I can bang "São Paulo" by the Weeknd
امروز یکی از نیروها(با ۲۰ سال سابقه کار) مجدد تعدیل شد و کارآموز کما فی السابق در باسن من و تازه مدیر میفرمایند به این دختره ۱ هفته بیشتر وقت نمیده که خودش رو ثابت کنه (یعنی اینم بیرون خواهد کرد احتمالا).
یکی از ویژگی های مثبت همسر بنده آشپزی خوبشه. یعنی من خیلی وقت ها در طول روز خیلی رندوم یاد غذا هایی که برام درست کرده میفتم و واقعا طعمش رو همون لحظه میتونم حس کنم و فقط این موضوع باعث آرامش من میشه. اون هم همینجوریه نسبت به من، هر دو معتاد به غذاییم تو یک سطح غیر عادی.
متن این پست میتونست خیلی طولانی باشه ولی واقعا اعصابم نمیکشه. من روز های بد زیادی تو زندگیم داشتم ولی میتونم بگم امروز به عنوان یکی از بدترین روز های عمرم بود. به قدری سردرد دارم که چشم هام باز نمیشن. حدسم درست بود و فقط میخواستم بگم یک کارآموز رو سر من خراب شده جهت آموزش دادنش و کنترل و نظارت روی کاراش در حالی که خودم در حال ترکیدن هستم از مشغله. این نکته اول.
نکته دوم اینکه میزان غیرت، توجه، نوع دوستی و همراهی مرد های غریبه اینجا که به من "فحش" میدادن از بابای ژنتیکی عوضیم بیشتره. روزی نیست که آرزوی مرگ والدینم رو نداشته باشم و لحظه شاد و مسرت بخش شنیدن خبر مرگشون رو تصور نکنم. چقدر منتظر اون لحظه شیرین هستم، اگر اینجا وجود داشته باشه میام سریع مینویسم. اونایی که منو میشناسن در جریان هستن چی میگم اونایی که نه هم که هیچی.
میزان زجر فیزیکی، روانی و عاطفی، اقتصادی و اجتماعی که این شخص حروم زاده بی غیرتِ پست (امروز انقدر ریدم بهش دقیقا همین واژگان رو گفتم) از بدو تولد با همراهی خلاقانه و مداوم همسر خودشیفته روانیش روی من اعمال کرده تا وقتی که به این سن برسم بی سابقه است، توی ظلم، تحقیر، اذیت و آزار و آسیب رسوندن نظیر ندارن یعنی فاکینگ ۱۰/۱۰، انقدر چشم هام درد میکنن (به خاطر گریه) و گلوم (از بس داد زدم) که قابل تصور نیست. دعوا و جنگ طولانی داشتم. از حجم کثافت بودن اینا توی هر عرصه و زمینه در عجبم. فقط یک چیز رو میتونم بگم، آدمی مثل من به لطف این نوع والدین کیری تقریبا هیچی برای از دست دادن نداره. انقدر طرحواره و تروما ازشون ارث بردم موندم با این حجم سرمایه باید چیکار کنم.
اینارو نگفتم که ترحم برانگیز باشه، چون at the end of the day I am a bad ass اینارو گفتم تا مجدد آرشیوی از زخم هام داشته باشم و پس فردا روزی اگر باز والدین سمی و کصشرم خواستن بینشون نقش قاضی رو بازی کنم، ترازوی قانون رو بکنم تو کونشون و بگم هم دیگه رو تیکه پاره کنید چون دیگه واقعا به تخمم. از تمام این بازی های روانی خسته ام و امیدوارم زودتر خبر مرگشون رو بشنوم و شما رو هم در جریان بذارم.
واقعیت این مدیر من با حمایت ۱۰۰ درصدی و کامل باباش به این کسب و کار رسیده، اینو غریبه و آشنا میدونن. یعنی چشم باز کرد باباش به زور آوردتش توی این صنف و بعد هم کمک مالی و عاطفی و اجتماعی و همه جوره کرد تا دختره مستقل بشه و کسب و کار خودش رو راه اندازی کنه، سر همین موضوع، درکی از ۰ شروع کردن نداره. ممکنه این مورد برای شما هم باشه، قضیه بچه پولدار بودن و پارتی بازی و... .
پیام های همتون رو خوندم خصوصا کسایی که تجربه منفی کاری داشتید. یک مورد هایی مشترک بود من جمله اینکه مدیر، عصبانیتش رو به خاطر یک اختلال از سازمان های خارج از محل کار شما (مثل قطع شدن سیستم مرکزی اطلاعاتی) رو سر شما خالی میکنه یا دنبال مچ گیری هست و کوچک شمردن پیشرفت در کار و بزرگ نمایی خطا های متحمل، اینا همشون بیماری روانی تازه به دوران رسیدگی و خودشیفتگی مدیر ها توی ایران هست. اما باید بگم به همه اونهایی که در تلاشن، افتخار میکنم و عمیقا میفهمم چی میگید.
ولی به طور کلی چیزی که از مجموع این قضایا فهمیدم، جایگاه پدر، واقعا مهمه. وقتی پدر حامی نداشته باشی، هر چقدر هم فوق العاده باشی، از درون خالی و بدون اعتماد به نفسی. اینو هر روز لمس و تجربه میکنم، از کار بگیر تا دانشگاه و موقعیت های اجتماعی مختلف. من پدر بسیار مستبد، ظالم، بی درک و فهم، بی عاطفه ای دارم و مامانم همهی اینها با خودشیفتگی بی حد و مرزه. یه جورایی هر کسی که میخواد بفهمه والدینم چطوری هستن میگم فیلم "برادران لیلا" رو ببینه با این تفاوت که پدر و مادر من توی پوستهی تحصیل و آکادمیک بودن خودشون رو آرایش کردن.
هنوز هم بعضی موقع ها (تقریبا بیشتر وقت ها) دوست دارم از شدت خستگی، شب بمیرم و صبح ها بیدار نشم، چیزی که اذیتم میکرد/میکنه حس تنهایی هست، ولی وقتی پیام های شما رو میخونم میفهمم تنها نیستم و تقریبا یکی در میون این حس رو داریم، یکمی از نگرانیم کمتر میشه و متوجه میشم اونایی که اینجوری نیستن، یا کصخلی چیزی هستن یا واقعا خوشبخت.
این روزها اکثر پیام هایی که میگیرم ۲ دسته هستن، پیام های قشنگ حاوی انرژی مثبت و دسته دوم اینکه چرا دیگه چیزای جنسی نمینویسی؟ و بازم بنویس. اونهایی که از نظر شما جنسی هستن واقعیت و بدیهیات زندگی بودن همیشه، من یک انسانم و ابعاد زیادی دارم، اینکه اون بُعد من براتون جالب بوده بسیار خب ولی فعلا میخوام درباره مسائل دیگه بگم، فکر کنم همه اینطوری باشن. و کسایی که رمز میخواین و اصلا براتون سواله اینجا داستان چیه، پست پین شده رو بخونین. چقدر خستم، کاش خواب باکیفیت بدون کابوس داشته باشم.
افزوده نوشت ۸ صبح جمعه: متاسفانه کابوس ها منو ول نمیکنن.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر، تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
ازهرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
یکبار یکی برام نوشته بود که مذهبی هستی چون از احادیث استفاده میکنی. خب واقعیت من همیشه رو سیستم نبین کی میگه ببین چی میگه هستم. امروز/این ایام تو شرایطی هستم که به وضوح دارم میبینم که:
"إذا ملک الأراذل هلک الأفاضل
هرگاه اراذل و اوباش زمامدار شدند افراد با فضیلت هلاک (منزوی) شوند."
خب انقدر این چند روز اتفاقات عجیب افتاد که وقتی امروز بعد از کار داشتم کتاب میخوندم و زیر کولر بودم با یک شلوارک نخی، دیدم یادم رفته بگم که:
و خب طوری که اتفاق افتاد خاص و جالب بود، دوست داشتم اینجا درباره این اتفاق بگم :) من هیچوقت عشق عروس شدن نداشتم ولی اینکه دستم حلقه باشه و پشتش یک علاقه، حس، انسان و مفهوم هست واقعا برام باارزشه، تعهد در کنار تمامی تجارب زندگیم، شیرینه برام. خب اعلام کردم، خیلی کلی و بدون جزئیات. یکبار یکی نوشته بود تو فقط غم ها و تجارب دارک رو میای با جزئیات میگی، چرا درباره شادی ها نه، خب واقعیت باید زمان بگذره و ببینم این رویداد به عنوان مثال مسرت بخش خواهد بود؟ یه جورایی با تمام حواشی و ماجراها من توی این وبلاگ بزرگ شدن خودم رو دیدم. دیروز علاوه بر خبری که اعلام کردم اتفاقات دیگه ای هم افتاد که بهتره توی این پست نمیتونم بگم. اخیرا بعد از اون چالش های محل کار، بعضی افراد برام پیام های جالب و قشنگی گذاشتن که واقعا ازشون ممنونم، درکنار قطع بودن این پلتفرم هر دو سه دقیقه و تمام افراد مریضی که توش هستن و اذیتم میکنن، خوبی هایی هست که باعث میشه ادامه بدم به نوشتن، به عنوان یک انسان، یک یاد گیرنده، یک تجربه گر، یک کسی که شاید متفاوت باشه.
اتفاقی که امروز افتاد رو به رو شدن من با ترس و اندوه طولانی مدتی بود که در سن ۲۴ سالگی از من یک پیر سالخورده ساخته، مو های سفید، اختلال خواب، اضطراب دائمی، وسواس، و هزار درد دیگه، خلاصه کلام اینکه امروز: دکترا قبول شدم(دولتی و روزانه)
I am a fucking phd student right now do you get this
؟
و a finger fuck به تمام افرادی که در اینجا منو اذیت کردن و قبول نداشتن now I type and talk as a doctor shit and you cant do anything about it
+چقدر گریه کردم.
عصبی شدم از اینجا، همش قطعه.
انگار داستانه تمومی نداره. چقدر این شخص بی آبرو و عوضی هست. امروز صبح رگباری زنگ زد به من. بعد هم مثل جن ظاهر شد کله سحر وقتی داشتم قفل در هارو باز میکردم. شروع کرد مسخره بازی و داد و بیداد، منم گفتم بس کن و بذار ریاست بیاد، اومد مدارکش رو کوبید رو میز، بعد رفت، مجدد اومد، دیگه انقدر اومد و رفت و اذیتم کرد که من به گریه افتادم، هی زنگ میزد به گوشیم و در نهایت مجبور شدم وسط مکالمه روش تلفن رو قطع کنم، وقتی مدیرمون اومد من نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و خیلی ناراحت شد و سعی کرد آرومم کنه ولی نمیتونستم آروم باشم. عصبی بودم، غمگین، ترسیده، مجموعی از حالات وحشتناک رو داشتم، تمام پیام های طرف رو نشون دادم و مدیرم شوکه شده بود. کمی بعد زنگ میزنه و میگه من میخوام تمام قرارداد هام رو لغو کنم و مدیرم با زبون بی زبونی میگه "به تخمم" خوش اومدید و بعد هم این الدنگ بهش میگه "تو رو خدا بگو چت هارو بهت نشون نده سوءتفاهم پیش اومده" که من همه رو نشون داده بودم:) نمیدونم در ادامه چه خواهد شد فقط میدونم که حالم اصلا خوب نیست، چون انگار یک تعرض و بی احترامی رخ داده این وسط که طرف مقابل اصلا شرمنده نیست.
آره قد من از اون بلند تر هست درست حدس زدی و این آقایون این تیپی و حقیر، حشر زن قد بلندتر از خودشون رو دارن گاهی. طرف فتیش صحبت رسمی داشت انگار، من رسمی و کتابی و محترمانه جواب میدادم راست میکرد به خدا. این نشانه های یک آدم منحرف هست به نظرم، ضمن اینکه درست گفتین، تا الان باهاش خوب بودم و مهربون و احترام گذاشتم الان که قطع شده این قضیه طرف دست و پای بیشتری میزنه برای برگشت به موقعیت قبلی. یه جورایی خوشحال هستم که به حدی رسید که اعتراف کرد و بعد هم اینجوری بهش ریده شد، چون جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته. ازش متنفرم، متعفن بی خاصیت بی ناموس ابله. واقعیت، یک درد پخش و نامشخص توی گلو و گردن و سرم هست که نمیدونم ناشی از چیه، احتمالا حرص خوردن، ولی به طور کلی، معمولی رو به بد هستم.
من ترسی ندارم از این حروم زاده ها، نمیتونم به خاطر یک انگل شغلم رو عوض کنم تصمیم عقلانی به نظر نمیاد، من انرژی و وقت و سرمایه ام رو برای این کار گذاشتم، حتی موضوع پایان نامه ام هست! اینارو تعریف کردم تجربه بشه برای همه کسایی که خانم هستن و در محیط کاری درگیر این چنین مسائلی میشن سریع رد فلگ هارو ببینن و جلوی یک فاجعه رو بگیرن که احتمالا هم همینطور بوده، از بازخورد هاتون توی پیام ها متوجه شدم. همچنین داستان مربوط به دورانی که نبودم و اینجا هم بسته شده بود رو هم مینویسم که بسی آموزنده و شنیدنی هست، انقدر آخر هفته بد و تخمی داشتم که اعصابم نمیکشه دیگه بیش از این صحبت کنم.
خب، به طرف ریدم گفتم فقط برای امور کاری در ساعت کاری و در ایام کاری با تلفن های محل کار تماس بگیرید و گفتم هیچی بین ما نبوده و نیست و نخواهد بود و بس کنید به عبارتی و بلاکش کردم، حالا اون رفت، الان زنش داره زنگ میزنه و پیام میده به بهونه کلاس زبان برای بچه هاشون چرا؟ چون فهمیدن من معلم زبان هم هستم. من واقعا ۱ ریال نمیخوام از این افراد بیاد تو زندگی من، باورم نمیشه. بابا امروز فاکینگ جمعه است، دارم از خستگی میمیرم و اعصاب خوردی. هر دو کصخل و مزاحم و عجیب و غریب. انقدر پیام های عجیب و تاکسیک و وحشتناک دیدم از مردک روانی که واقعا پشمام الان زنش هم اضافه شد باورم نمیشه.
چندتا پیام دریافت کردم ازتون مبنی بر اینکه بیخیال باش داری سخت میگیری یا اینکه بی توجهی کن و یا اینکه بهش بگو بره و تمومش کنه. باید بگم از دیروز صبح تا الان گوشیم از حجم بالای زنگ و پیام در حال انفجاره و این شخص استاکم کرده و توی اینستاگرام و تمامی پلتفرم های داخلی هم پیدام کرده و التماس میکنه جوابش رو بدم و مدام پیام میده، در حالی که previously من محترمانه گفتم من فقط میتونم توی ساعت و روز کاری و درباره مسائل کاری راهنمایی کنم و اگر هم تا الان جواب پیام میدادم واقعا قصدم همراهی و کمک کردن بوده، این شخص حدودا ۱۲ سال از من بزرگتر هست، ولی انگار ۱۲ سال از من کوچیکتر هست. انقدر به یکی از اکانت هام پیام داد که دیشب مجبور شدم delete account کنم، دارم عقلم رو از دست میدم و دیگه کم کم دارم فکر میکنم طلسمی دعایی چیزی پشت این ماجراست، فردا باید با مدیرم صحبت کنم. اینم از ترک ها، فقط مزاحم هستن، فاکینگ مزاحم.
باز یکی از مرد های متاهل (در محل کارم اینبار) بهم علاقه مند شده. امروز اعتراف کرد تازه اونم به زبان ترکی! چقدرم من خوشم میاد از این موضوع. واقعا تا کِی؟ متنفرم از این قضیه تکراری. تو محل کار ساده ترین حالت ممکن با کمترین آرایش رو دارم ولی این نمیتونه جلوی این قضیه رو بگیره که همین الگوی کیری توی داستان اردیبهشت که اینجا نوشتم تکرار شد، با این تفاوت که توی اون داستان من از طرف خوشم میومد و بعد فهمیدم متاهل هست و غیره. سر این موندم که حتی با زنش هم صحبت داشتم درباره یک مسائل کاری دیگه، واقعا در عجبم. هم از خودم بدم میاد، هم از این مرد های متاهل، هم از همه چیز. بدترین حس دنیا هست این مسئله که هر چند وقت یکبار دارم تجربش میکنم. حالا میدونم این مادرجنده دو هزاری چرا اینکارو میکنه، چون میخواد سواستفاده بکنه تو مسائل کاری، به سودش پیش بره همه چیز، در حالی که من صد سال سیاه مسئولیت های کاریم رو به خاطر یک الدنگ زیر سوال نمیبرم، اونم کسایی که داد میزنن با ۱۰۰۰ نفر دارن این حرکت کثیف رو میزنن. حالم خوش نیست دیگه واقعا، حدس هایی زده بودم که طرف این حس ها رو به من داره، این انرژی دارک خودم رو میخوام دو دستی خفه کنم، ازش نفرت دارم، هر چی سیاهی رو جذب میکنه و توی وجودم میریزه.
تا همه برگردن و بینن اینجا دوباره فعال شده طول میکشه. ولی معلوم نیست که چقدر پایدار باشه. گویا دیشب انفجار هایی بوده ولی من متوجه نشدم، به خاطر خستگی شدید و ملاتونین، واقعا خوشحالم که بیدار نشدم، تحمل بازگشت مجدد اختلال خوابم رو ندارم، حتی وقتی که معلوم نیست فردا روزی زنده ام یا مرده. صبح دیدم از خواهرم (اونی که دوستش دارم) و از مدیرم کلی زنگ و پیام دارم، متاسفانه دیشب نتونستم کما فی السابق join the club for the war dramas.
مدتیه تنها هستم و خانوادم زیاد میرن شهرستان و من مجبورم بمونم اینجا، تنها زندگی کردن رو خیلی دوست دارم. سریال ها تنها چیزایی هستن که باعث میشن من حس انزوا رو فراموش کنم و متاسفانه چیز هایی که مورد علاقم بودن، همزمان تموم شدن، The boys و Euphoria، این بهم بیشتر حس تنهایی میده.
در واقع من کسی هستم که تقریبا هیچ دوست صمیمی ندارم و اگر هم دارم، تا یک سطح مشخصی باهام هستن و اونی نیستن که مد نظرمه، مثلا یک سوال چالشی هست برای همه که آیا حاضر بودید با ورژن دختر یا پسر خودتون دوست بشید/تو رابطه برید؟ جواب من اوایل "نه" بود چون دیوونه بازی های من ممکنه طاقت فرسا باشه ولی الان که فکر میکنم، "آره" کاش میشد.