از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

Duty

وبلاگ به یک مرتب سازی اساسی نیاز داره که باید بهش بپردازم.

Halsey - Lonely is the Muse

I spent years becoming cool

And in one single second you can make a decade of my efforts disappear

I'm just waiting at the bar and you rip open all my scars

By saying something like, "Didn't know you were here"

I always knew I was a martyr and that Jesus was one too

But I was built from special pieces that I learned how to unscrew

And I can always reassemble to fit perfectly for you

Or anybody that decides that I'm of use

Lonely is the muse

Lonely is the muse

So, where do I go in the process when I'm just an apparatus?

I've inspired platinum records, I've earned platinum airline status

And I've mined a couple diamonds from the stories in my head

But I'm reduced to just a body here in someone else's bed

I always knew I was a martyr and that Jesus was one too

But I was built from special pieces that I learned how to unscrew

And I can always reassemble to fit perfectly for you

Or anybody that decides that I'm of use

Lonely is the muse

Lonely is the muse

And I will always be a martyr, I will fill your life with songs

I'll be a wind chime in the window, catching life you throw around

And I will tear apart your bedroom, I'll call you in the night

I will exist in every second just to decorate your life

And when you're done, you can discard me like the others always do

And I will nurse my wounds until another artist stains me new

I will always reassemble to fit perfectly in you

For anybody that decides that I'm of use

Lonely is the muse

Lonely is the muse

Lonely is the muse

Lonely and forgotten aside

Fun fact


یکی از شما ها برام این رنگ رو فرستاده و میگه این رنگِ من هست. خیلی جالبه چون فرنچ ناخن هام الان چیزی نزدیک به اینه :)

Next to me


یکبار یکی ازم پرسید تو "محیا هستی" و چرا عنوان Harold Willis رو برای خودت انتخاب کردی. چون برام با ارزشه. خیلی وقت ها نظاره گر صحبت دختر 24 ساله و اون مرد 33 ساله درونم هستم، مکالماتشون رو دوست دارم، دعوا هاشون، بحث ها، حول محور این که باید درس بخونی، این کارو بکن، چرا؟ چرا نداره، چون من میگم، شاید خیلی ها فکر کنن این یک حالت اختلال باشه ولی همین منو جمع میکنه و باعث میشه ادامه بدم. یعنی من، به وضوح میتونم ببینم و حس کنم وقت هایی که نوازشم میکنه، بازو های سفت و محکم و بزرگ و گرمش رو حس میکنم.

وقتی موهام رو میشوره، خشک میکنه، نگران قند خونم هست و بهم میرسه، وقتی ناراحتم میفهمه و ازم میپرسه و سریع دنبال اینه که یک چیز خنده دار برام جور کنه، آدم های سمی رو بلاک میکنه برام، کامل تر بگم، یک مرد خوشگل تر و تمیز که ایده آل منه، همون ضد اجتماعِ درونگرای جدی و ساکت که همه جا باهامه، نسبت به من فقط "دهنده و ارائه کننده" خدماته و من عملا هیچی برای ارائه کردنِ بهش ندارم و همین سرخورده ام میکنه،  اگر تا الان داشتم و کار هایی کردم فقط باعث ناامیدیش بودم چون غم توی چشم هاش رو میبینم وقتی به آینه نگاه میکنم.

بابت تصمیمی که برای استعفا گرفت، نمیتونم توصیف کنم چقدر الان حالم خوبه و تو وضعیت پایدارتری قرار گرفتم، برای کنترل استرسم در مورد آینده، یک part time job مربوط به علاقه ام (زبان) توی یک موسسه خیلی خوب جور کرد و امروز ظهر، دستی به سر و روم کشید و کت تنم کرد و آخرین مرحله مصاحبه ام رو انجام داد و پذیرش گرفتم. الان چیزی که خیلی خوشحالش میکنه تنها موندن تو خونه هست و منم گفتم باشه، میذارم تنها باشی، اینجوری شارژ میشه، با سکوت، حرف نزدن و اینکه سرش به کار خودش باشه. من آبیِ اون هستم و اون، خاکستریِ من.

حالا چرا Harold Willis، خب این اسم کاملش هست و Harry هم بهش میگم/میگن، واقعیت امر این هست که این شخصیت رو توی یک رمان که 10 سال طول کشید بنویسم "زنده" کردم و بعد دیدم تمام مدت، من خودِ اون بودم و اون، خودِ خودِ من. وقتی بهم میگن برو خودت رو درمان کن من اینجوریم که "اصلا مریض نیستم"! از وقتی این بخش رو شناختم با هویت خودم به حدی از صلح رسیدم که این آگاهی بهم گفت چرا تمام مدت انقدر کلافه بودم و روابط نوسانی و متشنج داشتم، تنها مشکل فعلی این هست که خیلی وقت ها باید قطعی انتخاب کنم میخوام کدوم باشم.

Professors are idiots part II

چند روز پیش یک پست گذاشتم:

https://bluemahya.blogsky.com/1405/04/25/

که استاد راهنمای بیخودی انتخاب کردم. حالا علت انتخاب ایشون چی بود؟ مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه. انقدر از اساتید مرد چیزای ناجور دیده بودم و با توجه به مسائلی که خواننده های قدیمی میدونن دل خوشی از آقایون در محیط آموزشی نداشتم، گفتم بذار یک زن بی حاشیه انتخاب کنم (حالا بماند من با اساتید زن هم داستان داشتم و اینجا تعریف کردم ولی این استاده به هیچ وجه تایپ من نبوده و نیست و نخواهد بود).


حالا از اون طرف، اساتید مرد گروه هم هر کی به نحوی رد فلگ داشت، کلا این انرژی کیری دارک ساید من هر مرد خداپرستی رو میتونه درگیر افکار کصشر کنه، وایب و نشونه هاش هم خیلی سریع مشخص میشه و سر همین گفتم از دردسر دوری کنم. اما معضل اصلی از اونجا شروع شد که دیدم این خانم در سوابق علمی خودش ریترکت داشته، اون استاد قبلی هم که در دانشگاه قبلی بود و همه در جریان هستن رو بعدا ها دیده بودم دیگه، بهم‌ گفته بود این زنه رو انتخاب نکن و منو انتخاب کن و نامه نگاری اداری داره فقط کمی و منم از سر لج و به طور عمدی، این زنه رو انتخاب کردم :) بعد هم رابطمون چطوری تموم شد رو در پست های آخر تگ He توی همینجا گفتم.

توی جلسات تصویب موضوع تا تصویب پروپوزال همه چیز با من و موضوعم اوکی بوده ولی تو جلسه نهایی یکی از استادای مرد تخم سگ که خیلی دوست داشت من باهاش بردارم و من نخواستم هی ایرادات الکی میگیره که تا اون موقع اصلا هیچ اشاره ای بهشون نشده بود و استاد راهنمای کون گشاد من هم آنلاین توی جلسه شرکت کرده بوده! بابا احمق حضوری برو خب! دفاع نمیکنه که هیچ، عنوان پایان نامه من از یک چیز شسته رفته‌ی خوشگل تبدیل میشه به یک چیز دراز کیر خری.


بعد هم که سر مقاله بهتون گفتم چیشد، چشمم آب نمیخوره با این زنه ۱ دونه چاپ درست حسابی داشته باشم واقعیت، باید تمرکز کنم توی دکترا یه چیزایی بتونم انجام بدم، فقط بی صبرانه منتظر قرارداد از طرف ناشر هستم برای کتابم که اونا هم فقط یک تماس اولیه انجام دادن و گفتن کار در حال ویراستاریه.
یعنی توی ۲ سال ارشد، یکسره بحث و داستان داشتم با استادای مختلف، انگار توی یک تانک آب پر از کوسه بودم، هی پرسیدن این که "موضوعت چیه، با کی میخوای برداری، بیا یک جلسه تو دفترم داشته باشیم، دیشب خواب دیدم استاد راهنمات شدم" و صحبت های مضحک و من همه رو کیر کردم و این زنه رو برداشتم و چشم بازار رو کور کردم، حالا ببینم چه چیزی از آب در میاد آخرسر.