امشب آتنا سردرد داشت و یک کلاه بافتنی رو سرش کرده بود، واقعا میگم، هی میگفتم در بیار قبول نمیکرد، متاسفانه همون بیماری دست و دهان و پا و فلان رو از من گرفته (خب مشخصه چرا :) ) و دلم براش کباب شده، تعداد دونه هایی که زده از من خیلی بیشترن و حتی راه رفتن براش دردناکه(خودم تجربه کردم یادمه)، فقط دارم دعا میکنم اون آفت دهانی وحشتناکی من زدم رو نزنه چون یادمه غذا خوردن 5 دقیقه ای من 45 دقیقه شده بود. حالا داستان چیه؟ مامانش نیست و مسافرته و موندم رو چه حسابی این دختره رو ول کرده و رفته، تا قبل از کنکورش خونشون پادگان بوده و الان مادره دیگه خیالش راحته ولی باید بهش بگم این تازه اول بدبختیه و از طرفی، این بچه خیلی کوچیکه و تو غذا درست کردن خوب نیست، (ببخشید دارم تو جمع میگم آتنا جان، من همه چیز رو میگم)، به حدی که فوبیای وسایل آشپزخونه داره، تصمیم گرفتم کمکش کنم، خلاصه که خانوم یکدفعه حسودی کردن و گفتن چرا از من تو وبلاگت نمیگی، گفتم دوست داری از کجات بگم؟ و گفت کجام رو بیشتر از همه دوست داری، و جواب دادم چشم هات و دوباره ازش عکس گرفتم.

عارضم به خدمتتون که پدر و مادر من هم نیستن و مسافرتن ولی فرق من با آتنا اینه که مامانش رفته یزد پیش فامیل هاش و من پدر و مادرم نزدیک ترن، خلاصه که الان دارم مینویسم دخترم کنارم دراز کشیده و داره توی پینترست عکس کاپل های لزبینی رو میبینه که ازدواج کردن و بعضی هاشون دیجیتال آرت هستن و اینو دیدم و خوشم اومد:

مورد دیگه اینکه که من از ساعت 2 ظهر یک خورشت ایرانی پرطرفدار رو تو خونه اینا بار گذشتم و بهش یاد دادم که فقط سر بزنه و مراقبش باشه، از خونشون خارج شدم چون کار هایی داشتم بیرون و دوباره عصر شد و رفتم اونجا، البته که درست کردنش با هزار بدبختی بود چون هیچی از وسایل خونشون نمیدونست و هی باید میگفتم این کجاست و اون کجاست و هر چی میگفتم میگفت "اَه من چه بدونم من صبح تا شب تو اتاقم بودم" :)) خلاصه باید بگم بیچاره تمام اونایی که منو از دست دادن، من با خوردن این قرمه سبزی مجددا عاشق خودم شدم.
و روی زمین نشستیم (چون من به خاطر اون دونه های کذایی نمیتونم رو صندلی سفت بشینم، به خدا راست میگم، خیلی دردناکن)، بعدش هم Supergirl رو دیدیم(به فصل 5 رسیدیم)، با مشاور انتخاب رشته اش صحبت کردم، گویا میخواست از علاقه سنجی نهایی و فلان ویسار مطمئن بشه و دیگر جزئیات و جلسه آنلاین داشتیم با پسره، حالا اون وسط آتنا میگفت من نمیتونم حرف بزنم خجالت میکشم رتبه ام بد شده:/ (219 کشوری و بدون سهمیه رو میگه بد) و من اینجوری بودم که مردم با 100 هزار میرن زیست شناسی سلولی مولکولی میخونن اونم با سوابق تحصیلی ریدمان و تهش میرن پیام نور و بعد به دروغ میگن رشتشون میکروبیولوژی و علوم آزمایشگاهی و غیره است و معدل کل 17 رو 19.99 اعلام میکنن دخترم و لیسانس ۴ ساله رو ۸ ساله تموم میکنن. خلاصه که بالاخره اولویت های نهاییش رو گفت، فردا کله سحر تدریس دارم و حتما باید ورزش کنم، با این ویروس نباید باشگاه رفت پس احتمالا مثل چند روز گذشته home gym داریم، توی این قضیه من از آتنا به عنوان وزنه استفاده میکنم. ذهنم بهم ریخته است، باید یک ویراستاری و یک خلاصه نویسی انجام بدم که خیلی عقب افتاده و الان هم بعد از نوشتن این حتما باید دوش بگیرم، یعنی چیز... بگیریم، سر و سامون که گرفتم میام قسمت های بعدی رو مینویسم، حال و هوای عجیبی دارم.
You know that I love you
میدونی که عاشقتم
But I'm still learning to love myself
ولی هنوز دارم یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم
ببین، نمیرسن آدم ها به اون حدی که بفهمن، آغوشی که نیاز دارن، تو بازو های سفت و گرم یک مرد نیست و یا روی سینه های نرم یک زن، لزوما روی پاهای پدر و روی بالش مادر هم نیست، یک دوست دختر خوشگل و یا دوست پسر پولدار هم نمیتونه فراهمش کنه، حتی بچه خودت بلد نیست، تهِ تهِ تهش، با بازو و دست ها و فشار ران های خودته، خودِ خودِ خودت، تک و تنها، من امروز تو چنین شرایطی پیداش کردم، یکدفعه غرق شدم و به فکر فرو رفتم، ممکنه شما آخر شب روی تخت خوابت پیداش کنی و یکی هم پشت میزش، موقعی که برای نجات زندگیش داره تلاش میکنه، خلاصه کلام اینکه، سخته آدم برای خودش زندگی کنه، من که خیلی دارم دست و پا میزنم، شما چطور؟
قصد داشتم قسمت ۲ رو بگم، (که میگم به زودی) ولی خب گفتم کمی تنوع و روزمرگی خوبه، امروز سه ساعت کامل شنا کردم، بعدش هم اریال یوگا تمرین کردم، در کنار بدن سازی، من چندتا چیز رو داشتم همیشه، یکیش TRX بود، یکیش این، مورد بعدی پیلاتس، گاهی شنا و دیگری رقص لاتین، مورد آخر رو دیگه نمیرم و به جاش اریال رو میرم.
چرا که تمام فنون و حرکات رو در 10 جلسه گفت و توقع داشت من همینطور ادامه بدم باهاش و هی حرکات تکراری، من از یکنواختی بدم میاد، امروز دوبار تدریس داشتم و یکی دیگه مونده، جمعه هام اصلا جمعه نیست.
رتبه ها اومد، آتنای من هم تقریبا نزدیک به همون چیزی شده بود که تخمین زده بودیم، ۲۱۹، خیلی خوشحال شدم و بهش افتخار میکنم، گیر داده که اولویت های اولش رو دانشگاه تهران بزنه و من میخوام بر اساس رشته بزنه، چون توی تجربی شاید اینطوری بهتر جواب میگیره.
ظریف و زنانه بودم، میگفتن چقدر شکننده ای، زمخت و سفت شدم، میگفتن مگه تو پسری، خنثی بودم، میگفتن تکلیفت رو مشخص کن، تو چی هستی؟ با مرد ها بودم، میگفتن دنبال تکیه گاهی و با زن ها بودم، میگفتن دنبال قدرتی و با کسی نبودم، میگفتن آدم به دور هستی، سالم نیستی، نمیخوای با کسی باشی؟
اما در نهایت من فهمیدم همونی هستم که دوست دارن باهاش باشن ولی میدونن که نمیشه، پس گیر میدن بهم و همونی هستم که باهام بودن ولی دیدن نشد، چون نمیشد که بشه و از سر حرص و یا ناامیدی، هنوز ول کن من نیستن، ولی یک چیزی رو نتونستم نبینم، من همونی ام که باید، درست مثل شما، درست مثل بقیه.
وقتی به وضوح درباره تابوها صحبت میکنم، اگر کسی لذت میبره، یعنی زندگی کرده و دیگه لبریز شده، همهی چسبِ چوب هاش خشک شدن، اما هنوز بخشی از وجودش که نیاز به تجربه های عجیب تا کثیف داشته و به هر نحوی هیچوقت نتونسته، بیداره، با خوندن من و امثال من آروم میشه، یک شبیه سازیِ لذت داره، تصور خودش به جای من، این افراد همونایی هستن که از هر کتاب، فیلم و سریالی لذت میبرن.
اما اونی که عصبانی میشه، کسیه که از تجربه نکردن ناراحته و میدونه هیچوقت نمیتونه هیجان حقیقی و یا حماقت های شیرین زندگی رو بچشه، میترسه و یا شرایطش نیست، چون اولویت های عادیش هنوز به دست نیومدن، چه برسه این دیوونگی ها، به قول خودش یک ازدواج خوب و یا کار لذت بخش نداره، توی یکنواختی و بی ذوقی غرقه، تک بُعدیه.
بالاخره نتایج ارشد اومد و دانشگاه تهران قبول شدم. به تمام هیتر هام و کسایی که اینجا بهم توهین میکردن و میگفتن کارت هیچی نمیشه و ... مرد های متاهل مزاحمی که ریجکتشون کردم و کونشون سوخته و گُه خوری منو میکنن میخوام بگم
suck my dick
شما هیچی نیستید و بنده هر روز بیشتر از دیروز میدرخشم و به کوری چشم شماها زنده ام.
افزوده به متن: امروز هم باشگاه بودم، پاره شدم به معنای واقعی، خیلی خسته ام، خیلی.
موی کوتاه خوبیش اینه که زود خشک میشه بعد از حموم رفتن، مسواک میزنم، این خط رو مینویسم، به قسمت های آلرژی دچار شده لوسیون میزنم، میرم و میام، ویتامین و منیزیم و چیزایی که باید رو مصرف میکنم، دور چشم میزنم و آب رسان، دهان شویه اکالیپتوس دهنم رو سوزوند، دئودورانت و در نهایت تونیک مو، الان برگشتم پشت سیستم، خیلی وقته میخوام بیام بگم ولی کلمات جمع نمیشد که بگم. ترسیدم به نوعی.
یک اتفاقی عجیبه داره برام میفته، نمیدونم چیکارش کنم، هنوز اون مرد درونم که گفتم هست، دوستش دارم و باورش کردم، ولی، جدیدا حالت تهوع میگیرم، از روابطی که در گذشته با مردها داشتم، منظورم حالت تهوع به معنای واقعی هست، وقتی همشون میان تو ذهنم، عملا میگم "اوق"، با صدای بلند، توی حلقم احساس انقباض و تمایل به استفراغ دارم، آب دهنم رو جمع میکنم و میگم "Jesus"، هی میگم من چطوری تونستم با فلان پسر میک لاو کنم، یا با یکی برم بیرون، دستشو بگیرم و بوسش کنم، چه مرگم بوده؟ مخصوصا میرم پیام های قدیمی با اکس هام رو میخونم، میگم اینا چیه، به خدا اینارو من نگفتم! عصبی میشم و پاکشون میکنم، یادمه وقتی یکی از دوستانی که آدم سالمی نبود و من به همین دلیل باهاش قطع ارتباط کردم مدام میومد و از دخترانگی و سکس هاش با مردها و پسر های مختلف میگفت، در نهایت کلافه شدم، و همون دلیل پرفشاری شد که خفه اش کنم و دیگه نخوام باهاش صحبت کنم.
یک خواب عجیب دیدم دیشب. ساعت ۳ یا ۳:۳۰ بود، بعد از تمرین و تدریس و چندین اپیزود سریال دیدن بیهوش شدم و چیزی نگذشت تا اینکه یکدفعه پریدم، حالا محتوای خواب رو میخوام بگم، اولا که شام سنگینی نداشتم، مثل همیشه دوش گرفته بودم و توی اتاق هم تنها بودم، یکمی عصبی هم بودم چون با آتنا یک بحث هایی داشتیم.
توی خواب، من در یک اتاق به شدت تاریک بودم، جلوی سیستم، صفحه لپ تاپ هم بسیار تاریک بود و به سختی میشد فیلم در حال پخش رو دید، انگار یک فیلم ترسناک بود که از دیدنش وحشت کرده بودم ولی اصرار به ادامه دیدنش داشتم، صدایی میومد و میگفت "نبین" و من باز ادامه میدادم، انگار فیلم به یک نقطه بسیار ترسناک رسید، به حدی که یک دست از روی زمین خزیده بود و همزمان پای راستم رو میکشید و من از ترس داشتم آب میشدم.
صحنه های فیلم صورت یک شخص بود که پر از کلمه های نامفهوم سیاهِ ریز شده بود و چشم هاش داشتن در میومدن و خیلی وحشت کرده بود خودش هم، چشم هام روی اون صحنه قفل بودن، نمیشد نفس بکشم، درست در همون لحظه، دوتا دست سفت و گرم شونه هام رو گرفت و محکم به عقب کشید و داد زد که "مگه نمیگم نبین"، اون حس سقوط و خلاء و خفگی، دردی مثل شکستن گردن و یکدفعه پیدا شدم و نفسم بالا اومد.
به شدت بی حال بودم، بدن درد عجیبی داشتم، واقعا میگم، سر شب خوشحال بودم که بالاخره یک روز بعد از باشگاه بدن درد ندارم و اون لحظه، همه جام درد میکرد، از اون لمسی که توی خواب حس کردم، هنوز شونه هام گرم بودن، به قدری که دست زدم بهشون، اون فشار رو حس میکردم، و پای راستم...هنوز جای دستی که من رو از طرف لپ تاپ کشیده بود رو حس میکردم، یک خارش سطحی که انگار یکی بهت دست زده باشه، نمیدونم داستان چیه ولی واقعا یک تجربه طبیعی نبود.
خیلی وقت ها فکر میکنم این داستان های مربوط به اجنه واقعیه، یکی من رو طلسم کرده تا یک رابطه خوب نداشته باشم و توی افسردگی و غم باشم هر از چند گاهی، ممکنه بخندید و بهم بگید خرافاتی و یا اینکه اینهمه ادعای درس و غیره دارم اینا چیه که میگم، ولی واقعا این وضعیتی که دارم بهش جدی فکر میکنم یک مشکلی داره، از سال ۹۹ من یک روز خوش ندیدم.
خصوصی ترین مسائل زندگیم که دقیقا به صورت مستند هست رو با هویت واقعیم، چهره و صدام رو تو کانال دیلی میذارم و عده ای که توهم مهم بودن دارن با اکانت های حروف ابجدی و بی سر و ته میان سمتم و توقع دارن منم بگم بفرماید داخل، کل محیط وبلاگ نویسی پر شده از افراد ترسو و بزدل و پرخاشگری که از فاش شدن هویت واقعی خودشون میترسن ولی برای شناختن من و امثال من در تلاشن، یادمه یکبار یکی اومد و بهم گفت هِی تو فلانی هستی(فامیلیم) از فلان منطقه ایران و غیره، خب احمق من آدرس ایمیلی که ازش برای پیام فرستادن و کامنت گذاشتن استفاده میکنم به صورت پیشفرض و ذخیره شده با فامیلیم هست و مشخص میشه تو هم وبلاگ نویسی و برات قبلا پیام گذاشتم، صدبار در ارتباط با رفت و آمد به تهران صحبت کردم، خب مشخصه یکی از نزدیک ترین شهر ها به تهران کجاست، اینجا از دارک وب بدتره حقیقتا، آتنا ۱۸ سالش تموم شده و توی ۱۹ هست و همین شماها اومدید بهم گفتید "پدوفیل"، میشه بپرسم کجام پدوفیله؟ یکی از بچه ها (دوستای قدیمی وبلاگ نویس) یه چیزی برام فرستاد و خیلی عصبانی هم بود و بهش گفتم بیخیال مهم نیست، حالا چرا؟ سر مسئله هویت مردانه درونی من که امثال یونگ دربارش حرف زدن و توهم و اختلال نیست، یک زن خراب توی همین بلاگ اسکای به اسم ستاره یک پست دربارم نوشته و بهم گفته مریض و روانی و حیوان و کثیف و بیمار و غیره، با یک نگاه سریع تو وبش فهمیدم این خانم خودش داره به شوهرش خیانت میکنه و بسیار عادی جلوه داده این موضوع رو، سر قضیه داستان اون استاد خانم، همه من رو به عنوان "زندگی خراب کن" در نظر گرفتید، میشه بپرسم الان کجای زندگی از قبل خراب شده اش خرابه؟اونا که رجوع کردن و بچه دار شدن چرا گُهش رو شما میخوری؟ دست بردارید، شماها لیاقتتون پست هایی از قبیل "امروز جشن گودبای پوشک بچه ام بود و جاریم خیلی حسوده" و یا وبلاگ های تبلیغاتی با محتوای غیر طبیعی بلاگ اسکای هست، هربار سعی میکنم بی اهمیت باشم و مثل بقیه رفتار کنم ولی انگار نمیشه، اگر خیلی با محتوای اینجا مشکل دارید خب چرا میخونید، چرا دنبال میکنید، تو یک روزی که من هیچ پستی نذاشتم، ۷۳۳ تا بازدید داشتم، بازخوانی مطالب وبلاگ من به چه علته؟ امتحان دارید ازش؟ حالا الانم یکی میخواد بیاد یک پیام دلداری دادن طور بفرسته باید بگم که جمع کن بابا، حوصله هیچی رو ندارم دیگه، ذهن های بستهی مریض قضاوت گرِ بی سواد زیادی رو دیدم، اینم روش.
چند وقت پیش یک مربی ورزشی داشتم به اسم هانیه، خیلی باهاش صمیمی شدم و بهش توجه کردم، واقعا باهاش مهربون بودم، محبت و توجه و احترام بیش از حد دوران تاریکیم رو منظورمه، از یک جایی به بعد حد خودش رو ندونست و شروع کرد توهین کردن به من، مثلا سر سفره من بود و در عین حال میگفت "وای تو چقدر میخوری، چاق شدی و..." در حالی که اصلا اینطوری نبود، اعتماد به نفس من رو خراب کرد، یا یک رازی رو بهش میگفتم و دو دقیقه بعد کل باشگاه میدونستن و با حالتی پر از ترحم میخواستن بهم دلداری بدن، این آدم کلی کثافت کاری و داستان داشت و منم میدونستم ولی نرفتم بگم به رئیس مجموعه (مربی فعلیم)، به شدت موذی و حسود و خالی بند طور بود، خلاصه یک loser به تمام معنا، یک تصویر براتون بسازم، دختر خراب های سولار رفته ی مو فرفری که تو کیفشون چند ورق ال دی و پلن بی و بیبی چک پیدا میکنی و هی مست هستن آخر هفته ها تو باغ فلان جاست فرندشون و یک مقطع تحصیلی رو تموم نکردن هنوز با وجود 34 سال سن، رفتارش با دیگران رو دیدم و دستم اومد از ایناییه که مقطعی تیغ میزنه افراد رو، یکبار آموزش حرکاتم رو کاملا اشتباه گفت و من آسیب دیدم (تشدید درد همون قسمت سمت راست پایین دلم که گفتم) و دو هفته فلج بودم از درد به طور کامل، وسط تمرین هام با حرف زدن های چرت و پرت و بی سر و ته وقتم رو میگرفت و تمرکزم رو بهم میریخت، به ستوه اومدم از توهین ها و تحقیر هاش، بدون هیچ توضیحی، بلاکش کردم، یکدفعه تایم ورزشم رو به کل عوض کردم، (که اومدم عصر و آتنا رو دیدم، قبلش صبح ها میرفتم) و از صمیم قلب آرزو کردم که تا پایان تابستون از اونجا اخراج بشه، رئیس مجموعه متوجه من شد و دید روحیه ام بهم ریخته است و با فشار بدی ورزش میکنم و پرسید داستان چیه، بهش گفتم هانیه باهام چیکار کرده و رئیس عصبانی شد و گفت "چرا زودتر نگفتی، این خودش هر روز داره چاق و چاق تر میشه اخیرا و رفتارش حرفه ای نیست"، گذشت و خودش مربیم شد و بدنم دگرگون شد، واقعا میگم، تاثیر 100 درصدی و باز گذشت، چهارشنبه شد، همینی که گذشت، رئیس مجموعه اومد پیشم و گفت "راستی، با هانیه قطع همکاری کردم" و من شوکه بودم و گفتم "اوه... که اینطور" و گفت "پرس و جو کردم و اعتراضات بالا بود، حقیقتا بعد از 6 سال، خیلی چیز های وحشتناکی فهمیدم ازش ولی خب اتفاقاتی که برای شما افتاد واقعا ناراحت کننده بود.
ذهن: چقدر مرداد برای من زود گذشت، اصلا نفهمیدم چیشد، فقط هی کادو تولد گرفتم برای دیگران. خیلی دوست دارم بیام یک ماجرای داستانی سنگین که قولش داده شده رو تعریف کنم ولی انرژیم سر قبلی کامل خالی شده، یکم زمان نیاز دارم. خیلی وقت ها نمیدونم چی بگم، چی بنویسم و چی تعریف کنم، چون کلی موضوع برای تعریف کردن دارم، از جهتی دیگه وبلاگ محدودیت هایی داره، مثلا من دوست دارم از خودم ویدیو و عکس بذارم و این کار رو توی دیلی انجام میدم ولی اینجا برام وقت گیره و اون چیزی که میخوام از آب در نمیاد (بسیار سرویس وبلاگ سخت گیریه) و یا دوست ندارم هر خری بیاد منو ببینه تو مجازی با وجود اینکه مسائلی چون حجاب و ... برام مهم نیست، ولی خب، خلاصه که فعلا به کلمات بسنده می کنیم.