از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت تجربه ای از جهنم: قسمت نهم



قبل از تعریف کردن چیزایی که باید میخوام یک چیز خیلی جالب و عجیب درباره روانپزشک روانیم بگم بهتون، این شخص نه تنها از سال 99 منو تیغ زد تا همین امسال بلکه بین اعضای خانواده ام دعوا راه مینداخت، یعنی چی؟ یعنی من مراجعه کننده دائمی بودم و خواهرم و مامان و بابام مقطعی، حرف من رو پیش اونا میگفت حرف اونارو پیش من (یعنی رازداری 0) و یا دارو هایی که تجویز میکرد اشتباه بودن، دیگه این تاکسیک و خراب بودن به حدی رسید که من یکی از افراد احمق و اشتباه زندگیم رو (که کلی حمایت کرده بودم ازش و بالا کشیده بودم طرف رو و اسمش رو هم برده بودم، مبین) بهش معرفی کرده بودم و از لوزر و اسکل بودن این آدم نگم که دوتایی مینشستن پشت سر من و غیبت میکردن و مشکلات زندگی این آدم احمق رو دکترم مینداخت تقصیر من و اونم میومد سر من خودشو تخلیه میکرد، حالا مشکلاتش چی بودن؟ اینکه این آدم بی لیاقت و بی عرضه پدر و مادر وحشی داره که یک عمر کتکش زدن و شخصیتش رو نابود کردن، اونم تشخیص توی چند جلسه؟ یک یا دو و هر پیامدی که رفتار دیگران باهاش داشته رو تقصیر من دونستن! خب اولا که تو اگر دکتری گُه میخوری با این تشخیص کسشر و اونی هم که اومد پیشت همینطور، با هر دوشون قطع ارتباط کردم و به دکترمم چیزی نگفتم حقیقتا، انقدر بی ارزش و حقیر بود برام که باهاش صحبتی نکنم، اون شخص هم که مشخص بود چقدر پست و بدبخته و معلوم الحال، کاش بتونم خودم رو ببخشم به خاطر اهمیت دادن به چنین آشغال هایی.


و والا اصلا یادم نیست این داستان رو تا کجا نوشتم، الان هم نمیدونم چطوری باید تکمیلش کنم چون کلا آدمی هستم که زیادی اهل نتیجه گیریه، ولی خاطرم هست تا اونجایی گفتم که صمیمیت مرز های بین من و استادم رو بلعید و چیزی به عنوان سوال باقی نذاشت که ابهام برانگیز باشه. الان که دارم اینارو میگم واقعا تهوع برانگیزه ولی اون موقع، هر چیزی که حس میکردم احساسات و عشق بود،یک عالم دیگه ای داره و خودتون میدونید، مثلا روی یکی کراش هستی شدیدا و بهش میرسی و یا تصوراتی که دربارش داشتی واقعی میشن، میدونی بد هست و اشتباهه ولی ادامه میدی و میخوای، برید ادامه رو بخونید.

 

 

خیلی کوتاه تر از اون چیزی که فکرش رو بکنید میشه نیمه دوم داستان رو بست، چون دقیقا مقل یک سقوط زودهنگام بود، اوج شدید و سریع دقیقا افتادن سنگینی هم داره، خب اون اتفاقات روز دوشنبه افتاد، ما قراری گذاشته بودیم برای چهارشنبه و قضیه شام که گفتم، مسائلی پیش اومد که من یک دیدار زودهنگام در صبح چهارشنبه با استاد داشته باشم به همراه یکی دیگه که بهونه خوبی بود "بدون اینکه بدونه و اینبار هماهنگی وجود داشته باشه"، تکرار کنم که مکالمات من و استاد همواره انگلیسی هست و من اینجا ترجمه هارو میذارم.


از لحظه ورودم به محیط دانشگاه حس بدی احاطه ام کرد، رفتم و از دیدنم شوکه شد و اصلا خوشحال نشد انگار، توی کلاسش (اگر یادتون باشه کلاس درس مربوط به من نبود، فقط بچه های اونجارو میشناختم) نشستم و اومد نزدیکم و گفت:

"چرا آدامس توی دهنت هست!"

تعجب کردم.

گفتم "چون استرسم رو کم میکنه"

بد و عجیب نگاهم میکرد، اضطراب داشتم، کلاس بالاخره تموم شد و بعد رفتیم بالا و طبقه اش رو یادش رفته بود انقدر بهم ریخته بود.


اون روز و اونجا فاجعه بود، جلسات دائمی بین اتاق های اساتید و رفت و آمد، من و اونی که باهاش رفته بودم تا استاد رو ببینیم آواره شده بودیم، جدای اینها، من تحت فشار بدی بودم اون روز، یکی از اکس هام که داستانش رو تعریف نکنم بهتر هست و رابطه خیلی تاکسیکی داشتیم و منو زیاد تیغ زده بود و منم زهر چشم بدی ازش گرفته بودم اونجا دانشجوی دکترا بود و هی میومد و میرفت، خیلی گذشت برام، دقیقا همون روز.


احساس ترس و دلتنگی و استرس داشتم، حالت تهوع داشتم، ما بالاخره تونستیم استاد رو درست درمون ببینیم و ایشون چند ثانیه با من تنها شد بالاخره، ساعت اتاقش خواب مونده بود و درگیر درست کردنش بود، به شدت دستپاچه و بهم ریخته، همزمان گفت:

"من...باید بگم ببخشید ولی برای قرار امشب نمیتونم بیام"

حالا من بهترین جا رو رزرو کرده بودم و اینجوری بودم که "What the fuck"

"من فراموشکارم... چون تولد دخترم هست...میدونی اون چشم هاش دقیقا شبیه چشم های توئه...اصلا یادم نبود تولدش هست"

شوکه شدم‌، گلوم سفت شده بود و فقط سعی کردم لبخند بزنم. انگار پاسخ هایی که میدادم به سختی از دهنم در میومدن، گفتم:

"نمیدونستم که...دختر دارید"

"اوه نمیدونستی؟...بذار عکسش رو بهت نشون بدم"

تلاش ۱۰۰ درصدی برای عادی نشون دادن خودم داشت به صورت غیر عادی خفه ام میکرد.


در همون لحظه چندین نفر اومدن توی اتاق، شروع کردن به حرف زدن و استاد هم شروع کرد به تعریف کردن از من و با هر تعریف و تحسین پیش اونها، من از خودم متنفر تر میشدم، گویا جلسه داشتن، من و یکی دیگه (دانشجوی دکترا بود و شاگرد خودم و اونم آدم خُلی بود) مجبور شدیم از اتاق بیایم بیرون و کلید اتاق یک استاد دیگه رو داشتیم و رفتیم اونجا که خلوت تر بود، بهم ریختگی من و حفظ ظاهری که اون روز داشتم رو تو هیچ جای زندگیم نداشتم و نخواهم داشت، زنگ زدم به اونجایی که رزرو کرده بودم و یادمه گفتم مهمونم تصادف کرده و امشب نمیایم، اونا هم رزرو من رو سیو نگه داشتن برای وقت دیگه ای که بخوام بیام. خدا میدونه که فقط نیاز داشتم بتونم یک جا تنها باشم و گریه کنم ولی نمیشد، از در و دیوار اون دانشگاه نفرت داشتم و میدونستم که قضیه ارشد خوندن در اونجا کنسله که دقیقا هم همین شد.


دوباره برگشتیم به اتاق استاد، ممکنه یکی بگه چرا اونجا موندی با اون شرایط! طرف متاهل هست و بچه داره، دنبال چی هستی؟من انقدر گیج و شوکه بودم که مثل یک ربات جا به جا میشدم، استاد دوباره با من تنها شد و مجددا تکرار کرد:

"آره امشب تولد دخترم هست...اگر میتونستم تو رو دعوت کنم که بیای و با جمع خانواده ام باشی هم خوب میشد نه؟"

"دارید..جدی میگید؟"

با لبخند و حرکات همیشگی دست هاش تایید کرد.

"چشم های دخترم "اسمش رو گفت" خیلی شبیه توئه، بیا...بذار عکسش رو نشون بدم‌..."

و دوباره افرادی اومدن و اتاق شلوغ شد، کل هئیت علمی رشته بودن و من به سختی لبخند میزدم در حالی که یک دریا اشک توی چشم هام داشت دست و پا میزد تا بیاد بیرون و با یک سیل مذاب، منو بشوره و ببره.


ادامه دارد...


اضافه به متن:

مطالب این وبلاگ رو اتفاقی دیدم و چقدر حسرت برانگیز بود، انقدر شیرین نوشته که فکر میکنم واقعی نیست، مگه میشه انقدر عشق و آرامش؟

/https://woo-hoo.blogsky.com

He