-
عاشق این آهنگم که توی پست گذاشتم:
1403/12/11 01:25
چرا به پارسال خودمون در همین موقع سال میخندیم؟ پارسال این ایام من درگیر تموم کردن یک رابطه/ارتباط/ اتصال به شدت سمی بودم و امسال، یک چیزی توی زندگیم کمه، بعضی ها بهش میگن: وقتی شخصی به طور مداوم به واسطه رنج و درد تحت فشار قرار می گیرد تغییرات خیلی ظریفی در بدن او اتفاق می افتد که باعث می شود فرد نوعی وابستگی شیمیایی...
-
چه جالب
1403/12/10 03:10
من وبلاگ رو نبسته بودم بلکه خودش از دسترس خارج شده بود، اولش فکر کردم کار این افرادی هست که از من بدشون میاد، با مسئولین مربوطه ارتباط گرفتم و بهم گفتن مشکل فنی هست و مورد دیگه ای نیست، بعدش ازم خواستن خودم یکبار برم فعال و غیر و فعال کنم و 24 ساعت صبر کنم و نتیجه این شد که اومد بالا. یک pms وحشتناک و طولانی بر من...
-
وای
1403/12/07 23:57
سرم شلوغه مثل سگ. مثل سگ به معنای واقعی. حالم داره بهم میخوره. دیگه حتی وقت ندارم نفس بکشم و یا overthink کنم و کمی غصه بخورم حداقل، وقت ندارم به رابطه فکر کنم. وقت ندارم به هیچی فکر کنم و کل ذهنم شده یک سری هدف هایی که توسط دیگران مسخره میشه و کوچیک شمرده میشه و من تا خرخره وسطشون گیر کردم و نه راه پس دارم نه راه...
-
چه مزخرف روزیست امروز
1403/12/04 18:16
امروز استاد رو دیدم و بعد از ۵ ماه حضوری صحبت کردیم و با وجود اینکه داستان اردیبهشت تو این صفحه تکمیل نشده ولی بگم یکی از بی نتیجه ترین بحث هامون بود، بی نتیجه به معنای واقعی، فقط لبخند میزد و میخندید و حرفایی میزد که برام معنایی نداشتن، منم حرص میخوردم و دنبال جواب بودم، اگر چاره داشتم و امکانش بود انقدر میزدمش که...
-
توقعات
1403/12/03 16:57
تو مدونا هستی، بانوی الهی بخشی از تو مثل مادر ترزا و بخش دیگر مثل ولنتاینه برای برخی، بدنامی و سراشیبی لغزان ولی برای من، تو آتیشی و من به سمت امیدم پرواز میکنم بلای جون آدمی توقع داشتنه، واقع میگم، چه از خودش، که میشه کمال طلبی در حد مرگ و چه از دیگران که میشه "مهرطلبی"، خیلی بده که توقع داریم طرف بفهمه و...
-
اتفاقات عجیب
1403/11/29 05:34
باورتون میشه تعریف کردن داستان اردیبهشت منو مریض کرده؟ آره، واقعا دارم میگم، از وقتی که برگشتم به نوشتن درد های عجیب توی بدنم حس کردم، دیگه دیروز اوجش بود، آتنا بهم زنگ زد و گفت " احساس نگرانی میکنم " و منم بهش گفتم که بیجا نبوده، دیروز خونه بود و من توی مسیر برگشت از دانشگاه، با اصرار خودشو رسوند بهم از یک...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دهم
1403/11/28 01:26
باید برم بخوابم ولی نوشتن من رو بیدار نگه میداره، دختر بودن رو دارم فراموش میکنم، از اون ور بوم افتادم به اصطلاح، بعضی وقت ها یادم میره دخترا اگر توی فلان موقعیتی که من مثلا الان هستم باشن چه فکری میکنن و یا چطوری رفتار میکنن، بعد میبینم نمیتونم اونطوری باشم که باید، چیشد که اینجوری شد؟ شاید چون زیادی درد ها و مشکلاتم...
-
اردیبهشت تجربه ای از جهنم: قسمت نهم
1403/11/27 02:32
قبل از تعریف کردن چیزایی که باید میخوام یک چیز خیلی جالب و عجیب درباره روانپزشک روانیم بگم بهتون، این شخص نه تنها از سال 99 منو تیغ زد تا همین امسال بلکه بین اعضای خانواده ام دعوا راه مینداخت، یعنی چی؟ یعنی من مراجعه کننده دائمی بودم و خواهرم و مامان و بابام مقطعی، حرف من رو پیش اونا میگفت حرف اونارو پیش من (یعنی...
-
بازگشتپربرکت:چون حوصله ام سر رفته
1403/11/26 03:19
موقتا مینویسم چون به شدت حوصله ام سر رفته، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. روزمرگی من چیز خاصی نداره، ورزش و روتین های پوست و مو، مطالعه زبان، ترم اول ارشد به خوبی و خوشی تموم شد، یک سری خرید اساسی و سنگین انجام دادم و همه اینجورین که وای کاش طلا میگرفتی و غیره، آخه طلا به درد سگ میخوره وقتی خوشحالت نمیکنه، اندوزش...
-
من زنده ام، سالروز میلاد پر برکت محیای آبی خجسته باد
1403/09/03 13:56
طبق آیین و رسوم هر سال اومدم بگم من هستم و به کوری چشم تمام حسودان و بخیلان دارم ادامه میدم، همه اونایی که تو این محیط اذیتم کردن و سوم آذر تنها روزی هست که حتی در صورت خاموش بودن وبلاگ، اعلام خواهد شد، به برکت وجود امثال من راه برای نوشتن شماها باز شده دیگه به هر حال، خوش به حالتون با داشتن من، حالا حالا باید زمان...
-
Fuck it
1403/06/21 04:08
اصلا حالم خوب نیست، دو دقیقه خوب شده بودم ولی دوباره همه چیز خراب شد و اینکه چرا اینجوری شد رو الان میگم (خیلی خلاصه) : امروز امتحان داشتم، یکی از درس های رشته مترجمی، امتحانش حضوری بود برای ترم تابستان که برداشتم، از لحظه اول یکی از بچه های حقوق من رو دید و شروع کردیم به انگلیسی حرف زدن، (اون شروع کرد چون پرسید از چه...
-
Now or Never
1403/06/20 01:36
امروز روز به شدت عجیبی بود و میگم چرا. از صبح با تراویس در ارتباط بودم سر قرار مهمی که داشتم و هی پیگیرم بود، از طرفی که تو کل مسیر شادی هم بود و همیشه خیلی حس خوبی میده، میخوام اتفاقاتی که افتاد رو به صورت خلاصه بگم: 1. و قرار مهم ، آه که امروز خیلی زن بودم، خیلی دختر بودم و حس های قدیمی لذت بردن از جسم و هویت زنانه...
-
Consequences
1403/06/19 10:41
چنانچه نتیجهی حاصل شده مطابق چیزی باشه که واقعا باید رخ بده، یک نکته ای وجود خواهد داشت و اون اینه که من مجبورم وبلاگ رو ببندم چون دیگه چیزی برای تعریف کردن ندارم و یا حوصله ای برای نوشتن، چون دیگه هیچ دردی ندارم، زندگیم دقیقا همونطوری میشه که میخوام و دوست دارم که باشه، دیگه نمیام اینجا ذهنم رو تخلیه کنم و آروم بشم،...
-
Results
1403/06/19 10:04
نتیجه مشخص شد و من توی شوک هستم ولی خب، همه چیز بر طبق تصوراتم پیش رفت، خوشحالم.
-
سرنوشتی به کوتاهی فردا و به بلندی یک عمر
1403/06/19 00:00
یکبار برای همیشه، واقعیت باور خواهد شد و حقیقت هم مشخص خواهد شد، هیچکسی و هیچ چیزی جلودار من و اراده ام نیست حتی اگر این تمایل به فهمیدن، حماقت نامیده شود، حتی اگر قضاوت شوم، دیگر فرار نخواهم کرد، امشب استثناءً صفحه ای نخواهید داشت چرا که داستان مربوط به "اردیبهشت: تجربه ای از جهنم" همواره ناتمام است و معلوم...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هشتم
1403/06/18 00:29
من، معتادم به نوشتن، فردا و کل این هفته و هفته بعد داستان دارم ولی بیدارم که بنویسم، داشتم فکر میکردم من چرا انقدر منفور هستم تو این محیط، ممکنه یکی بگه خب شاید چون عوضی و مغرور به نظر میرسی ولی خب اینا نیست، چون من نمیتونم تظاهر کنم، نمیتونم الکی بیام ازتون تعریف کنم وقتی خب پستی که نوشتین یک چیز ضایعی هست و یا...
-
Jesus please help
1403/06/17 15:53
خیلی خستم، خیلی. فکرش رو نمیکردم فارغ التحصیلی بتونه انقدر آزار دهنده باشه، تازه برای یک مجوز ثبت نام موقت، گواهی موقت نهایی و مدرک اصلی و... که باید تو خواب ببینم، همزمان هم کافر میشی هم مسلمان، کلاس عصر رو کنسل کردم که امروز به ورزش برسم، دیگه home gym کافیه، حالم داره از trx بهم میخوره و به شدت نیاز به دستگاه دارم،...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هفتم
1403/06/17 00:38
داشتم به شادی میگفتم که با هربار نوشتن این داستان، از عمرم کم میشه، قشنگ پیر میشم و مریض، خستگی و کسالت رو حس میکنم، انگار یک تیغ گرفتم دستم، دارم خودم، روحم رو میشکافم، تمام زخم هایی که توی این 120 روز بسته شده رو باز میکنم، چرا؟ به قول استاد مازوخیست هستم؟ نه، چون این یک مسئله ناتمومه، چرا عشق انقدر آزار دهنده است؟...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت ششم
1403/06/16 02:43
خب باید چی رو تعریف کنم؟ اتفاق عجیبی که امشب برام افتاد، باعث شد احساس کنم خالی شدم، اتفاق بدی نبود ولی تصور کنید یک طلسم طولانی، بشکنه و آدمی با بزرگترین ترسش مواجه بشه، توضیح این اتفاق ضمیمه به قسمت های آینده است، به هر حال، میخوام ادامه داستان رو بگم، خلاصه که، من هر روز عاشق تر میشدم و بد حال تر، بین دو راهی مونده...
-
آیا 800 نفر داریم اصلا تو بلاگ اسکای؟
1403/06/15 18:39
-
Jesus - موقت
1403/06/15 17:38
دارم یک حرکت عجیب میزنم که اصلا نباید میزدم و زدم و الان منتظر نتیجه اش هستم. همش تقصیر خواب هامه، کاش انقدر خواب تو زندگیم برجسته نبود، دارم دیوونه میشم از خواب های شفاف و سناریو محوری که میبینم. دستام یخ کردن و میلرزن، تپش قلب دارم و نمیدونم چه خواهد شد. اگر نتیجه ای داد، میام تعریف میکنم چیشد، در ارتباط با داستان...
-
استراحت میان داستانی
1403/06/15 02:00
امشب آتنا سردرد داشت و یک کلاه بافتنی رو سرش کرده بود، واقعا میگم، هی میگفتم در بیار قبول نمیکرد، متاسفانه همون بیماری دست و دهان و پا و فلان رو از من گرفته (خب مشخصه چرا :) ) و دلم براش کباب شده، تعداد دونه هایی که زده از من خیلی بیشترن و حتی راه رفتن براش دردناکه(خودم تجربه کردم یادمه)، فقط دارم دعا میکنم اون آفت...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت پنجم
1403/06/14 18:50
یادتونه هی میگفتم این ماجرا طولانیه؟ خب بفرمایید، تازه دارم خلاصه میگم، پیام های زیادی دریافت کردم و یه جورایی خوب بودن، ممنونم از لطف بعضی ها که من رو شجاع میدونن:) هفته اول از اردیبهشت گذشت و من اینجوری بودم که واقعا اتفاق افتاده؟ یادمه پیش خواهرم بودم، سرم تو گوشی بود و میگفت "به چی نگاه میکنی؟خبریه؟رابطه ات...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت چهارم
1403/06/14 03:46
نوشتن درباره تروما ها سخته، شجاعت و جسارت میخواد و من، نمیدونم چطور میتونم اینهارو به راحتی مرور کنم، گاهی تعجب میکنم از چی ساخته شدم دقیقا، خلاصه که میخوام ادامه اش رو بگم، هفته اول اردیبهشت امسال و اولین دیدار متفاوت ما، بعد از همون کلاس، مکالمه ها فارسی نبودن ولی من ترجمه هاشون رو میذارم، قضاوت دیگران برام مهم...
-
عَدو شود سبب خیر2
1403/06/14 00:02
امروز که این صحنه رو تو آینه دیدم خوشحال شدم، یاد اون هیتر های 100 کیلویی بدبخت بیچاره بی سواد افتادم که میان اینجا به من فحش میدن، بابا برو یکم تحرک کن بلکه حس خوبی به خودت بگیری، موقع ورزش بحث شکم و پهلو بسیار بحث برانگیزه، ولی جالبه بدونید روزی که پا دارید، نیاز نیست شکم و پهلو داشته باشین، چون انقدری که باید سنگین...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت سوم
1403/06/13 04:35
اینو گرفتم و بد حالم، قشنگ یک چیز وحشتناکه برام: بیماری دست و پا و دهان، یک بیماری ویروسی است که توسط ویروس های خانواده انتروویروس و کوکساکی ویروس ایجاد می شود و خود را به شکل بثورات جلدی در دست ها و پاها و گاهاً سایر نقاط بدن، همراه با ضایعات مخاط دهان مثل آفت های دردناک نشان می دهد، ادامه داستان رو میگم: همه فکر...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دوم
1403/06/12 05:27
خدمتتون عارضم که تا الان نخوابیدم، و کل دیروز داشتم کابوس قضیه ای مربوط به این داستان جدیدی که دارم براتون تعریف میکنم رو میدیدم، خب، چی بگم؟ بعد از آشنایی ما و تجاربی که برام رقم خورد، تقریبا همه اسم من رو میدونستن، نه دوتا دانشجوی بچه، بلکه با صدتا استاد و فرد مهم نشست و برخاست داشتیم، کار به شدت حرفه ای و مهم بود،...
-
آغوش من کجاست
1403/06/11 01:36
You know that I love you میدونی که عاشقتم But I'm still learning to love myself ولی هنوز دارم یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم ببین، نمیرسن آدم ها به اون حدی که بفهمن، آغوشی که نیاز دارن، تو بازو های سفت و گرم یک مرد نیست و یا روی سینه های نرم یک زن، لزوما روی پاهای پدر و روی بالش مادر هم نیست، یک دوست دختر خوشگل...
-
Normal Friday
1403/06/09 21:59
قصد داشتم قسمت ۲ رو بگم، (که میگم به زودی) ولی خب گفتم کمی تنوع و روزمرگی خوبه، امروز سه ساعت کامل شنا کردم، بعدش هم اریال یوگا تمرین کردم، در کنار بدن سازی، من چندتا چیز رو داشتم همیشه، یکیش TRX بود، یکیش این، مورد بعدی پیلاتس، گاهی شنا و دیگری رقص لاتین، مورد آخر رو دیگه نمیرم و به جاش اریال رو میرم. چرا که تمام...
-
اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت اول
1403/06/09 05:22
باورم نمیشه همین الان خواهرم گفت "چه خبر از اون دختر گدائه که تو آزماشگاه کار میکرد و هی تو رو تیغ میزد؟"، یعنی این قضیه پست پین شده شماره یک در این وبلاگ من ننگ بزرگی در کلیه سوابق من و زندگیم شده، به حدی که دیگران هم نمیتونن فراموشش کنن، ولی خب حس بدی نگرفتم، بیشتر خوشحال شدم که یک نخاله در زندگیم نیست....
-
یک تحلیل کوتاه
1403/06/08 03:04
ظریف و زنانه بودم، میگفتن چقدر شکننده ای، زمخت و سفت شدم، میگفتن مگه تو پسری، خنثی بودم، میگفتن تکلیفت رو مشخص کن، تو چی هستی؟ با مرد ها بودم، میگفتن دنبال تکیه گاهی و با زن ها بودم، میگفتن دنبال قدرتی و با کسی نبودم، میگفتن آدم به دور هستی، سالم نیستی، نمیخوای با کسی باشی؟ اما در نهایت من فهمیدم همونی هستم که دوست...
-
عدو شود سبب خیر
1403/06/07 04:12
ناگفته نمونه که من به مدت ۹ ماه تو یک رابطه ارباب و برده ای بودم که از طرف خودم شروع شد و یه جورایی هم تموم شد، برای اولین و آخرین بار در زندگیم صرفا بردگی رو تجربه کردم که اصلا شیرین نبود، حوصله گفتن جزئیات ندارم که بسیار زیاده و اینکه چقدر این رابطه دنگ و فنگ داشت و تشریفات، ولی خب چون طرف مقابلم آدم آگاهی نبود و...
-
به ستاره و امثالهم
1403/06/06 21:09
بالاخره نتایج ارشد اومد و دانشگاه تهران قبول شدم. به تمام هیتر هام و کسایی که اینجا بهم توهین میکردن و میگفتن کارت هیچی نمیشه و ... مرد های متاهل مزاحمی که ریجکتشون کردم و کونشون سوخته و گُه خوری منو میکنن میخوام بگم suck my dick شما هیچی نیستید و بنده هر روز بیشتر از دیروز میدرخشم و به کوری چشم شماها زنده ام. افزوده...
-
فروپاشی: بهم ریخته ام اما غمگین نه
1403/06/06 02:52
موی کوتاه خوبیش اینه که زود خشک میشه بعد از حموم رفتن، مسواک میزنم، این خط رو مینویسم، به قسمت های آلرژی دچار شده لوسیون میزنم، میرم و میام، ویتامین و منیزیم و چیزایی که باید رو مصرف میکنم، دور چشم میزنم و آب رسان، دهان شویه اکالیپتوس دهنم رو سوزوند، دئودورانت و در نهایت تونیک مو، الان برگشتم پشت سیستم، خیلی وقته...
-
Chilling with a doll
1403/06/05 14:25
In your eyes I see there's something burning inside you گفتم من که دارم درباره هر کسی و هر چیزی مینویسم، الان که جلومی و اصرار به خوردن پیتزای سبزیجات داری و من میگم بدمزه است و ول کن و بیخیال نمیشی، چرا درباره چشم هات ننویسم ، داستان چیه؟ چرا هربار یک رنگه؟ چشم های میشی انقدر خوشگلن یعنی؟ تو شب قهوه ای روشنه تو روز...
-
کابوسِ جالب
1403/06/04 22:58
یک خواب عجیب دیدم دیشب. ساعت ۳ یا ۳:۳۰ بود، بعد از تمرین و تدریس و چندین اپیزود سریال دیدن بیهوش شدم و چیزی نگذشت تا اینکه یکدفعه پریدم، حالا محتوای خواب رو میخوام بگم، اولا که شام سنگینی نداشتم، مثل همیشه دوش گرفته بودم و توی اتاق هم تنها بودم، یکمی عصبی هم بودم چون با آتنا یک بحث هایی داشتیم. توی خواب، من در یک اتاق...
-
Consequences
1403/06/03 23:53
راستی یادم رفت بگم یکبار دیگه رفتم و موهام رو کوتاه کردم: و اگر میدونستم با کوتاه کردن اینجوری میشه: میرفتم کچل میشدم خب:)
-
این چه مرگ و مرضی هست؟
1403/06/03 11:07
خصوصی ترین مسائل زندگیم که دقیقا به صورت مستند هست رو با هویت واقعیم، چهره و صدام رو تو کانال دیلی میذارم و عده ای که توهم مهم بودن دارن با اکانت های حروف ابجدی و بی سر و ته میان سمتم و توقع دارن منم بگم بفرماید داخل، کل محیط وبلاگ نویسی پر شده از افراد ترسو و بزدل و پرخاشگری که از فاش شدن هویت واقعی خودشون میترسن ولی...
-
هانیه، کارما، کارما، هانیه
1403/06/02 21:26
چند وقت پیش یک مربی ورزشی داشتم به اسم هانیه، خیلی باهاش صمیمی شدم و بهش توجه کردم، واقعا باهاش مهربون بودم، محبت و توجه و احترام بیش از حد دوران تاریکیم رو منظورمه، از یک جایی به بعد حد خودش رو ندونست و شروع کرد توهین کردن به من، مثلا سر سفره من بود و در عین حال میگفت "وای تو چقدر میخوری، چاق شدی و..." در...
-
Breaking news
1403/06/02 12:57
جلسه دهم نبود بلکه دوازدهم بود، سوختم اپراتور فوق لیسانس تربیت بدنی بود (اینهمه درس بخونی و پشم زَن بشی و خوب پول بهتری داره) لذا متوجه شد که دارم با ورزش خودکشی میکنم و از اول تا آخر حرف زدیم درباره رشته هامون و بسیار جلسه خوبی شد در پایان و یکم خارش گرفتم که به رشته اونم فکر کنم.
-
پراکنده نویسی، قسمت هزارم
1403/06/02 00:40
تو پروانه شدن کرمه فقط صبر پروانه نیست که مؤثره بی رحمی و خشم پیله هم بی تاثیر نیست ذهن : به سبک تراویس مینویسم چون اینو ازش یاد گرفتم و خوشم میاد، بخش بندی ، چقدر مرداد برای من زود گذشت، اصلا نفهمیدم چیشد، فقط هی کادو تولد گرفتم برای دیگران. خیلی دوست دارم بیام یک ماجرای داستانی سنگین که قولش داده شده رو تعریف کنم...
-
Craving a long sleep
1403/05/31 13:26
And you left without a trace Angel face Lena Luthor, James Olsen
-
حرف حساب - میخوام خودآموز زبان یاد بگیرم - قسمت اول
1403/05/31 01:13
خب دارم یک سری پیام هایی میگیرم با توجه به پست قبل، که انبوهی سوال تکراری هستن، شاید بهتون بر بخوره ولی یک مشت خسیس دور هم جمع شدید ماشاالله میخواید رایگان هم یاد بگیرید، هر چیزی بهایی داره، حتی تویی که رایگان میخوای یاد بگیری کلی انرژی و زمان و هزینه اینترنت و ... باید بپردازی در هر حال، پس از توهماتت بیا پایین که...
-
I guess, it was just another date
1403/05/30 20:41
But life still goes on I can’t get used to livin’ without livin’ without Livin’ without you by my side I don’t want to live alone, hey God knows, got to make it on my own So baby can’t you see I’ve got to break free امروز عصر نوک گیری ماهانه ام رو انجام دادم،آتنا هم خبردار شد و با من اومد و چتری زد، دوست دارم خیلی...
-
Finally a Date
1403/05/30 01:16
"مکالمات زیر بر اساس اتفاقات امروز من هستن و بنا به عادت، به انگلیسی بودن، ولی فارسی مینویسم تا راحت درک بشه." With soft skin, soft as all these Beautiful laps and beautiful thighs They always kept me up at night But I can't change my appetite بعد از ظهره، چیزی که برام انتخاب کرد رو پوشیدم، کتم رو روی تخت...
-
از سری نامه های فرستاده نشده
1403/05/29 03:12
Leaving you for the moment Boy Blue, yeah, you پیرو داستان های اخیری که تعریف کردم توی اینجا، میگن امروز روز جهانی عکاسیه، کاش تمام دوربین های دنیا برای من بود که بیشمار عکس ازت بگیرم، از ثانیه به ثانیه حرکاتت، کاش وقتی که باهم بودیم بیشتر نگاهت میکردم، انگار آدمی محکوم به حسرته، دنبال یک تصاویری هستم ازت، زمانی که...
-
God, I miss her so much
1403/05/29 02:35
اگر میتونستم با چندتا تصویر، وایب خودم و اون رو توصیف کنم، چنین چیزی بود، درسته از من بزرگتر بود ولی همیشه دختر کوچولوی من بوده و هست، خودشم هم میدونه، یادمه آخرین بار بهش گفتم من فرقی با یک مُرده ندارم و آخرین آهنگی که برام فرستاده بود رو الان پیدا کردم و گذاشتم، بعد از مدت ها بهش گوش کردم، جرئت نداشتم و حالا میفهمم...
-
چقدر بیکار... میتونین تو آکادمی من استخدام بشین
1403/05/29 00:12
خسته ام، از کلمات خالی شدم، داشتم دو دقیقه پیش به شاگردم میگفتم که "امشب از اون شباییه که فک هام برای حرف زدن کار نمیکنن"، این یک کسالت مزمن از نظر فیزیکی و روانیه و دقیقا از سال 1399 توی من کاشته شده، من آرشیو سال 1398 و 1399 رو از اینجا پاک کردم و مدتی استراحت کردم و از 1400 شروع کردم. عصر با آتنا و یلدا...
-
Lovesong - قسمت آخر
1403/05/28 16:45
However far away I will always love you However long I stay I will always love you Whatever words I say I will always love you میدونید، وقتی این مردم احمق من رو اذیت میکنن و بهم میگن عصبانی و وحشی و هزار تهمت و قضاوت، وقتی منِ واقعی رو نمیدونن و نمیشناسن و نمیفهمن، واقعا برام اذیت کننده است، شاید بگید بچگیه که آدم به...
-
Enta Eh - قسمت پنجم
1403/05/28 13:53
طب ولیه یعنی ایه راضیه بعذابی بین ایدیک چطور راضی میشم به شکنجه شدن تو دستات لو کان ده حب یاویلی منه اگه اسم این عشق باشه، تمام دردم از اون ناشی میشه لوکان ده ذنبی ماتوب عنه اگه گناه من دوست داشتن توئه، هیچوقت از این گناه توبه نمیکنم لو کان نصیبی اعیش فی جراح اگه سرنوشتم زندگی با عذاب کشیدنه حاعیش فی جراح با عذاب...