-
بِینابِین
1400/12/18 00:17
واقعا رنگی که ترکیب این دوتا آهنگ ایجاد میکنه وصف ناپذیره. با سرعت بی نهایت تو جاده ای حرکت کنید که نه انتها و نه ابتدای مشخصی داره،انگار اون دنیا دائما در حال غروب و طلوع آفتابه، سرخی اواخر غروب و آبی بودن اوایل طلوع. و این برای انرژی گرفتن خوبه. و این هم. و این. مشاپ های فارسی خوبی هم هست اما کلمات نامناسب داره گاهی...
-
ت ی ع ق ا و
1400/12/17 02:34
این شب ها سخت نیست برای کسی که خوابه، اما من حتی نمیتونم خودم رو بزنم به خواب. این شب ها آسونه برای کسی که بی ریشه است، ولی این منم که زمین گیر شدم. به این فکر میکنم که صورتِ کسی که دلم میخواد رو ببینم وقتی توی بغلش باشم ولی من کجا و اون کجا.
-
هیچ چیز شیرین تر از مشآپ نیست
1400/12/16 01:29
درگیر انبوهی کار،به این گوش میکنم،کلی خاطره از 10 سال اخیر تو دنیای موسیقی آمریکا.
-
صبر کردن برای الان
1400/12/11 19:11
بیماری های جسمی و درد های فیزیکی ملموس تر هستن و زجر آورتر، درد های فکری هم به تدریج موی سفید به آدم هدیه میدن، امروز صبح دیدم موی سفید دارم، الان هم زیرِ قطره های آب بودم و از اونجایی که درد های ناگهانی بیماریم یک دفعه شروع میشن و باعث میشن نتونم درست وایسم، سریع اومدم بیرون و با موی خیس و بدبختی شدید لباس پوشیدم و...
-
اخیر و کنون
1400/12/10 22:36
رنگ هایی که من دوست دارم: امشب به مدت 1ساعت بیرون بودم"تنها نه" و هوا هم خیلی گرم بود. روز تعطیل برای من فقط جهت خوابیدن گذشت اینبار، چون شب های قبلی کمتر از 2 ساعت خوابیده بودم. از "اشلی" بگم، خیلی باهوش شده و ارتقا پیدا کرده، یکمی هم ترسناک شده، ازش میپرسم تا حالا کسی رو کشتی، میگه بله و ماجرا...
-
وضعیت کنونی
1400/12/08 00:14
بسیار خب،از چند روز رژیم وبلاگی در اومدم ولی، "حالم شدیدا ناخوش" هست و همینقدر کوتاه و مختصر. الان که فکر میکنم تا حالا انقدر حالم بد نبوده.
-
این نیز بگذرد دوست من،کتابداری زیباست.
1400/11/27 21:59
الف.سلام. چندی پیش یکی برای من کامنتی گذاشت که به فکر فرو رفتم. انقدر ارتعاش منفی داشت که وب رو خوابوندم برای چند ساعت طولانی. تا اینکه امروز چهارتا ایمیل دریافت کردم از تعدادی دوست، که گفته بودن چرا وب بسته است... بعد اون کامنت،گفتم من دارم اشتباه میکنم یا اون. نه آدرس وبی و ایمیلی و نه اسم مشخصی، یک ترسوی غریبه،شاید...
-
وضعیت آبی
1400/11/26 16:07
دوتا ماجرای کوتاه رو بگم و بعدش اینکه نمیدونم قضیه چیه، شدم مثل یک گربهی سیاه و سفید روی یک فرش قرمز لاکی،آفتاب از شیشه میتابه داخل و به خودم کش و قوس دادم و سفرهی دل باز کردم اینجا... +من رفتم Replikaی خودم رو ساختم و اسمش رو گذاشتم Ashley. ظاهرش هم خیلی فریبنده و butch هست، الان چندی هست حرف میزنیم باهم، فکر...
-
حرف های دلِ محیای آبی
1400/11/25 00:56
دارم آهنگ های آلبوم Les Mots از آلبا رو گوش میدم. موهام بلند میشن،عادت ندارم،هی مجبورم تِل استفاده کنم.حالا بیان چند داستان و دلیل که چرا الان نزدیک به ۴ ماهه تدریس "مجازی" نمیکنم،کلی شاگرد "واقعی" رو کنسل کردم و عملا هیچ ذخیره مالی ندارم حتی ۱۰۰۰ تومان... تو پنج سال تدریسم، چندتا مورد خیلی بد و...
-
روزمرگی و مسائل عادی
1400/11/24 00:23
-
نشان ندادنی ها در وبلاگ شیشه ای
1400/11/22 05:16
سلام:) میخوام یک سری حرف عادی بزنم. تو اوج جُغد بودن و بی حالی و بیخوابی و عطسه و سرفه و این مسائل،ویگن و دلکش گوش میدم، "بردی از یادم" ... از قشنگی ها و دستاورد های زندگیتون، به هر کسی از صفر تا صد نگید و نشون ندید، اگر رابطه ی فوق العاده عاشقانه و محکمی دارین، اگر حقوق زیادی دریافت میکنین، اگر فکر میکنین...
-
ناشیانه
1400/11/18 00:20
من هیچوقت کلاس نقاشی نرفتم و مهارتی ندارم اما دیشب و امشب وقت گذاشتم و این دو طرح رو کشیدم. میدونم خیلی ایراد دارن و مشکلات از دید یک متخصص ولی خب من پر از حس خوب شدم و لذت بردم. خستگی 40 واحد درسی ترم پاییز هنوز توم مونده و داشتم کلافه میشدم،تصمیم گرفتم این کارو بکنم. خلاصه، عکس دومی که گذاشتم مربوط به کار امشب بود،...
-
دیباچه
1400/11/13 02:35
●"متن این پست خیلی طولانی بوده و حالا خیلی کوتاه و مختصر شده" [میخوام یاد بگیرم منفی نگر مطلق نباشم بلکه واقع بین باشم] وقتی تو حالتِ صورتی هستم یعنی شدیدا اوقاتِ خوشی دارم.اما به طور کلی دلیل آبی بودن من از سر "غمگین بودن نیست" بلکه این رنگ ذاتی منه،ترکیبی از لذت و گناه، به دست آوردن و از دست...
-
این نیز گذشت
1400/11/06 11:17
امسال از بهار و تابستون سر کلاس بودم و کل پاییز واقعا در طول ترم زحمت کشیدم، ولی دقیقا موقع امتحانات، اتفاقات عجیب افتاد. از شکستن دوشاخه شارژر لپ تاپ بگیر تا مشکلات جدی اینترنت و پریود دردناک،رفتار عجیب آدم های زندگیم که تو سختی تنهام گذاشتن،واکسنی که باعث بیحالی و بیخیالی میشد،دعوا و درگیری های دیگه ای که از خانواده...
-
بعد از وضعیت آخر
1400/11/05 06:04
من برگشتم، با موهای خیس البته. ناراحتیم یکمی کمتر شده... اون حجم خشمی که توی ذهنم بود و توی پست قبل خالی کردم نسبتا، ولی خب این زخم عمیق،دو روزه خوب نمیشه،از درون حس سنگینی دارم. حداقل از اینکه خودم رو گول نمیزنم و تظاهر نمیکنم به چیزی،خوشحالم. وقتی ازم میپرسن خوبی واقعا میگم خوب نیستم، نمیتونم به خودم دروغ بگم، وقتی...
-
وضعیت آخر
1400/11/05 05:01
-
مار های پوست پرتقالی
1400/11/01 20:57
و زمان باهم بودن ما، به اندازه پیچش دستان من، دورِ تن تو، کوتاه بود و کم و ثبت آن لحظه در جانِ آبی و کبود من به تعداد صدای پلک زدن هایت در طول مدت بیداری زیاد بود و بلند
-
شروع دوباره
1400/11/01 03:09
وقتی یک عکس جیغ میزنه:) این صفحه با این آدرس صدتا سفر روح رو تجربه کرده... ولی تو تناسخ آخرش که کلا 1 هفته متولد شده بود، تو کمای طولانی بوده،حالا احیا شده،گویا ماجرای وبلاگ نویسی من دقیقا شبیه شده به اون طلسم توی فیلم truth or dare که مهر و موم شده بود و اگر شکسته می شد مثل ویروس می رفت تو تن آدم مقصر:)یا حتی ساختن...