ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خب میخوام در ارتباط با یک چیزی صحبت کنم که اومد تو ذهنم.
بدترین چیز، داشتن دوست پسر تو سه سال دبیرستانه، از کنکور خوندن میفته آدم، اولین تجارب هست و عقل تو سر آدم نیست، بلوغ عاطفی پایینه، من به شخصه از همه چیز افتادم، به بیراهه کشیده شدم، نمیدونم شانس بود یا قدرت خدایی بود که میگن وجود داره یا چی، در نهایت توی دوتا دانشگاه دانشجو شدم ولی هنوزِ که هنوزه حسرت میخورم، حسرت تمام روز هایی که میشد درس بخونم ولی از ۶ عصر تا ۶ صبح با دوست پسر احمق و الدنگی که درک و شعورش از الاغ کمتر بود داشتم دعوا میکردم، با چشمای خسته و بدن بهم ریخته میرفتم مدرسه، شاید تنها کار درستی که کردم این بود که اون سال ها زبان رو ول نکردم به بهونه کنکور و در سخت ترین شرایط ترم های آخرم رو داشتم، نکنید، خودتون رو بدبخت نکنید، نمیگم تجربه ها اگر نبود همه چیز بهتر بود (چون شرایط خانوادگی خوبی هم نداشتم، زندانیِ کامل بودم، حتی گوشی شخصی نداشتم) اما اگر اون شخص سمی مریض و چیپ و امثالهم نبودن شاید وضعیت من بهتر میشد، یعنی طرف با وعده وعید ازدواج و این کصشرا میاد سمتتون تو احساسی ترین شرایط و بعد، هیچی به هیچی، هر موقع یادم میاد، دادم میاد، خاطرات بسیار وحشتناک و ناراحت کننده، مسخرت کنه، شوخی های چرت و پرت، رفتار های حیوانی، بهت فحش بده، تهدیدت کنه، بزنه تو سرت، یا مثل چی؟ مثلا برای یکی هدیه بگیری با حقوق کم و سخت به دست اومده، بعد طرف ورداره آتیش بزنه یا پرت کنه تو گِل باغچه، یا وسایل با ارزشت رو ازت بگیره به زور و پرت کنه تو جاده و غیره، و بسیاری موارد دیگه که گفتنش خجالت آوره، دقیقا از سال ۹۹ من دارم میرم پیش روانپزشک سر خیلی از مسائل ولی این تروما رو نمیتونم فراموش کنم و ببخشم حقیقتا، من با سن و عقل کم تو اون موقع، با افسردگی و داستان و اختلال و مصرف قرص و یک سری از مسائل، عذاب صد برابر و تنبیه و سرزنش رو باید تحمل میکردم، حالا از اونور یک سری لاشخور حروم زاده هم هستن که میان سو استفاده میکنن از شرایطت، از زخمی و ضعیف بودنت، اینو به هر کسی که اذیتم کرده میگم:
"امیدوارم در ابتدا زجری که من کشیدم رو بکشی و بعد به بهترین نحو بمیری"