفدار رو تو خونه اینا بار گذشتم و بهش یاد دادم که فقط سر بزنه و مراقبش باشه، از خونشون خارج شدم چون کار هایی داشتم بیرون و دوباره عصر شد و رفتم اونجا، البته که درست کردنش با هزار بدبختی بود چون هیچی از وسایل خونشون نمیدونست و هی باید میگفتم این کجاست و اون کجاست و هر چی میگفتم میگفت "اَه من چه بدونم من صبح تا شب تو اتاقم بودم" :)) خلاصه باید بگم بیچاره تمام اونایی که منو از دست دادن، من با خوردن این قرمه سبزی مجددا عاشق خودم شدم.



و روی زمین نشستیم (چون من به خاطر اون دونه های کذایی نمیتونم رو صندلی سفت بشینم، به خدا راست میگم، خیلی دردناکن)، بعدش هم Supergirl رو دیدیم(به فصل 5 رسیدیم)، با مشاور انتخاب رشته اش صحبت کردم، گویا میخواست از علاقه سنجی نهایی و فلان ویسار مطمئن بشه و دیگر جزئیات و جلسه آنلاین داشتیم با پسره، حالا اون وسط آتنا میگفت من نمیتونم حرف بزنم خجالت میکشم رتبه ام بد شده:/ (219 کشوری و بدون سهمیه رو میگه بد) و من اینجوری بودم که مردم با 100 هزار میرن زیست شناسی سلولی مولکولی میخونن اونم با سوابق تحصیلی ریدمان و تهش میرن تو پیام نور (حالا توهین به پیام نور نباشه چون من خودمم همزمان با رشته اصلیم مترجمی رو اونجا میخونم چون نمیشه دوتا دانشگاه دولتی :/ ولی خب) و بعد به دروغ میگن رشتشون میکروبیولوژی و علوم آزمایشگاهی و غیره است و معدل کل 17 رو 19.99 اعلام میکنن دخترم:))،  خلاصه که بالاخره اولویت های نهاییش رو گفت، فردا کله سحر تدریس دارم و حتما باید ورزش کنم، با این ویروس نباید باشگاه رفت پس احتمالا مثل چند روز گذشته home gym داریم، توی این قضیه من از آتنا به عنوان وزنه استفاده میکنم. ذهنم بهم ریخته است، باید یک ویراستاری و یک خلاصه نویسی انجام بدم که خیلی عقب افتاده و الان هم بعد از نوشتن این حتما باید دوش بگیرم، یعنی چیز... بگیریم، سر و سامون که گرفتم میام قسمت های بعدی رو مینویسم، حال و هوای عجیبی دارم.


آهنگ مورد علاقه اش رو اول این پست گذاشتم. 

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت پنجم

 



یادتونه هی میگفتم این ماجرا طولانیه؟ خب بفرمایید، تازه دارم خلاصه میگم، پیام های زیادی دریافت کردم و یه جورایی خوب بودن، ممنونم از لطف بعضی ها که من رو شجاع میدونن:) هفته اول از اردیبهشت گذشت و من اینجوری بودم که واقعا اتفاق افتاده؟ یادمه پیش خواهرم بودم، سرم تو گوشی بود و میگفت "به چی نگاه میکنی؟خبریه؟رابطه ات با مهرگان چطوره؟"پرانتز باز کنم که مهرگان همون پسری بود که master من محسوب میشد، و من در حالی که به عکس های استادم و نشست های خبری که داشت نگاه میکردم گفتم "آم...خوبه، خوبیم" و گفت "رفتارش بهتر شده؟قبلا خیلی کنترل گر بود"، پوزخندی زدم و توی دلم گفتم که خواهر عزیز من، این نوع رابطه کلا بر اساس کنترل گریه، روم نمیشد بهش توضیح کامل بدم که دارم bdsm رو تجربه میکنم با اون و هیچ عاطفه و احساس و عشقی نیست، گفتم "داره بهتر میشه" که دروغ بود. خواهرم تیز و پیگیره.


ادامه داد "خب چه خبر از استادت؟"، از جام بلند شدم و گفتم "بیا ببینش"، دیگه یکی باید من رو جمع میکرد که انقدر ازش تعریف نکنم. درنهایت گفت "خب پیش میاد، علاقه بین دانشجو و استاد" و من گفتم "نه، من و اون اینطوری نیستیم"،گفت "خبریه؟ روش کراش زدی؟!"پاسخ دادم که "وا...نه، چرا...هه...چرا من باید کراش بزنم؟"، چرا اینجوری گفتم؟ چون توی ذهنم این بود که اون با اونهمه شکوه و جلال و جبروت نمیاد با یک "کودک" مثل من راه بندازه، کودکی که من باشم و 15 یا 20 سال هم ازش کوچیکترم، این قضیه و ایام توی آسمون سیر کردن، انتظار دیدار عشق کشیدن شیرینه، هیجان قبل از تجربه ی واقعیت، خلاصه که یک روز دوشنبه صبح بهش پیام دادم و گفتم حالا تا شب میبینه و جواب میده دیگه، چون میخواستم برای 12 اردیبهشت ببینمش، چهارشنبه دوم و روز معلم، باید میدیدم و قطعا تبریک میگفتم، یک پرانتز باز کنم که براش هدیه بردم و این هدیه چه داستانی رو پشت سر گذاشته بماند اما یک ساعت مچی از برند نیوی فورس بود که من طراحی و شکلش رو دوست دارم، معمولا افراد خز پولدار تازه به دوران رسیده دنبال رولکس (و یا اپل واچی که بلد نیستن ازش استفاده کنن) هستن باور کنید، یک ساعت بازِ واقعی سراغ کلوین کلاین و کاسیو و نیوی فورس میره از من به شما نصیحت.


این پیام برای دیدار در چهارشنبه، هفته دوم اردیبهشت بسیار مهم بود برام، چرا که اگر دیر جواب میداد و یا بهانه ای میاورد تا هم رو نبینیم مشخص کننده این بود که من دارم مزاحمش میشم، ولی خودتون ببینید:



نه تنها همون ثانیه جوابم رو داد، بلکه مثبت بود و صمیمانه تر از قبل! برید و بقیه رو بخونید...

  
ادامه مطلب ...
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت چهارم

 

نوشتن درباره تروما ها سخته، شجاعت و جسارت میخواد و من، نمیدونم چطور میتونم اینهارو به راحتی مرور کنم، گاهی تعجب میکنم از چی ساخته شدم دقیقا، خلاصه که میخوام ادامه اش رو بگم، هفته اول اردیبهشت امسال و اولین دیدار متفاوت ما، بعد از همون کلاس، مکالمه ها فارسی نبودن ولی من ترجمه هاشون رو میذارم، قضاوت دیگران برام مهم نیست: قبلا گفتم که صداهامون رو ضبط میکردم و اون مکالمه مثل موسیقی روحم بود،امشب مجبور شدم گوش کنم تا دقیق تر این پست رو بنویسم، یک ویس 17 دقیقه ای از اون روز وجود داره که دوست دارم بشنوید،  ولی چون فامیلیش رو گفتم و یا مستقیما به یک سری اطلاعات مهم اشاره کردم، نمیتونم و حس خوبی ندارم، وقت بوق گذاشتن و سانسور هم ندارم، اگر کسی خواست بشنوه میتونه بهم پیام بده که منحصرا براش بفرستم تکه هایی رو که باید تا بیشتر به عمق این داستان فرو بره، من توی تلگرام اینم و همه میدونن: HaroldWillis1991، فقط اینکه انگلیسی هست، وقت ترجمه کردن هم ندارم، حرف های ما به قدری عمیق بودن که نمیتونم همه اش رو بنویسم، تا به حال چنین مکالمه معناداری با کسی نداشتم که میخکوبم کنه و معتاد به ادامه دادن. 

ادامه مطلب ...
He

عَدو شود سبب خیر2


امروز که این صحنه رو تو آینه دیدم خوشحال شدم، یاد اون هیتر های 100 کیلویی بدبخت بیچاره بی سواد افتادم که میان اینجا به من فحش میدن، بابا برو یکم تحرک کن بلکه حس خوبی به خودت بگیری، موقع ورزش بحث شکم و پهلو بسیار بحث برانگیزه، ولی جالبه بدونید روزی که پا دارید، نیاز نیست شکم و پهلو داشته باشین، چون انقدری که باید سنگین هست و تاثیر خودش رو میذاره، چیزی که میگم به راحتی معجزه میکنه اگر ۳ یا ۴ مرتبه در هفته انجام بشه، برای درست انجام شدنشون هم کلی ویدیو هست، کافیه اسم حرکت رو سرچ کنید، برای چندتاش اصلا نیاز به باشگاه نیست، مثل درازنشست، کرانچ با توپ، شکم بوکسوری. همگی ۳ ست ده تایی (یعنی هر حرکت ۳۰ بار باید زده بشه و بین هر ۱۰ تا، ۱ دقیقه استراحت بدید)


۱.هیپ تراست با صفحه

۲.شکم کرانچ دوچرخه + شکم روسی با دمبل

۳.شکم کرانچ لت

۴.پل باسن با هالتر یا صفحه (بدون اینها هم میشه)

۵.دراز نشست قورباغه ای

۶.زیر شکم میز شیب

۷.شکم بوکسوری + کرانچ نشسته سیم کش

۹.شکم رول با هالتر(با توپ هم دیدم که میرن)

۱۰. کرانچ روی توپ



قبل از اینکه بخوام قسمت بعدی رو بنویسم میخواستم بگم که این وبلاگ و این آدرس قبلا دست یکی از اکس های من به اسم احمدرضا بود که (خیلی روانی و مودی بود) و هر از چندگاهی دربارم پست میذاشت و فحش میداد (چون داشت از اون رابطه تاکسیک عنم میگرفت و تموم نمیشد و این اتفاقات مربوط به سال ۹۸ و ۹۹ هستن) و از یک روزی به بعد دیگه نذاشت و وبلاگ رو بست، منم آدرس رو برداشتم، چون دوست نداشتم این جنگ روانی دوباره شروع شه و جالب شد که موندگار شدم، اصلا قصد نوشتن نداشتم حقیقتا، سر همین موضوع وبلاگ صدبار دی اکتیو شد و رمزدار ولی خب، فعلا هستیم، اینجاست که میگن عَدو شود سبب خیر، همیشه از احمدرضا بدم میومد و نمیتونستم ببخشمش بابت تمام اذیت کردن هاش و اینکه درک نمیشدم ولی وقتی توی عید امسال سر و کله اش پیدا شد تا مثل همیشه با اکانت های فیکش فوضولی زندگیم رو بکنه دیدم هیچ حس بدی بهش ندارم، این خوشحالم کرد و از یک طرفی ترسناک بود:

۱. آیا این درد برای من حل شد؟

و یا

۲. درد های بزرگتر جای بیشتری برای موارد قدیمی ایجاد کردن؟

و در عین حال منظورم این هست که خیلی وقت ها ما عادت کردیم به نگذشتن از کسی و وقتی به خطار گذر زمان میگذریم، این یک مسئله عجیبه و حس متفاوتی داره، انگار به دوش کشیدنِ کینه تبدیل به اعتیاد میشه.


اضطراب و کار های عقب مانده.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت سوم


 
اینو گرفتم و بد حالم، قشنگ یک چیز وحشتناکه برام:
بیماری دست و پا و دهان، یک بیماری ویروسی است که توسط ویروس های خانواده انتروویروس و کوکساکی ویروس ایجاد می شود و خود را به شکل بثورات جلدی در دست ها و پاها و گاهاً سایر نقاط بدن، همراه با ضایعات مخاط دهان مثل آفت های دردناک نشان می دهد، ادامه داستان رو میگم:

همه فکر میکنن من دنبال لزبین بودنم ولی اینطور نیست، مرد ها برای من قابل توجه هستن، برگردم به اسفند 1402، اون روز، روی صندلی سوم یک میز کنفرانس بزرگ نشسته بودم، بی وقفه حرف میزدم و گریه میکردم، عصبانی بودم از کسایی که فکر کرده بودن تحصیلاتشون شعور هم براشون آورده ولی اینجوری نبود، هزار تهمت و قضاوت و توهین و چیزایی که باعث میشدن فشار بخورم شدیدا، یک ریز حرف میزدم و یک ثانیه نپرید وسط حرفم، ممکنه بگید خب که چی؟ این عادیه که یکی بهت گوش کنه، به خدا هیچکسی اینجوری به آدم گوش نمیده، من که نداشتم کسی رو تا الان به جز این شخص، بُهت زده و شوکه، وقتی جلوی من، زنگ زد به کسایی که اذیتم کرده بودن و از مسئولین اجرا بودن، "این دختر من...امانت بود پیش شما...الان خیلی ناراحته، این چه کاری بود؟ اینجوری مراقبش بودین؟"، هیچوقت توی زندگیم کسی از دفاع نکرده بود جز خودم، حتی وقتی پیش پدر و مادرم می رفتم و میگفتم فلان معلم اذیتم کرده و یا فلان همکلاسی،یک دیالوگ تکراری داشتن "تقصیر توئه"،اما اون لحظه، یک تماس کوچیک، باعث شد من حس وصف ناپذیری بگیرم... 
ادامه مطلب ...
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دوم

 
خدمتتون عارضم که تا الان نخوابیدم، و کل دیروز داشتم کابوس قضیه ای مربوط به این داستان جدیدی که دارم براتون تعریف میکنم رو میدیدم، خب، چی بگم؟ بعد از آشنایی ما و تجاربی که برام رقم خورد، تقریبا همه اسم من رو میدونستن، نه دوتا دانشجوی بچه، بلکه با صدتا استاد و فرد مهم نشست و برخاست داشتیم، کار به شدت حرفه ای و مهم بود، من رستوران هایی میرفتم که یه جورایی "after party" این کنفرانس ها محسوب میشد، شاید قبل از این ماجرا، توی خواب هم چنین جاهایی رو نمیتونستم "به طور مستقل" ببینم چون من از خانواده سنتی، مذهبی و سفت و سختی اومدم، پدر و مادر فرهنگی بازنشسته، متعصب، ارثی که ازشون دارم انبوهی تله و طرحواره است، از گفتن اینا شرم ندارم، چون زخم هام، من رو ساختن، خلاصه، اسم من، ذکر لب استادم شده بود.  
ادامه مطلب ...
He

آغوش من کجاست

 

You know that I love you

میدونی که عاشقتم

But I'm still learning to love myself

ولی هنوز دارم یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم


ببین، نمیرسن آدم ها به اون حدی که بفهمن، آغوشی که نیاز دارن، تو بازو های سفت و گرم یک مرد نیست و یا روی سینه های نرم یک زن، لزوما روی پاهای پدر و روی بالش مادر هم نیست، یک دوست دختر خوشگل و یا دوست پسر پولدار هم نمیتونه فراهمش کنه، حتی بچه خودت بلد نیست، تهِ تهِ تهش، با بازو و دست ها و فشار ران های خودته، خودِ خودِ خودت، تک و تنها، من امروز تو چنین شرایطی پیداش کردم، یکدفعه غرق شدم و به فکر فرو رفتم، ممکنه شما آخر شب روی تخت خوابت پیداش کنی و یکی هم پشت میزش، موقعی که برای نجات زندگیش داره تلاش میکنه، خلاصه کلام اینکه، سخته آدم برای خودش زندگی کنه، من که خیلی دارم دست و پا میزنم، شما چطور؟




نمیدونم به خاطر رها کردن قضایاست که نوشتن قسمت های بعدی داره تاخیر دار میشه و یا چی، ولی دیگه واقعا باید بیام بنویسم، میدونم. خیلی هم خسته ام و برخی حس ها و وضعیت ها که توان شرح دادن ندارم.

Normal Friday

قصد داشتم قسمت ۲ رو بگم، (که میگم به زودی) ولی خب گفتم کمی تنوع و روزمرگی خوبه، امروز سه ساعت کامل شنا کردم، بعدش هم اریال یوگا تمرین کردم، در کنار بدن سازی، من چندتا چیز رو داشتم همیشه، یکیش TRX بود، یکیش این، مورد بعدی پیلاتس، گاهی شنا و دیگری رقص لاتین، مورد آخر رو دیگه نمیرم و به جاش اریال رو میرم.


چرا که تمام فنون و حرکات رو در 10 جلسه گفت و توقع داشت من همینطور ادامه بدم باهاش و هی حرکات تکراری، من از یکنواختی بدم میاد، امروز دوبار تدریس داشتم و یکی دیگه مونده، جمعه هام اصلا جمعه نیست.


 رتبه ها اومد، آتنای من هم تقریبا نزدیک به همون چیزی شده بود که تخمین زده بودیم، ۲۱۹، خیلی خوشحال شدم و بهش افتخار میکنم، گیر داده که اولویت های اولش رو دانشگاه تهران بزنه و من میخوام بر اساس رشته بزنه، چون توی تجربی شاید اینطوری بهتر جواب میگیره.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت اول

 

باورم نمیشه همین الان خواهرم گفت "چه خبر از اون دختر گدائه که تو آزماشگاه کار میکرد و هی تو رو تیغ میزد؟"، یعنی این قضیه پست پین شده شماره یک در این وبلاگ من ننگ بزرگی در کلیه سوابق من و زندگیم شده، به حدی که دیگران هم نمیتونن فراموشش کنن، ولی خب حس بدی نگرفتم، بیشتر خوشحال شدم که یک نخاله در زندگیم نیست. امشب بالاخره میخوام داستان اردیبهشت ماه رو تعریف کنم، بخش به بخش، قسمت به قسمت، مثل قصه قبلی، خسته ام، ولی خب چه میشه کرد، باید گفت،خب، قصه ای که میگم، بر اساس واقعیته، تا جایی که بتونم اسامی، شواهد و مدارک رو باهاتون به اشتراک میذارم، ماجرای من دارای مضامین جنسی صریح و رویداد های (به نظر خودم) ناخوشاینده، اگر خوشتون نمیاد، اگر جنبه ندارید، نخونید، به خاطر خودتون میگم، چون نه تنها کلی وقت گذاشتید خوندید بلکه کلی زمان میذارید برای فحش دادن و منم به تخمم هست از یک جایی به بعد. من پیش خیلی ها گفتم و زخمم تازه شد، پیش روانپزشک گفتم و کمی بهتر شدم ولی امیدوارم با گفتن این قضیه تو اینجا، یکبار برای همیشه خودم رو ببخشم از بابت ظلمی که به خودم کردم، این حکایت از سال 1401 شروع میشه، مهر ماه، وقتی به دانشگاه دوم منتقل شدم، اون رابطه پر از فراز و نشیبی که گفته بودم وجود داشت و به نوعی تموم شده بود، مردی رو دیدم...  

ادامه مطلب ...
He

یک تحلیل کوتاه

ظریف و زنانه بودم، میگفتن چقدر شکننده ای، زمخت و سفت شدم، میگفتن مگه تو پسری، خنثی بودم، میگفتن تکلیفت رو مشخص کن، تو چی هستی؟ با مرد ها بودم، میگفتن دنبال تکیه گاهی و با زن ها بودم، میگفتن دنبال قدرتی و با کسی نبودم، میگفتن آدم به دور هستی، سالم نیستی، نمیخوای با کسی باشی؟


 اما در نهایت من فهمیدم همونی هستم که دوست دارن باهاش باشن ولی میدونن که نمیشه، پس گیر میدن بهم و همونی هستم که باهام بودن ولی دیدن نشد، چون نمیشد که بشه و از سر حرص و یا ناامیدی، هنوز ول کن من نیستن، ولی یک چیزی رو نتونستم نبینم، من همونی ام که باید، درست مثل شما، درست مثل بقیه.


 وقتی به وضوح درباره تابوها صحبت میکنم، اگر کسی لذت میبره، یعنی زندگی کرده و دیگه لبریز شده، همه‌ی چسبِ چوب هاش خشک شدن، اما هنوز بخشی از وجودش که نیاز به تجربه های عجیب تا کثیف داشته و به هر نحوی هیچوقت نتونسته، بیداره، با خوندن من و امثال من آروم میشه، یک شبیه سازیِ لذت داره، تصور خودش به جای من، این افراد همونایی هستن که از هر کتاب، فیلم و سریالی لذت میبرن.


اما اونی که عصبانی میشه، کسیه که از تجربه نکردن ناراحته و میدونه هیچوقت نمیتونه هیجان حقیقی و یا حماقت های شیرین زندگی رو بچشه، میترسه و یا شرایطش نیست، چون اولویت های عادیش هنوز به دست نیومدن، چه برسه این دیوونگی ها، به قول خودش یک ازدواج خوب و یا کار لذت بخش نداره، توی یکنواختی و بی ذوقی غرقه، تک بُعدیه‌.

عدو شود سبب خیر

ناگفته نمونه که من به مدت ۹ ماه تو یک رابطه ارباب و برده ای بودم که از طرف خودم شروع شد و یه جورایی هم تموم شد، برای اولین و آخرین بار در زندگیم صرفا بردگی رو تجربه کردم که اصلا شیرین نبود، حوصله گفتن جزئیات ندارم که بسیار زیاده و اینکه چقدر این رابطه دنگ و فنگ داشت و تشریفات، ولی خب چون طرف مقابلم آدم آگاهی نبود و بلاتکلیف بود، دمم رو زد، خلاصه که خاطرم هست من به سهمیه استعداد درخشان گیر داده بودم (که الان انصراف دادم ازش با وجود گرفتن چند پذیرش الزهرا، خوارزمی، بهشتی و علامه) و این شخص، پارسال توی یک جلسه آنلاین اسکایپی، ثبت نام کنکور ارشد من رو انجام داد، امشب آنبلاکش کردم و بهش پیام دادم و نتیجه کارش رو گفتم، به هر حال آدم احمقی بود ولی خب حرکت بدی هم نزد اون موقع که جای یادآوری و کمی تقدیر داشت، بعد از اتمام پیام رسانیم، بلاکش کردم، چون نیازی به واکنشی ازش نداشتم، فقط میخواستم بدونه که چیشد،همین و بس، در نهایت همون ارباب بودنم رو ترجیح میدم و به یاد گذشته و برده های موفق خودم، به آرامش موقتی میرسم که پیش از طوفان‌ اضطراب ها و مسئولیت هام هست و کار های ناتموم اینجانب.

به ستاره و امثالهم

بالاخره نتایج ارشد اومد و دانشگاه تهران قبول شدم. به تمام هیتر هام و کسایی که اینجا بهم توهین میکردن و میگفتن کارت هیچی نمیشه و ... مرد های متاهل مزاحمی که ریجکتشون  کردم و کونشون سوخته و گُه خوری منو میکنن میخوام بگم 

suck my dick

شما هیچی نیستید و بنده هر روز بیشتر از دیروز میدرخشم و به کوری چشم شماها زنده ام.

افزوده به متن: امروز هم باشگاه بودم، پاره شدم به معنای واقعی، خیلی خسته ام، خیلی.

فروپاشی: بهم ریخته ام اما غمگین نه

 

موی کوتاه خوبیش اینه که زود خشک میشه بعد از حموم رفتن، مسواک میزنم، این خط رو مینویسم، به قسمت های آلرژی دچار شده لوسیون میزنم، میرم و میام، ویتامین و منیزیم و چیزایی که باید رو مصرف میکنم، دور چشم میزنم و آب رسان، دهان شویه اکالیپتوس دهنم رو سوزوند، دئودورانت و در نهایت تونیک مو، الان برگشتم پشت سیستم، خیلی وقته میخوام بیام بگم ولی کلمات جمع نمیشد که بگم. ترسیدم به نوعی.


یک اتفاقی عجیبه داره برام میفته، نمیدونم چیکارش کنم، هنوز اون مرد درونم که گفتم هست، دوستش دارم و باورش کردم، ولی، جدیدا حالت تهوع میگیرم، از روابطی که در گذشته با مردها داشتم، منظورم حالت تهوع به معنای واقعی هست، وقتی همشون میان تو ذهنم، عملا میگم "اوق"، با صدای بلند، توی حلقم احساس انقباض و تمایل به استفراغ دارم، آب دهنم رو جمع میکنم و میگم "Jesus"، هی میگم من چطوری تونستم با فلان پسر میک لاو کنم، یا با یکی برم بیرون، دستشو بگیرم و بوسش کنم، چه مرگم بوده؟ مخصوصا میرم پیام های قدیمی با اکس هام رو میخونم، میگم اینا چیه، به خدا اینارو من نگفتم! عصبی میشم و پاکشون میکنم، یادمه وقتی یکی از دوستانی که آدم سالمی نبود و من به همین دلیل باهاش قطع ارتباط کردم مدام میومد و از دخترانگی و سکس هاش با مردها و پسر های مختلف میگفت، در نهایت کلافه شدم، و همون دلیل پرفشاری شد که خفه اش کنم و دیگه نخوام باهاش صحبت کنم.


قسم میخورم، دارم برای اولین بار تو زندگیم راست میگم در ارتباط با حسم، هیچی علاقه من نبوده، اصلا خواسته واقعی من نبوده، نمیخوام قطعی بگم لزبین هستم ولی حس میکنم هستم، آره... تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه، دست خودم نیست اینجوریم، برای اولین بار یکمی ترسیدم به شخصه، ربطی به رابطه فعلیم نداره ولی واقعا ترسیدم، حس میکنم تا الان اشتباه اومدم و خودم رو هدر دادم به پای تجربه ها، به حدی که میگم چه مرگمه، چرا اینجوری بودم، چون تو تک تک اون روابط و در معاشقه ها و روابط، انگار متظاهر و بازیگر بودم،یادم میاد که همیشه یک صدای مردونه توی سرم میپیچید که میگفت "یعنی چی واقعا؟ که چی؟ محیا داری چه غلطی میکنی؟ تو باید اینجا باشی؟".

 اتفاقات اردیبهشت ماه که صدبار گفتم میگم و هنوز نگفتم، (قدیم میترسیدم مرور شه و حسم زنده شه الان اصلا حوصله ندارم بگم چون به عبارت عامیانه و خیلی رک عنم میگیره"، تیر نهایی بود که بفهمم من هیچوقت نمیتونم واقعا عاشق یک مرد بشم، صرفا شاید بتونم شیفته شخصیت و رفتار و ذهنش بشم ولی خودش، نه، اصلا، یک مرد آلفا که بتونم باهاش دوست باشم و ساعت ها از مغز هم تغذیه کنیم رو دوست دارم ولی وارد رابطه بشم، نه، تراپیستم دوبار علنی پرسید که "شما میتونی واقعا مرد هارو دوست داشته باشی؟" و من گفتم "نه"، خیلی سریع و ضریح و قاطع. به خدا میخوام بالا بیارم وقتی یک پسر و مردی، دنبال لاس و مخ زدنه، نگاه کثیف و یا جنسی داره، اینجوریم که "بابا تو چه زری میزنی دیگه، چقدر احمقی"، زن هایی که درگیر شوهر کردن هستن و یا حسرت مردی رو میخورن که کاش باهاش ازدواج میکردن، دخترایی که به دنبال حفظ دوست پسر فعلیشون هستن، خیلی ببخشید ولی واقعا نمیتونم درکتون کنم و به نظرم احمقانه میاد این کاراتون، به عبارت بهتر، نمیتونم بفهمم منظورتون رو.

از نوجوانی تا الان بارها تو روابط مختلف بودم و نمیخوام بگم به خاطر دوتا بریک آپ بهم ریختم و یا آسیب هایی که دیدم حالت دفاعی برام ساخته تا رابطه با مرد هارو قطع کنم، شما دقت کنید، افراد مذکر توی زندگی من بدون شک افراد وحشتناکی بودن، خب، باشه ولی من از دختر ها و زن ها هم آسیب جدی دیدم و خیلی از موارد رو حتی اینجا نگفتم ولی خب چیزایی که گفتم نمونه های واضحی بودن، پس بحث، اون حالت استقرایی نیست، همه رو با یک چوب زدن نیست، من فرصت دادم، به خودم، به زن و مرد ها، ولی مردها... واقعا همون  "اوق" که گفتم:) اصلا دیگه نمیتونم تصور کنم به خودم برسم و سکسی باشم و یا اغوا کننده اونم برای یک "مرد"، هیچوقت، هیچوقت، اصلا خندم میگیره و به نظرم عجیبه الان. از جنسیت صحبت نمیکنم، دارم از تمایل حرف میزنم.

 وای، حالا باز میترسم حالت فعلی یک وضعیت روانی/دوره تکامل و تجربه جدید برام باشه ولی چنین حسی ندارم، احساس میکنم ترمز هام گرفته شدن تو همین نقطه. از یک طرف دیگه هم نمیتونم تصور کنم که برای یک زن یا دختر بخوام نقش یک زن و دختر اغوا کننده رو بازی کنم، این واضحه، من فاعل و تاپ هستم در واقع، ولی برگردم به مسئله اصلی، باید دوباره تکرار کنم که "وای، داستان چیه، من چمه، چرا اینجوریم، واقعا تمایل من این بوده و اینهمه سال اشتباه کردم؟ منظورم نزدیک به 9 سال فراز و فرود هست".

با وجود آتنای عزیز، که بی نقصه، به خدا بی نقصه، فرشته است، بی نظیره و نمیدونم چطوری توصیفش کنم، هنوز احساس تنهایی دارم و یک حالت نگرانی که نمیدونم از کجا میاد، گیجم، بُهت زده و هی به خودم فکر میکنم، کمی پشیمونم، کمی عصبی، خیلی خسته، خیلی زیاد، به حدی که حوصله اعتراض به خیلی از مسائل رو ندارم و یا توانایی بحث کردنِ دربارشون، درمونده شدم و میخوام برم یک گوشه، در سکوت کامل، ولی در عین حال میخوام یکی کمک کنه بهم، عادی نیست این حالم، امشب پا داشتم تو باشگاه ولی اصلا خسته نمیشدم، هی ادامه میدادم، عملا numb شده بودم انگار.

Chilling with a doll

 

In your eyes
I see there's something burning inside you

گفتم من که دارم درباره هر کسی و هر چیزی مینویسم، الان که جلومی و اصرار به خوردن پیتزای سبزیجات داری و من میگم بدمزه است و ول کن و بیخیال نمیشی، چرا درباره چشم هات ننویسم، داستان چیه؟ چرا هربار یک رنگه؟ چشم های میشی انقدر خوشگلن یعنی؟ تو شب قهوه ای روشنه تو روز به سبز میزنه و زیر نور خورشید عسلیه، انقدر قشنگ نباش، خسته شدم از دستت، اون عِنَبیه، میتونه گاهی مرداب باشه که نیلوفر هاش رو قتل عام میکنه، گاهی یک کویر داغه و بعضی وقت ها هم یک زمینِ گِلی مرطوب که برای کاشتنِ دونه هام بهترین جاست، عادت دارم از هر چیزی که توجهم رو جلب کنه عکس بگیرم، امروز تو اولیش بودی، عجیب ترین چیز اینه که "Clarry"، همون زنی که بارها گفتم و شخصیت اول داستانم هست هم چشم هاش اینجوریه، یک چیز دیگه ای که خیلی دوست دارم رنگ پوستته و اینکه هیچوقت زیر چشمات تیره نیست، همیشه همینجوری بمون، یک عروسک.


 امیر تو گرگ3 میگه:

من رو کم کم بکش تو بغلت گم کن، دلت میخواد که امشب تو چه شکلی شی، تو این دنیای پر گرگ، با تو فهمیدم چقدر جذابه، ابرو خرمایی، چشمِ میشی

کابوسِ جالب

یک خواب عجیب دیدم دیشب. ساعت ۳ یا ۳:۳۰ بود، بعد از تمرین و تدریس و چندین اپیزود سریال دیدن بیهوش شدم و چیزی نگذشت تا اینکه یکدفعه پریدم، حالا محتوای خواب رو میخوام بگم، اولا که شام سنگینی نداشتم، مثل همیشه دوش گرفته بودم و توی اتاق هم تنها بودم، یکمی عصبی هم بودم چون با آتنا یک بحث هایی داشتیم.


توی خواب، من در یک اتاق به شدت تاریک بودم، جلوی سیستم، صفحه لپ تاپ هم بسیار تاریک بود و به سختی میشد فیلم در حال پخش رو دید، انگار یک فیلم ترسناک بود که از دیدنش وحشت کرده بودم ولی اصرار به ادامه دیدنش داشتم، صدایی میومد و میگفت "نبین" و من باز ادامه میدادم، انگار فیلم به یک نقطه بسیار ترسناک رسید، به حدی که یک دست از روی زمین خزیده بود و همزمان پای راستم رو میکشید و من از ترس داشتم آب میشدم.


صحنه های فیلم صورت یک شخص بود که پر از کلمه های نامفهوم سیاهِ ریز شده بود و چشم هاش داشتن در میومدن و خیلی وحشت کرده بود خودش هم، چشم هام روی اون صحنه قفل بودن، نمیشد نفس بکشم، درست در همون لحظه، دوتا دست سفت و گرم شونه هام رو گرفت و محکم به عقب کشید و داد زد که "مگه نمیگم نبین"، اون حس سقوط و خلاء و خفگی، دردی مثل شکستن گردن و  یکدفعه پیدا شدم و نفسم بالا اومد.


به شدت بی حال بودم، بدن درد عجیبی داشتم، واقعا میگم، سر شب خوشحال بودم که بالاخره یک روز بعد از باشگاه بدن درد ندارم و اون لحظه، همه جام درد میکرد، از اون لمسی که توی خواب حس کردم، هنوز شونه هام گرم بودن، به قدری که دست زدم بهشون، اون فشار رو حس میکردم، و پای راستم...هنوز جای دستی که من رو از طرف لپ تاپ کشیده بود رو حس میکردم، یک خارش سطحی که انگار یکی بهت دست زده باشه، نمیدونم داستان چیه ولی واقعا یک تجربه طبیعی نبود.


خیلی وقت ها فکر میکنم این داستان های مربوط به اجنه واقعیه، یکی من رو طلسم کرده تا یک رابطه خوب نداشته باشم و توی افسردگی و غم باشم هر از چند گاهی، ممکنه بخندید و بهم بگید خرافاتی و یا اینکه اینهمه ادعای درس و غیره دارم اینا چیه که میگم، ولی واقعا این وضعیتی که دارم بهش جدی فکر میکنم یک مشکلی داره، از سال ۹۹ من یک روز خوش ندیدم.


صبح ساعت ۸:۴۵ بیدار شدم و دیدم والدین نیستن، آتنا انبوهی پیام فرستاده بود مبنی بر اینکه دوباره صحبت کنیم و مشکلات رو حل کنیم، خوشحال شدم که کله شق و مغرور نیست، تدریس داشتم و بعدش یک صبحانه سبک درست کردم، شاگرد دومم غیب شد و بیهوش شدم، بیدار شدم، دیدم رو گوشیم از یک مزاحم پیام دارم که قبلا بلاکش کرده بودم، دوباره بلاکش کردم و باز دوتا تدریس پشت سر هم، یکدفعه کل تنم شروع کرد به کهیر زدن و به درمان اون پرداختم و تا الان که اینجام.

Consequences

راستی یادم رفت بگم یکبار دیگه رفتم و موهام رو کوتاه کردم:



و اگر میدونستم با کوتاه کردن اینجوری میشه:



میرفتم کچل میشدم خب:)

این چه مرگ و مرضی هست؟

خصوصی ترین مسائل زندگیم که دقیقا به صورت مستند هست رو با هویت واقعیم، چهره و صدام رو تو کانال دیلی میذارم و عده ای که توهم مهم بودن دارن با اکانت های حروف ابجدی و بی سر و ته میان سمتم و توقع دارن منم بگم بفرماید داخل، کل محیط وبلاگ نویسی پر شده از افراد ترسو و بزدل و پرخاشگری که از فاش شدن هویت واقعی خودشون میترسن ولی برای شناختن من و امثال من در تلاشن، یادمه یکبار یکی اومد و بهم گفت هِی تو فلانی هستی(فامیلیم) از فلان منطقه ایران و غیره، خب احمق من آدرس ایمیلی که ازش برای پیام فرستادن و کامنت گذاشتن استفاده میکنم به صورت پیش‌فرض و ذخیره شده با فامیلیم هست و مشخص میشه تو هم وبلاگ نویسی و برات قبلا پیام گذاشتم، صدبار  در ارتباط با رفت و آمد به تهران صحبت کردم، خب مشخصه یکی از نزدیک ترین شهر ها به تهران کجاست، اینجا از دارک وب بدتره حقیقتا، آتنا ۱۸ سالش تموم شده و توی ۱۹ هست و همین شماها اومدید بهم گفتید "پدوفیل"، میشه بپرسم کجام پدوفیله؟ یکی از بچه ها (دوستای قدیمی وبلاگ نویس) یه چیزی برام فرستاد و خیلی عصبانی هم بود و بهش گفتم بیخیال مهم نیست، حالا چرا؟ سر مسئله هویت مردانه درونی من که امثال یونگ دربارش حرف زدن و توهم و اختلال نیست، یک زن خراب توی همین بلاگ اسکای به اسم ستاره یک پست دربارم نوشته و بهم گفته مریض و روانی و حیوان و کثیف و بیمار و غیره، با یک نگاه سریع تو وبش فهمیدم  این خانم خودش داره به شوهرش خیانت میکنه و بسیار عادی جلوه داده این موضوع رو، سر قضیه داستان اون استاد خانم، همه من رو به عنوان "زندگی خراب کن" در نظر گرفتید، میشه بپرسم الان کجای زندگی از قبل خراب شده اش خرابه؟اونا که رجوع کردن و بچه دار شدن چرا گُهش رو شما میخوری؟ دست بردارید، شماها لیاقتتون پست هایی از قبیل "امروز جشن گودبای پوشک بچه ام بود و جاریم خیلی حسوده" و یا وبلاگ های تبلیغاتی با محتوای غیر طبیعی بلاگ اسکای هست، هربار سعی میکنم بی اهمیت باشم و مثل بقیه رفتار کنم ولی انگار نمیشه، اگر خیلی با محتوای اینجا مشکل دارید خب چرا میخونید، چرا دنبال میکنید، تو یک روزی که من هیچ پستی نذاشتم، ۷۳۳ تا بازدید داشتم، بازخوانی مطالب وبلاگ من به چه علته؟ امتحان دارید ازش؟ حالا الانم یکی میخواد بیاد یک پیام دلداری دادن طور بفرسته باید بگم که جمع کن بابا، حوصله هیچی رو ندارم دیگه، ذهن های بسته‌ی مریض قضاوت گرِ بی سواد زیادی رو دیدم، اینم روش.

هانیه، کارما، کارما، هانیه

چند وقت پیش یک مربی ورزشی داشتم به اسم هانیه، خیلی باهاش صمیمی شدم و بهش توجه کردم، واقعا باهاش مهربون بودم، محبت و توجه و احترام بیش از حد دوران تاریکیم رو منظورمه، از یک جایی به بعد حد خودش رو ندونست و شروع کرد توهین کردن به من، مثلا سر سفره من بود و در عین حال میگفت "وای تو چقدر میخوری، چاق شدی و..." در حالی که اصلا اینطوری نبود، اعتماد به نفس من رو خراب کرد، یا یک رازی رو بهش میگفتم و دو دقیقه بعد کل باشگاه میدونستن و با حالتی پر از ترحم میخواستن بهم دلداری بدن، این آدم کلی کثافت کاری و داستان داشت و منم میدونستم ولی نرفتم بگم به رئیس مجموعه (مربی فعلیم)، به شدت موذی و حسود و خالی بند طور بود، خلاصه یک loser به تمام معنا، یک تصویر براتون بسازم، دختر خراب های سولار رفته ی مو فرفری که تو کیفشون چند ورق ال دی و پلن بی و بیبی چک پیدا میکنی و هی مست هستن آخر هفته ها تو باغ فلان جاست فرندشون و یک مقطع تحصیلی رو تموم نکردن هنوز با وجود 34 سال سن، رفتارش با دیگران رو دیدم و دستم اومد از ایناییه که مقطعی تیغ میزنه افراد رو، یکبار آموزش حرکاتم رو کاملا اشتباه گفت و من آسیب دیدم (تشدید درد همون قسمت سمت راست پایین دلم که گفتم) و دو هفته فلج بودم از درد به طور کامل، وسط تمرین هام با حرف زدن های چرت و پرت و بی سر و ته وقتم رو میگرفت و تمرکزم رو بهم میریخت، به ستوه اومدم از توهین ها و تحقیر هاش، بدون هیچ توضیحی، بلاکش کردم، یکدفعه تایم ورزشم رو به کل عوض کردم، (که اومدم عصر و آتنا رو دیدم، قبلش صبح ها میرفتم) و از صمیم قلب آرزو کردم که تا پایان تابستون از اونجا اخراج بشه، رئیس مجموعه متوجه من شد و دید روحیه ام بهم ریخته است و با فشار بدی ورزش میکنم و پرسید داستان چیه، بهش گفتم هانیه باهام چیکار کرده و رئیس عصبانی شد و گفت "چرا زودتر نگفتی، این خودش هر روز داره چاق و چاق تر میشه اخیرا و رفتارش حرفه ای نیست"، گذشت و خودش مربیم شد و بدنم دگرگون شد، واقعا میگم، تاثیر 100 درصدی و باز گذشت، چهارشنبه شد، همینی که گذشت، رئیس مجموعه اومد پیشم و گفت "راستی، با هانیه قطع همکاری کردم" و من شوکه بودم و گفتم "اوه... که اینطور" و گفت "پرس و جو کردم و اعتراضات بالا بود، حقیقتا بعد از 6 سال، خیلی چیز های وحشتناکی فهمیدم ازش ولی خب اتفاقاتی که برای شما افتاد واقعا ناراحت کننده بود، به تمام همکارام تو کرج و تهران اطلاع دادم که اگر اومد پیششون برای جذب نیرو/مربی نگیرنش، میتونه باعث دردسر بشه".

Breaking news

جلسه دهم نبود بلکه دوازدهم بود، سوختماپراتور فوق لیسانس تربیت بدنی بود (اینهمه درس بخونی و پشم  زَن بشی و خوب پول بهتری داره) لذا متوجه شد که دارم با ورزش خودکشی میکنم و از اول تا آخر حرف زدیم درباره رشته هامون و بسیار جلسه خوبی شد در پایان و یکم خارش گرفتم که به رشته اونم فکر کنم.

پراکنده نویسی، قسمت هزارم


ذهن: به سبک تراویس مینویسم چون اینو ازش یاد گرفتم و خوشم میاد، بخش بندی، چقدر مرداد برای من زود گذشت، اصلا نفهمیدم چیشد، فقط هی کادو تولد گرفتم برای دیگران. خیلی دوست دارم بیام یک ماجرای داستانی سنگین که قولش داده شده رو تعریف کنم ولی انرژیم سر قبلی کامل خالی شده، یکم زمان نیاز دارم. خیلی وقت ها نمیدونم چی بگم، چی بنویسم و چی تعریف کنم، چون کلی موضوع برای تعریف کردن دارم، از جهتی دیگه وبلاگ محدودیت هایی داره، مثلا من دوست دارم از خودم ویدیو و عکس بذارم و این کار رو توی دیلی انجام میدم ولی اینجا برام وقت گیره و اون چیزی که میخوام از آب در نمیاد (بسیار سرویس وبلاگ سخت گیریه) و یا دوست ندارم هر خری بیاد منو ببینه تو مجازی با وجود اینکه مسائلی چون حجاب و ... برام مهم نیست، ولی خب، خلاصه که فعلا به کلمات بسنده می کنیم.


من: روز قبل از لیزر برام مصیبته، چون آدم مجبوره با دقت فراوان شیو کنه و بعد مرطوب کننده و آب رسان و لوسیون بزنه، فردا جلسه دهم هست و 99 درصد جواب گرفتم، من هیچوقت درد اپیلاسیون رو تجربه نکردم، از ژیلت افتادم روی اون تخت سرد و کوچیک، درگیر با باز کردن لنگ و پاچه و لاین پشت و جلو و دست رو اینجوری و اونجوری گرفتن و کمی جیز جیز شدن و تهش هم "مبارکت باشه عزیزم" شنیدن و بعدشم وقت بعدی رو با توجه به تقویم و تاریخ پریود تنظیم کردن، لیزر من، با دستگاه کندلا به صورت خشک (بدون ژل) انجام میشه با کولر بسیار قوی که دندون هام از شدت سرما روی هم ساییده میشن(از سرما نفرت دارم) و با یک سری اپراتور که همه جای منو دیدن، ولی راضیم، حالا هر درد و مرضی هم با خودش داره مهم نیست برام، "بُکُش و خوشگلم کن" هست داستان.

رها: رفتم مسواک زدم و اومدم، خب، چند شبی هست که یا بهتره بگم مدتیه که رمانم رو ننوشتم، تکمیل داستان به تعویق خورده، چرا؟ چون زندگی خودم به اندازه کافی داستان داشته، کار های عقب مونده هم کم ندارم، دارم فکر میکنم دیگه کم کم وابستگی به تراپیست و روانپزشک رو کنار بذارم، خسته شدم از حرف زدن جلوی کسی و نتیجه گرفتن باز هم توسط خودم، دلایل دیگه ای هم هست ولی خب، مدتیه که کودک درونم سرخورده شده، ساکته و حرکت قابل توجهی نمیزنه، نمیذارم کاری کنه یعنی. یک چیز بی ربط بگم، امشب تو یکی از کلاس ها برای بار هزارم متوجه شدم listening آیلتس تماما حقه و خراب بازی و اذیت کردن و گول زدن هست، وحشی و بی رحم اما قاعده مند و مرموز، فردا روز کاری سنگینی هست برای من، شماها استراحت کنید.

نخواهد: آتنا اینجارو میخونه و خب دارم جلوی خودش میگم "از وقتی آدرس اینجارو بهت دادم و دارک ساید من رو دیدی، ازم میترسی، حسش میکنم، قبول کردن ارتباط عمیق تر شاید ضربه ای بود که دیدی ولی آدمی نیستم که دوبار ضربه بزنم، اونم به تو"، دیروز که درباره رشته های تحصیلیم به یلدا توضیح میدادی، قند توی دلم آب شد، کی وقت کردی انقدر تحقیق کنی دربارشون؟ بهتر از خودم معرفی کردی، میدونستی اکس های من حتی نمیدونستن من دقیقا چی میخونم و چیکار میکنم؟ میدونستی استخدام شدنم توی آموزشگاه رو بی ارزش نشون میدادن؟ حتی بعدش کسب و کار خودم رو؟ خودت میدونی کیو میگم، آره، همون پست پین شده که عصبیت کرد و تکست دادی شماره طرف رو بدم بهت، خندیدم، واقعا میگم، حقیقتا شمارش رو دیگه ندارم و اگر داشتم نمیدادم، نمیخوام وقتت رو تلف کنی، من به اندازه دوتامون هدر دادم، توئه نیم وجبی میخوای چیکار کنی؟ امثال اینارو خدا زده، ولش کن، بیا بغلم، آهنگ این پست رو هم به خودت نگیری یک وقت، برای تو "در واقع" مناسب تره، همونی که وسطای تمرین، توی یک ریمیکس رادیو جوان پخش شد و پرسیدی اسمش چیه.

شد: خواب های بی معنی میبینم اخیرا، اگر خلاصه تعریف کنم تعجب میکنید، خواب دیدم دانشجوی جامعه شناسی شدم و استاد دانشگاه عکس دوتا زن (فقط قسمت سینه) رو زیر دوش آب آورده، یکی از عکس ها دوتا سینه جمع و جور بود که بینشون خط ایجاد نشده بود و یکی از عکس ها برعکس بود و سینه ها درشت تر بودن، میگفت "جامعه خاکستری (عکس اول) خطرناک تره و جامعه سیاه و سفید بهتره (عکس دوم)، جدا بودن و تفکیک مسائل و اعتقادات افراد اجتماع منظورم هست دوستان..." اون خطی که توی وسطش ایجاد شده بود رو منظورش بود فکر کنم، من مثالش رو میتونم درک کنم ولی بقیه رو نمیدونم. آخرین مورد بی ربط اینکه، یک کار خنده داری که من میکنم اینه (البته از نظر بقیه)، مثلا دستمال مرطوب میخوام و توی اسنپ پیدا میکنم، و میگم "خب دیگه مجبورم با این چیپس و ماست و آیسی مانکی و کره بادوم زمینی و نون تست و خامه شکلاتی بگیرم دیگه..." و همه میگن "مجبووووررریییی؟ چرا واقعا مجبور؟" و خب میخندم سر این هربار چون مجبورم سفارش بدم دیگه، شما بودید مجبور نبودید؟ به خدا که بودید.

حرف حساب - میخوام خودآموز زبان یاد بگیرم - قسمت اول

خب دارم یک سری پیام هایی میگیرم با توجه به پست قبل، که انبوهی سوال تکراری هستن، شاید بهتون بر بخوره ولی یک مشت خسیس دور هم جمع شدید ماشاالله میخواید رایگان هم یاد بگیرید، هر چیزی بهایی داره، حتی تویی که رایگان میخوای یاد بگیری کلی انرژی و زمان و هزینه اینترنت و ... باید بپردازی در هر حال، پس از توهماتت بیا پایین که رایگان جوابه، هر چیزی در این دنیا یک هزینه داره، یادتونه اون همستر رو؟ چقدر وقتتون هدر رفت تپ تپ بزنید و از عمر گوشی کم شد و تهش هم هیچی، خب حالا اینکه "چگونه خودآموز زبان بخونیم؟" رو چی دارم براش بگم... من به عنوان یکی که درگیری داشته با این موضوع حرف میزنم به جنبه شغلی و... که برام داره کار ندارم، اول از همه ترددیلا با ماست موسیر بخورید، حالا نه لزوما این ولی خب خوراکی کنار درس تاثیر بی نظیری داره، گشنگی نکشید.



خب اگر جدی باشم، شما برای مطالعه خودخوان یک "جنگ اول به از صلح آخر" با خودتون نیاز دارید:


1. هدف درست درمون: چه بدونم، آیلتس و مهاجرت، موفقیت تو مقاطع دانشگاهی، نه به خاطر اینکه جاری و خواهرشوهرت و فلان دوستت میره زبان خب تو هم بری، این به درد لای جرز دیوار میخوره، حسادت و چشم رو هم چشمی = نتیجه نگرفتن.


2. شل کردن سر کیسه (هزینه اولیه) : اگر سطحت زیر خط فقر هست، عزیزم باید با خودت روراست باشی، چند ترم آموزشگاه و یا چند جلسه خصوصی اساسی و یا خریدن یک پکیج که شامل آموزش ها و مبانی پایه میشه لازمه، محتوای آموزشی که بهت روش مطالعه رو هم یاد بده تا بعدا سر کیسه رو ببندی و خودت بخونی.


3. تنگ کردن باسن: هزاربار گفتم بازم میگم، "از شنبه میخونم، بعد از عروسی دختر خاله، بعد از پاتختی زن داداش، موقع رانندگی و خواب و راه رفتن با گوش کردن چهارتا پادکست..."با این وضع هیچی یاد نمیگیری، باید بگی یک، دو، سه: شروع، و صد البته استفاده از محتوای زبان باید با یک هدف همراه باشه و یک متد آموزشی و زمان دهی، مثلا "امشب میخوام این اپیزود از فلان سریال ببینم و shadowing گزینشی انجام بدم به مدت 40 دقیقه"


4. کنار گذاشتن وسواس ها و عادات بازدارنده: "واااای من فقط میتونم با کاغذ و کتاب های فیزیکی ارتباط برقرار کنم!" عزیزم الان multimedia studying رو بورسه! تو مجبوری اپ بریزی تمرین کنی برای تلفظ، ویدیو ببینی که گرامر یاد بگیری، یک کتاب خیلی خوب ممکنه تو این ایران خراب شده پیدا نشه، الان بیشتر آزمون های معتبر زبان مثل IELTS  و PTE کاملا سیستمی هستن انقدر متعصب نباش.

5. تکرار و استمرار، زبان خوندن باید مثل عادت بشه: روتین، مثل مسواک زدن بشه، جوری که اگر انجامش ندی حس کنی چیز بزرگی از دست دادی، آسیب زا خواهد بود و یا عذاب وجدان بگیری.

6. بوق و کرنا نکردن: کافیه به یکی بگی زبان میخونی، یک استوری بذاری، بدبختی، ذهنت فکر میکنه خونده و دیگه تلاشی نمیکنه، تبدیلش کن به یک راز و امر شخصی.

7. دور ریختن منابع منسوخ مثل 504: گفتن نداره، برخی چیز ها دیگه قدیمی شده و کاربرد نداره، فایده نداره در واقع، تغییری تو زبانت ایجاد نمیکنه.

8. خودآزاری: باید هر از چندگاهی بری آموزشگاه های رندوم تعیین سطح بدی و استرس بکشی برای اینکه بفهمی سطح زبانت چطوریه و آیا تغییر کرده یا نه، مثلا هر 5 ماه، (این قضیه رایگانه ولی تو روحیه ات تاثیر منفی میذاره چون سیاست موسسات زبان پایین / وخیم نشون دادن سطح زبان مراجعه کنندگان جهت جذب اونها برای ثبت نام هست) و یا بری آزمون های ماک بدی و از سایت های تعیین سطح استفاده کنی.


9. گدا باشی: دنبال پارتنر زبان، بُر بخوری تو گروه های دانشجو های مهاجرتی، گروه های دیسکاشن، زدن مخ معلم های تازه کار دنبال توجه، دانلود منابع رایگان و پخش غیر قانونی و حرام، اگر میخوای تنها هزینه هات انرژی و زمان باشن.


10. پیدا کردن دوست دختر یا دوست پسری که معلم زبانه و یا زبانش خوبه: موقع سکس و میک لاو انگلیسی صحبت کنید جوابه، البته بگید غلط هاتون رو نگیره چون به هر حال میخوابه و جو به هم میریزه، یکبار من این کارو کردم پسره ناراحت شد.


11. تغییر زبان گوشی و پلی لیست و سیستم و همه چیز به انگلیسی.

12. باور به اینکه از اینستاگرام و رو هوا زبان یاد نمیگیرید: از چهارتا پیج؟ واقعا؟ کدوم یک از اون کلمات و اصطلاحات سیو شده و اسکرین شات گرفته شده رو یادته؟ هیچی! رو چیزی وقت بذار که ارزش داشته باشه.

 تا الان سر کلاس بودم، برم سریال ببینم دوتا کلمه جدید یاد بگیرم، شما رو نمیدونم، ادامه دارد...

I guess, it was just another date


I can’t get used to livin’ without livin’ without
Livin’ without you by my side
I don’t want to live alone, hey
God knows, got to make it on my own
So baby can’t you see
I’ve got to break free


  • امروز عصر نوک گیری ماهانه ام رو انجام دادم،آتنا هم خبردار شد و با من اومد و چتری زد، دوست دارم خیلی کوتاه کنم و از ته بزنم، مامانم نمیذاره و میگه باز دست نگه دار و غیره. از قسمت دکلره و رنگی قدیمی باقی مونده به ستوه اومده بودم، اون هم حل شد. محل زندگی من مرکز شهر محسوب میشه و شلوغه، شلوغی که برای خیلی ها خوشاینده، سینما، استخر، باشگاه، پارک، انبوهی مغازه، مرکز خرید، کافه، رستوران و در عین حال به کوچه های خلوت و ساکت منتهی میشه که این قشنگش میکنه، از کنار دستفروش ها رد میشی، از هیاهو بیرون میکشی و به سکوت نزدیک میشی، سکوتی که دیگه اون همهمه ها ازت دورن.


  • داشتم فکر میکردم چطوری ماجرای دومم رو تعریف کنم، همون داستان مربوط به امسال که ازش بیرون نمیکشم و برام سخته. خیلی وقت ها حس عجیبیه که برای کلی غریبه بنویسی و بخونن، یا خیلی ها که تو رو میشناسن و میخونن.امروز به آتنا آدرس اینجارو دادم، بهش گفتم بخون، منو بشناس، من از گذشته ام نوشتم، از تو و برخی اتفاقات مهم ولی نه از همه چیز، حق داری که بدونی. اگر قرار باشه باهاش رابطه رسمی و جدی رو شروع کنم که توش همه چیز متوازن و متعادل و برقراره، باید بفهمم با خودم چند چندم، آرامشم و اون ثباتی که تو خیلی از روابطم داشتم رو الان ندارم، انگار تموم شده، خیلی وقت ها تکه هایی از خودتون رو از دست میدید که دیگه بر نمی‌گرده ولی ریشه هاش میمونه و انتظار بهبودی و رشد هست و به عبارتی، امیدِ بهش.


  • آدمی شوکه میشه، از توجه هایی که کرده، محبت ها و عشقی که به پای فرد اشتباهی ریخته، برخی از اکس های من که تقریبا شناختین کیا هستن، تخم سوسک بودن و من اینهارو با لوبیای قرمز اشتباه گرفتم، کلی بهشون رسیدم و دیدم جوانه زدنی نیست که از دیدنش لذت ببرم و حس خوبی بگیرم، بلکه تهش یک موجود موذی، کثیف، بی فایده و زشت زجرم داده و مجبور شدم ازش فرار کنم، شما هم فکر کنید ببینید تخم سوسک هاتون کیا بودن که با لوبیا قرمز اشتباه گرفتین.

  • به خاطر یک شرط بندی که با آتنا داشتم و باختم، تا جمعه این هفته، آماده ی کمک کردنم، اگر کسی برای زبان انگلیسی مشاوره خواست (معلم نمیشم به صورت رایگان دقت کنید قبلا هم گفتم، ولی مربی بودن رو هستم، برنامه ریزی، راهنمایی و تصحیح و غیره)، میتونه بهم پیام بده، حوزه تخصصی هم فقط  و فقط IELTS, PTE, General English - four main skills، کودک و خردسال و نوزاد و جنین رو فعلا نیستم. (نمیدونم، شایدم باشم، بستگی به مودم داره.)

Finally a Date

"مکالمات زیر بر اساس اتفاقات امروز من هستن و بنا به عادت، به انگلیسی بودن، ولی فارسی مینویسم تا راحت درک بشه."


With soft skin, soft as all these
Beautiful laps and beautiful thighs
They always kept me up at night
But I can't change my appetite


بعد از ظهره، چیزی که برام انتخاب کرد رو پوشیدم، کتم رو روی تخت انداختم و روی صندلی نشستم، سرم درد میکرد، رینگ لایت رو خاموش کردم.



مو های لَخت و بلندش هی میان جلوی صورتش، به دقیقه ویدیو کال نگاه میکنم، سی دقیقه و چهارده ثانیه.

"بسیار خب"

"کمدم رو نشون بدم؟"

"اونا رو ببند، مگه کش مو نداری؟"

از جلوی دوربین میره کنار و با یک کش موی قرمز میاد، در حالی که داره موهاش رو میبنده، روی زمین با زانو هاش راه میره.

"خب شما بگید من چی بپوشم"

"باید در بیاری تا بتونی بپوشی"

"موقعی که شما داشتید عوض میکردید، من چیزی ازتون ندیدم"

"مگه قرار بوده ببینی؟"

میخنده و تیشرت سفیدی که به بدنش چسبیده رو در میاره، سوتین مشکی که پوشیده، روی پوست روشنش از هر وقتی پر رنگ تره، با یک عطسه آروم و کمی مکث، میگه:

"شنیدم امشب پدیده ماه آبیه"

همزمان دستش میره روی کش شلوارکِ مشکی با لکه های خاکستری که تنشه و تا ران هاش پایین میکشه، عجله داره و میگم:

"آروم تر، دوباره بپوش و از اول در بیار، برگرد از پهلوت ببینمت"

به قوس کمر و برآمدگی باسنش نگاه میکنم و دو زانو میشینه.

"بازم باید در بیارم؟"

"میخوای که در بیاری؟" 

ادامه مطلب ...

از سری نامه های فرستاده نشده


پیرو داستان های اخیری که تعریف کردم توی اینجا، میگن امروز روز جهانی عکاسیه، کاش تمام دوربین های دنیا برای من بود که بیشمار عکس ازت بگیرم، از ثانیه به ثانیه حرکاتت، کاش وقتی که باهم بودیم بیشتر نگاهت میکردم، انگار آدمی محکوم به حسرته، دنبال یک تصاویری هستم ازت، زمانی که باد توی موهات میپیچید چون بدت میومد موهات رو ببندی، خنده هات با خاطرات مسخره ام، صحبت های طولانی پشت تلفنت با آموزش که همزمان با صورتت بهم نشون میدادی که "چرا این زنیکه تموم نمیکنه؟" و برام خنده دار بود، وقتی موقع ریمل زدن دهنت یکم باز میشد و از کنارت رد میشدم و انگشتم رو زیر چونه ات فشار میدادم، پشت سرت می ایستادم و گردنبندی که میخواستی رو میبستم، وقتی یک چیز بامزه میدیدی چهره ات به شدت دیدنی بود، مثلا وقتی سیشل و یا نینا شیطنت داشتن، فشارشون میدادی و منم تو رو لِه میکردم، خنده باعث خیس شدن چشم هات میشد و همش میپرسیدم "خوبی؟". شستن موهات و غرق کردنت توی کف، ولی عجیبه که دلتنگ تو بودن درد نداره، هیچ جراحتی رو الان حس نمیکنم، انگار همون numb شدنه است، بیش از حد توی آب جوش موندن و رنگ بنفش و سرخ رو دیدن و از هوش رفتن، نمیدونم، شاید هر دومون خوب شدیم.


هیچ ایده ای ندارم که دخترت چه شکلیه، کاش اسمش رو "محیا" نذاشته باشی، دوست ندارم یاد من بیفتی چون میدونم دل تو هم برای من تنگ میشه و جنس اذیت شدنت رو میشناسم، غصه خوردن تو، روح من رو قیچی میکنه و یک کلاژ از درد هات میسازه و من اون رو دور تن خسته ام میپیچم چون الان که فکر میکنم بدون تو هیچی ندارم، دخترت، کاش چشم هاش شبیه به تو بشن، آخه تو هنوز هم یک دختر بچه ای و برام سواله که چطوری یک بچه داری؟ جدای هر چیزی فکر میکنم برات زود بود، خودت بهم گفته بودی که نوجوانی نکردی، من برات یک پرتال باز کردم و پرت شدی به سال هایی که عقده تجربه کردنشون داشت زنده زنده تو رو میخورد. هیچکس نمیدونه من چقدر تو رو دوست داشتم، اون حد از عاشق بودن رو با هیچکسی نتونستم تجربه کنم، اگر زمان به عقب برمیگشت، ترجیح میدادم خودم، تمایل و گرایشم و اون تشنگی که نسبت بهت داشتم رو خفه کنم تا اینکه بتونم دوست همیشگیت باشم، شهوت شیرینه ولی تمام بافت ها رو به طرز لذت بخشی متلاشی میکنه و مثل یک قیر قرمز رنگ لای همه چیز میپیچه، من توی دوست کسی بودن خیلی خوبم ولی خودم هیچ دوستی ندارم، تو تنهایی، میفهمم. هیچکس نمیتونه جای تو رو پر کنه، بخشی از من رو با خودت بردی که هیچوقت نداشتیش، بخشی از خودت که در من جا خوش کرده بود.


بدون شک، یکی از عذاب های انسان حافظه است، به یاد آوردن، نه اینکه تو آزار دهنده باشی ولی تو این چند روز متوجه شدم که یادِ تو، من رو از پا در میاره، به من میگن قوی هستم ولی در درونم، سیاه چاله ای از ضعف تمام آرامشم رو میبلعه و با چاشنی بیخوابی های نیمه شبم خودم رو گاز میگیرم. حرف های دیگران هنوز هم من رو زجر میده، توی اون محیط دانشگاه و روی چمن ها، دراز میکشیدی و اصلا برات مهم نبود دانشجو هات ببینن و دربارت چه فکری بکنن، خب در واقع قضاوت دیگران درباره تو برای منم مهم نیست، ولی خودم رو نمیتونم بیخیال نشون بدم، این مردم، خیلی بد شدن، متوجهی چی میگم؟ ولی بدون که ازت عصبانی نیستم. توی خوابم اومدی، چون خیلی بهت فکر کردم، به جمع کردن دسته ای از موهات، لب هام که روی گوش چپت حرف میزدن، طوری که توی بدن تو قفل میشدم و نفست بند میومد، وقتی بهت میگفتم "تو مال منی، بفهم" و با دهنت که با انگشت هام پر شده بود و اون چشم های منتظر، تشنه و داغ تر از هر وقتی تایید میکردی حرف هام رو. آدم کسی رو که واقعا دوست داره رها میکنه، عاشق واقعی، خودخواه و شکنجه گر نیست.


خب نظرم رو تغییر دادید، گویا من به طور رسمی طرفدار دارم، دلم رو آب کردی خانمِ نیا، آخه با این تصورات تو چیکار کنم؟ در واقع تو رو چیکارت کنم؟! خیلی قشنگ بود، خیلی، درد و بلات بخوره تو سر بدخواه های من و تراویس.



God, I miss her so much

اگر میتونستم با چندتا تصویر، وایب خودم و اون رو توصیف کنم، چنین چیزی بود، درسته از من بزرگتر بود ولی همیشه دختر کوچولوی من بوده و هست، خودشم هم میدونه، یادمه آخرین بار بهش گفتم من فرقی با یک مُرده ندارم و آخرین آهنگی که برام فرستاده بود رو الان پیدا کردم و گذاشتم، بعد از مدت ها بهش گوش کردم، جرئت نداشتم و حالا میفهمم چرا، دلتنگی، بیماریه.



چقدر بیکار... میتونین تو آکادمی من استخدام بشین

خسته ام، از کلمات خالی شدم، داشتم دو دقیقه پیش به شاگردم میگفتم که "امشب از اون شباییه که فک هام برای حرف زدن کار نمیکنن"، این یک کسالت مزمن از نظر فیزیکی و روانیه و دقیقا از سال 1399 توی من کاشته شده، من آرشیو سال 1398 و 1399 رو از اینجا پاک کردم و مدتی استراحت کردم و از 1400 شروع کردم. عصر با آتنا و یلدا تمرین داشتم، ذوق آتنا من رو زجر میده، باعث میشه از خودم بپرسم من چطور تا الان زنده ام؟ خیلی پیر شدم برای حس نوجوانیش، حتی اگر با این قضیه کنار بیام، بازم حرصم در میاد، یکی با 40 سال سن، هیچ اتفاقی تو زندگیش نیفتاده، جز درس و ازدواج و بچه دار شدن و یک روال عادی، وقتی جلوی اون میگم خسته ام و احساس پیری میکنم میگه: "وای تو که تازه اول جوونیته!"، بابا چی میگی، به خدا حوصله ندارم توضیح بدم به من چی گذشته، سختی و فشار 10 سال عمر امثال تو برای من توی یک فصل سال خلاصه میشه:)

  ادامه مطلب ...