از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دهم




باید برم بخوابم ولی نوشتن من رو بیدار نگه میداره، دختر بودن رو دارم فراموش میکنم، از اون ور بوم افتادم به اصطلاح، بعضی وقت ها یادم میره دخترا اگر توی فلان موقعیتی که من مثلا الان هستم باشن چه فکری میکنن و یا چطوری رفتار میکنن، بعد میبینم نمیتونم اونطوری باشم که باید، چیشد که اینجوری شد؟ شاید چون زیادی درد ها و مشکلاتم رو نرمالایز کردم؟ جدیدا خیلی وقته که گریه نکردم و یادم نیست آخرین بار کی بوده، میخوام ادامه داستان رو بگم، این قسمت از قسمت های غم انگیزه برام...


   


 اتاق شلوغ شده بود و نفسم بالا نمیومد، من چیکار کردم و اون با من چیکار کرد؟ چرا هیچوقت یک حلقه ازدواج توی دستاش ندیدم و یا از خانوادش نگفت؟ افراد زیادی اونجا بودن و تعریف هایی که ازم میشد باعث میشد بالا بیارم. اسمم رو میاورد و به اونها میگفت "این سال بعد اینجاست، پیش خودمون" و من، لال بودم و فقط لبخند میزدم و چونه ام رو به زور نگه داشته بودم تا گریه نکنم جلوی همه. با هر کلمه، بدتر سرخورده میشدم، میخواستن دور هم ناهار باشن و منم باشم، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که گوشیم رو الکی توی دستام گرفتم و از اتاقش خارج شدم و چند ثانیه بعد اومدم و به دروغ گفتم باهام تماس گرفته شده و باید برم خونه، مسئله ای پیش اومده و...(در حالی که مامان و بابام هم یک جای دیگه بودن، در واقع یک شهر دیگه و تنهای تنها بودم).


 در چند ثانیه کوتاه، با استاد چشم تو چشم شدم، بُهت زده بود که کجا میرم، چه ثانیه های دردناک و زجر آوری، مرد، چرا منو بازی دادی و چرا من انقدر احمق بودم، همه اینجوری بودن که نرو و سفارش دادیم و غیره و من رفتم، بدنم شبیه به یک موجودی بود که پر از صدف و ماهی شده و وقتی از هر پله پایین میومدم، این صدف ها و ماهی ها متلاشی میشدن و بیرون میریختن، وقتی به هوای آزاد رسیدم، از ته وجودم بغضم شکست و با صدای بلند گریه میکردم و نفس های عمیق می کشیدم، به کسی ویس میدادم که در جریان مسائل بود "همونی که تو پست قبل گفتم با روانپزشکم پشت سرم حرف میزدن و مثلا اون موقع دوستم بود ولی از 100 تا دشمن بدتر بود چون هیچوقت جلوم رو نگرفت که با استاد ادامه ندم" و اون سعی داشت آرومم کنه اما فایده ای نداشت، الان که فکر میکنم هیچ کاری نمیکرد فقط به ویس هام گوش میداد.
"تموم شده، همه چیز تمومه، چیزایی فهمیدم و اتفاقاتی افتاد که... دارم میمیرم، خوب نیستم"


اسنپ گرفتم یادمه، و توی ماشین صدای هق هق گریه ام بند نمیومد و راننده هیچی نمیتونست بگه، ترسیده بود، رسیدم خونه و توانایی باز کردن دکمه هام رو نداشتم، به سختی لباس هام رو درآوردم و ادامه گریه هام  و تعریف کردن ماجرا و انقدر طول کشید تا حدود ساعت 2 بعد از ظهر بیهوش شدم روی تختم، خوابم برد، بدترین و سنگین ترین خواب بعد از ظهر کل عمرم بود، تا حالا سر هیچی انقدر گریه نکرده بودم، بیدار شدم و دیدم چندتا میسکال دارم از اون دانشجوئه و از استاد!تپش قلب داشتم و شوکه بودم، سریع شماره استاد رو گرفتم، برداشت و اسم "محیا" رو یادش رفته بود و اسمی رو گفت ازم که دوستش نداشتم، داشت فارسی حرف میزد و گفتم راحت نیستم و دوباره انگلیسی شدیم، حالم رو پرسید و گفت نگران شده، گفتم "اومدم خونه و بیهوش شدم چون صبح تمرین سنگینی داشتم (قبل رفتن به دانشگاه باشگاه داشتم چون)" و گفت "اوکی و منم باید برم به تولد دخترم برسم و یادم رفته بود چون و..."،برای هزارمین بار گفت!
عصبی شدم و گفتم:
"چرا یک طوری حرف میزنی که انگار از من بدت میاد؟مشکلی هست؟چون نیازه صحبت کنیم"
"درباره؟"
"اتفاقاتی که افتاده، کسی اونجاست؟ نمیتونی صحبت کنی؟"
"نه...تنهام، چه صحبتی؟"
"فکر نمیکنی اتفاقاتی بین ما افتاده که نیاز به توضیح داره؟"
"من... صدات رو ندارم"
دیر به دیر جوابم رو میداد و صدای افرادی رو اون اطراف میشنیدم.
"چرا بهم دروغ میگی، کی اونجاست؟"
"من... باید برم...برم بتونم چیزی برای دخترم بگیرم"
"چندبار میگی؟ متوجه شدم!"


گریه میکردم و دیگه کنترلی روی صدام نداشتم، اصلا یادم نیست چی میگفت فقط یادمه میخواست ساکت بشم، حتی اون لحظه به خاطر صدا و لحنم میگفتم:
"دارم بد حرف میزنم؟بی احترامی میکنم" و میگفت "نه، اصلا"
گریه ها و کلمات نامفهومم ادامه پیدا کرد تا اینکه گفتم:

"میخوای از شر من خلاص بشی؟"
"چی؟!"
"پرسیدم میخوای از شر من خلاص بشی؟"
نفس عمیقی کشید و با قاطعیت گفت:
"آه...بله"
سکوتی مرگبار غالب شد و من اشک هام باعث شده بودن چشم هام تار بشن  حتی دید خوبی نداشتم.
"خدای من...کاری کردی باهام که حتی نمیتونم خودم رو ببخشم، چرا؟ چرا من؟"
زیاد طول نکشید تا اینکه تماس رو خودش قطع کرد، وسط حرف هام و گریه هام، بله، همون استادی که به خاطر من تماس دیگران رو قطع میکرد، من فقط یادمه پیامک زدم به فارسی که "نمیدونم شارژ من تموم شد یا شما قطع کردین، ببخشید"، و پنیک شدم، پنیک وحشتناک، هر چیزی که توی معده ام بود رو روی تخت و پاهام و زمین بالا آوردم و کل مسیر اتاق تا حموم کنار اتاقم، تمومی نداشت اون استفراغ، تمام روحم درد میکرد و در زجر محض بود، چقدر عشق میتونست وحشتناک باشه، نه؟

برگشتم به اتاق و تنم میلرزید، اون زنه دانشجوی دکترا زنگ زد و گفت "چیشده؟چرا انقدر بهم ریخته ای؟، ما خیلی نگرانت شدیم وقتی رفتی، استاد هم بهم چندین بار زنگ زد و گفت سر رفتنت بهم ریخته خیلی"، تو دلم گفتم استاد میترسیده به همه بگم چه غلطایی کرده. دوباره سعی کردم جلوی گریه ام رو بگیرم، ولی نمیشد، نمیتونستم بگم معروف ترین استاد اون دانشگاه باهام چیکار کرده، در این حد گفتم که بهم بی توجهی کرده و اونم میگفت "نه نگو استاد خیلی دوستت داره و همش ازت تعریف میکنه و غیره"، اون تماس با بدبختی تموم شد و زنه سعی میکرد منو آروم کنه و از زندگی خودش مثال میزد که یک پرانتز اساسی براتون باز کنم:
(این خانم که همزمان استاد دانشگاهمون شده بود و شاگرد زبان من بود، حدودا 40 سالش بود، شوهر خوبی داشت و دوتا بچه بزرگ، بعد ها برام داستانش رو باز کرد که دقیقا با دوست همین استاد من که یک استاد دیگه هست وارد رابطه سمی چندین و چند ساله ای شده که نمیتونه بیرون بیاد، رابطه من و این خانم خوب بود ولی در نهایت به خاطر رفتار های مریض گونه اش من ارتباط رو قطع کردم و بد هم تموم شد همه چیز که الان وقت گفتنش نیست و بعدا باز میکنم.)
خلاصه که استاد دوستم داره و ازم تعریف میکنه؟ ریدم تو اون تعریف ها، سر همین هست که الان بالا میارم وقتی یکی ازم تعریف میکنه، میخوام بزنم تو دهن طرف بگم گُه نخور فقط بگو چیکار داری باهام؟ دیگه هیچکس و هیچ چیزی رو باور نمیکنم، وقتی آتنا بهم میگه "وای تو خیلی خوبی و دوستت دارم" فقط لبخند میزنم و ته دلم میگم تو رو خدا نگو، یا هر کس دیگه ای که بعد از داستان اردیبهشت اومد و بهم پیشنهاد داد، همشون رو بلاک کردم و حتی 24 ساعت نتونستم باهاشون صحبت کنم.

توی یک غروب سنگین روی تختم و اتاق تاریک فشرده شدم و باید استفراغ هارو جمع میکردم در مرحله اول، همون لحظه همزمان با همون آدم احمق خائنی که در جریان مسائل بود حرف میزدم و داشتم میمردم"مبین"، فشارم رو گرفتم یادمه و روی 17 بود، سرم به شدت سنگین و اصلا یک چیز عجیب، تصمیم گرفتم خودم رو جمع و جور کنم و برم بیرون و همین آدم رو ببینم که داشت ویس هام رو میشنید، به محل همیشگی رسیدم و رستوران دوستم بود که خودشم سرآشپزه، توی سالن عمومی و بزرگ با صدای بلند گریه میکردم و همشون هنگ بودن و شوکه، یکی آب میداد یکی دستمال یکی دستم رو گرفته بود و اونی که باهام بود هم هیچ توضیحی نمیتونست بده، تا حالا منو اینطوری ندیده بودن، واقعا گناه داشتم، دیگه ببینید چه وضعی بود که دارم اینطوری میگم، شاید یکی بخنده و بگی اینا چیزی نیست، ولی برای من و اون لحظه و اون روز، زیاد بود، ما آدم ها درد ها برامون کم و زیاد نیستن، فقط جا باز میکنیم، هربار و همیشه.

ادامه دارد...

افکارم مثل این آهنگ لارا فابین بود که آهنگ پست هست:

Je ne rêve plus je ne fume plus
دیگه رویایی نمی بینم، دیگه سیگار نمی کشم

Je n’ai même plus d’histoire
دیگه داستان و سرگذشتی ندارم

Je suis sale sans toi je suis laid sans toi
بدون تو ناپاک و زشتم

Je suis comme un orphelin dans un dortoir
شبیه یک بچه یتیم توی یک خوابگاه

Je n’ai plus envie de vivre ma vie
اشتیاقی برای زندگی کردن ندارم

Ma vie cesse quand tu pars
وقتی میری زندگیم متوقف میشه

Je n’ai plus de vie et même mon lit
دیگه عمری ندارم و تخت خوابم

Se transforme en quai de gare
شبیه سکوی ایستگاه قطار میشه

Quand tu t’en vas
وقتی میری

Je suis malade complètement malade
من مریضم ،خیلی مریضم

Comme quand ma mère sortait le soir
درست مثل عصری که مادرم بیرون می رفت

Et qu’elle me laissait seul avec mon désespoir
و منو با درماندگی هام تنها میذاشت

Je suis malade parfaitement malade
من بیمارم، خیلی بیمار

T’arrives on ne sait jamais quand
تو مییای ولی کسی نمیدونه کی

Tu repars on ne sait jamais où
دوباره عازم میشی ولی کسی نمیدونه به کجا

Et ça va faire bientôt deux ans
وخیلی زود دو سال میگذره

Que tu t’en fous
از اون موقع که دیگه اهمیتی بهم ندادی

Comme à un rocher comme à un péché
شبیه یه صخره شبیه یک گناه

Je suis accroché à toi
به تو وابسته شدم

Je suis fatigué je suis épuisé
خسته و درمانده ام

De faire semblant d’être heureux quand ils sont là
از اینکه موقعی که بقیه اینجان تظاهر به خوشحالی کنم

Je bois toutes les nuits mais tous les whiskies
هر شب می نوشم ولی تمام نوشیدنی ها

Pour moi ont le même gout
مزه ی یکسانی برام دارن

Et tous les bateaux portent ton drapeau
و پرچم توئه که در همه ی قایق ها برافراشته شده

Je ne sais plus où aller tu es partout
نمیدونم کجا برم ، همه جا هستی

Je suis malade complètement malade
من مریضم ، خیلی مریضم

Je verse mon sang dans ton corps
خونم رو در رگ هات جاری می کنم

Et je suis comme un oiseau mort quand toi tu dors
و وقتی که میخوابی مثل یک پرنده مرده می شم

Je suis malade parfaitement malade
من مریضم ، خیلی مریضم

Tu m’as privé de tous mes chants
تو منو از همه ی آهنگ هام محروم کردی

Tu m’as vidé de tous mes mots
و منو از همه ی واژه هام تهی کردی

Pourtant moi j’avais du talent avant ta peau
تا قبل از لمس تو صاحب استعداد بودم

Cet amour me tue, si ça continue
این عشق اگر ادامه پیدا کنه منو میکشه

Je crèverai seul avec moi
در تنهاییم جون میدم

Près de ma radio comme un gosse idiot
مثل یک کودک ابله کنار رادیو ام

Écoutant ma propre voix qui chantera
به صدای خودم که داره برام میخونه گوش میدم

Je suis malade complètement malade
من مریضم ، خیلی مریضم

Comme quand ma mère sortait le soir
درست مثل عصری که مادرم بیرون می رفت

Et qu’elle me laissait seul avec mon désespoir
و منو با بدبختی هام رها میکرد

Je suis malade c’est ça je suis malade
من مریضم ، درسته، من مریضم

Tu m’as privé de tous mes chants
تو منو از همه ی آهنگ هام محروم کردی

Tu m’as vidé de tous mes mots
و منو بی معنی کردی

Et j’ai le cœur complètement malade
و قلبم کاملا بیماره

Cerné de barricades t’entends je suis malade
محصور بین حصار ها ، می شنوی ؟ من مریضم

 

He