گاهی وقت ها وبلاگ هایی رو میبینم که روزمرگی های بسیار عادی و آروم دارن، دغدغه هایی در حد انتخاب کردن رنگ لباس، کاغذ دیواری اتاق، رستوران رفتن یا نرفتن، بعد میگم اینا هم زندگی میکنن منم همینطور و شما هم همینطور، یعنی جهان در آشوب باشه این قبیل افراد دنبال شمع روشن کردن و مدیتیشن هستن، البته خوبه ها، این حجم بیخیالی، قصدم زیر سوال بردن و توهین نیست، صرفا دارم تفاوت ها رو حس میکنم. بسیار خب، بریم برای ادامهی این ماجرا.
ادامه مطلب ...امروز جسمی خوب نیستم، ولی دلیل نمیشه ننویسم. درخواست ها بیشمار بود در این راستا که قسمت ۱۱ رو بذار و پایان داستان رو بگو چی هست. خب این رمان نیست، یک ماجرای واقعیه، تا جایی که بتونم جمعش میکنم و بهتون میگم. الان باید بگم که بخش های زیادی از این قضیه از ذهنم پاک شده و داره میشه "خوشبختانه" اما من دارم به مغزم فشار میارم تا یادم بیاد و بنویسم، قسمت ۱۰ برای خیلی وقت پیش بوده گویا.
میدونید، سناریوی من برای فراموش کردن درد، ساده انگاری و عادت به اونه، چون وقتی اینجوری بشه، دیگه بعد از مدتی تکراری و سپس نامرئی میشه، هیچکسی این کار رو نمیکنه ولی این روش من هست و اولش سخته، واقعا سخته ولی بعدش جوابه، چون دیگه هیچی از اون شخصی که نقطه ضعف شماست، اذیت کننده نخواهد بود. روی این موضوع هم چنین راهکاری پیاده شد توسط خودم، چیزی که خواهر و دوست و دشمن و روانپزشک بهم پیشنهاد نداد و خودم بهش رسیدم. میگن زمانی تو واقعا کسی رو بخشیدی، که با اسم اون شخص و نشانه ای ازش، دیگه تحریک احساسی نداشته باشی و من الان به این مرحله رسیدم.
ادامه مطلب ...