امشب بهترم. تنهام خداروشکر. یکی از عجیب ترین وقایع حمایت مامانم از تصمیمم بود (البته تا به اینجای کار) و امشب پیام های جالبی برام میفرستاد. ولی پسر، عجب کابوسی بود، ته نداشت، میترسیدم که برای طولانی مدت محکوم به اون شغل باشم، ولی حالا که میبینم، از خودم بابت تخم هام متشکرم که توی وضعیت وحشتناک بازار کار، برام سلامت روان و جسم رو انتخاب کردن. صدای پدافند اومد راستی، سمت شماها خبری هست؟
پیام های زیادی دریافت کردم که به زودی جواب همشون رو میدم. ولی یک خبر میخوام بدم و اون این هست که استعفا دادم. کیرم توی اون مدیر، شوهر بی غیرتش، باباش که منو به زور آورد تو این شغل با دعوت و خایه مالی و اصرار و مادر خرابِ دوهزاری موذیش و داداش کصکش کون گشادش که فقط بلده بخوره و بخوابه، کیرم تو تک تک اجزای صورت و سلول های مدیرم بابت تمام تحقیر هایی تا روز آخر که امروز بود متحمل شدم، حالا از فشار کاری لِه شو و بمیر و از این بابت به سمت کیری تر شدن پیش برو، گدای عقب موندهی تازه به دوران "نرسیده" چون تو پشت کوهی هستی و هیچوقت به هیچ دوره ای نمیرسی.
I did it again now
I've got it all wrong
But it felt so right
I can't believe it
No more mistakes that
Went on for too long
Wish there was a way
I could delete 'em
وقتی هم اونجارو ترک کرد این دوتا حرومزاده هی از یارو تعریف میکردن، که وای چه آدم بامزه و خوبیه، اصلا مونده بودم، چشم های گرد شدهی کارآموز کصخل کناریم و عصبی شدنش رو میتونستم حس کنم، بهش گفتم مهم نیست دیگه، واکنش نشون نده. این کارمند کصکش میخواست منو توی یک دردسری بندازه که با لطف خدا نشد که بشه و ضایع شد. یک مشکل دیگه که با اینجا دارم علاوه بر کویر بودن، کثیف بودنش هست. همه چیز میپوسه و کپک میزنه، به معنای واقعی کلمه، قوری چای، مواد توی یخچال، زباله ها، ظروف کثیف و گاهی من با وجود جایگاه نسبتا بالا در این کار، مجبورم کارایی بکنم برای سلامت خودم که ۱۰۰ سال سیاه تو خونه خودمون انجام نمیدم، به زودی آپدیت ارائه میدم از تصمیماتی که خواهم گرفت.
شنیدم که خیلی وقته اینجا برای خارج نشین های مرفه زر زروی فگوت و کاکولد کار نمیکنه. خب خداروشکر. یعنی اینکه بمب رو سرت هست و بیدار میشی و میبینی یکی از فلوریدا نوشته که امروز دیتش با نیگای وکیلش خوب پیش رفته و آخر هفته میره ساحل و پنیر کبابی میخوره و بهش میده واقعا تهوع آوره. خب کصکشا برین تو بقیه پلتفرم هایی که مثل سگ براتون بازه و هیچ محدودیتی ندارین، چه مریض هایی هستن این مهاجرت کرده ها حالا به کسی میخواد بر بخوره به تخمم.
الان که دارم این متن رو مینویسم، برای خودم آرزو میکنم در آینده نزدیک، در وضعیت بی دغدغه و توام با آرامش قرار بگیرم، از تنش ها دور باشم. خیلی وقته که یک وعده غذا با خیال راحت نخوردم، چرا؟ چون از صبح تا حدود ۴ یا ۵ اصلا چیزی نمیتونم بخورم، عصر که میام فقط از ترس افت قند سریع غذا میخورم و دیگه اشتهایی برای شام نمیمونه یا چیزای دیگه. همین به شدت غمگین و دلسردم میکنه چون غذا یکی از انگیزه ها و لذت های بزرگ زندگیم بود. شاید این خواسته ها بدیهی و احمقانه باشن ولی من واقعا توی زندگیم نیاز به آرامش دارم، امیدوارم بتونم تو وضعیت پایداری قرار بگیرم توی خیلی از مسائل ولی در کنارش، واقعا، واقعا دلم یک وعده غذایی میخواد که فقط به مزه اش فکر کنم اون لحظه، نه اینکه قیافه کیری مدیرم بیاد جلوی چشمم.
معیار وقاحت به اوج خودش رسیده و شعله هاش روی روح و روان من در حال زبانه کشیدن هست. امروز مدیرم مجدد من رو توبیخ کرده که چرا به اون مرد متجاوز و مزاحم سلام نمیکنم. وقتی اون جلسه توجیهی رو گذاشته بود و من رو سرزنش میکرد، هزاران هزار بار از درون تکه تکه شدم. اینکه چرا دیگران فهمیدن که یک خبرایی بوده و چرا اینو میبینی حالت بد میشه! خب چیکار کنم؟ بلند شم برقصم اسفند دود کنم برای مردک حروم زاده و فرش قرمز پهن کنم؟ بعد میگه به بقیه کارمند ها نگو که چیشده و آبروی اون رو باید حفظ کنی! آها نگم تا اینکه بلای مشابه سر اون بیچاره ها هم بیاد، برگشتم گفتم چیز خاصی نگفتم و صرفا گفتم یک مشکل کاری بوده در تنظیم پروژه هاشون، (در حالی که ۰ تا ۱۰۰ رو به کارآموزه گفتم تا حواسش به خودش باشه)، بعد میگفت "باید" این رو توی ذهنت حل کنی! گفتم یعنی من اختیار ذهن خودمم ندارم؟ خلاصه بخوام بگم، از این حجم مادرجنده بودن این زنیکه واقعا خسته شدم، از گدایی و خساست و حرکات فوق سمی دیگش که اصلا روم نمیشه اینجا بنویسم. یه روزی یک کاری میکنم که به فاک بره و اون روز دور نیست.
داشتم به یکی از دوستان میگفتم. امروز خواب چی دیده باشم خوبه، "ثریا قاسمی" توی فیلم "او یک فرشته" بود. قشنگ توی خود فیلم بودم، با زنه حرف میزدم و فیلم به شدت واقعی و ملموس. به خدا شانس ندارم، همه خواب بوگاتی و دخترای خوشگل و تفریح در هاوایی و رئیس جمهور شدن میبینن من خواب هم بازی شدن با ثریا قاسمی تو یک فیلم تخمی ترسناک در زمان خودش.
...
. <f2428359@gmail.com>
سلام، تا به حال برات تشخیص دو قطبی یا مرزی ندادن؟ اون قسمت که درمورد بخش زنانه و مردانه ات گفتی تو همه وجود داره ولی اینقدر روشن نیست که اذیتشون کنه. به این احساساتت پرو بال نده. یک دکتر خوب برو. تو هنوز به نظرم تشخیص درست نگرفتی، بعضی وقتها حتی یک استرس ساده و مزمن هم میتونه ادم رو اینطوری کنه. بیشتر از توانتم مسئولیت و کار نگیر، خوابتم مواظب باش... حرفایه دیگه ام هست ولی خوب تا همینجا کافیه امیدوارم بدردت بخوره.
آی پی: ۱۵۱.۲۳۹.۸۱.۸۹
پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵ @ ۱۰:۴۲ ق.ظ
بازم یک شخص با اسم نقطه و ایمیل بی سر و ته.
من کاری ندارم وضعیت خودم چی هست، سوالم اینه که تو دکتری؟ روانپزشک یا روانشناسی؟ کی هستی؟ چه تخصصی داری؟ به سلامتی از کدوم دانشگاه و موسسه؟ و اینکه چه اجازه ای به خودت میدی تا مثلا برای من توصیه داشته باشی؟ آیا من در مطالبم نوشتم که "به من کمک کنید مردم لطفا من رو نجات بدید" ؟ خیر. جالبه که کامنت ها بسته است میدونی چرا؟ چون که کی از تو نظر خواست؟ هیچکس. بعد میشه بپرسم به تو چه ربطی داره که من به احساساتم پر و بال میدم؟ خوبه منم بگم اصلا تو چرا وجود داری؟ تا به حال بهش فکر کردی؟ صحبت هات همینقدر ساده میتونن کل هویت یک آدم رو زیر سوال ببرن!
کار و مسئولیت، خب راستش تو برام پول بزن دیگه نگرانی ندارم. نوشتی حرفای دیگه ای هم هست؟ دیگه چی بیشتر از این که به من بگی مریض و روانی؟ بعد من اومدم میگم "جندر فلوید" هستم تو میگی تو همه هست؟ خب اگر همه اینطورین که هیچی دیگه، همه هر دقیقه یک جنسیت متفاوت دارن من دیگه خیالم راحت باشه که تنها نیستم، از اینکه آمار روانشناختی مردم دستت هست، چنین مسئله ای میتونه خطرناک باشه البته، امیدوارم از این اطلاعات بر علیه افراد مهم و کلیدی استفاده نکنی چون به هر حال تو عقل کل هستی و قدرت بالایی در تشخیص زیر و بم هممون داری.
راستی گفتی یک استرس ساده و مزمن، آها، راست میگی، من اخیرا خیلی سخت گیر شدم، پایان نامه و جنگ و تعطیل شدن آموزشگاهم و الان هم یعنی ۵۰ ساعت کار سنگین که مجبورم انجام بدم در هفته کنار آدمای کیری و احمق با حقوقی که رضایت بخش نیست و اینکه بابام ماشینم رو به معنای واقعی کلمه دزدید سخت گیری من هست، این مسائل یعنی دیگران هیچ مشکلی ندارن و من مقصرم و باید برم پیش روانپزشک. چشم، از پیام فوق العاده کصشرت متشکرم عزیزم و این جور پیام ها زیاد برام میاد ولی گفتم جواب تو رو بدم که به اونا هم کلامم رسیده باشه.
توی اردیبهشت من یک مقاله خیلی خوب نوشتم. استاد راهنمام آب از دهنش راه افتاد. ایشون که پایان نامه ام هم باهاش هست باهام شریک بود توی کار. بماند که من 90 درصد کار رو انجام دادم و ایشون اومدن ریدن. اول اینکه کلی چیز رو تغییر داد و این خط های دراز کیر خری __ هوش مصنوعی رو انداخت وسط متن و بدون هماهنگی با من ارسال کرد. ضمن اینکه روش پژوهش رو دست برد و 12 هزار کلمه رو کرد حدودا 5 هزار، تصاویر و دیاگرام هارو حذف کرد و تیر نهایی اینکه فرستاد برای یک ژورنال کاملا نامرتبط (به زعم من البته، تمرکز ژورنال هدف روی اطلاعات و داده هست و هوش مصنوعی و کانسپت کار من کسب و کاره!!)، من هی گفتم نگرانم و گفت نگران نباش. میدونستم رد میشه. 100 درصد مطمئن بودم. حالا امشب ریجکت شدیم، از اشپرینگر، بهش پیام دادم و به اون خط های کیر خری هوش مصنوعی اشاره کردم و تغییر در متن و ژورنال بهتر انتخاب کردن، ان شاءالله که به راه راست هدایت بشه و به نتایجی برسیم تو اقدام بعدی. جالب اینکه که حشر این مقاله و ایده نو و بکرش باعث شده بود که خودشو نویسنده اول اعلام کنه، خب بفرما کیر، چیشد؟ حالا بعدا میام میگم همین خانم چه تری توی پایان نامه ام زد با بی خایه بودن و بزدلی و گشادی و شل گرفتن.
این پست منحصرا برای اشخاصی هست که اصرار دارن من به والدینم احترام بذارم، عبارات پر تکراری که به عنوان محبت از پدر و مادرم شنیدم درباره خودم، از کودکی تا به الان، به صورت برجسته زمان و بازه اش رو هم نوشتم:
۱. دیوانه و بی عقل. همیشه.
۲. موهاتو کوتاه نکن! دختر باید موهاش بلند باشه. همیشه.
۳. یکم رو اخلاقت کار کن، کاش جای این همه مدارک اخلاق داشتی. از وقتی دانشجو شدم.
۴.به نظرم تو اصلا صبر نداری. نوجوانی.
۵. صدات بلنده. صداتو بیار پایین. از بچگی تا الان.
۶. ۲۰ شدی؟ آها، اوکی. همیشه.
۷. دکترا قبول شدی؟ چقدر من دعا کردم به خاطر اینه. اخیرا.
۸. ۱۹ شدی؟ نمیتونستی ۲۰ بشی؟ همیشه.
۹. یه ذره به خدا برگرد، رو به خدا وایسا، امشب گفتن توی روایات که خیلی فضیلت داره غسل توبه. همیشه.
۱۰. با کاشت ناخن غسل درست نیست. چند سال اخیر.
۱۱. همه با تو بد هستن، هیچکسی دوستت نمیشه. همیشه.
۱۲. با فلانی و فلانی و فلانی بودی... تو آدم خرابی هستی. چند سال اخیر.
۱۳. باسنت و ران هات بزرگ شدن. اخیرا.
۱۴. الهی جوان مرگ بمیری، زودتر سقط بشی. همیشه.
۱۵. تهش فقط پدر و مادر برات میمونن. همیشه.
۱۶. متاسفانه ما نمیتونیم بهت پولی بدیم. همیشه.
۱۷. تو شیطان مجسم هستی. خدا و فرشته ها ازت متنفرن. کودکی.
۱۸. کارت هیچی نمیشه و به هیچ جا نمیرسی. همیشه.
۱۹. بی ادب و شلخته. همیشه.
۲۰. سرنوشت و آینده شوم و وحشتناکی داری...جنازه ات رو از توی جوبی چیزی پیدا کنن ایشالا. کودکی و نوجوانی بیشتر.
۲۱. کتکت زدم؟ حتما حقت بوده. همیشه.
تقریبا به سطحی از آگاهی رسیدیم که نیاز نیست توضیحی بدم درباره روزهام و وضعیتم.
یک مسئله طنزی وجود داره من خیلی میخندم بهش. دیدین راهنمایی کردن بعضیا نسبت به مشکلات چطوریه؟ مثلا بهشون میگی خوابم نمیبره میگن خب بخواب! یا میگی کارم اذیتم میکنه میگن کار نکن یا میگی پول نیاز دارم خب میگن خب کار کن! یا میگی افسرده ای میگن افسرده نباش و میگی بیخانمان شدم میگن وا خب اینکه غصه نداره، خونه بخر.
امروز راه حل ها: خب ماشین بخر. ممنونم ولی میشه بپرسم ماشینی که ۱۰۰ گرفتم و الان شده نزدیک ۲ رو چطوری میشه خرید؟ یا میگن خب شغلت رو عوض کن، ممنونم، نمیدونستم، تا حالا یکی انقدر خوب راهنماییم نکرده بود.
نمیدونم چرا تمام خواستگارای عالم برای همکارا و کارآموز های من هستن و مغز من باید توسط داستانای تخمی تخیلی اینا نابود شه، با پسرای درب و داغون و کیری که دنبال اینا هستن.
یکی هربار برام مینویسه چرا به پدرت فحش میدی و احترام نمیذاری. نفرینت کنه میگیره و ... این کصشرا. بذارید تعریف کنم که اخیرا همین آقای عنتر چه بلایی سر من آورده و من اصلا یادم رفت اینجا بگم. سال ۱۳۹۹ من با پول خودم یک ۲۰۶ خریدم. اون موقع گواهی نامه نداشتم لذا تو پارکینگ موند، برگه سبز به اسم خودم بود ۶ دانگ کامل و شرایطی و مشاع هم نبود. ماشین صفر و نو. خلاصه، اون موقع من توی دفتر اسناد یکی از دوستاش بهش وکالت دادم و برام تعریف کردن که این وکالت برای کارای اداری ماشینه و نگران نباش و... چون خودم دانشجو شده بودم و سرم به شدت شلوغ بود و درگیر کار و ذهنم در جای دیگری سیر میکرد و سال کرونا هم بود و چون بچه بودم و چیزی بلد نبودم امضا کردم. این وکالت بدون حق عزل، با حق توکیل به غیر و بدون زمان بوده و اینو الان فهمیدم چرا؟ چون اخیرا بابای من بدون اجازه من وکالت رو تفویض کرده به یکی دیگه و با سوییچ زاپاس از پارکینگ خونه خارجش کرده و "فروخته". این ایام مجبورم اسنپ بگیرم و هزینه وحشتناک بالایی دارم پرداخت میکنم، عصبانیم از این اسنپ گرفتن نیست، از خیانتی هست که بابام در حقم کرده و کصخلایی میان اینجا و میگن احترام بذار، میخوای تو بذار خایه مال. یعنی وقتی دیدم ماشین نیست موندم و واقعا فکر کردم دزد برده، مامانم تمام مدت از این موضوع اطلاع داشته و هیچی بهم نگفته. ماشین تعویض پلاک شده و دیگه دستم به جایی بند نیست جز شکایت و... داستان.
یکی برای هزارمین بار نوشته چه چیزی هست هیپوگلیسمی. که تو سال ۲۰۲۶ هستیم، میتونستی بری گوگلش کنی، از هوش مصنوعی بپرسی، دست داری این سوال رو بپرسی نمیتونستی سرچش کنی؟ خوبه صدبار گفتم چیه، عجیبه طرف خسته هم نمیشه از این سوال. اصلا چیز نگران کننده ای نیست، این بیماری یعنی افت قند خون شدید که ممکنه به کما ختم بشه و سپس مرگ و درمانی هم نداره به اون صورت.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از کارم، محیط کارم، همکارام و مدیرم نفرت دارم.
از این حجم آدم کُند، خنگ، کیری و احمق خسته ام.
و اینکه مدیر تخم سگ حروم زاده متوجه بیماری من نیست بیشتر از قبل ازش نفرت دارم، آخرش از هیپوگلیسمی میمیرم.
بعضی وقت ها وبلاگ هایی اینجا میبینم که واقعا نمیتونم باور کنم یک انسان پشتش باشه، به نظرم چیزی شبیه به ربات هست و تمام. چون از حجم بالای چرت و پرت هایی که نوشته شده تعجب میکنم.
چقدر امروز گرم بود، عجیب گرم بود، از نظر کاری به شدت سنگین و وحشی، به طوریکه از جام نمیتونستم بلند شم برای یک دستشویی رفتن ساده. برق ها ۲ بار رفت و اومد با طول مدت زمان ۲ ساعت (۴ ساعت خاموشی هست امسال) و ما هی موتور برق روشن کردیم و خاموش.
واقعا زندگی کردن تو ایران شبیه یک خوابِ بد هست که هیچوقت تموم نمیشه و آدم فقط میتونه دربارش حرص بخوره و فشاری بشه. گاهی میگم کاش اصلا به وجود نمیومدم.
یک ماجرایی رو میخوام تعریف کنم مطمئن نیستم که باید بگم یا نه. با وجود اینکه همه چیز رو اینجا میگم. حالا باز باید فکر کنم و ببینم چطوری میشه تعریفش کرد چون واقعا جالبه و به مسئله "گرد بودن زمین" اشاره داره، ادامه یکی از داستان هاست. الان خیلی خوابم میاد نمیتونم درست درمون بگم، فردا امیدوارم برسم بیام بنویسم.
یک چیزی هر ماه برای من اتفاق میفته که واقعا اذیت کنندست:
درد معده یا زیر شکم در دوران تخمکگذاری معمولاً بهخاطر درد تخمکگذاری است؛ یعنی وقتی فولیکول در تخمدان میترکد و تخمک آزاد میشود، کمی مایع یا خون میتواند باعث تحریک داخل شکم و درد شود. این درد اغلب یکطرفه است، از چند دقیقه تا چند ساعت طول میکشد و گاهی با نفخ، تهوع خفیف یا لکهبینی همراه میشود. دردها و «قولنج»های شکمی یا کمر میتوانند در زمان تخمکگذاری اتفاق بیفتند و معمولاً بخشی از علائم تخمکگذاری (Mittelschmerz) یا نشانههای همراه با تغییرات هورمونی و گوارشی هستند.
حالا این خوبه، من به طرز عجیبی زانو و پا درد هم تجربه میکنم، یا میگرن های پیاپی، نمیدونم این چه بخت عجیبی هست که ما خانم ها داریم. امروز واقعا اذیت شدم، عجب دل درد عجیبی بود. ستون فقراتم از بالا تا پایین پر از قولنج میشه و تقریبا هر ۱۵ دقیقه کلی میشکنم تا فقط نفسم بالا بیاد. حالا هفته بعد باید منتظر PMS و PMDD بود.
انقدر سوشی خوردم خطر انفجار و ترکیدگی وجود داره الان.
چرا ایرانی جماعت انقدر رو مخه؟ نمیدونم، از کی تا حالا خایه مال واقعا به جایی رسیده؟ این کارمند جدید که به صورت کاملا اتفاقی تُرک هستن، امروز با تمام وقاحت جلوی من که دارم از حجم کار لِه میشم میگفت: وای خانم فلانی شما خیلی کار میکنید! و از "فلانی" منظورش مدیر یزیدمون بود.
در ادامه: واقعا دلم براتون میسوزه! کاش تقسیم کار کنید و یک سری کار هارو شما انجام ندید! خیلی تحت فشارید نگرانتون هستم! بقیه مثل شما نیستن شما خیلی خوبید و... اصلا مونده بودم چی بگم، کصخل، تو اگر با خایه مالی به جایی میرسیدی توی پیری دنبال شغل جدید در همون پوزیشن ثابت نبودی، پس این گُه خوریا چیه دیگه پست فرومایه؟ وای تمام مدت تو دلم داد میزدم "خفه شو زنیکه اسقاط"
این حرفش که مدیریت زیاد کار میکنه واقعا هیچ جوره تو کون من نمیره. چون مدیریت خیلی از کار های مجموعه رو اصلا دوست نداره انجام بده و براش سخته و حوصله نداره و اونا همیشه به عهده منه. اگر یک پروژه ۳۰۰ میلیون سود خالص داشته باشه، ۲۷۰ میلیون بدون هیچ داستانی و کسری، برای مدیریته، پروژه ای که در کمترین حالت ۸۰ درصد کار و زحمتش فقط با شخص من بوده. در نهایت، از اون ۳۰ میلیون باقی مونده بین بقیه تقسیم میشه.
یه جوری که اسمم رو توی مود دخترانگی دوست دارم، به جای محیا، "مَیا" هست، یک حالت بچگانه داره که دقیقا هم کودک درونم رو بیدار میکنه، اینجوری بیشتر صدا شدم تا اینکه خودم ایده اش رو داده باشم، وقتی اینجوری صدام میکنن، واقعا بچه میشم و دیگه دنبال کارای بزرگانه و درگیری و دغدغه های کاری نیستم، یکی میشم که توی اون چند دقیقه دوست داره بچگی کنه، چیزی که هیچوقت درست درمون نداشته. برگردیم به سال های ۸۰ تا ۸۵، نمیدونم گفتنش خوبه یا بد ولی، تصاویری که از بچگیم دارم جالب نیست، همیشه تنها بودم به خاطر شاغل بودن والدین و تفاوت سنی زیادی که باهاشون داشتم، بابام خیلی اذیتم میکرد، روانی و فیزیکی، با یک بچه ۵ ساله طوری رفتار میکرد که انگار مثلا ۲۰ سالم باشه. توی خونه یک مورد طلاق داشتیم که درگیری هاش خیلی عذاب آور بود، بحث و دعوا های طولانی. توی همسایه و آشنا با هر کسی بازی میکردم به شدت bully میشدم یادم هست، دوست ندارم به عقب برگردم و از طرفی خیلی وقت ها هم از جلو رفتن میترسم.
تعداد زیادی از افراد متوجه نیستن من چی مینویسم، لذا من هم دارم برای اونایی مینویسم که منو درک میکنن، انقدر سوالات عجیب غریب ازم نپرسید. خب، امروز میخواستم بگم که زندگی به عنوان یک Gender Fluid سخت نیست، طاقت فرساست. کابوسه. شما توی یک روز ممکنه چندین بار هویتتون تغییر کنه. یا مثلا ۱ ماه کامل نه، یک چیز ثابت بمونه. این باعث میشه هر لحظه نسبت به اون هویتی که رهاش کردی حس ظالم بودن بگیری. تقریبا هیچوقت از خودت راضی نیستی، برای من که اینطوری بوده.
لحظه ای که مرد بودن رو انتخاب میکنی، اینطوری هستی که پس زنه چیشد، چقدر انقدر سرسخت و بدون ظرافتم، وقتی زن هستی، میگی چرا اون استقلال و چیرگی رو ندارم، چرا حس میکنم ضعیفم. حالا باز برای منی که جسمم دختر هست این اونقدر چالشی نیست که بخوام بگم مرد هم هستم، میتونم آرایشم رو کم کنم و با موهای کوتاهم هر طوری دلم بخواد رفتار کنم. وای به حال اون پسر بیچاره ای که میره تو مود زن شدنش و دوست داره ظریف باشه، چقدر قضاوت و فشار و درد تجربه میکنه.
یک علتی که به طور منظم کاشت ناخن انجام میدم به خاطر اینه که یک نشونه هست از زنانگی و باعث میشه بیشتر توی هویت زن بودن بمونم، بخوام صادق باشم، مرد درونم خیلی تنهاست، تقریبا ۱۰۰ درصد مواقع طرد میشه و کل زحماتم و به هر جا که رسیدم با اون بوده. دایره ارتباطاتش رو به شدت محدود کردم، نمیذارم با زن و دختری ارتباط بگیره، مگر مطمئن باشم مسئله و حسی به وجود نمیاد، سر همین بیشتر وقت ها تنها و منزوی و ناراحته.
هر روز از خواب بیدار میشه و میره سرکار، میاد خونه باز کارای دیگه، مجبوره درس بخونه و امتحان بده و مقاله بنویسه، تهش هیچکسی جدیش نمیگیره، تنها دلخوشی که داشت، رابطه با یک دختر بود، و کلا با دختر بودن، عاطفی و جنسی، اما من، همون رو هم ازش گرفتم، چون حس میکردم به صلاحش نیست، تمرکزش از بین میره و نمیتونه منِ محیا رو جمع کنه. یک زمانی خیلی روم چیره بود، اما الان فقط بهم حس بحران و دوگانگی رو یادآور میشه و یک اضطراب از بی ثباتی رو بهم میده.
هنوز هم گاهی با حسرت به دخترا نگاه میکنه و زندگیش رو به عنوان یک مرد، در کنار یک زن متصور میشه، لبخندی میزنه و عبور میکنه. وقتی میدونه هیچ دختری نیست که واقعا همونطوری که هست دوستش داشته باشه، خاموش تر و سرخورده تر میشه. تنها جایزه ای که بهش میدم، هر ماه کوتاه کردن موهام از ته هست، حس خوبی نسبت به این موضوع میگیره و یه جورایی براش انرژی بخشه، هر چقدر من اجتماعی و شوخ طبع و پر سر و صدام، اون درونگرا، آروم، جدی و ساکته.
میگرن امروزم بی نظیر مینوازه.
چرا ۱. داستان فرشته و ۲. داستان آتنا نصفه تعریف شده؟ ۳. آیا تگ He یا همون داستان مربوط به استاد ادامه داره؟
۱. فرشته یک داستان با پایان عملا باز داره که وقت نکردم بنویسم واقعیت، سعی میکنم بگم چیشد بالاخره. (همون تگ She)
۲. از نوشتن درباره بعضی مسائل/افراد خسته شدم.
۳. بله.
امشب توی مخاطبینم بودم دنبال یکی از شاگرد هام میگشتم که بهش پیام بدم بیاد کلاس هاش رو استفاده کنه(از بهمن پارسال ثبت نام کرده نیومده، منم دلم نمیاد سوخت کنم، چون بعدش به دی و جنگ و... خورد)، چشمم خورد به زنِ اون مردِ مزاحمِ مراجعه کننده محل کارم. (زنه هم زنگ زده بود دیگه به بهونه کلاس زبان بچه هاش). عکس های پروفایلش رو دیدم. چهره تیپیکال زن ایرانی مو رنگ کرده و به خود رسیده، بچه های تر و تمیز خوشگل و خوش لباس، خونه مرتب و شیک، و اینجوری بودم که مرد تو چقدر بی لیاقت و بدبختی، آخه اینا چی کم دارن که بازم دنبال این و اونی.
یک وبلاگی رو طولانی مدت اینجا میخوندم. اسم نمیبرم ولی شاید با گفتن مشخصات همه بدونن کی رو میگم. این خانم با اونکه غریبه است و منم براش غریبه ام، همیشه ته ذهنم برام خیلی آشنا و عزیزه. آرشیو طولانیش رو بارها مثل یک خودزندگی نامه خوندم، چندین و چند سال به پای یک مرد بی غیرت بی لیاقت موند و با تمام عیب و ایرادات یارو ساخت، به شدت زن صبور، ساده و مهربونی هست، مرده تهش خیانت میکنه و زندگی مشترک اینا به بدترین نحو به پایان میرسه.
هزار و یک داستان مشابه دارم، هم برای خودم رخ داده هم اطرافیان. چرا راه دور میرم؟ تو آرشیو خودم کم نوشتم؟ توی همین محیط آقایون متاهلی هستن که باکس پیام من رو سوراخ کردن و یا کسایی که شماره ام رو داشتن، با وجود بلاک شدن باز هم راهی پیدا کردن برای ارتباط مجدد، انقدر حقیر، پست، بیچاره و درمونده!
براتون یک راه حل دارم افرادی که اینجوری هستین، اونم این هست:
مرگ.
آی پی: 6.1۳۷.11.4۴۱
سلام عزیزم
ممنونم بابت حضورت و پیام قشنگت.
درباره زبان ها:
1. انگلیسی رو میتونم بگم پیشرفته، چون یکی از شغل هامه و یکی از رشته های دانشگاهیم بود.
2. عربی رو صرفا در حد business language.
3. اردو هم همین سطح، این و عربی رو توی کار قبلیم یاد گرفتم.
4. ترکی استانبولی متوسط رو به بالا، چون جدیدا زیاد میتونم حرف بزنمش.
5. اسپانیایی کاملا مبتدی، استادم غیب شد ماه ها پیش، فکر میکنم مُرده باشه.
1. برای انگلیسی کلاس رفتم و خیلی مستمر ادامه دادم. از روز اول میخواستم مترجم و معلم بشم و مدام اینو میگفتم و خب همینم شد.
2. برای عربی از دبیرستان و رشته ای که داشتم خوب شدم، بعد هم به واسطه کار، من به عمان، قطر، کویت، بحرین و بیشتر از همه امارات سفر های کاری داشتم و مجبور بودم در کنار انگلیسی با بومی های قدیمی اونجا ارتباط بهتری بگیرم. چون غالبا شیوخ عرب روی زبان خودشون خیلی تعصب دارن، هر چقدر هم با شرکت ها به انگلیسی مذاکره کنی تهش میرسی به یک عرب پیر که پشت تصمیمات اصلی اون شرکت هست معمولا. ای، هلاء الشیوخ العرب یبحثون عن الفتیات الإیرانیات، وخاصةً الجمیلات ذوات الشعر القصیر:))
3. برای اردو هم فقط از طریق کار با پاکستانی ها. مجھے اس زبان کو جاننے پر فخر نہیں، کیونکہ یہ میرے کسی کام نہیں آتی۔ یعنی 10 تا زبان تو کیبرد من اد شده
4. ترکی رو چون خیلی بدم میومد یاد گرفتم تا اگر یک ترک بهم فحش داد جوابش رو بدم. اؤزللیکله ده او چیرکین فوضولی آرواد منیم حیاتیمدان ال چکمیر. اؤل بدبخت! میدونید کیو میگم دیگه.ضمن اینکه از آهنگ و فیلم یاد گرفتم و بعد هم توی کار فعلیم مراجعه کننده ترک ایرانی متاسفانه زیاد هست.
5. اسپانیایی هم چون آهنگ هاشون رو دوست داشتم و کلا لحنی که زبانش داره، اون رقص واژگان و سرعت بیانش. Dudo que llegue a lograr algo ahí, al menos por ahora حالا شاید بعدا چرا.
سوالت خیلی کلی هست، ولی باید بگم که تو با هدف گذاری میتونی به چیزی که میخوای برسی. مثلا میخوای زبان یاد بگیری که چی بشه؟ پیشرفت برای مهاجرت؟ تحصیل؟ کار؟ من خودم اولین انگیزه ام علاقه بود. این وفادار ترین و پایدارترین و موثر ترین انگیزه هست. بعد باید مدت زمان خالی که داری و میتونی برای زبان وقت بذاری رو صادقانه باهاش کنار بیای و انجامش بدی. با روزی یک ربع 20 دقیقه دولینگو هیچکس کارش هیچی نمیشه تو هیچ زبانی.
اگر قصد هزینه نداری، وبسایت هایی مثل https://learnenglish.britishcouncil.org/ میتونن کمکت کنن چون اصلا مهارت محور و سطح بندی شده تمرین میدن بهت، در واقع یک بودجه بندی مشخص ارائه شده به صورت استاندارد. بعد هم باید هدف گذاری زمانی برای دوره یادگیریت بذاری، مثلا بگی 6 ماه دیگه بدیهیات و گرامر های کار راه بنداز و ... و سپس تا آخر عمر تقویت:)
اینو قبلا گذاشته بودم:
چقدر من این خواهر اولم رو دوست دارم. یعنی اگر یک روزی بگه محیا من کلیه ام مشکل داره میشه یکی از کلیه هات رو بدی بهم میگم چشم. انقدر این شخص حامی و انسانه، نمیدونم چطوری باید توصیفش کنم، واقعا دوست داشتنی و ستودنی و مالِ منه.
دمی فیو سم
ولا سمی فیو دم؟
رح تبلعنی أنا
ترقص وأنا بغنیلها
حیه جای من السما
راس براس أنا وایاها
یک ماجرای خنده دار. من روابط سمی زیاد داشتم ولی این ستاره دار هست، داشتم فکر میکردم که آیا ممکنه گذر اولین دوست پسرم، ببخشید بهتره اصلاح کنم و بگم گُهِ سگم، (که وقتی کلاس یازدهم بودم) و باهم بودیم به اینجا بیفته؟ چون داستان اینجارو تعریف کردم قبلا دیگه:
رابطه ما با فشار و فرو کردن ایشون در زندگی من شروع شد. من یک بچه بودم. زیر سن قانونی. بله، اولین بار که ایشون سرشون رو بین پاهای بنده بردن و یا منو مجبور کردن که براشون بخورم من سنی نداشتم. این آقای فوق تاکسیک و کیری، اینجا رو با همین آدرس زده بود و فقط به من فحش میداد، در واقع تمام مسائل رابطه رو میومد برای عموم مردم تعریف میکرد به وارونه ترین شکل ممکن، از سال ۹۸ اینجارو زد و تا اینکه سال ۱۴۰۰، وقتی یک روز دیدم دیگه اینجا وجود نداره، آدرسش رو برای خودم برداشتم و نجات دادم در واقع و اینگونه بود که این وبلاگ به طور رسمی تاسیس شد. ادامه مطلب ...
باورم نمیشه هر هفته صبح جمعه یا پنجشنبه و ایام تعطیل رسمی از اون آقایی که تو محل کارم مزاحمم شده بود باید طومار های چرت و پرت دریافت کنم و این قضیه با وجود بلاک های مکرر من ادامه داره و تموم بشو نیست و مدیرمم مثل یک سیب زمینی پول پرست درباره این معضل رفتار میکنه.
بعضی روزها انقدر حسم نسبت به خودم و ظاهرم خوب میشه که توی آینه وقتی خودم رو میبینم تعجب میکنم و میگم این کیه؟ ارضا میشم به طور کامل. همین حس رو نسبت به استایلم دارم. حالا جالبه که بگم من تا حدودا ۲۱ سالگی هیچ اعتماد به نفسی در ارتباط با چهره و بدنم نداشتم و الان واقعا خوشحالم که این مسئله تا بخش زیادیش حل شده. امشب یک لباس بلند مشکی از H&M به دستم رسیده که مخمل هست و از داخل یک آستر به شدت نازک حریر داره و پشتش حدودا ۲۰ دکمه وجود داره فکر کنم، خیلی سبک و جالبه و در عین حال محکم و خوب دوخته شده. وقتی پوشیدم چند لحظه روی زمین نشستم جلوی آینه، از خودم عکس گرفتم، اینجا اولین بار بود که فهمیدم هیچ کدوم از اون مسخره شدن ها توسط والدین نسبت به فیزیک و بدن من معنا نداشته. شاید خودشیفتگی به نظر برسه ولی کاش یک نسخه دیگه از من بود که میتونستم باهاش باشم. وقتی توی مود "زن بودن و زنانگی" هستم واقعا شوکه میشم گاهی، یک استعداد ذاتی در هر دو جنسیت دارم و برام لذت بخشه، از نظر روانی و فکری آرامش خاصی دارن هر کدوم. مثلا روز هایی که مرد هستم، حس قوی بودن بیشتری دارم از جهت اینکه میتونم یک "دختر" رو مدیریت کنم، اینکه بهم تکیه کنه و خیالش راحت باشه، روز هایی که زن هستم، از اغواگری و لذت جویی و شیطنت خوشم میاد، از ظریف بودن، راحت بودن، شرم نداشتن.
یکبار برای همیشه به این سوالات تکراری پاسخ میدم:
جندر فلوید یا همون جنسیت سیال، یعنی جنسیت آدم برای خودش ثابت نیست و ممکنه یه وقتایی بیشتر حس زن بودن داشته باشه، یه وقتایی مرد بودن، یا بین این دو جابهجا بشه. (این منم)
ترنسسکشوال یعنی آدم با جنسیتی که موقع تولد براش ثبت شده، خودش رو همجنس اون حس نکنه و هویت جنسیتیش با اون فرق داره. مثلاً کسی که موقع تولد به عنوان مرد ثبت شده، ولی خودش رو زن میدونه، میتونه ترنس باشه. (این من نبودم، نیستم، نخواهم بود)
پس:
جندر فلوید: هویت جنسیتی مدام تغییر میکند یا سیال است.
ترنس: هویت جنسیتی با جنس ثبتشده در تولد فرق دارد، ولی لزوماً مدام تغییر نمیکند.
جندر فلوید: «امروز بیشتر حس میکنم زنم، فردا شاید مرد یا بینابین.»
ترنس: «من خودم را کاملا و همیشه زن میدانم، نه مرد» یا برعکس.
و در نهایت:
هر جندر فلویدی لزوماً ترنس نیست، و هر ترنسی هم لزوماً جندر فلوید نیست اینو بفهمید.
خب حالا:
گرایش جنسی یعنی آدم به چه کسی جذب میشه (هم عاطفی و هم جنسی)، اما هویت جنسیتی یعنی خودش رو چه جنسیتی میبینه (درست چیزی که بالا گفتم).
فرق اصلی:
گرایش جنسی: «من از چه کسی خوشم میآید / به چه کسی جذب میشوم».
هویت جنسیتی: «من خودم را زن میدانم، مرد میدانم، یا چیزی بین اینها / سیال».
یک نفر ممکنه ترنس یا جندر فلوید باشه، ولی گرایشش هر چیزی باشه: دگرجنسگرا، همجنسگرا، دوجنسگرا، یا هیچکدام.
یعنی این دو تا مستقل از هم هستن و یکی از روی دیگری معلوم نمیشه.
ترنس و جندر فلوید: مفاهیم که مربوط به «هویت جنسیتی» هستن.
گرایش جنسی: مربوط به «اینکه به چه جنسیتی/چه کسی جذب میشی، شامل ابعاد عاطفی و جنسی میشه».
توی سال ۲۰۲۶ هستیم و اصلا برام مهم نیست از پشت کدوم کوه یک خر میاد و به من میگه مریض و غیره، فقط یک جواب دارم: "مریض تویی که بی سوادی".
به شدت خوابم میاد (از این ناتوانی آخر شب هام نفرت دارم) و دوست دارم چیزی که چند ساعت پیش اتفاق افتاد رو بگم. قبلا اینجا نوشتم ولی سال ۱۴۰۲-۱۴۰۳ وقتی که تو یک رابطه سمی بودم، (همون bdsm) که همه چیز توش خیلی tough و rough بود، اتفاقات خوبی برام نیفتاد.
خلاصه، من خیلی تنها و منزوی شدم و آسیب دیدم، هم روحی و هم جسمی، تنهایی من بهم فشار شدیدی آورد که در نهایت خودم رو توی اتاق استادم پیدا کردم که هربار دعوتم میکرد تا بشینم و حرف بزنیم و در در ادامه اون مسائل وحشتناکی که پیش اومد که شرح دادم و سپس ۲ سال طول کشید من move on کنم.
حالا برگردیم به اون رابطه تخمی، بماند چطوری سر صحبت با اکس سمی من توسط خودش باز شده بود، امشب به قدری به این پسر ریدم که حد نداره، میتونم بگم اشکش دراومده باشه و guess what در این باره خیلی خوشحالم، هربار که میخواستم حرف دلم رو بزنم انقدر بازی روانی در میاورد و مغالطه میکرد که نمیشد.
امشب رک و راست بهش گفتم حرف هایی که توی سرم مونده بود و حتی میترسیدم بگم، چون تو ذهنم از این شخص یک بت ساخته بودم و فکر کرده بود هوملندری چیزیه، خلاصه بخوام بگم بهش گفتم: تو بدبختی، منزوی، مریض، یک خودشیفته که زمانی یک شانس خیلی خوب داشته و خرابش کرده و الان باید دربارش عصبانی باشه.
یکی از بچه های باشگاه قبلی به طرز عجیبی پیگیرم هست، توی neighborhood یکبار منو دید و حتی شماره ام رو گرفت، بعد چون تو مسیر این کار رو کرد، شماره ام رو اشتباه ذخیره میکنه انگار، دوباره میره از کل عوامل و کسایی که منو میشناختن هی پیگیری و سوال که شماره درست رو پیدا کنه. الانم زنگ و پیام رگباری برای پیگیری درباره زندگیم، چون دوست زیادی ندارم تعجب میکنم از این موضوع. برام غیر عادیه یکی پیام بده به خاطر خودم، چون 99.99 درصد مواقع پیام هایی که میگیرم به خاطر اینه که یکی کارش گیره و چیزی ازم میخواد. نمیدونم چرا دختر بچه ها انقدر دور و بر من هستن، یعنی طوری چیده میشه که دخترای سن 16 تا 20 با من تعامل دارن حتی وقتی خودم نمیخوام. این خانم فعلی هم آشنای مشترک من و شخص دیگه ای هست که همگی تو اون باشگاه قبلی من بودیم و احساس میکنم میخواد آمار زندگی من رو در بیاره، نمیدونم، سخته پارانوئیدی نباشم نسبت به این موضوع.
داشتم آرایش میکردم امروز، دیدم چشمم چقدر خوب شده، تقریبا مثل گذشته شده، عادی و معمولی، اون ورم به طور کامل از بین رفته. اما هنوز وقتی یک دست خیلی رندوم نزدیک صورتم میشه ناخواسته میترسم و خیلی غیر عادی عقب میرم. یک حشره ای در حال پرواز باشه نزدیکم و یا کلا یکی رد میشه هم اینجوری میشم.
کارمند جدید اومده. بد نیست، داره یک کارایی میکنه ولی سنگینی فعالیت های من همواره زیاده و مدیرم میگه چرا همه کارارو خودت انجام میدی باید به بقیه هم بسپری (آخه مگه تو میذاری من نفس بکشم؟). تو این گیر و دار، این وضعیت کارآموز منه، همش سرش تو گوشیه و دنبال اینکه فلان پسر منو میخواد اون یکی اینو گفت این یکی اونو گفت، گاهی وقتا خیلی میره رو مخ همه. امروز اینو دیدم رو میزم و به نوعی خنده دار بود.
بعضی روزها خیلی طاقت فرساست، همواره مشکلی که دارم سوءاستفاده مدیرم از multitasking من هست، جالب اینه که فکر میکنه من قراره ۱۰ سال آینده به پاش بمونم، از نظر اون شرایط من در این کار ایده آل هست(چرا نباشه). بعضی دقایق موقع فشار کار، هیپوگلیسمی منو نگه میداره، یعنی فاجعه جالب اینه که یک بیماری یاد گرفته منو آزار نده، ولی انسان ها اینو نمیفهمن. سوگیری هزینه هدر رفته، این چیزیه که داره منو تقریبا توی همه چیز کنترل میکنه، توی تحصیل، کار، رابطه، احتمالا شما هم درگیرش شده باشید می فهمید چی میگم. آدم چون برای یه کاری خیلی وقت، انرژی یا پول گذاشته، دلش نمیاد ولش کنه و هی زور میزنه به هر شکلی تمومش کنه، حتی وقتی میبینه دیگه بهصرفه نیست، مسئله اینجاست که خیلی وقت ها اون موضوع، تموم نمیشه، ته نداره، به خودت میای میبینی 30 سالت شده و هنوز درگیری.
الان ۲ هفته ای میشه با بابای ژنتیکی هیچ صحبتی ندارم، حتی ۱ کلمه. چشم تو چشم هم نمیشیم. مثل دو غریبه میایم و میریم. گاهی وقتا به این فکر میکنم که دوست دارم جلوش حجاب داشته باشم. چون حس نامحرم بودن (منظورم اون مفهوم مذهبی نیست) رو داره. تو طول دوران کودکی تا این سن، درباره بدنم جلوی خودم و دیگران خیلی نظر داده و رفتار های تعرض آمیز زیادی داشته. خیلی وقت ها لاغری من رو با الفاظ بد مسخره میکرد. زمانی که من حرفه ای ورزش کردم و به سطح خوبی از اعتماد به نفس درباره بدنم رسیدم و یه جورایی پر شدم، لباس های راحت تر و باز تری پوشیدم و هر وقت لباس اینجوری تنم بوده، بهم گیر داده، "اینها رو جلوی من نپوش و رعایت کن". نمیدونم، شاید از وجدان خودش مطمئن نیست و واقعا یک کصکش بی غیرته.
یکی ازم پرسیده بود روز دختر چی هدیه گرفتی، یک کادوی تکراری شیرین (کلا توی عطر میخوام همین باشه)، هنوز دو روز نگذشته ازش کم شده، عاشق این بو هستم و خوشحالم عطرم رو یک سالی میشه که عوض کردم، بو ها و رایحه های قبلی به شدت غمگینم میکردن.
این هفته باید برسم فصل ۱ و ۲ و ۳ رو کامل جمع کنم، سوالات هم مشخص بشه و برم برای مصاحبه ها، فصل ۴ رو باید تا پایان تیر ببندم، میمونه فصل ۵ و یک ویرایش کلی توی مرداد. شهریور، برم برای دفاع، یعنی میشه این پایان نامه تموم شه؟ مثل سگ ازش میترسم، موضوع و روشم به شدت سخت و پیچیده است، نمیدونم چندتا دانشجو اینجا داریم ولی روش کیفی که با مرور سیستماتیک پریزما شروع بشه و به مصاحبه خبرگان برسه و دلفی فازی بشه و توی تحلیل تم و زیر تم کد و الگو در بیاد واقعا نفس گیره و هوش مصنوعی هم هنوز به سطحی نرسیده که بتونه تو کارای من کمکی بکنه (مگر در بدیهیات)، ۰ تا ۱۰۰ پای خودم هست.
Fuck Migraine
هر لحظه ممکنه یا اینجا از دسترس خارج بشه و یا اینکه وب من رو ببندن خودشون، از این دو حالت خارج نیست، واقعا خسته شدم دیگه.
امروز وسط کار خیلی خسته بودم، به کارآموزم گفتم که:
"اگر رفتم خونه و نخوابیدم بعد از ظهر، از سگ کمترم"
وقتی اومدم خونه، تا ساعت ۵ خودم رو بیدار نگه داشتم و دیدم نمیشه، سپس دقایقی پیش بیدار شدم، به عبارتی "مثل سگ" خوابیدم و بسیار خوشحالم الان، انگار همینجوری تو شارژ بودم تا این ساعت، واقعا لذت بخش بود. از کمبود خواب متنفرم و اختلال خواب یکی از بزرگترین معضل های من بوده همیشه.
بعضی روز ها میبینم که خیلی دارم به خودم سخت میگیرم، با خودم نامهربان هستم، توقع دارم بعد از ۸ ساعت کار سنگین، برسم هزارتا کار دیگه هم انجام بدم، ولی چنین روز هایی خود بدنم میگه "بشین سر جات و کمتر ازم کار بکش"، میفهمم این شعله کمال گرایی و سخت گیری والد درونم بیش از حد داره زبانه میکشه، کلا باید به زبان بدن گوش داد و واکنش هاش، احتمالا شما هم چنین تجاربی داشتید.
من خیلی زیاد خواب میبینم، امروز خواب دیدم برای خودم کلی چیز جدید گرفتم و همواره توسط پدر و مادرم دارم مسخره میشم(من همه چیزم رو خودم باید مدیریت کنم و باز این حال اینا با من بد رفتارن و نمیدونم چه مرگشون هست)، چیزایی که گرفتم وسایل خونه بود، خیلی قشنگ و گوگولی، ولی متاسفانه، این دوتا بی شعور (همونطور که توی پست های قبل گفتم چرا اینجوری صداشون میکنم، دوباره یکی نیاد پند و اندرز بده)، حتی توی خواب هم اذیتم میکنن.
فیلم مایکل رو دیدم، خیلی کوتاه بود به نظرم و بد موقع تموم شد در انتها، پتانسیل مینی سریال شدن داشت کاملا. ولی لذت بردم.
به سلامتی امشب هم که از دسترس خارج شده بود اینجا. بعضی وقت ها یک چیزایی میبینم و تعجب میکنم. یک زمانی من خیلی عکس میذاشتم توی وبلاگ و کلی پیام میگرفتم که مگه اینستاست و بیکاری عکس میذاری و... و میبینم الان همه این کارو میکنن.
وقتی درباره تجارب زندگیم بدون پرده حرف زدم، مورد حجم عظیمی از انتقاد و توهین قرار گرفتم، ولی الان میبینم که خیلی ها راحت و آزادانه از فتیش ها، فانتزی ها، تجارب و علایقشون میگن و انگار این امر جا افتاده.
خوشحالم که اون محیط خشک و سرد که پر از پست های رازآلود بود داره تبدیل میشه به یک ارتباط با نقاب های شفاف تر، وقتی واقعا سخته ادامه دادن و نوشتن زمانی که انرژی منفی زیادی دریافت میکنی در کنار تمام لطف ها.
هنوز خیلی ها نمیدونن اینجا دوباره هست و نمینویسن، دلتنگشون هستم. به زودی باید بیام و چیزای جدیدی بنویسم. این مجموعه روایت مربوط به ماجرای "اردیبهشت تجربه ای از جهنم" هست که به نوعی فصل دومش میتونه باشه. من در ابتدا قصد نداشتم چیزی رو تعریف کنم ولی وقتی دیدم اتفاقات به طور عجیبی دارن رخ میدن و من تقریبا کنترلی روشون ندارم، مجبور شدم بیام و بازگو کنم، چون شقیقه ام داشت ترک میخورد.
همونطور که در قسمت های آخرش گفته بودم، پیگیری ها، وسواس و حس من به طور بیمارگونه ای شده بود و دنبال جواب بودم، وقتی دیدم هیچ جوابی نیست، بیخیال شدم، ولی دنیا واقعا یک بازی عجیب و مریضه، هر چقدر فرار کنی و یا بخوای بیخیال بشی، جواب ها رو دوباره جلوت قرار میده یا بهتره بگم، آدم ها رو :)
قضیه اون شخصی که اذیتم کرده بود تو محیط کار رو یادتونه؟ و مدیر من turned to be a greedy bitch about it، پنجشنبه صبح (روز تعطیل) مجدد اون شخص مزاحم برام پیام فرستاده بوده مبنی بر اینکه من رو حلال کنید و از وقتی شما رو ناراحت کردم زندگی خودم بهم ریخته و... بیان این موضوع به صورت چندش و کیری. من امشب دیدم این مورد رو.
کاری ندارم یکی چقدر میتونه بیشعور و عجیب باشه، ولی وقتی یکی نمیخواد هیچ ارتباطی بگیره انقدر سخته فهمیدنش؟ این قضیه چند نتیجه بیشتر نداره، ۱. قصد زجر و یادآوری اون موضوع. ۲. قصد باز کردن مجدد صحبت و نرمالایز کردن کثافت کاری و تجاوز. ۳. دادن حس عذاب وجدان و شرمندگی به من بابت اشتباهی که نکردم.
خوبه وقتی حاضر میشه تو محیط کاری من اصلا جواب سلام هم نمیدم (بر خلاف خواسته مدیر کصخلم)، و این مردک عنتر از همه جا بلاکه. دوباره با خط جدید میاد. ولی واقعا چقدر یکی میتونه وقیح باشه، در عجبم. نمیدونم این چه شانسی هست که من دارم، as an overthinker زندگیم سخته و مردم همیشه یک راهی برای اذیت و آزار من پیدا میکنن.
یکی برام نوشته که چطور ممکنه تو مدت زمان کم مثل یک سال آدم به نتیجه برسه که میتونه با یکی ازدواج کنه اونم برای شخص تنوع طلبی مثل من.
اولا من تنوع طلب نیستم، من فقط دنبال آدم درست بودم، پس مجبور بودم که ادامه بدم. ثانیاً این قضیه برای همه تعمیم پذیر نیست. اوایل اولویت من رابطه نبود، ولی دیدم میتونه باشه. من طول دوره آشناییم بیش از ۱ سال بود و جالب اینجاست که قبل از قضیه نهایی شدن همه چیز کلی دعوا و جنگ و جدایی هم بود، به طوری که من تصمیم گرفته بودم با شخص دیگه ای آشنا بشم اصلا. ولی وقتی شخص جدید ارتباطمون رو بنا به دلایلی طوری پیش برد که باید تموم میشد، (همزمان) من مجدد دیدم که ما دوتا به سمت هم کشیده شدیم، چون رخ دادن چنین چیزی بدیهی بود، آخه کی منو از دست میده :)) مگر ندونه واقعا کی هستم. (این دقیقا جمله خودش بود).
خیلی میترسیدم که رابطمون سمی باشه، با تراپیست صحبت کردم، ولی متوجه شدم بهترین انتخاب برای من که برون گرا و پر انرژی و پر از واکنش هستم، کسی هست که تقریبا نقطه مقابل منه،در طول دوره آشنایی (جدای مدت زمانی که قهر بودیم) تا الان من کیس های مختلف دوستی و حتی ازدواج هم داشتم اما هیچوقت ته دلم راضی نبودم بزنم زیر همه چیز، چون انگار وقتی وارد یک رابطه درست میشی، روش همه جوره سرمایه گذاری کردی و دلت نمیاد خرابش کنی، مخصوصا من که ۱۰۰ خودم رو توی چنین چیزی میذارم با وجود تمام تجارب بدی که از قبل داشتم، دست خودم نیست، طرف مقابلم نمیتونه تاوان هرزگی دیگران رو بده، ولی حق من و خودش هست که در جریان تروما های من قرار بگیره، نه برای کنترلم، بلکه برای دوام رابطه. حالا برگردم به بازه زمانی ۱ سال، واقعیت تو یکی رو توی ۱۰ سال هم ممکنه نشناسی، یکی رو توی ۱ ماه بفهمی.
برای من با توجه به با تجربه بودنم، همین مدت زمان کافی بود. الان که کنارم خوابیده و بهش نگاه میکنم، فقط میدونم که بدنم، هیچ تنش و درگیری نداره وقتی پیشش هست، در حالی که خونه خودمون و نزدیک پدر و مادرم، من ۱ ثانیه آروم و قرار ندارم، پس اولویت ها مشخص میشه، آرامش داشتن.
این پایان نامه چه دردیه؟ چرا اینجوریه؟ اصلا حالم خوش نیست باهاش، یعنی میشه واقعا من شهریور دفاع کنم؟
کسی ایده ای داره که باید به کجا مهاجرت کرد؟ من از این بلاگ اسکای که هر روز تقریبا چندین طولانی ساعت از دسترس خارجه خسته شدم. هیچ امنیتی نداره و امکانات بسیاری ازش کم شده و کلی باگ اضافه شده. طراحی سایت بلدم ولی واقعا الان وقتش رو ندارم، ضمن اینکه یک چیزی بود همه جوین شده بودن تحت عنوان بلاگیکس که اونم کصشر بود، از طرفی نمیتونم ننویسم، کانال تلگرام هم دارم ولی برای افراد نزدیک زندگیمه، چیزایی که اینجا میگم رو اونجا نمیگم، خلاصه، یکی کمک کنه که واقعا کلافه ام.
پی نوشت:
کسی اینو تست کرده؟
من از سال ۱۳۹۰ وبلاگ نویسی رو شروع کردم و از ۱۳۹۹ با اینجا آشنا شدم. در مدت زمانی که بودم متوجه دسته بندی افراد/وبلاگ ها شدم که نمیدونم این درست هست یا غلط ولی بدم نمیاد بگم (اگر به کسی برمیخوره فدای سرم)، اونایی که خوشم میاد رو * میذارم.
۱. خانم های خانه دار راضی از زندگی، غالبا تحصیل کرده و به خاطر بچه دار شدن کار و درس رو رها کردن و اگر دارن ادامه میدن خیلی سختی میکشن، هی میشورن میپزن، روزمرگی نویسی های طولانی و فرسایشی که واقعا به تخم کسی نیست ولی خواننده های زیادی داره.
۲. خانم های متاهل ناراضی از همسر و زندگی. این دسته خیلی زیادن و تمامی پست هاشون با ناله و گریه و نفرین همراهه. شوهرشون یک بی عرضه بی عاطفه دزد پست خسیس ایکبیری توصیف شده که خیانت کار هم هست و بچشون هم یک تخس تخم سگ رو مخ.
۳. دختر های مجرد سرخوش و سن بالا. اینها از غم دنیا فارغ هستن. خوشن. توی واقعیت زندگی نمیکنن انگار.
۴. دختر های مجرد (غالباً سن پایین) محصل. دائما درگیر درس و کتاب. دغدغه هایی مثل گوش دادن به پادکست و قدم زدن زیر بارون با فلان بهترین دوست و... امتحانات شروع شد و تموم شد و... .
۵. خارج از کشور نشین های پلشت. خداروشکر بلاگ اسکای برای این اسکل های خود بزرگ پندار بالا نمیاد دیگه. چقدر بدم میاد. طرف توی بهشت نشسته برای منی که روی آتیشم نسخه میپیچه. خفه شو بابا.
۶. پسر های افسرده و کیری. خوشم نمیاد از این دسته. دائما ناله.
۷. آقایون متاهل هیز کصکش که همش دنبال افرادی چون من هستن. پست هاشون هم چرت و پرت و دنبال کصکلک، بمیرید. گاهی هم متاهل نیستن البتهء فقط فوضولن و گُه میخورن و سن خر نوح رو دارن ولی بیکارن.
۸. آقایون متاهل وفادار به همسر و خانواده و روزمره نویس و زندگی بسیار آرام و خودشون هم بی دغدغه هستن. خوبن اینا، باشن اون گوشه.*
۹. پسر های خودشیفته متوهم کصخل مودی. اینا هم که مشخصه همش مثل سگ پاچه میگیرن و هر دقیقه دلشون یه چیزی میخواد و هنوز به بلوغ نرسیدن و هی سرشون تو کون این و اونه و فکر میکنن چه گهی هستن ولی هیچی نیستن.
۱۰. وبلاگ های تبلیغاتی تخمی و بی سر و ته. میبینی توی بروز ها یکدفعه ۳ تا پست تکراری از ۳ اکانت عجیب غریب ظاهر میشه.
۱۱. وبلاگ هایی با مضمون فتیش های جنسی آشکار (اخیرا ۱ مورد دیدم درباره پاهاش مینویسه).*
۱۲. وبلاگ های بی پرده و بدون سانسور. بیان تجارب شخصی توی هر زمینه. مثل اینجا فکر کنم.*
۱۱. وبلاگ هایی که نویسنده با دشمن فرضی میجنگه یا فکر میکنه همه دنیا زوم کردن هویتش رو بفهمن. هی رمزی مینویسن با حروف ابجد. بشین بابا کی دنبال توئه. معمولا هم جنسیت اینارو نمیتونی توی نگاه اول بفهمی باید کلی بخونی تا ببینی یک جا به پریود یا چنین نشانه هایی توجه کرده باشه تا بگی دختره. پر از ابهام و معما، حوصلشون رو ندارم.
۱۳. فاز تحلیلگر علمی و سیاسی و آینده پژوه. گُه نخور. تو توی ایرانی.
۱۴. شعر و دلنوشته و دکلمه و کپی متن از اینور اونور.
۱۵. سال به سال آپدیت نمیشه. پر از غلط تایپی. پست های بی سر و ته مجدد.
۱۶. پیرزن/پیرمرد هایی که روزمره مینویسن از بیماری هاشون، بچه و نوه و نتیجه. نون و سبزی خریدن و خاطرات گذشته.
۱۷. وبلاگ هست ولی هیچی توش نیست، طرف فقط برای فوضولی توی وبلاگ این و اون اومده تو این پلتفرم.
۱۸. وبلاگ هایی که متر متر درباره فیلم هایی که دیدن و آهنگ هایی که گوش دادن مینویسن. واقعا بکیرم حوصله اینم ندارم. یا مثلا یک چیز خاص رو پیراهن عثمان میکنن، مثل زایمان، ازدواج، بیماری، اون میشه محوریت کل وبلاگ. تک بُعدی هستن به عبارتی.
۱۹. خایه مال. روانی و نیازمند به بستری.
۲۰. تُرک جماعت.