از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

چه جالب

من وبلاگ رو نبسته بودم بلکه خودش از دسترس خارج شده بود، اولش فکر کردم کار این افرادی هست که از من بدشون میاد، با مسئولین مربوطه ارتباط گرفتم و بهم گفتن مشکل فنی هست و مورد دیگه ای نیست، بعدش ازم خواستن خودم یکبار برم فعال و غیر و فعال کنم و 24 ساعت صبر کنم و نتیجه این شد که اومد بالا.

یک pms وحشتناک و طولانی بر من غالب شده، روزانه 1 وعده غذا بیشتر نمیتونم بخورم، بنا به پست قبلی که گفتم سرم شلوغه اوکی ولی، نمیشه به کارا رسید، نمیدونم از چه چیز مثبتی میتونم اینجا بنویسم واقعا و اصلا چرا باید بنویسم؟


رفته رفته مسائل بزرگ، کلان، عمیق و دردناک زندگیم اهمیت خودشونو از دست میدن، نمیدونم این خوبه یا بد، ولی چرا؟ چرا هیچوقت هیچکس یا هیچ چیز برای من در مرحله مهم بودن باقی نمیمونه؟ کاش کسی بود که میتونستم باهاش دو دقیقه برم بیرون، کسی هست ولی من، دوست ندارم با اون/اونها برم بیرون. داشتم به این فکر میکردم که چقدر دختر بودن بده، سخته، کاش دختر نبودم.


از پست های نصفه شبم بدم میاد، چون یادآور اینه که خواب خوبی ندارم، مثل مرده ها شدم، پروژه اخیری که شروع کردم کار اشتباهی بود و یا بهتره بگم زود بود برای شروع کردن، همیشه میگم کاش یک لوسیفر توی زندگیم داشتم که میرفتم جلوش و ازم میپرسید "what is it? what is it that you truly desire?" و منم بی اختیار میگفتم و بالاخره مشخص میشد برای چی ساخته شدم، باید سمت چی برم، چیکار کنم.