از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

توقعات

 
تو مدونا هستی، بانوی الهی
بخشی از تو مثل مادر ترزا و بخش دیگر مثل ولنتاینه
برای برخی، بدنامی و سراشیبی لغزان
ولی برای من، تو آتیشی و من به سمت امیدم پرواز می‌کنم

بلای جون آدمی توقع داشتنه، واقع میگم، چه از خودش، که میشه کمال طلبی در حد مرگ و چه از دیگران که میشه "مهرطلبی"، خیلی بده که توقع داریم طرف بفهمه و درک کنه، به قول خارجیا own the shit کنه که خودش بار آورده، ولی نمیشه، همیشه اونطوری نمیشه که ما میخوایم و هیچ چیز هم تا ابد موندگار نیست، جالبه؟

این چند روز که از شدت درد و بیماری تا پای مرگ رفتم و برگشتم، انگار چند مرحله رفتم بالاتر، این مضحک شدن درد هام ترسناکه، میگن ما آدم ها درد هارو فراموش نمیکنیم، در واقع براشون جای بیشتری باز میکنیم، یعنی سنگینی زخم ما مثل یک بارداری معکوس هست، با گذر زمان اون بچه مثلا 9 ماهه در وجود ما هر روز کوچیک و کوچیک تر میشه و در عین حال فکر نکنید بدن ما هم جمع میشه، نه، همونقدر گشاد و بزرگ و کش اومده باقی میمونه و برای درد بزرگتر بعدی که میتونه اینبار یک دوقلو باشه، جای بیشتری داریم چون از اول گشاد موندیم!

یادمه قدیم تر که میخواستم ماجرای اردیبهشت یا اون داستان قبل تر رو برای کسی تعریف کنم، بغضی میشدم، بهم میریختم ولی الان، گاهی خندم میگیره و طوری تعریفش میکنم که انگار دارم از یکی دیگه نقل میکنم، بعضی ها بهش میگن move on و برخی هم میگن numb شدن، حالا اسمش هر چیزی هست، من توش استاد شدم! سرم شلوغه و بقیه اش رو مینویسم به زودی ولی فعلا نیاز به استراحت دارم.