پارسال این ایام من درگیر تموم کردن یک رابطه/ارتباط/ اتصال به شدت سمی بودم و امسال، یک چیزی توی زندگیم کمه، بعضی ها بهش میگن:
وقتی شخصی به طور مداوم به واسطه رنج و درد تحت فشار قرار می گیرد تغییرات خیلی ظریفی در بدن او اتفاق می افتد که باعث می شود فرد نوعی وابستگی شیمیایی به استرس و فشار روانی پیدا کند. نکته مهم این است که اعتیاد به درد و رنج می تواند به اندازه اعتیاد به مواد مخدر استوار باشد.
بعد به خودم میگم واقعا؟ چنین چیزی ممکنه؟ چقدر ترسناک، کی میشه التیام پیدا کنم و رها بشم، حالا شما بهم بگین، پارسال این موقع چیکار میکردین و امسال وضعیت چطوره؟ برام پیام بذارین، نیاز دارم به کمی تعامل، میخونم.
موضوع پایان نامه ام از نظر حوزه و محتوا مشخص شده تقریبا و استرس کمی دارم، اینکه حداقل ته ذهنت میدونی قراره چی بشه خوبه، خوبیش اینه که تو حوزه ای هست که علاقه دارم، یک سری پروژه دیگه تنظیم شده برای آینده ولی همه اینا، کافی نیست، I want more، فردا که شنبه باشه و واردش شدیم، میتونستم برم استاد رو ببینم ولی میدونی چی میخوام بگم؟ به تخمم، ترجیح میدم خونه باشم و یا برم باشگاه، اینجوریه که یکی تو ذهنتون از اون بالا بالا ها میفته پایین و انقدر آدم کصخلی هست که نمیفهمه چه گُهی خورده.
من وبلاگ رو نبسته بودم بلکه خودش از دسترس خارج شده بود، اولش فکر کردم کار این افرادی هست که از من بدشون میاد، با مسئولین مربوطه ارتباط گرفتم و بهم گفتن مشکل فنی هست و مورد دیگه ای نیست، بعدش ازم خواستن خودم یکبار برم فعال و غیر و فعال کنم و 24 ساعت صبر کنم و نتیجه این شد که اومد بالا.
یک pms وحشتناک و طولانی بر من غالب شده، روزانه 1 وعده غذا بیشتر نمیتونم بخورم، بنا به پست قبلی که گفتم سرم شلوغه اوکی ولی، نمیشه به کارا رسید، نمیدونم از چه چیز مثبتی میتونم اینجا بنویسم واقعا و اصلا چرا باید بنویسم؟
رفته رفته مسائل بزرگ، کلان، عمیق و دردناک زندگیم اهمیت خودشونو از دست میدن، نمیدونم این خوبه یا بد، ولی چرا؟ چرا هیچوقت هیچکس یا هیچ چیز برای من در مرحله مهم بودن باقی نمیمونه؟ کاش کسی بود که میتونستم باهاش دو دقیقه برم بیرون، کسی هست ولی من، دوست ندارم با اون/اونها برم بیرون. داشتم به این فکر میکردم که چقدر دختر بودن بده، سخته، کاش دختر نبودم.
از پست های نصفه شبم بدم میاد، چون یادآور اینه که خواب خوبی ندارم، مثل مرده ها شدم، پروژه اخیری که شروع کردم کار اشتباهی بود و یا بهتره بگم زود بود برای شروع کردن، همیشه میگم کاش یک لوسیفر توی زندگیم داشتم که میرفتم جلوش و ازم میپرسید "what is it? what is it that you truly desire?" و منم بی اختیار میگفتم و بالاخره مشخص میشد برای چی ساخته شدم، باید سمت چی برم، چیکار کنم.
سرم شلوغه مثل سگ. مثل سگ به معنای واقعی. حالم داره بهم میخوره. دیگه حتی وقت ندارم نفس بکشم و یا overthink کنم و کمی غصه بخورم حداقل، وقت ندارم به رابطه فکر کنم. وقت ندارم به هیچی فکر کنم و کل ذهنم شده یک سری هدف هایی که توسط دیگران مسخره میشه و کوچیک شمرده میشه و من تا خرخره وسطشون گیر کردم و نه راه پس دارم نه راه پیش. بیماری امونم رو برید و کل بدن و وجودم رو بهم ریخت. واقعا ضعیف شدم و هیچ چیز دیگه سر جاش نیست. الان چند ماهه که میخوام یک برنامه ساده بریزم برم بیرون یک تفریحی بکنم هیچی به هیچی، واقعا هیچی، یکی به من کمک کنه.