باید برم بخوابم ولی نوشتن من رو بیدار نگه میداره، دختر بودن رو دارم فراموش میکنم، از اون ور بوم افتادم به اصطلاح، بعضی وقت ها یادم میره دخترا اگر توی فلان موقعیتی که من مثلا الان هستم باشن چه فکری میکنن و یا چطوری رفتار میکنن، بعد میبینم نمیتونم اونطوری باشم که باید، چیشد که اینجوری شد؟ شاید چون زیادی درد ها و مشکلاتم رو نرمالایز کردم؟ جدیدا خیلی وقته که گریه نکردم و یادم نیست آخرین بار کی بوده، میخوام ادامه داستان رو بگم، این قسمت از قسمت های غم انگیزه برام...
قبل از تعریف کردن چیزایی که باید میخوام یک چیز خیلی جالب و عجیب درباره روانپزشک روانیم بگم بهتون، این شخص نه تنها از سال 99 منو تیغ زد تا همین امسال بلکه بین اعضای خانواده ام دعوا راه مینداخت، یعنی چی؟ یعنی من مراجعه کننده دائمی بودم و خواهرم و مامان و بابام مقطعی، حرف من رو پیش اونا میگفت حرف اونارو پیش من (یعنی رازداری 0) و یا دارو هایی که تجویز میکرد اشتباه بودن، دیگه این تاکسیک و خراب بودن به حدی رسید که من یکی از افراد احمق و اشتباه زندگیم رو (که کلی حمایت کرده بودم ازش و بالا کشیده بودم طرف رو و اسمش رو هم برده بودم، مبین) بهش معرفی کرده بودم و از لوزر و اسکل بودن این آدم نگم که دوتایی مینشستن پشت سر من و غیبت میکردن و مشکلات زندگی این آدم احمق رو دکترم مینداخت تقصیر من و اونم میومد سر من خودشو تخلیه میکرد، حالا مشکلاتش چی بودن؟ اینکه این آدم بی لیاقت و بی عرضه پدر و مادر وحشی داره که یک عمر کتکش زدن و شخصیتش رو نابود کردن، اونم تشخیص توی چند جلسه؟ یک یا دو و هر پیامدی که رفتار دیگران باهاش داشته رو تقصیر من دونستن! خب اولا که تو اگر دکتری گُه میخوری با این تشخیص کسشر و اونی هم که اومد پیشت همینطور، با هر دوشون قطع ارتباط کردم و به دکترمم چیزی نگفتم حقیقتا، انقدر بی ارزش و حقیر بود برام که باهاش صحبتی نکنم، اون شخص هم که مشخص بود چقدر پست و بدبخته و معلوم الحال، کاش بتونم خودم رو ببخشم به خاطر اهمیت دادن به چنین آشغال هایی.
و والا اصلا یادم نیست این داستان رو تا کجا نوشتم، الان هم نمیدونم چطوری باید تکمیلش کنم چون کلا آدمی هستم که زیادی اهل نتیجه گیریه، ولی خاطرم هست تا اونجایی گفتم که صمیمیت مرز های بین من و استادم رو بلعید و چیزی به عنوان سوال باقی نذاشت که ابهام برانگیز باشه. الان که دارم اینارو میگم واقعا تهوع برانگیزه ولی اون موقع، هر چیزی که حس میکردم احساسات و عشق بود،یک عالم دیگه ای داره و خودتون میدونید، مثلا روی یکی کراش هستی شدیدا و بهش میرسی و یا تصوراتی که دربارش داشتی واقعی میشن، میدونی بد هست و اشتباهه ولی ادامه میدی و میخوای، برید ادامه رو بخونید.
ادامه مطلب ...
من، معتادم به نوشتن، فردا و کل این هفته و هفته بعد داستان دارم ولی بیدارم که بنویسم، داشتم فکر میکردم من چرا انقدر منفور هستم تو این محیط، ممکنه یکی بگه خب شاید چون عوضی و مغرور به نظر میرسی ولی خب اینا نیست، چون من نمیتونم تظاهر کنم، نمیتونم الکی بیام ازتون تعریف کنم وقتی خب پستی که نوشتین یک چیز ضایعی هست و یا کارایی که میکنین جالب نیستن، سکوت میکنم و یا اگر یکی گیر بده بهم، دیگه نمیتونم ساکت باشم، مسائل چون توهین به شخصیت و گرایش و جنسیتم برام نقطه ضعف نیست، خط قرمزه، یعنی طرف مقابلم رو توی ذهنم میکُشم و کنار میذارم و دیگه هیچوقت با اون آدم خوب نمیشم، ولی بقیه میان و اینطورین "وای عشقم و مثلا چه بدونم آتنا جون عجب ماجرای قشنگی رو تعریف کردی" ولی همزمان طرف توی سرش میگه "اه عجب آدم اسکلی هست این" و تازه اگر یکی تخم داشته باشه میاد بی نام و نشون مثل W X Y Z M R و چنین اسمایی فحش میذاره، ولی خب من اینجوری نیستم، قدیم تر که خیلی باحال بود یکی با اسم من برای بقیه فحش مینوشت نمیدونم چیشد، مُردی یا زنده ای؟هنوز منو میخونی؟
نکته جالب دیگه اینکه همه بعد از این موج اعتراف نویسی من رو آوردن به مرور خاطرات شکست عشقی و اینا، قبلا اصلا چنین چیزی رو ندیده بودم و برام جالبه، حتی آدمای خشک مذهب و تعصبی هم اینجوری شدن، حالا مجبور نیستید خودتون رو جر بدید تا خاطرات boring رو مثل اینجا جذاب جلوه بدید، عادی هم بگید قبوله والا.
خلاصه، بریم برای ادامه، برگردم به اون اتاق نیمه تاریک، عصر طوفانی و من، مثل یک رنگ غلیظ آبی از بازو های استادم میچکیدم پایین و برای بار دوم گفت:
"بذار صورتت رو ببینم عزیزم"
ادامه مطلب ...داشتم به شادی میگفتم که با هربار نوشتن این داستان، از عمرم کم میشه، قشنگ پیر میشم و مریض، خستگی و کسالت رو حس میکنم، انگار یک تیغ گرفتم دستم، دارم خودم، روحم رو میشکافم، تمام زخم هایی که توی این 120 روز بسته شده رو باز میکنم، چرا؟ به قول استاد مازوخیست هستم؟ نه، چون این یک مسئله ناتمومه، چرا عشق انقدر آزار دهنده است؟ چرا همش سوختنه، خلاصه امر اینکه ادامه رو باید بگم، کل امروز اذیت شدم، واقعا میگم، از خستگی، اصلا تعطیلی رو خیلی وقته که درک نمیکنم. خب، ادامه ی اون روز چیشد؟ هوا، ابری شد و گرفت، توی اتاق باد میوزید و پرده و آویز هاش صدا میدادن، یکدفعه بهم گفت:
"من کل زندگیم در حال جنگیدن بودم، در مقابل خیلی چیز ها، حتی خودم"
ادامه مطلب ...خب باید چی رو تعریف کنم؟ اتفاق عجیبی که امشب برام افتاد، باعث شد احساس کنم خالی شدم، اتفاق بدی نبود ولی تصور کنید یک طلسم طولانی، بشکنه و آدمی با بزرگترین ترسش مواجه بشه، توضیح این اتفاق ضمیمه به قسمت های آینده است، به هر حال، میخوام ادامه داستان رو بگم، خلاصه که، من هر روز عاشق تر میشدم و بد حال تر، بین دو راهی مونده بودم، اصلا درد های گذشته ام به کل فراموش شده بود چون شرایط اون ایام پیچیده بود، این چیزی نبود که دست خودم باشه، به حدی رسیدم که رفتم پیش مهرگان و اعتراف کردم که من "روی استاد کراش زدم"، دقیقا همین کلمه "کراش" رو گفتم، دعوای فوق العاده ای رخ داد و به مدت چندین روز هیچ حرفی نزدیم. من رو مقصر 100 درصد دونست، گفت "تو به من خیانت کردی" و من بهش گفتم "شاید اگر باهام مهربون تر بودی انقدر کمبود دار نمیشدم" و اون توجیه آورد که "تو این رابطه رو با کلیه شرایطش قبول کرده بودی" و غیره، خیلی گریه کردم یادمه.
نمیدونستم داشتم سر چی گریه میکردم، اینکه خودم رو پاره پاره کرده بودم تا مهرگان نسبت به رابطه bdsm و به شدت سختی که قبلا داشتیم مجددا رضایت بده و الان میخواستم کل تلاش هام رو بذارم کنار، به خاطر حسی که به استادم داشتم؟ کل لحظاتی که تلاش کرده بودم و زحمت هایی که برای خودم و مهرگان کشیده بودم که به خدا از صدتا ازدواج سخت و سنگین تر بود اومد جلوی چشمم، تمام موقعیت هایی که "برده" بودم و عملا هیچ غرور و شخصیتی برام نمونده بود و همزمان تمام لحظاتی که استادم ازم تعریف کرده بود و من رو برده بود بین ابرها، جلوی خودم و همه و بدبختی این بود که من همه چیز رو خودم انتخاب میکردم و عملا نمیتونستم برم تو نقش قربانی...
یادتونه هی میگفتم این ماجرا طولانیه؟ خب بفرمایید، تازه دارم خلاصه میگم، پیام های زیادی دریافت کردم و یه جورایی خوب بودن، ممنونم از لطف بعضی ها که من رو شجاع میدونن:) هفته اول از اردیبهشت گذشت و من اینجوری بودم که واقعا اتفاق افتاده؟ یادمه پیش خواهرم بودم، سرم تو گوشی بود و میگفت "به چی نگاه میکنی؟خبریه؟رابطه ات با مهرگان چطوره؟"پرانتز باز کنم که مهرگان همون پسری بود که master من محسوب میشد، و من در حالی که به عکس های استادم و نشست های خبری که داشت نگاه میکردم گفتم "آم...خوبه، خوبیم" و گفت "رفتارش بهتر شده؟قبلا خیلی کنترل گر بود"، پوزخندی زدم و توی دلم گفتم که خواهر عزیز من، این نوع رابطه کلا بر اساس کنترل گریه، روم نمیشد بهش توضیح کامل بدم که دارم bdsm رو تجربه میکنم با اون و هیچ عاطفه و احساس و عشقی نیست، گفتم "داره بهتر میشه" که دروغ بود. خواهرم تیز و پیگیره.
ادامه داد "خب چه خبر از استادت؟"، از جام بلند شدم و گفتم "بیا ببینش"، دیگه یکی باید من رو جمع میکرد که انقدر ازش تعریف نکنم. درنهایت گفت "خب پیش میاد، علاقه بین دانشجو و استاد" و من گفتم "نه، من و اون اینطوری نیستیم"،گفت "خبریه؟ روش کراش زدی؟!"پاسخ دادم که "وا...نه، چرا...هه...چرا من باید کراش بزنم؟"، چرا اینجوری گفتم؟ چون توی ذهنم این بود که اون با اونهمه شکوه و جلال و جبروت نمیاد با یک "کودک" مثل من راه بندازه، کودکی که من باشم و 15 یا 20 سال هم ازش کوچیکترم، این قضیه و ایام توی آسمون سیر کردن، انتظار دیدار عشق کشیدن شیرینه، هیجان قبل از تجربه ی واقعیت، خلاصه که یک روز دوشنبه صبح بهش پیام دادم و گفتم حالا تا شب میبینه و جواب میده دیگه، چون میخواستم برای 12 اردیبهشت ببینمش، چهارشنبه دوم و روز معلم، باید میدیدم و قطعا تبریک میگفتم، یک پرانتز باز کنم که براش هدیه بردم و این هدیه چه داستانی رو پشت سر گذاشته بماند اما یک ساعت مچی از برند نیوی فورس بود که من طراحی و شکلش رو دوست دارم، معمولا افراد خز پولدار تازه به دوران رسیده دنبال رولکس (و یا اپل واچی که بلد نیستن ازش استفاده کنن) هستن باور کنید، یک ساعت بازِ واقعی سراغ کلوین کلاین و کاسیو و نیوی فورس میره از من به شما نصیحت.
این پیام برای دیدار در چهارشنبه، هفته دوم اردیبهشت بسیار مهم بود برام، چرا که اگر دیر جواب میداد و یا بهانه ای میاورد تا هم رو نبینیم مشخص کننده این بود که من دارم مزاحمش میشم، ولی خودتون ببینید:
نه تنها همون ثانیه جوابم رو داد، بلکه مثبت بود و صمیمانه تر از قبل! برید و بقیه رو بخونید...
نوشتن درباره تروما ها سخته، شجاعت و جسارت میخواد و من، نمیدونم چطور میتونم اینهارو به راحتی مرور کنم، گاهی تعجب میکنم از چی ساخته شدم دقیقا، خلاصه که میخوام ادامه اش رو بگم، هفته اول اردیبهشت امسال و اولین دیدار متفاوت ما، بعد از همون کلاس، مکالمه ها فارسی نبودن ولی من ترجمه هاشون رو میذارم، قضاوت دیگران برام مهم نیست: قبلا گفتم که صداهامون رو ضبط میکردم و اون مکالمه مثل موسیقی روحم بود،امشب مجبور شدم گوش کنم تا دقیق تر این پست رو بنویسم، یک ویس 17 دقیقه ای از اون روز وجود داره که دوست دارم بشنوید، ولی چون فامیلیش رو گفتم و یا مستقیما به یک سری اطلاعات مهم اشاره کردم، نمیتونم و حس خوبی ندارم، وقت بوق گذاشتن و سانسور هم ندارم، اگر کسی خواست بشنوه میتونه بهم پیام بده که منحصرا براش بفرستم تکه هایی رو که باید تا بیشتر به عمق این داستان فرو بره، من توی تلگرام اینم و همه میدونن: HaroldWillis1991، فقط اینکه انگلیسی هست، وقت ترجمه کردن هم ندارم، حرف های ما به قدری عمیق بودن که نمیتونم همه اش رو بنویسم، تا به حال چنین مکالمه معناداری با کسی نداشتم که میخکوبم کنه و معتاد به ادامه دادن.
ادامه مطلب ...باورم نمیشه همین الان خواهرم گفت "چه خبر از اون دختر گدائه که تو آزماشگاه کار میکرد و هی تو رو تیغ میزد؟"، یعنی این قضیه پست پین شده شماره یک در این وبلاگ من ننگ بزرگی در کلیه سوابق من و زندگیم شده، به حدی که دیگران هم نمیتونن فراموشش کنن، ولی خب حس بدی نگرفتم، بیشتر خوشحال شدم که یک نخاله در زندگیم نیست. امشب بالاخره میخوام داستان اردیبهشت ماه رو تعریف کنم، بخش به بخش، قسمت به قسمت، مثل قصه قبلی، خسته ام، ولی خب چه میشه کرد، باید گفت،خب، قصه ای که میگم، بر اساس واقعیته، تا جایی که بتونم اسامی، شواهد و مدارک رو باهاتون به اشتراک میذارم، ماجرای من دارای مضامین جنسی صریح و رویداد های (به نظر خودم) ناخوشاینده، اگر خوشتون نمیاد، اگر جنبه ندارید، نخونید، به خاطر خودتون میگم، چون نه تنها کلی وقت گذاشتید خوندید بلکه کلی زمان میذارید برای فحش دادن و منم به تخمم هست از یک جایی به بعد. من پیش خیلی ها گفتم و زخمم تازه شد، پیش روانپزشک گفتم و کمی بهتر شدم ولی امیدوارم با گفتن این قضیه تو اینجا، یکبار برای همیشه خودم رو ببخشم از بابت ظلمی که به خودم کردم، این حکایت از سال 1401 شروع میشه، مهر ماه، وقتی به دانشگاه دوم منتقل شدم، اون رابطه پر از فراز و نشیبی که گفته بودم وجود داشت و به نوعی تموم شده بود، مردی رو دیدم...
ادامه مطلب ...