از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

I'll die without knowing the way you taste

میگن به هر چیزی فکر کنی، همون میشه، واقعا؟ اینجوری که جالبه، دوست دارم. روز خاصی نبود. نیاز به یک سری اصلاحاتی دارم تو روتینم. موهام هنوز خیس هستن و فعلا سِرُم مو زدم. با یک دستم تایپ میکنم و با دست دیگم دارم آبرسان به صورتم میمالم. اینا بماند، نمیدونم چرا در طول روز و روشنایی توانایی نوشتن ندارم، ولی شب که میشه هر چیزی که به ذهنم بیاد رو راحت میتونم بگم. میگن دلتنگی ها توی شب بیشتره، عاشق شدن و بچه ساختن:) نه که توی روز نباشه ولی آدم ها توی شب احساسی تر هستن. خیلی وقت ها وقتی یک رابطه ای تموم میشه،اتفاقات عجیبی میفته، حالا الان میگید چرا انقدر درباره رابطه صحبت میکنم، ولی باید اینو بگم، تمام محل هایی که خاطره داشتید هم خراب میشه، این اتفاق دقیقا برای من افتاد. کافه ای که میرفتم تبدیل شده به صافکاری ماشین های لوکس، محلی که نصف شب ها از پشت پنجره میدیدمش تبدیل شده به کارواش و محلی که نقطه امن و تاریک بود و یک مهد کودک تعطیل شده وجود داشت، توسط یک شخص ثروتمند که نمایشگاه ماشین داره و معروفه تبدیل شده به یک مجتمع مسکونی. عجیب نیست؟انگار همه دارن بهت میگن باید فراموش کنی. حالا از اینها بگذریم، چیزی که در ادامه دارم مینویسم صرفا یک فانتزیه. توی واقعیت رابطه‌ی من با این شخص قطعا هیچوقت واقعی نخواهد شد و طبق معمول، این چکه های بیمار گونه‌ی منه که دربارش نوشتم،پیشنهاد نمیکنم به ادامه مطلب برید.

 
  


یک داستانی بود که توی واقعیت زندگی کن،از ذهنت بیا بیرون، اما من اینبار میخوام این کارو نکنم. بعضی ها توی چشم هاشون شرارت دارن. بعضیا میخوان معامله و بازی کنن، بعضی ها میخوان بگن ازت زرنگ تر و جلوترن. من نمیدونم توی چشم های تو چی میبینم. یک افتادگی و ضعف خاص که باعث میشه دلم بخواد این تصورات رو داشته باشم. احمقانه است البته، چون تو از این فکر و خیالات من خبر نداری و موقعی که در واقعیت همو می‌بینیم من خودم رو خیلی عادی نشون میدم، احساس میکنم توی این کار خوبم، انگار اجتماعی و راحتم با همه، حتی با بقیه مرد ها و پسرای دیگه، تو هم که معمولی هستی. دیدی، جلوی خودت من خیلی طبیعی رفتار میکنم. خنده دار یا هر چی، با هر قضاوتی و داستانی من نیاز داشتم این رو از ذهنم خارج کنم و اینجا ثبت کنم. جایی که احتمالا هیچوقت نمیخونی و قرار نیست بخونی. سن خیلی زیادی نداری فکر کنم ولی اینکه مو های سفید داری برای من جالبه،این مسئله منو تحریک میکنه. در ضمن یکمم بلند هستن. شبیه بقیه نیستی. با این ظاهر تو یک چیزی بین اوج جوانی و ورود به مسن بودنی. شاید بدترین فتیشی که یکی داره، همون Olfactophilia باشه، odor fetish، اینکه بوی طبیعی افراد یا بوی ترکیب شده با عطرشون رو متوجه بشی و چیزی که بقیه بهش توجه نمیکنن و این سبب شه که ذهنت وحشی بشه. نمیدونم این عطر و رایحه ای که داری از خودته یا با همراهت " دوستت" ترکیب شده، ولی از اولین بار تنها چیزی بود که عصبیم کرد. نه اینکه عصبی کنه، در واقع حساسم کرد. دیدی گاهی چشم هات رو میبندی و یک چیزی رو استشمام میکنی و تغییرت میده؟ برای من اینطوری بود. پوست سبزه ات، صورت استخونی و ته ریشی که داری. چشم هات خیلی مشکی هستن، یکبار یکی بهم گفت چشم های مشکی رو بیشتر از رنگی دوست داره چون میتونه خودش رو توی این چشم ها ببینه و از من تعریف و تمجید کرد، من فکر نکنم از ته دلش بوده باشه ولی درباره تو این صدق میکنه و دردناک هست که من نمیتونم خیلی بهت نزدیک بشم. توی چهره‌ی تو یک خجالت خاصی هست که باعث میشه منم دائما نگاهم رو بدزدم و نخوام ادامه دار بهت نگاه کنم، چون میترسم بدونی چی توی سرمه. گاهی حس میکنم میفهمی. قد بلندت و رگ های پشت دستت حواس من رو پرت نمیکنن اما اینا چیزایی هستن که تو بهشون عادت کردی و من بهشون توجه میکنم. صدای تو جالبه و اینکه موقع خوندن آهنگ الویس پرسلی میتونم بشنوم برام جذابه. ولی من خودم رو بی توجه نشون میدم. احساس میکنم آسیب دیدی ولی مطمئن نیستم. وقتی حرف میزنم طبیعتا نگاه میکنی ولی گوش میدی چی میگم، کاری ندارم دلیلش چیه که مشخصه، ولی خب اتفاق میفته. بعضی ها روی یکی کراش دارن، دوست دارن که اون شخص مورد نظرشون وارد بدنشون بشه و کشف کنه هر چیزی رو که باید، زیر بافت هاشون بره و چکیده‌ی لذتی که داشتن روی پوستشون بچکه، من فقط دوست دارم تو رو حس کنم و میلی متر به میلی متر پوستت رو از نزدیک ببینم. باهات حرف بزنم، درباره چیزای دیگه، دوست دارم بشناسمت،باهات وقت بگذرونم. دندون هات رو دوست دارم چون ردیف بالا عادیه و روی ردیف پایین براکت داری. احساس میکنم خجالت میکشم اینارو میگم، منم جوون محسوب میشم و پر از حرارت و تصور و هیجانم و طبیعیه اینارو درباره کسی بسازم ولی خب تو توی ذهن منی، شب ها که میخوابم دوست دارم فکر کنم بهم چسبیدی و میتونم گرمات رو حس کنم و نفس کشیدنم رو باهات همزمان کنم وقتی به خواب فرو رفتی و نمیدونی. آخه توی زندگی تو چی میگذره، با کسی هستی یا نه، گاهی ناراحت میشم که گی باشی مثلا،صدا و ظاهرات و رفتارت اینطوری نشون نمیده ولی خب من چنین فکرایی هم میکنم،به عنوان یک پنسکشوال فرقی نداره برام و دغدغه ای ندارم،البته زندگی تو به خودت مربوطه. من خیلی دخالت گرم. از یک طرف هم برام فرقی نداره باشی یا نباشی چون قاعدتا من و تو اشتراکی و نتیجه ای نداریم و من دوست ندارم درگیری ایجاد کنم و درگیر بشم، منم اونقدری اذیت و قضاوت شدم که دیگه نخوام به کسی حس متفاوتم رو اعتراف کنم. ولی یه چیزی قلقلکم میده،مثل کشیده شدن ریشه و رشته از زیرِ دلم، باید بگم دوست دارم لباس تنت باشه اما من چیزی نپوشم به جز پوستم و روی پاهات بشینم و تو روی یک صندلی باشی، دلم میخواد دست هامو دور گردنت حلقه کنم و به صورتت نزدیک باشم، میدونی، من همیشه اونی هستم که میره سمت صورت دیگران برای بوس کردن؟ اما کاش میشد تو بیای سمت من تا ببینم بوسیده شدن توسط تو چه حسی داره‌. وقتی میای و اون بویی که داری، برام آشناست و درگیری خاصی ندارم و بهم استرس نمیده، دوسش دارم، بازو هات رو یادمه، تو مثل من اسپرسو دوست داری چون میدونم اذیتت میکنه، دوست داری تنها زندگی کنی. لبخندی که داری منو خوشحال میکنه، اینکه از خنده‌ی کسی حس رضایت داشته باشم عجیبه ولی اتفاق افتاده. اولین بار که تو و همراهت رو دیدم حس خوبی نداشتم، به خاطر این بیماری ذهنیم تنها چیزی که تصور کردم یک تجاوز عمیق و طولانی مدت و حیوانی بود که برای من فانتزیه ولی خب اگر واقعا رخ بده با یک دید منطقی، وحشتناکه. اما تو با وجودت این تصور من رو پاک کردی و الان فقط خودت توی فکرم نقش میبندی. این اذیتم میکنه که در آینده ممکنه من تو رو دوست داشته باشم یا واقعا عاشقت بشم، اذیت شدنم اینه که، هیچوقت نتونم‌ حست کنم و تو هم نتونی چیزی بگی چون فکر میکنم شدیداً درون گرایی، فراموشم میکنی؟ اصلا یادت هست من وجود دارم؟ عادت دارم به خیلی چیز ها. دوست دارم بدونم بافت زبان و لب هات چطوری هستن، احساس میکنم مو های سرت یکم زبر تر از حد معمول باشن. دوستت حرصم میده، دوست دارم گاهی زیپ دهنش رو ببندم. مثل اون پیرزن جادوگر(یوبابا) توی شهر ارواح که دهن سن رو بست. فرصت حرف زدن رو ازت میگیره و گاهی میخواد جلوی من تو رو ضایع کنه ولی اگر توجه کنی تو بیشتر و بیشتر برام عزیز میشی و توی دلم جا باز میکنی و من نمیفهمم چرا الان دارم اینارو میگم. آیا چرت و پرت می بافم یا واقعا حس و صدای درونمه که از تو نشات گرفته و تا این وقت شب بیدارم نگه داشته؟آیا توی دوره تخمک گذاری گیر کردم و هورمون هام دارن باهام بازی میکنن؟ آخرین باری که خودم رو لمس کردم یادم نیست و دوست ندارم این کارو بکنم، انگار ارزش تو برای من بیشتر یک تصوره. اینکه جسم آدم باکره باشه ولی ذهنش مثل یک تن فروش رفتار کنه یک تناقض کامله ولی تو به من تعادل میدی. کاش بیشتر میتونستم ببینمت. این دوست داشتن توی نگاه اول واقعیت داره؟ شاید مسخره باشه ولی فکر کنم دچارش شدم. متنفرم که تلقین کنم ولی خب الهام گرفتن از کسی مثل تو برای ساختن این ذهنیت و داستان شیرین کافیه. مثلا نورِ آفتابِ در حال غروب کردن روی پوستت بیفته و من انقدر محکم فشارت بدم که خفه بشی، باهات زیر قطرات آب باشم تا بتونم فراموش کنم درد ها و برخی لحظاتم رو، بتونم توی چشم هات نگاه کنم و بعد مزه ات رو حس کنم، از هر جایی که تو، دوباره به وجود میای و اینی میشی که هستی. ذهنم قبل دیدنت،  توی دیگران دنبال جفت گیری بود، خودشو توی کاسه شخصیت دیگران فرو می‌برد و شب میومد پیشم و میگفتم "جور در نمیاد" اما الان تو باعث میشی ادامه بدم و بهت فکر کنم، هی تصورم رو باز سازی کنم، مثل حس کردن اولین اورگاسم و لرزشی که داشت، مثل اولین بوسه و عشق بازی زندگیم، هی مرورت کنم. خجالت کشیدم الان، واقعا میگم، نمیدونم باید بگم ببخشید یا نه و یا اصلا به کی بگم. نمیدونم بعدا چی میشه، منِ آبی و دیوونه دو هفته بعد چه حسی دارم و چه جوریم، ولی این لحظه و ثانیه انگار که واقعیه، از عمر و زندگی من، صرف شده تا برای تو بنویسم. من توی رابطه بودم، با افراد مختلف، هزار کار کردم و اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتم، هیچ کدوم از اونا به من حسی ندادن که دربارشون اینجوری بنویسم. ادیان اسمش رو میذارن زنای ذهنی و گناه، ولی من برچسبی نمیزنم، شاید مریضم، نمیدونم، حس میکنم میخوامت.[ اینکه بعضی ها زمان زندگیشون رو میذارن تا این متن رو بخونن عجیبه]. ناراحت کننده است که این دنیا اونجوری پیش نمیره که دوست داریم. شاید تو  زندگی های قبلی باهم بودیم یا در آینده های دور ممکنه باهم باشیم، نمیخوام بازی و داستانی بسازم و اذیتت کنم،فقط میدونم یک حسی دربارت دارم که هیچ توصیفی نداره. تو بهم نگرانی و اضطراب نمیدی، برام جالبه بعد از اینهمه اتفاقات افتضاحی که داشتم ذهن و قلبم طبیعی پیش میره و این بیماری رو ادامه میده. از جهتی هم وقتی الان دارم بهت فکر میکنم خیلی آرومم و انگار تمام رویداد های زجر آور و حتی لذت بخش زندگیم شدیدا معمولی و در عین حال بی معنی شدن. کاش میشد یک کاری کرد، تو رو واقعا داشت. البته ممکنه شخصیتت مثل این فکر کردن های من دربارت عمیق و پیچیده نباشن و اصلا تایپ من نباشی ولی چیزی که من دریافت کردم برام این تئاتر رو اجرا میکنه و خوشم میاد. دوست ندارم لاس بزنم با کسی، نمیدونم شاید گاهی پیش اومده اما من حواسم نیست چی به چیه، کاش میشد بغلت کنم و ببینم بغلت چطوریه، رایحه ای که حواس پرتی میاورد رو دقیقا از روی پوست گردنت حس کنم و بعد لب هام رو روش بذارم و با نوک زبونم مزه طبیعی پوستت رو درک کنم. دیوونگی بود که بعضی وقتا از ته دل دوست داشتم کسی رو ببینم و یا پیامی بدم بهش که اشتباه بود و جلوی خودم رو میگرفتم و دقیقا این حس رو الان دارم، حس میکنم اینجوری یک میوه نارس رو میخورم و مسموم میشم. خیلی آروم و مودب و با وقار رفتار میکنی، در عین حال میدونی کِی بخندی و کِی جدی باشی، کاش وقتی بهت فکر میکنم تو هم واکنش غیر ارادی داشته باشی. واقعا برام مهم نیست که الان غریبه و آشنا بعد از خوندن این دربارم چه فکری میکنن چون من خسته ام، واقعا خسته شدم، میخوام‌ راحت باشم،خودم باشم. دوست دارم به پارچه لباست دست بزنم و مچاله اش کنم. بارها حس های زودگذر داشتم ولی این یکی، عجیبه. خوش به حال کسی که با توئه، حداقل میدونه کی هستی و چطوری. کاش مثل من فکر میکردی و عین من بودی، از نظر بد بودن، مریض بودن، احساسی بودن و کاش جای تو بودم و میومدم و تو رو توی محیا جا می کردم و میذاشتم اکسیداسیون آهنی اتفاق بیفته و نتونیم جدا شیم و توی هم قفل بمونیم. میدونی، پیراهن دکمه دار نخی پوشیدم و وقتی اینو میپوشم انقدر روی تخت غلت میخورم که به مرور نوک یکی از سینه هام از شکاف وسط پیراهن میفته بیرون و از بین دکمه ها پوست بدنمم معلوم میشه، این اتفاق و برهنگی ناخواسته بهم استرس میده، اگر تو پیش من بودی احتمالا با کف دستات یا با زبان و دهان و لب هات لباسی برای سینه هام می‌شدی و چنین چیزی رو دوست داشتم، چون میتونستم سرت رو توی بغلم و بین دستام بگیرم، موهات رو بو کنم و پوست صورتت و ته ریشت به بدن من میخورد. چون من هیچوقت هیچی زیر این پارچه ها نمیپوشم. زجرآور بودنش اینه که شاید کل این زیبایی ها زاییده ی ذهن منه و تو واقعا اونی نیستی که فکر میکنم. بقیه ممکنه اسم های مختلفی رو رفتار های من بذارن و میذارن، ولی برام مهم نیست. فقط خودم میتونم "من رو درک کنم" که چرا اینجوریم، همین کافی نیست؟ دوست دارم دستت رو بگیرم.