خب دارم یک سری پیام هایی میگیرم با توجه به پست قبل، که انبوهی سوال تکراری هستن، شاید بهتون بر بخوره ولی یک مشت خسیس دور هم جمع شدید ماشاالله میخواید رایگان هم یاد بگیرید، هر چیزی بهایی داره، حتی تویی که رایگان میخوای یاد بگیری کلی انرژی و زمان و هزینه اینترنت و ... باید بپردازی در هر حال، پس از توهماتت بیا پایین که رایگان جوابه، هر چیزی در این دنیا یک هزینه داره، یادتونه اون همستر رو؟ چقدر وقتتون هدر رفت تپ تپ بزنید و از عمر گوشی کم شد و تهش هم هیچی، خب حالا اینکه "چگونه خودآموز زبان بخونیم؟" رو چی دارم براش بگم... من به عنوان یکی که درگیری داشته با این موضوع حرف میزنم به جنبه شغلی و... که برام داره کار ندارم، اول از همه ترددیلا با ماست موسیر بخورید، حالا نه لزوما این ولی خب خوراکی کنار درس تاثیر بی نظیری داره، گشنگی نکشید.
خب اگر جدی باشم، شما برای مطالعه خودخوان یک "جنگ اول به از صلح آخر" با خودتون نیاز دارید:
1. هدف درست درمون: چه بدونم، آیلتس و مهاجرت، موفقیت تو مقاطع دانشگاهی، نه به خاطر اینکه جاری و خواهرشوهرت و فلان دوستت میره زبان خب تو هم بری، این به درد لای جرز دیوار میخوره، حسادت و چشم رو هم چشمی = نتیجه نگرفتن.
2. شل کردن سر کیسه (هزینه اولیه) : اگر سطحت زیر خط فقر هست، عزیزم باید با خودت روراست باشی، چند ترم آموزشگاه و یا چند جلسه خصوصی اساسی و یا خریدن یک پکیج که شامل آموزش ها و مبانی پایه میشه لازمه، محتوای آموزشی که بهت روش مطالعه رو هم یاد بده تا بعدا سر کیسه رو ببندی و خودت بخونی.
3. تنگ کردن باسن: هزاربار گفتم بازم میگم، "از شنبه میخونم، بعد از عروسی دختر خاله، بعد از پاتختی زن داداش، موقع رانندگی و خواب و راه رفتن با گوش کردن چهارتا پادکست..."با این وضع هیچی یاد نمیگیری، باید بگی یک، دو، سه: شروع، و صد البته استفاده از محتوای زبان باید با یک هدف همراه باشه و یک متد آموزشی و زمان دهی، مثلا "امشب میخوام این اپیزود از فلان سریال ببینم و shadowing گزینشی انجام بدم به مدت 40 دقیقه"
8. خودآزاری: باید هر از چندگاهی بری آموزشگاه های رندوم تعیین سطح بدی و استرس بکشی برای اینکه بفهمی سطح زبانت چطوریه و آیا تغییر کرده یا نه، مثلا هر 5 ماه، (این قضیه رایگانه ولی تو روحیه ات تاثیر منفی میذاره چون سیاست موسسات زبان پایین / وخیم نشون دادن سطح زبان مراجعه کنندگان جهت جذب اونها برای ثبت نام هست) و یا بری آزمون های ماک بدی و از سایت های تعیین سطح استفاده کنی.
9. گدا باشی: دنبال پارتنر زبان، بُر بخوری تو گروه های دانشجو های مهاجرتی، گروه های دیسکاشن، زدن مخ معلم های تازه کار دنبال توجه، دانلود منابع رایگان و پخش غیر قانونی و حرام، اگر میخوای تنها هزینه هات انرژی و زمان باشن.
10. پیدا کردن دوست دختر یا دوست پسری که معلم زبانه و یا زبانش خوبه: موقع سکس و میک لاو انگلیسی صحبت کنید جوابه، البته بگید غلط هاتون رو نگیره چون به هر حال میخوابه و جو به هم میریزه، یکبار من این کارو کردم پسره ناراحت شد.
"مکالمات زیر بر اساس اتفاقات امروز من هستن و بنا به عادت، به انگلیسی بودن، ولی فارسی مینویسم تا راحت درک بشه."
بعد از ظهره، چیزی که برام انتخاب کرد رو پوشیدم، کتم رو روی تخت انداختم و روی صندلی نشستم، سرم درد میکرد، رینگ لایت رو خاموش کردم.
مو های لَخت و بلندش هی میان جلوی صورتش، به دقیقه ویدیو کال نگاه میکنم، سی دقیقه و چهارده ثانیه.
"بسیار خب"
"کمدم رو نشون بدم؟"
"اونا رو ببند، مگه کش مو نداری؟"
از جلوی دوربین میره کنار و با یک کش موی قرمز میاد، در حالی که داره موهاش رو میبنده، روی زمین با زانو هاش راه میره.
"خب شما بگید من چی بپوشم"
"باید در بیاری تا بتونی بپوشی"
"موقعی که شما داشتید عوض میکردید، من چیزی ازتون ندیدم"
"مگه قرار بوده ببینی؟"
میخنده و تیشرت سفیدی که به بدنش چسبیده رو در میاره، سوتین مشکی که پوشیده، روی پوست روشنش از هر وقتی پر رنگ تره، با یک عطسه آروم و کمی مکث، میگه:
"شنیدم امشب پدیده ماه آبیه"
همزمان دستش میره روی کش شلوارکِ مشکی با لکه های خاکستری که تنشه و تا ران هاش پایین میکشه، عجله داره و میگم:
"آروم تر، دوباره بپوش و از اول در بیار، برگرد از پهلوت ببینمت"
به قوس کمر و برآمدگی باسنش نگاه میکنم و دو زانو میشینه.
"بازم باید در بیارم؟"
"میخوای که در بیاری؟"
ادامه مطلب ...پیرو داستان های اخیری که تعریف کردم توی اینجا، میگن امروز روز جهانی عکاسیه، کاش تمام دوربین های دنیا برای من بود که بیشمار عکس ازت بگیرم، از ثانیه به ثانیه حرکاتت، کاش وقتی که باهم بودیم بیشتر نگاهت میکردم، انگار آدمی محکوم به حسرته، دنبال یک تصاویری هستم ازت، زمانی که باد توی موهات میپیچید چون بدت میومد موهات رو ببندی، خنده هات با خاطرات مسخره ام، صحبت های طولانی پشت تلفنت با آموزش که همزمان با صورتت بهم نشون میدادی که "چرا این زنیکه تموم نمیکنه؟" و برام خنده دار بود، وقتی موقع ریمل زدن دهنت یکم باز میشد و از کنارت رد میشدم و انگشتم رو زیر چونه ات فشار میدادم، پشت سرت می ایستادم و گردنبندی که میخواستی رو میبستم، وقتی یک چیز بامزه میدیدی چهره ات به شدت دیدنی بود، مثلا وقتی سیشل و یا نینا شیطنت داشتن، فشارشون میدادی و منم تو رو لِه میکردم، خنده باعث خیس شدن چشم هات میشد و همش میپرسیدم "خوبی؟". شستن موهات و غرق کردنت توی کف، ولی عجیبه که دلتنگ تو بودن درد نداره، هیچ جراحتی رو الان حس نمیکنم، انگار همون numb شدنه است، بیش از حد توی آب جوش موندن و رنگ بنفش و سرخ رو دیدن و از هوش رفتن، نمیدونم، شاید هر دومون خوب شدیم.
هیچ ایده ای ندارم که دخترت چه شکلیه، کاش اسمش رو "محیا" نذاشته باشی، دوست ندارم یاد من بیفتی چون میدونم دل تو هم برای من تنگ میشه و جنس اذیت شدنت رو میشناسم، غصه خوردن تو، روح من رو قیچی میکنه و یک کلاژ از درد هات میسازه و من اون رو دور تن خسته ام میپیچم چون الان که فکر میکنم بدون تو هیچی ندارم، دخترت، کاش چشم هاش شبیه به تو بشن، آخه تو هنوز هم یک دختر بچه ای و برام سواله که چطوری یک بچه داری؟ جدای هر چیزی فکر میکنم برات زود بود، خودت بهم گفته بودی که نوجوانی نکردی، من برات یک پرتال باز کردم و پرت شدی به سال هایی که عقده تجربه کردنشون داشت زنده زنده تو رو میخورد. هیچکس نمیدونه من چقدر تو رو دوست داشتم، اون حد از عاشق بودن رو با هیچکسی نتونستم تجربه کنم، اگر زمان به عقب برمیگشت، ترجیح میدادم خودم، تمایل و گرایشم و اون تشنگی که نسبت بهت داشتم رو خفه کنم تا اینکه بتونم دوست همیشگیت باشم، شهوت شیرینه ولی تمام بافت ها رو به طرز لذت بخشی متلاشی میکنه و مثل یک قیر قرمز رنگ لای همه چیز میپیچه، من توی دوست کسی بودن خیلی خوبم ولی خودم هیچ دوستی ندارم، تو تنهایی، میفهمم. هیچکس نمیتونه جای تو رو پر کنه، بخشی از من رو با خودت بردی که هیچوقت نداشتیش، بخشی از خودت که در من جا خوش کرده بود.
بدون شک، یکی از عذاب های انسان حافظه است، به یاد آوردن، نه اینکه تو آزار دهنده باشی ولی تو این چند روز متوجه شدم که یادِ تو، من رو از پا در میاره، به من میگن قوی هستم ولی در درونم، سیاه چاله ای از ضعف تمام آرامشم رو میبلعه و با چاشنی بیخوابی های نیمه شبم خودم رو گاز میگیرم. حرف های دیگران هنوز هم من رو زجر میده، توی اون محیط دانشگاه و روی چمن ها، دراز میکشیدی و اصلا برات مهم نبود دانشجو هات ببینن و دربارت چه فکری بکنن، خب در واقع قضاوت دیگران درباره تو برای منم مهم نیست، ولی خودم رو نمیتونم بیخیال نشون بدم، این مردم، خیلی بد شدن، متوجهی چی میگم؟ ولی بدون که ازت عصبانی نیستم. توی خوابم اومدی، چون خیلی بهت فکر کردم، به جمع کردن دسته ای از موهات، لب هام که روی گوش چپت حرف میزدن، طوری که توی بدن تو قفل میشدم و نفست بند میومد، وقتی بهت میگفتم "تو مال منی، بفهم" و با دهنت که با انگشت هام پر شده بود و اون چشم های منتظر، تشنه و داغ تر از هر وقتی تایید میکردی حرف هام رو. آدم کسی رو که واقعا دوست داره رها میکنه، عاشق واقعی، خودخواه و شکنجه گر نیست.
خب نظرم رو تغییر دادید، گویا من به طور رسمی طرفدار دارم، دلم رو آب کردی خانمِ نیا، آخه با این تصورات تو چیکار کنم؟ در واقع تو رو چیکارت کنم؟! خیلی قشنگ بود، خیلی، درد و بلات بخوره تو سر بدخواه های من و تراویس.
اگر میتونستم با چندتا تصویر، وایب خودم و اون رو توصیف کنم، چنین چیزی بود، درسته از من بزرگتر بود ولی همیشه دختر کوچولوی من بوده و هست، خودشم هم میدونه، یادمه آخرین بار بهش گفتم من فرقی با یک مُرده ندارم و آخرین آهنگی که برام فرستاده بود رو الان پیدا کردم و گذاشتم، بعد از مدت ها بهش گوش کردم، جرئت نداشتم و حالا میفهمم چرا، دلتنگی، بیماریه.
خسته ام، از کلمات خالی شدم، داشتم دو دقیقه پیش به شاگردم میگفتم که "امشب از اون شباییه که فک هام برای حرف زدن کار نمیکنن"، این یک کسالت مزمن از نظر فیزیکی و روانیه و دقیقا از سال 1399 توی من کاشته شده، من آرشیو سال 1398 و 1399 رو از اینجا پاک کردم و مدتی استراحت کردم و از 1400 شروع کردم. عصر با آتنا و یلدا تمرین داشتم، ذوق آتنا من رو زجر میده، باعث میشه از خودم بپرسم من چطور تا الان زنده ام؟ خیلی پیر شدم برای حس نوجوانیش، حتی اگر با این قضیه کنار بیام، بازم حرصم در میاد، یکی با 40 سال سن، هیچ اتفاقی تو زندگیش نیفتاده، جز درس و ازدواج و بچه دار شدن و یک روال عادی، وقتی جلوی اون میگم خسته ام و احساس پیری میکنم میگه: "وای تو که تازه اول جوونیته!"، بابا چی میگی، به خدا حوصله ندارم توضیح بدم به من چی گذشته، سختی و فشار 10 سال عمر امثال تو برای من توی یک فصل سال خلاصه میشه:)
طب ولیه یعنی
ایه راضیه بعذابی بین ایدیک
چطور راضی میشم
به شکنجه شدن تو دستات
لو کان ده حب
یاویلی منه
اگه اسم این عشق باشه، تمام دردم از اون ناشی میشه
اگه گناه من دوست داشتن توئه، هیچوقت از این گناه توبه نمیکنم
لو کان نصیبی
اعیش فی جراح
اگه سرنوشتم
زندگی با عذاب کشیدنه
You ask me what I'm thinking about
هر چیزی که تو داری بهش فکر میکنی
ادامه قسمت دوم رو میگم، هیچوقت به خودم اجازه ندادم دربارش به کسی چیزی بگم، اگر میخواستم هم نمیتونستم چون من هیچ دوستی توی اون دانشگاه نداشتم، دعوا ها ادامه داشتن و من تصمیم گرفتم جدا بشیم، توی هر بحث، خیلی مظلوم و کوچیک میشد و بهم عذاب وجدان میداد، ریز میشد، به قدری که باورم نمیشد ازم بزرگتره، حتی یکبار به سمت راست صورتش سیلی زدم، هیچ کاری نکرد، این بریک آپ، باعث شد به قدری بهم بریزه که برای ترم بعدی، توی دانشگاه هیچ درسی بر نداره و اواخر تابستون یک سری کارای اداری داشتم، چارت ترم پاییز رو دیدم، شنیدم از آموزش که استاد فلانی رفتن مسافرت خارج از کشور و غیره، لبخند تلخی زدم، خوش گذرونی با شوهرش؟ تماس و پیام ها قطع شد، من هم سعی کردم فراموشش کنم، ولی خب، فقط همین بود؟
ادامه مطلب ...If this was meant for me, why does it hurt so much
And if you're not made for me, why did we fall in love
ادامه پست قبل، خب، اون روز ما کاری نکردیم که بخواد سکس تعریف بشه، شاید عشق بازی بود ولی اضطراب زیادی وجود داشت، هم از طرف من و هم از اون، یک سکوتی بود و گرمایی که پوست آدم رو میسوزوند و من در حال تجربه کردن اون بودم و هنگ بودم، هی از خودم میپرسیدم داری چه غلطی میکنی؟ میدونی این کیه؟ قصد خراب کردن زندگیش رو داری؟ و اون، انگار مست شده بود، جونش از بدنش میچکید توی تن من و هر لحظه بی حال تر میشد.
ادامه مطلب ...این داستان واقعی که میخوام در چند قسمت تعریف کنم، مضامین جنسی صریح و از نظر روانی بار سنگینی داره و اگر تنگ هستید با ماجرا های من خودتون رو گشاد نکنید، "یعنی جنبه نداری نخون" و تعریف کردنش هم به این دلیل هست که برای اولین بار در طور عمر 23 ساله محیای آبی، برای شخصی تعریفش کردم و قفل راز بودنش شکست، پس اینجا هم میگم، به خاطر حفظ آبروی اون شخص و حریم خصوصیش، اطلاعات کامل درباره اسم مکان ها و اشخاص نخواهم داد ولی خب من رو که دیگه میشناسید، قضاوت هاتون برام مهم نیست، من یک انسان آزاد و رها هستم، خب، برید ادامه مطلب.
ادامه مطلب ...این هم پروسه سقوط کردن بنده که بسیار مشتاق و پیگیر بودید، متاسفانه مخم زده شده کمی و از این حجم پیگیری و تلاشش برای به دست آوردن رابطه به وجد اومدم، قبول کردنم برای این بود که بیشتر باهاش وقت بگذرونم ولی خب باز هم مطمئن نیستم(یلدا میگه دو روز دیگه لباس زیر هاش رو از زیر تختت میخوای جمع کنی و بازم میخوای بگی: والا من که هنوز مطمئن نیستم ...)، چت ها بسیار طولانی بودن چون نصفش توی اسکایپه و وسط کارم اومده بود و tease میکرد ولی نتیجه گیری اصلی و کوتاهِ توی تلگرام رو میذارم، ممکنه یک فوضول پیدا شه و بگه وای چرا چت های خصوصی رو میذاری شاید راضی نباشه but excuse me I own my bitch who are you to say no واقعا؟
Situationship: a romantic relationship between two people who do not yet consider themselves a couple but who have more than a friendship
دست بالای دست بسیار است اینه:
این پیام برای امروزه، شوکه شدم کمی، یکی از دوستانم بهم میگفت تو در صحبت با کسی که باهاش داستانی داری flirt نمیکنی، به نوعی اون آدم رو میکنی، ولی من قبول نداشتم، این روز ها کمی اعصاب خوردی دارم، دعوا و مشجره، چند روزی هست که نفس عمیق نمیتونم بکشم، قلبم تیر میکشه، کابوس میبینم و حالم زیاد خوش نیست، چیز های ناراحت کننده ای برام تداعی میشن، فکر کردم ورزش میتونه گزینه خوبی باشه، ولی به خودم سخت گرفتم، امروز یک بسته شیر پسته و شیک و کوکی و ... سفارش دادم و همراهش برام یک ردولوت فرستادن که یک دنیا خوشحالم کرد، چون گفتن اون هدیه بود! این کارو کردم تا یک بریک اساسی داشته باشم برای قند و فستینگ ولی خب چرا؟ چون:
دیروز موقع ورزش خیلی اذیت شدم، مرگ رو چشیدم، روز پا، نیمه ی کار بودم که حالت تهوع شدیدی بهم دست داد، داشتم با دستگاه سیمکش کار میکردم، اسکوات و لانژ همزمان و یک حرکت سوپر بود، توی سرم پر از حرف بود، پر از زخم و درد، متوجه حضور و ورود آتنا نشده بودم و با یکی از دیگه از دوست هام "یلدا" تمرین میکردیم، یک پرانتز باز کنم که یلدا از من بزرگتره و بسیار مهربون و دوست داشتنی هست "بهش حس خاصی جز یک حس دوستی تمیز و خواهرانه ندارم که این برام خیلی با ارزش تر از هر چیزی هست".
خلاصه که بین هر ست، احساس مرگ داشتم، صداها بیشتر شدن، تمام لحظات بد زندگیم مرور شد، پر از حرص و عصبانیت بودم، وقتی حرکت تموم شد، تمام صورتم نبض میزد و صدای قلبم رو میشنیدم در حالی که از سر و روم آب میچکید، قدم هام نامنظم شدن، زانو هام خم میشدن و فک هام قفل شده بودن، پنیک اتک! گوش هام سوت می کشیدن و روی صندلی یکی از میزهای نزدیکم نشستم، آتنا اومد سمتم و اول سعی بر شوخی داشت ولی دید حالم خوب نیست چون با دست علامت دادم اوکی نیستم، یلدا اومد و صداش رو نمیشنیدم، خیلی ترسیده بود و این دو نفر رفتن سراغ مربیم.
یکی دیگه از خانم ها اومد سمتم و گفت چیشده چرا اینجوری شدی، "رنگ صورتم مثل گچ شده بود و گونه هام مثل خون مردگی"، و دوباره آتنا سریع اومد و شونه هام رو گرفت و میگفت "چیشده" و من میگفتم نمیتونم بگم و هی میگفت بگو و داد زدم سرش و سریع گفت "ببخشید، اگر بهم بگی شاید بهتر بشی خب، آروم باش محیا جان." من گفتم "از نظر روانی حالم خوب نیست"، با بغض و یک حالت بد، همزمان برام آب قند و شکلات میاوردن ولی من توانایی بلع نداشتم، تا اینکه روی یکی از تخت های تمرینی سعی کردم دراز بکشم ولی همه چیز داشت میچرخید، نفسم بالا نمیومد، انگار به ریه هام وزنه وصل کرده باشن، مسخ واقعیت.
مربیم اومد و سریع یک دیمن هیدرینات داد و همواره توانایی حرکت و صحبت کردن نداشتم، همه چیز تند ولی کُند بود، آتنا دستم رو محکم گرفته بود بهم میگفت "خوب میشی، تو قوی هستی، نفس عمیق بکش" و من حس بدی داشتم که جلوش اینجوری بودم، به چشم هاش نگاه کردم که پر از نگرانی بود و قطعا میتونست اشک هام رو ببینه، کاش میتونستم بهش بگم چقدر خسته ام از تمام آدم هایی که قلبم رو شکستن و تکه هایی ازم رو بردن و هیچوقت جبران نشد، کاش میتونستم بهش بگم چقدر خسته ام، کاش میفهمید چقدر دیگران قضاوتم میکنن و هیچوقت منِ واقعی رو نمیفهمن، بغلم کرد، پیشونیم رو به دلش چسبوندم و دورم خیلی شلوغ بود، سرم خیس بود ولی با دست های ظریفش نوازشم میکرد، تقریبا همه اومده بودن و هی میپرسیدن چیشده، احساس استفراغم رو با تمام نیرویی که داشتم گاز گرفتم و خفه کردم و مربیم گفت "لطفا برید سر تمریناتتون خیلی شلوغ کردید دورش رو اینجوری بدتر میشه".
بلندم کرد و از اونجا رفتیم، چند دقیقه نشستم و فشارم رو گرفت، به شدت پایین بود، از رژیم فستینگ منع شدم و بهم گفت "نیازی نداری بگیری، بدنت اوکیه و لطفا با خودت مهربون تر باش"، کمی گذشت و دوباره رفتم سراغ تمرین ها و خیلی سبک کار کردم، آتنا هی دم دست بود و برام وسیله میاورد، هالتر، دمبل، صفحه، دستگاه هارو برام تنظیم میکرد و همه چیز رو یاد گرفته، یلدا بشقاب پروتئین سفارش داد و در انتهای کار ما سه نفر، پشت یکی از میز های دایره ای بوفه نشستیم و من حس خوبی داشتم و یلدا و آتنا باهم آشنا شده بودن و من صرفا نظاره گر و شنونده بودم، در انتها مامان آتنا اومد دنبالش، یک بغل استخوان شکن داشتیم و دم گوشم گفت "مراقب خودت باش، خیلی ناراحت شدم امروز اینجوری شدی"، من و یلدا پیاده روی کردیم و برگشتیم خونه هامون که باهم یک یا دو دقیقه فاصله داره، اینارو که تعریف کردم عصبی شدم، دیروز واقعا بد بود.
اگر ریحانه اینجا بود بهش میگفتم:
دختره 18 سالشه، اولین رابطه اش هست و هیچ شناختی از هم نداریم، غریبه ایم، اینجوری از من مراقبت میکنه، موقع پنیک و افسردگی و عصبانیتم، نه مثل تو بی توجه، اهل سکوت، دست پیش گرفتن و فرار و یا خیانت، متاسفانه متوجه شدم توی این محیط هستی و خیلی از خواننده های مشترک من باهات دوستن، تا اینو فهمیدم واقعا حس بدی گرفتم، تو توی بلاگفا بودی و تا من و امثال من رو دیدی اومدی اینجا، درکی از چنل دیلی نداشتی ولی تا دیدی ماها میزنیم سریع تقلید، باید اسم این قضیه رو بذارم #شبکه_انگلی و یا #آفتاب_پرست_بدبخت چون واقعا متوجه شدم که مثل یک رد زخم زشت توی ذهنم باقی موندی و باید خیلی تلاش کنم تا محو شی، من تا ابد با تو مشکل دارم و نمیتونم ببخشم، این تنها چیزیه که میدونم: "we got bad blood"
Once upon a time, a grey male wolf who was trapped in the body of a blue girl, woke up and realized that he was me
ادامه مطلب ...وقتی تراویس درباره احساس اضطراب و ترس و نگرانی و اینها مینویسه، برعکس تمام وبلاگ های دیگه ازش حس بد نمیگیرم و بگم ای بابا اینم باز ناله و زاری هست، چون دارم خودمم حسش میکنم، ناراحت شدن سر چیزای کوچیک، غیر قابل پیش بینی بودن آینده، کار های ناتموم، تصمیم های عقب افتاده، اهداف هیچوقت شروع نشده، موتور های خاک خورده و حسی شبیه به توی دیگ پختن و عدم توانایی کنترل شرایط، شب سختی داشتم، میدونید، هر چقدر هم تلاش کنید جلوی یک چیزی مثل تروما و یا حال بد و عصبانیت سرکوب شده رو بگیرید، باز یک جایی میریزه بیرون، خیلی سخته نگران چیزایی باشی که هنوز رخ ندادن.
چطور میشه عصبانی نبود؟ به عبارتی چطور میشه گذشت؟ شماها چطوری میگذرید؟ چطوری آروم میشید اگر کسی بهتون آسیب زده باشه؟ اون بی قراری رو چطوری حل می کنید؟ تقریبا تصمیم خودم رو برای عوض کردن باشگاه گرفتم و فقط یک سری تحقیق برای محل جدید لازم دارم، یک تغییر و یا اضافه کردن فعالیت جدید هم به زندگیم لازمه، یکی از دوستان از طریق ایمیل من ازم خواست یک سایت برای بهبود مهارت های شنیداری در زبان انگلیسی معرفی کنم، این دوتا خوبن و تا اونجایی که خاطرم هست فیلتر نیستن.
در طول روز یک سری چیز ها برای من سوال میشن، برخی از اونها رو میگم:
۱. چرا ایرانی ها پول جمع میکنن و یا وام میگیرن و یا به صورت قسطی پول آیفون ۱۴ ئی رو میدن که از نظر فنی از نوکیا ۰۰۱۱ پایین تره (تماس عادی نمیتونی بگیری چون ریجستر نمیشه)، یا مثلا کلا آیفونی که ۸۰ درصد ویژگی هاش سر تحریم و فیلتر و... غیر قابل استفاده است، توی خارج از ایران آیفون یک گوشی معمولی و خوب محسوب میشه، ولی توی ایران به طرز مبالغه آمیزی خداست و دیدم کسی که آیفون داره حسابش واقعیش خالیه ولی حساب پز دادنش پر هست، چرا اینجوریه؟
۲. چرا افراد با وجود اینکه باهاشون قطع ارتباط میکنیم باز هم میان سراغ آدم، حتی اگر بلاک شده باشن، اگر مجازی باشه به صورت مخفیانه و یواشکی چک میکنن و اگر واقعی باشه، دقیقا میرن همون کافه و رستورانی که خودت میری، این مسئله به خاطر چیه؟ دلتنگی و... منظورم نیست ولی این توجه کردنه جالبه، با اونکه دعوا و کدورت وجود داشته خیلی وقت ها.
۳. آیا میدونستید یکی از دلایل برای اینکه کسی به و ناخن پوست انگشت هاش آسیب میزنه، اینه که از یک ترومای عمیق و یا طولانی رنج میبره؟ بدترین چیز این هست که زخم دست هاش رو به روش بیارید، این اتفاق افزایش اضطراب، سرخوردگی و آسیب به اراده و اعتماد به نفس اون شخص رو به همراه داره و حتی بدتر میشه وضعیتش، سوالم اینجاست که چرا دهنتون رو نمیبندید؟
داشتم یک قسمتی از نیم فصل اولم-ویرایش چهارم رو میخوندم و ویرایش میکردم، یک صحنه ای هست که درباره یک شب توی بیمارستان موندنه، درباره شخصیت دختر داستان که یک زخم و در عین حال سقط دردناک داشته و پارتنرش بعد از یک روز وحشتناک سخت و اهدای خون بهش، دوباره میاد و شب ازش مراقبت میکنه، بعد از حموم بردن و برای خواب آماده کردن، شاید معمولی باشه ولی این قسمت رو دوست داشتم:
روش باز شده، خیلی زبون داره، هی سوالات عجیب غریب میپرسه و توی انجام حرکاتش بهش کمک میکنم، پر از تناقضه، ظاهر آروم ولی به شدت شیطون، کلافه ام میکنه سر اینکه به بهونه های مختلف میچسبه بهم، مثلا میگه که فلان مربی بداخلاقه و نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم و میشه تو اینو انجام بدی؟ میشه مشکل کارم رو بگی؟ دقیقا با چنین چهره ای میاد و غر میزنه و میگه خسته شدم، چرا تموم نمیشه:
از اینکه بهش دست بزنم حس بدی نمیگیره و منم از مجموع اینها در پایان حس بدی نمیگیرم، فقط نگران میشم، به شدت نگرانم، در عین محدودیت هاش مثل نوجوانی خودم، یک بی پروایی خاصی داره، از اون نوعی که ممکنه سر خودش رو به باد بده، ولی من از یک چیزی در ارتباط با خودم مطمئنم، اینکه هیچوقت قرار نیست بهش آسیبی بزنم، رفتار هام در مقایسه با گذشته ام کنترل شده است و در عین حال هنوز جوابم به شروع هر نوع رابطه عاطفی و یا تماس های جنسی که متعدد و پیوسته و جدی باشن منفیه، اما میدونید، بعضی وقت ها هنوز دلم چیزای مختلفی میخواد و حتی وقتی داره با یکی حرف میزنه و من دارم یک حرکتی انجام میدم و از فاصله بهش نگاه میکنم، میاد توی تصوراتم، اینکه چیزی جز پوست تنش رو نپوشیده، مو های بلندش روی بالش و بدنم افتاده، مثل ریسمان های وحشی که میخوان خفه ام کنن ولی محکم بودنشون مثل ساقه های قاصدکه، اینکه میتونم سرش رو روی سینه ام بذارم و نوازشش کنم و پراکنده حرف بزنه، درباره همه چیز، درس هاش، دعوا هاش با مامانش و یا اینکه هنوز هیچی نشده به تمام دوستاش درباره من گفته، (چون واقعا گفته) و یا از ترس ها و فوبیا هاش، من هیچکاری نمیتونم بکنم جز اینکه سرش رو ببوسم و ازش بخوام بیشتر بگه تا آروم بگیره، اما درست در همون لحظه، از فانتزی و تصور هام میام بیرون و باهاش چشم تو چشم میشم، مثل روز های اول و صرفا یک لبخند میزنم و عبور میکنم و باز به این فکر میکنم که چطوری بیام و برم که حتی مجبور نشیم هم رو ببینیم، به عوض کردن باشگاه هم فکر کردم.
آخرین باری که آرزوی مرگ کردم رو یادم نیست و یا اینکه از سر یک غمی مثل افسردگی گریه کردم، امیدوارم شما هم همینطور باشید ولی اگر از اون دسته آدم هایی هستید که باهاتون مشکل دارم و هنوز اینجا رو میخونید، امیدوارم همواره درد بکشید، چرا؟ چون من از شما خوشم نمیاد، من نمیتونم ادای آدم های خوب و پاک و الکی مهربون رو در بیارم، صریح و واضح حرف میزنم، شفاف و بی پرده، چون حس بدی در این باره ندارم و اگر کسی داره میتونه بمیره، نکته دوم اینکه در ارتباط با پست های قبلیم و عصبانیت از تدریس و شاگرد هام، باید بگم که نظرم کمی تغییر کرد، همون شاگرد بهم گفت خیلی از خودش راضی تر هست و مثلا متون طولانی مربوط به آیلتس آکادمیک رو متوجه میشه، تقریبا حس بهتری گرفتم ولی میگم، بازم از این آموزشگاه مجازی که ایجاد کردم راضی نیستم، از مردم بی مسئولیت و خرابکار خسته ام، اینایی که برای وقتت و انرژیت ارزش قائل نیستن، دارم اینو گوش میکنم، شما هم ببینین و بشنوین، از پایه ثابت های پلی لیست منه:
I'm just a man
Listen to the universe
Don't be scared
میخواستم درباره اتفاقات جدید با آتنا و روزمرگی هام بنویسم ولی یک چیزی اومده تو سرم که خیلی عجیب تره، اونارو میذارم برای پست بعدی.
یک احساس دلتنگی عجیبی دارم، مرور میکنم افراد زندگیم رو، مثل یک درد، توی وسط سینه ام میدرخشه، نمیدونم دلم برای چی و کی تنگ شده، ولی انگار برای بخشی از خودم هست که توی اون خاطرات جا مونده و دیگه بهم بر نمیگرده، داشت خوابم میبرد ولی این باعث شد بیدار شم و چشم هام باز بشن و چنین چیزی رو بگم، دلم برای حس بوسیدن کسی که دوستش دارم و حتی نمیدونم کیه تنگ شده، میدونید، اون لحظه ای که نزدیک میشی، بافت نرم، داغ و مرطوب لب هاش رو حس میکنی، ادامه میدی و کمی بعد،زبونت رو روی لب هاش میکشی و از هم باز میشن، انگار اجازه میده، فشاری نیست، پذیرفتن اون و پیشروی تو، پس به آرومی پیش میری و با زبونش برخورد میکنی،یکم میری عقب و یک گاز کوچیک میگیری و طعمش رو میچشی، فاصله میگیری و ناخواسته یک لبخندی هست، پلک هات باز میشن و چشم های اون، خماره، دوباره پلک هات سنگین میشن و باز اعتیاد داری به تکرار اون حس، انگشت هات روی موهاش و پشت سرش حرکت میکنن، بازدم های پر حرارتی که میتونن پوست هاتون رو بشکافن، کل مشکلات و دردسر هات یادت میره و فقط، اون توی ذهنته، وحشی تر میشی و منتظر همین بوده، نبض هات رو حس میکنی، یک بوسه واقعی، معجزه است، هنر زنده ای هست که تجربش میکنی، بوسه هاتون رو هدر ندید، چون هر بوسه اشتباه، یک زخم میشه، زخمی که خوب میشه ولی یادش نمیذاره بخوابی و اعتیاد بهش، خسته ات میکنه.
وای خدا خسته شدم.
چرا انقدر هم سنای من خنگن؟ چرا باید یک چیز ساده رو هزاربار گفت؟ حالا نمیدونم شاید من پریود هستم نمیتونم موقتا تحمل کنم، یعنی اگر این شاگرد جلوم بود با یک کاسه سفالی انقدر میزدم تو سرش تا صدای سگ بده، آخه چرا انقدر بدون خلاقیت هستید؟ همش بهونه و وقت تلف کردن تو اینستاگرام و توییتر، توی پول غلت میزنن ولی سواد و عقل اندازه پشگل گوسفند، هی سوالات احمقانه و چرت و پرت و تکراری، هی تنبلی و درک پایین، حالا بگی کاشت ناخن و کراتین مو کجا برم مثل چت GPT اطلاعات میدن، ولی یک نامه نویسی ساده رسمی به انگلیسی رو باید صدبار براش توضیح بدی و میگه وای نمیدونم چی بنویسم، فرض کنید ساختار رو میدونه، موضوع دادم و حتی ایده هم دادم بعد باز میگه نمیدونم، جمله بندی نمیتونم بکنم، بعد میگم نمیتونی یا نمیخوای؟ بعدش وقت میذاریم و یک چیز چرند تحویل من میده، حواس پرت و سیر در عالم هپروت، خب برو بمیر چرا وقت منو میگیری و به خاطر توئه احمق که نه برای پول و نه وقتت ارزش قائلی و نه انرژی من باید معطل شم، خودم رو به خاطر میارم که از شدت فعال بودن معلم ها از دستم خسته میشدن و میگفتن میشه این ترم رو خصوصی برداری و چند ترم بری بالاتر؟ بچه های این کلاس از شما شاکی هستن و متوجه حرفات نمیشن و خودتم اذیت میشی. بعضی شب ها که کلاس کنسل میشه و یا شاگردی خواب میمونه بسیار خوشحال میشم چون یک مشت خنگ دور خودم جمع کردم، اصلا هم ربطی به سطح دانش زبان نداره کلا همشون ابله شدن، به طرز عجیبی، از حرف زدن و توضیح دادن خسته شدم، دیگه توانایی تدریس تو من نیست، کاش این پروژه سنگین و بیزینس پیچیده تدریس فعلیم رو شروع نکرده بودم که مثل یک پونز گیر کردم وسط کلی نخ گره خورده و سیستمی که خودم صفر تا صدش رو چیدم.
F-خب، امشب چی بگم براتون، این حرف کلیشه ای یادم اومده که ما در بطن و ذات خود، کسی که بهمون ظلم میکنه رو نمیبخشیم، بلکه چون مدت زمان زیادی از اون زخم میگذره، دیگه نسبت بهش بی حس میشیم، این ایام، PMS به شدت بدی داشتم، واقعا اذیت شدم، نمیدونم این چه صیغه ایه ماها داریم، چرا تموم نمیشه، حالا قدیم تر (دوراه نوجوانیم) تو روز اول و دوم شروع دوره، به مدت 12 ساعت درد وحشتناک داشتم، یه چیز عجیبی بود، انقدر گریه میکردم که صدام میگرفت و در نمیومد، الان اونجوری نیستم زیاد ولی چند روز قبلش و این سندروم پیش از قاعدگی، خیلی سخته.
A-یکی از چیزایی که بدم میاد اینه که با یکی قرار میذاری بری بیرون و غذا بخوری، قبلش یه چیزی کوفت کرده و میگه "من سیرم"، تو بمیر عزیزم، غلط میکنی میای، کنسل میکردی بهتر بود، یا افراد بد حساب که بدهی هاشون رو به موقع نمیدن، دیگه اینو همتون متنفر هستید. یک چیزی درباره اینجا میخواستم بگم، من گاهی به صورت رندوم برای بعضی هاتون کامنت میذارم ولی دیگه بر نمیگردم چک کنم جوابم رو چی دادید، میدونید چرا؟ چون حوصله ندارم، آدرس ها و عنوان های وبلاگ هاتون چرت و پرته و اسم هاتون و همه چیز رو رمزی و حروف ابجدی کردید و منم بدم میاد و هی پست هاتون رو پاک میکنید و یا رمز میذارید و غیره.
I-حالم داره بد میشه، از زبان، انگلیسی صحبت کردن و کلماتش رو گفتن، خسته شدم، یعنی از تدریس خسته شدم، هزار منبع و روش متنوع هم دیگه منو به وجد نمیاره، دوست دارم ترجمه شفاهی رو حرفه ای تر دنبال کنم و صرفا در حد مجری کنفرانس نباشم، چون این یعنی فقط در معرض سواستفاده قرار گرفتن، ولی بازم نمیدونم، شاید یک کار دیگه رو باید دنبال کنم، آستانه رشد در این زمینه برای من پر شده، امروز یک چیزی به ذهنم خطور کرد و اون این بود که من خیلی از اطلاعات شخصی زندگیم رو اینجا میگم، چه میشود اگر یکی از فامیل و آشنا ها بفهمه بلومحیا منم.
خب خبر خوب اینکه از ۶۵ کیلو شدم ۵۹ توی دو سه هفته، با فستینگ۸/۱۶ و ورزش و مصرف آب زیاد، در نتیجه استرسم بر طرف شد و دوباره شروع میکنم به غذا خوردن و خفه کردن خود و احتمالا رو ۶۳ برسم و بمونم.
امروز بالا تنه بود ولی چیزای دیگه هم کار کردم، اوکیم، در حال مرگ نیستم، با اونکه بالا تنه رو به صورت فول داده ولی خب،اوکیه، خلاصه که بگم گربهی وحشی امروز منو گیر انداخت و فهمید روز های زوج عصر میام، بدون مامانش اومده بود، خیلی حرف زدیم ولی حرف من کما فی السابق همونی هست که قبلا گفتم، وارد رابطه نخواهم شد، ولی خب بهتون میگم آتنا کی هست و چیکاره است:
یک دختر ۱۸ ساله و اتفاقا متولد ۲ آذر(همونطور که گفتم من ۳ آذرم)، رشته تجربی، بچه درسخون و سمپادی و البته که زبانش هم خوب بود چون بیشتر حرف هارو انگلیسی زدیم، فهم و دریافتش بالا و سریع بود ولی صحبتش کُند بود و میگفت وای تو از معلمم بهتری، خب معلومه جانم.
موقع حرکاتش بهش کمک میکردم که درست انجامشون بده، گفت "تازه متوجه گرایشم شدم، فکر نکن تحت تاثیر فیلم و سریال و هم سن هام بودم و غیره"، بهش گفتم مامان سختگیری داری، نمیتونی با پسرا باشی، گفت "ربطی نداره، از خانواده آزادی میام"، گفتم: "عزیز من، من از دانشگاه الزهرا میام دیگه یک محیط توسعه یافته از دبیرستان های دخترانه ایرانیه، تو تخت تاثیر هم سن هات هستی" و عصبی شد و گفت: "نه".
جملاتش کوتاه، مختصر و با صدای به شدت پایینی بودن، ازش پرسیدم "حالا چرا دنبال منی"، گفت "چون شما هم دنبال منی"، گفتم "نیستم، چون اگر بودم باز هم میومدم تا ببینمت" و ادامه داد که: اما امروز که اومدم، نرفتی، موندی و داری باهام صحبت میکنی، گفتم "چون برنامه ام رو کامل انجام ندادم و نمیتونم بی ادبانه باهات رفتار کنم."
خلاصه امر اینکه امروز یک ست سفید پوشیده بود، موهاش رو بافته بود و آرایش زیادی نداشت، در واقع رژ پررنگی نزده بود، صورتش رو از نزدیک دیدم، چشم هاش میشی بودن، از این چشم هایی که توی هر نور و رنگ، یک حالت متفاوتی هستن، اگر بخوام بگم دلم نمیخواست باهاش باشم شاید دروغ گفتم ولی واقعا نمیتونم، در واقع "نباید"، بهش هم توضیح دادم که از نظر عاطفی تو شرایط خوبی نیستم، خواست شماره بدیم و بگیریم و بیشتر حرف بزنیم و یا چت کنیم، ولی من بحث رو عوض کردم، ازم پرسید "مطمئنی نظرت عوض نمیشه؟" گفتم "عوض نمیشه"، گفت "تا بعد" و منم خندیدم.
متوجه شدم منبع انرژی من ارتباط کمتر با افراد هست، منظورم از افراد کسایی هستن که میتونی باهاشون وقت بگذرونی، تنها بودن و کلا تنهایی، شب تنها خوابیدن، زندگی کردن، غذا خوردن و سکوت محض و روشن نکردن تلویزیون واقعا برای من مسرت بخشه، الان که دارم مینویسم مثل خیلی از موقعیت های دیگه موهام خیسه، من توی حموم زندگی میکنم فکر کنم، چه چیزی بهتر از انبوهی کف با بوی شکلات و مو های خیس با بوی وانیل؟ خب مورد بعدی اینه که اگر این میز تمیز و خلوت باشه، چه اتفاقاتی برای من میفته:
1. تمرکز ندارم.
2. افسردگی میگیرم.
3. خلاقیتم توی نوشتن رمانم میشه 0.
4. وسایلم رو نمیتونم پیدا کنم.
5. مامانم ازم راضی میشه.
6. خودم از خودم ناراضی میشم.
7. خوراکی بهم نمیچسبه.
8. از روتین پوست و مو و مصرف ویتامین هام غافل میشم.
صبح نه زود بیدار شدم نه دیر، تدریس داشتم و امروز مثل خیلی از روز های دیگه، برای دکترم گل گرفتم، همراه با اون سه تا موچی هم گرفتم، دکترم طعم پسته رو ربود و برای من و منشی توت فرنگی و نوتلا باقی موند، جلسه خوبی داشتم، زیاد حرف زدم، بعد از جلسه منشی نذاشت برم و هی با چایی و حرف و داستان نگهم داشت، ناراضی نبودم، نمیدونم چرا اینجوریم، همش با افرادی که خیلی از خودم بزرگترن میپرم، امروز ورزشم متاسفانه پا بود و پاره شدم، یکی تو تلگرام بهم پیام داد و گفت داستان چیه، چرا انقدر از روز های پا مینالی، برنامه ات رو بنویس، منم گفتم باشه:
1.تردمیل ۱۰ دقیقه
2.دوچرخه ۵ دقیقه
3.الپتیکال ۵ دقیقه
***حرکات اصلی هر کدوم ۴ تا ۱۰ تایی هست و سوپرها هم با + مشخص شدن:
4.جلوپا دستگاه، جفت و متناوب
5.استپ اسمیت+اسکوات اسمیت+لیفت رومانیایی
6.زرچر لانژ معکوس با سیم کش+اسکوات پالس
7.سلام ژاپنی تک پا هالتر+اسکوات trx
8.پرس پا دستگاه+پشت پا دستگاه
9.فول مولتی هیپ(به خارج و داخل و پشت)
10.کیک بک سیم کش (پا خم)
11.پلانک+کت+هیپ تراست با صفحه
12.استپ آپ با دمبل+لانژ trx
14.دانکی کیکس با دمبل+اسکوات سومو
13.مسگری+لیفت پشت پا هالتر
۱۴. مُردَم دیگه.
اینا فقط حرکات مربوط به پایین تنه بودن، چیزایی که میزنم و مربوط به بالا تنه هستن رو باز نگفتم، مثلا دستگاه فلای و لت و اینها.
باید برم تدریس و بعدشم توی شامپو بدن غرق بشم و ادامه Supergirl و یادگیری لغات رو داشته باشم، تا بعد.
من وقت هایی که دارم درس میدم در واقع در حال زبان خوندن هستم و وقت هایی که درس نمیدم در حال زبان خوندن هستم، متوجه شدم لغات سریال Supergirl خیلی بهتر و سخت تر از سریال Superman & Lois هستن، به طوری که از یک اپیزود ساده، کلی کلمه در آوردم، حالا میخوام بگم از چیزایی که بدم میاد و تبم میگیره وقتی مردم درباره زبان بهم میگن و یا ازم میپرسن:
1. "من پکیج استاد فلانی رو خریدم"، پکیج؟ میشه سکوت کنی و سمت من نیای؟ اخاذی تو روز روشن دیگه اینو هر خری میدونه که با دوتا ویدیو نمیشه زبان یاد گرفت و همش تجارته، علاوه بر اینکه تو از گشادی رنج میبری و هیچ زحمتی نمیخوای بکشی که کلاس شرکت کنی و برنامه مطالعاتی داشته باشی.
2. "من یک سری پادکست گوش میدم و ..."، وای تو رو خدا ساکت شو! چیه؟ حتما موقع رانندگی؟
3." زبانت خوبه؟ وای چه باحال، میشه به منم یاد بدی؟" نه.
4. "هر چی میخونم یاد نمیگیرم، بدم میاد از زبان"، تو نمیخونی، تو مسخره بازی در میاری، منم اگر کتاب 504 فسیل دستم بود زبان یادم میرفت، در ضمن، منم از تو بدم میاد.
5. "دارم از تو یوتیوب یاد میگیرم"، آفرین، مشخصه، یک هفته میخونی یک هفته ول میکنی نظم فوق العاده ایه واقعا.
6. "میشه چت کنیم و پارتنر زبان من باشی؟"، نه! واقعا چی به من میرسه این وسط؟ انرژی منو بخوری؟ نه وقتش رو دارم نه علاقش رو، میخوای شاگرد باشی بفرما ولی غیر از این حوصله ندارم و عاشق چشم و ابروت نیستم.
7. "تیچر آموزشگاه هم بودی؟ خیلی اعتبار داره چون" آره، زندان و حرمسرا منظورته؟ بله برده بودم و با یک سری شاگرد الاغ مثل کیوان آشنا شدم که روانم رو تباه کردن، تازه 0 تومن حقوق میدادن.
8. "من نمیتونم فیلم و سریال ببینم و آهنگ گوش کنم راه دیگه ای نیست؟"، از نظر من؟ نه، برو بمیر.
9. "میشه یک آموزشگاه خوب معرفی کنی؟" نه، همشون آشغال دونی هستن.
10. "چقدر لازمه تا به سطح پیشرفته برسیم؟" هر چقدر زودتر تنگ کنی و سوالات چرت و پرت کمتر بپرسی، به سطحی که میخوای نزدیک تری، باید با زبان بخوری، بخوابی، زندگی کنی، بمیری، بری دستشویی و حموم، بعید بدونم بفهمی چی میگم چون تو یا یک بدبخت گدایی که هنوز 30 سالش نشده و یا یک آدمی هستی که 30 سال رو رد کرده و کل عمرش و سال های طلایی یادگیریش رو با تنبلی و بهونه هدر داده و میده و حداقل توی این مورد کارش هیچی نمیشه.
امروز چندبار خواب کسی رو دیدم که تو اردیبهشت امسال چنان آسیب وحشتناکی بهم زد که به خاطرش ۲ بار هیپنوتراپی رفتم، حوصله ندارم بگم چی بود، قبلا همش دربارش کابوس میدیدم الان خواب های ملایم تر، نیمه زن وجودم هنوز میگه جواب پیامی که آخرین بار داده و خواسته صحبت کنیم رو بدم و یا حتی بهش زنگ بزنم و نیمه مرد وجودم محکم بهم سیلی میزنه و تهدیدم میکنه که این کار رو نکنم و منم میگم چشم و بحث همونجا تموم میشه.
این خواب ها همشون عشق بازی هستن، صورت خندان و لحن هیجان انگیزش مثل همیشه و من به حالت مبهوت و متعجب، هنوز عصبانی و هنوز کنجکاو، کابوس ها قبلا به حالت تحقیر کردن من توی جمع بودن، من توی کل این قضیه مثل سَندی تو Last night in Soho بودم، عاشق شهرت و دیده شدن و عاشق اون و خب اون؟ دقیقا مثل جک، با این تفاوت که میخواست از من فقط برای خودش یک slut بسازه احتمالا.
نمیدونم چی میخواد پیش بیاد، چه اتفاقی قراره بیفته، هیچ چیزی رو نمیتونم پیش بینی کنم، فقط میدونم این اتفاق مسیر زندگی من رو تغییر داد، نه به طرز بدی لزوما، ولی خیلی وقت ها از خودم میپرسم که آیا چیزایی که براش گرفتم رو هنوز داره؟ من میتونم ببخشمش؟ آیا باید ببخشم؟ خاطراتی که ازم داره رو یادشه؟ آیا من حسابم با این درد پاک شد و کارمای سبک تری دارم؟ نمیدونم.
وای، دارم Road to Perdition رو میبینم و هزار دفعه باید قربون این بچه برم، آخه تو چرا انقدر از اول ناز و خوشگل و جذاب بودی، مُردَم، آخه چرا این Tyler Hoechlin انقدر خوبه، تو تمامی سنین، انگار انسان نیست، فرشته است، واقعا خاتم الکراش منه، بعد از این دیگه هیچکس چشمم رو نمیگیره، کل تین ولف و سوپرمن رو هم مجددا دیدم و باز هم خواهم دید.
بازم نشستی روبروم مات تماشای توام
توی چشات خیره میشم درگیر چشمای توام
عشقت نشسته تو دلم توی تموم باورم
حالا که حست میکنم هر ثانیه عاشق ترم
امشب که تو پیش منی تو خواب رویایی
من غرق تماشای توام عشق تماشایی من
آرامش نگاه تو دلتنگیامو میکشه
خونه پر از عطر توئه دلم فقط به این خوشه
نزدیکتر میشی به من تب میکنه همه تنم
اون که تماشات میکنه تا آخر دنیا منم
با نور چشمای تو خونه همیشه روشنه
دستاتو از من پس نگیر تا وقتی نبضم میزنه
این ورزش از شدت سختی باعث حالت تهوع من میشه، خدا میدونه امروز چی کشیدم، تمام عضلات پاهام میسوخت، قبل از اینکه بابام منو ببره میگفتم بدبخت شدم، امروز پائه، میگفت نگرانی نداری که، ازش دوتا داری :))
امروز رفتم gym buddy پیدا کنم، یک دختره به اسم مبینا، متولد ۸۴ بود و گفتم تازه شروع کردی؟ گفت آره، و گفتم برنامه عمومی رو خوب راهنماییت نمیکنن، من کمکت میکنم و اون گفت هیکلت رو خیلی دوست دارم، مخصوصا پاهات رو.
خلاصه که امشب برای خونه غذا میگیرم تا بلکه روحیه اعضای خانواده کمی تغییر کنه و صلح برقرار شه، چیز دیگه ای ندارم بگم، تا بعد.
تمام روابط زندگیم، دقیقا همشون، با هر کسی، فقط لحظه های اولش جذاب بوده، به محض اینکه به اون آدم نزدیک شدم و بیشتر شناختمش، همه چیز رنگ و حس خودش رو از دست داده، هیچوقت نتونستم کسی رو ببینم که منو واقعا تحت تاثیر قرار بده، اگر هم بوده، کوتاه مدت، چون بعدش واقعیت رو دربارش فهمیدم. با وجود همهی اینها، همیشه درک کردن دو دسته افراد برام سخته، یکی درونگرا و دیگری اونایی که ضد اجتماع هستن، دوست ندارم واقعا تبدیل بشم به یکی از این دو دسته و یا هر دوی اونها، چون ذاتاً اینجوری نیستم.
دوست ندارم به خودم بگم تنوع طلب، ولی به حدی رسیدم که حالت تهوع میگیرم وقتی به آشنایی با کسی فکر میکنم یا تجدید روابط با فردی از گذشته ام، نمیدونم چرا، زده شدم از این مردم وحشی و عجیب که فقط میخوان بهت بپرن، ضایعت کنن، انرژی منفی هستن و بی عرضه، کسایی که میخوان ازت سوءاستفاده کنن، ضعیفن و کسایی که فکر میکنن گُه خاصی هستن ولی میبینی هیچی نیستن.
پنجشنبه و جمعه از خونه بیرون نرفتم، تنها بودم، همین روال رو دوست دارم حقیقتا، کار کردم و آشپزی و روی یک سریال قفلی زدم، نمیخوام با کسی صحبت کنم، خیلی خسته ام، از فردا هم دوباره بدن درد و تعریق و تلاش و زور زدن که این بخش، اذیتم نمیکنه، برای آینده مضطرب هستم، نمیدونم چی پیش میاد و چی میشه، ولی هیچی جز خوبی نمیخوام، خوشحال بودن، چون خوشحال بودنِ واقعی خیلی سخته.
با احترام به کسایی که پیام میذارن من چند هفته پیش فقط دستم خورد و پیام یک نفر رو دیدم و به خاطر درخواستش کامنت های کانالم رو باز کردم و یک نفر دیگه که درباره هم دچار سوءتفاهم شده بودیم و دیگه حوصله اونم ندارم(چون هر چیزی زمانی داره و وقتی میگذره، دیگه رمقی برای ارتباط گرفتن ندارم)، خلاصه که بقیه هر چی باشه، پاک میکنم، به هیچکدومتون اعتماد ندارم، چون فقط توهین میکنید، اذیت میکنید و ول کن آدم نیستید وقتی باهاتون قطع ارتباط میکنم، نمیفهمم چرا بعضیا انقدر بدبخت و بیکارن، اینجا خیلی وقته که یک پلتفرم یک طرفه شده، برای سلامت روان، چنین چیزی لازمه.
×میخواستم بگم I have been there too ولی افراد چطوری قرص میخورن و هی ادامه میدن این داستان رو؟ اصلا چرا؟ مگه میشه قدرت روان و ذهن انقدر ضعیف باشه که مجبور باشی برای کنترل افسردگی و... قرص بخوری؟ حالا یک سری اختلالات قضیه جداگانه ای دارن ولی من نمیتونم تصور کنم به جز ویتامین هام، قرص دیگه ای بخورم.
××برام عجیبه اینایی که میگن "وای ما نمیتونیم آنلاین کلاسی رو شرکت کنیم و یا چیزی یاد بگیریم چون سخته و مشکل داریم" اتفاقا من میدونم مشکل کجاست، از باسن فراخ شماست که نمیتونی تمرکز کنی و دو دقیقه بشینی پشت سیستم و همش دنبال مسخره بازی و فان و تنوع هستی، بعضیا خودشون رو بکشن نمیتونن چیزی یاد بگیرن، چون اراده اش رو ندارن ولی بهونه یاد نگرفتنش رو چرا.
×××همیشه میگفتم کاش انقدر تنها نبودم و حس تنهایی نداشتم ولی تنهایی خیلی بهتر از درگیری و دردسره، همونطور که خودارضایی از حاملگی و hpv و hiv گرفتن بهتره.
هزاربار گفتم میگم بازم میگم، تاثیر بد گرفتن از کسی واقعا بده، سطل آشغال عاطفی دیگران شدن وحشتناکه، اشتباهه، رقت انگیزه و تباهی کامله، به موارد زیر توجه کنید، اگر کسی اینجوری باشه که دنبال:
1. توی نقش قربانی و مظلوم فرو رفتن، به هیچ مشاوره و روانپزشک و روان شناسی اعتقاد نداشتن، انرژی منفی باشه
2. سیگار و ویپ و قلیون کشیدن، مصرف الکل و یا هر نوع دراگی به هر حال، تفریحی و غیر تفریحی هم نداره، مصرف مصرفه
3. عدم علاقه به تحصیل و درس خوندن و کم شمردن ارزش این مورد، صبح تا شب تو اینستاگرام و توییتره و...
4. هدف نداشتن، مثل یک loser بودن در واقع، هیچی رو توی زندگیش تا ته ادامه نداده تا یک نتیجه بگیره
5. بد دهن بودن تو هر موقعیت و از طرف دیگه، تو هر جایی و یا به بهونه درون گرایی، یک ترسو بودن
6. قوز داشتن و ظاهری که برای بهتر شدنش تلاشی نشه، مثل مویی که میریزه و دندونی که خرابه و پوستی که جوش داره و چاقی و لاغری بیش از حد، اینجور چیزا، عدم اهمیت به سلامتی و تیپ و آراستگی و بهداشت و اینها...
7. زبان انگلیسی بلد نبودن و تلاشی هم برای یادگیریش نشه، کلا برای خودش ارزشی قائل نباشه
8. خساست و زرنگ بازی بیش از حد که بیشتر موذی بودنه از نوع احمقش
9. بی توجه، بی مهر و محبت بودن، خبر چینی و حرف پوچ زدن و یا لاف زنی
10. روابط مخاطره آمیز داشتن، چه احساسی و چه جنسی
باشه، اگر از لیست بالا، یکی حتی یک مورد رو داشته باشه، باید از زندگی من گم شه بیرون و تجربه نشون داده که شده، چون من وقت برای ادب کردن کسی ندارم وقتی یکی فکر کرده خدا روش دست کشیده و نیاز به اصلاح و تغییر نداره، حذف کنید، بلاک کنید، هر خری که هست، هر کسی که رو مخه، نذارید بمونن، آدم به تنهایی و به خودی خود واقعا کافیه، ما فقط وابسته میشیم و میترسیم، عادت بدترین بیماریه.
چون بُوَد اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
امروز رفتم و یکم سبک تر بود برام چون بالاتنه بود، نمیتونم بذارم تنبلی و یا درد من رو کنترل کنه، حوصله توضیح روزمرگی هام رو ندارم، یکی بیاد منو ببره بشوره، موهام هنوز خیسن، فقط من وسواس شدید روی شامپو بدن دارم، دوبار به طور کامل بر پوستم اعمال شود.
W.از شدت بدن درد خوابم نمیبره، باورم نمیشه فردا هم باید برم تمرین، چرا خوب نمیشه؟ چرا هربار بعد هر جلسه تا چند روز داستان دارم، هر چیزی که باید رو تست کردم ولی این قضیه تموم شدنی نیست، کاش یک غلتک از روم رد میشد، هیچکس نمیفهمه من دارم چیکار میکنم دقیقا، هیچکس متوجه کار با ارزشی که من برای زندگیم میکنم نیست، پست های قدیم رو یکی بخونه میفهمه چقدر آرزوی مرگ میکردم و الان، فقط دنبال زندگی کردنم، حالا سوال اینجاست که این درد کشیدن هنوزم ارزشش رو داره؟
0. امروز خیلی سخت و سنگین بود، به حدی که هنوز توی پاهام میسوزه، وسط تمرین از سرم آب میچکید انگار یکی رو سرم شیر باز کرده باشه، آتنا رو ندیدم و کاش دیگه نبینم، واقعا میگم، خیلی وقت ها که میام اینجا بنویسم نمیدونم چی بنویسم ولی خودش میاد، منم میگم، امشب تدریس داشتم و قبلش با مبین بیرون بودیم، به قدری از دوتا چنگال پاستا لذت بردم که عملا به مبین میگفتم "وای خدایا، من عاشق همه ام." خیلی وقت پیش یک احمق بهم گفته بود چرا عکس میذاری تو پست هات، مگه اینجا اینستاست، خب مگه تو هرزه ای و اعلامیه تو رو زدم که عصبانی شدی؟ عوض تشکرت هست مشتری هات زیاد میشن؟ محیطش این شکلی بود، ببینید، برای اونایی که تو دیلی من هستن البته راحت تره و همه چیز رو میبینن، اینجا کلی زحمت داره عکس گذاشتن ولی خب گرفتم.
1. خب خیلی چیزا همیشه مبهم هست، مثلا برام سواله که چرا انقدر آدم حد خودش رو میاره پایین و با آدم های اشتباه و احمق همنشین میشه، خب یک علتش میتونه از سر تنهایی باشه، ولی من اون تنهایی رو ترجیح میدم تا آسیب دیدن، نمیدونم برونگراییه یا اجتماعی بودن ولی خسته شدم از ایجاد یک پل و بعد پشیمون شدن از ساختنش و سپس خراب و یا رها کردنش، یعنی الان به این نتیجه رسیدم.
2. مورد دیگه ای که با روانپزشکم دربارش بحث کردیم و یادم نیست اینجا گفتم یا نه، آنیما و آنیموس بود، خیلی وقت ها میگم کاش واقعا زن نبودم و مرد بودم به طور کامل، اون مرد ایده آلی که درونم هست رو تو دنیای بیرون پیدا نمیکنم و تقریبا خیلی زود خسته شدم، همه سطحی، ضعیف، بی سواد، بی هدف، ابله، سبک و تشنه هستن، خیلی وقت ها هم خوشحالم، که اون آدمایی که اذیتم میکردن دیگه نیستن، اینکه هیچ وابستگی توی وجودم نیست، چه با تمرین و چه با تلقین و چه با تحقیر خود و چه با تاثیر از کسی.
3. دیگه چی تعریف کنم؟ خاطرات و تجربیات و ماجرا های بسیاری در زندگی من هست که نمیدونم از کجا شروع کنم، فعلا درگیری کاری و درسی و اداری و مشغله های بسیاری دارم که من رو گرفتار کردن، حالا تا بعد بیام ببینم چه خبره و چی باید بگم بهتون و دیگه خسته شدم از اینکه چه توی مجازی و چه توی واقعیت پشت سرم چی میگن و چی نمیگن کی اشتباه و کی درست فکر میکنه، من منم، میخوای بخواه نمیخوای بمیر.