از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Trust Me I got This

خب صادقانه بخوام تعریف کنم بابای من، منو با ۳ تا پسر دیده،که الان میگم چی بود و چی شد. اولا که خانواده ی من مذهبی و سنتی هستن و من و خصوصا خواهر اولم مرز های این سبک زندگی رو منهدم کردیم... 

 


۱. کسری،یک سال از خودم کوچیکتر بود،آدم عجیب غریبی بود،هم رفتاری هم ظاهری،اگر بخوام دربارش بنویسم طومار میشه،شاید بعد ها گفتم (اگر حوصله داشتم البته)،اردیبهشت ۱۳۹۹ بود که بابام من و اون رو در حال پیاده روی دید،بعدش ما رفتیم انکار کنیم باهمیم،کسری پررو بازی در آورد و جلوی بابای من حرفای عجیب زد،مثلا بابام بهش گفت اسمت چیه؟ اون گفت هیچ ربطی به شما نداره،بعد فرض کنید چه دعوای وحشتناکی پیش اومد،همونجا من قصد جدایی کامل داشتم از کسری،چون دوست پسرم نبود قاعدتا یک دوست خیلی خیلی صمیمی بود(همزمان با پارتنر خودم مشکل داشتم و یه جورایی جدا شده بودیم و هی بر می‌گشتیم و دوباره جدا میشدیم و اونم آدم مریض و بیخودی بود و هر از چند گاهی میاد فوضولی میکنه تو این وبلاگ"آقااا بگذریم") و کسری همیشه پیش من بود،خلاصه،با بابام درگیر میشن و آبرو ریزی پیش میاد.


۲.یکی از همکلاسی های رشته ی دومم(یک پسره ی خجالتی به اسم مصطفی بود که اصرار داشت خودشو پدرام معرفی کنه)، در حد ۵ دقیقه بعد از امتحان لاس خشک اونم به زبان انگلیسی میزدیم و اون خیلی سر به زیر بود ولی خب من نه،چشم های انسان دید باز دارن،وقتی یه کوچولو برگردین میتونین پشت سرتون رو هم ببینین و بابام پشتمون بود،بعدشم منو تشر زد که چرا با این صحبت کردی و غیره منم یه جوری بازخورد دادم که مثلا خودتو جمع کن.


۳.سر دیت با پارتنرم بودیم و داشتیم تو یوتیوب میگشتیم و منتظر بودیم غذامون بیاد،بابام اومد بالاسرمون،نشست کنارمون،من اون روی سگ و سلیطه ام اومد بالا،که فکر کردی زرنگی مارو گیر آوردی و غیره،این پسر من استرس گرفته بود واقعا،بابام کارت شناسایی و کارت دانشجویی و گواهی نامه و همه چیزشو دید،دو دقیقه باهاش صحبت کرد،درباره خانوادش و شغل باباش و خونه زندگیشون،رابطمون رو یه جوری نشون دادیم که همه میدونن اون سطح رابطه رو(حتی خانواده ی خودش)،نه که اینکه کاملا باهمیم،خلاصه،پسری منو زیر و رو کرد و منم جواب پشت جواب تو آستینم بود و ضد حمله میزدم به خدا داستانی داشتیم. از زیر میز دستم رو روی پاش گذاشتم دو ثانیه مقصود اینکه I got this.

کلی گیر داد بهمون و ماجرا و سوال و شک ایجاد کرد و من همه رو رگباری سعی کردم خنثی کنم ولی به هر حال بگایی بود، آرامش خودمون رو حفظ کردیم،فکر میکنم مهم ترین چیز این بود،اینکه عادی بودم به شدت و سعی داشتم بگم کار اشتباهی نکردم، ایرادات عجیبی گرفت و بعد گفت غذاتون رو بخورید و از اینجا خارج شید و رفت!بعدش ما دوتا پاره شدیم، از استرس و تعجب و خنده! کلی مرور کردیم چیشد و سناریو چیدیم که زودتر خانواده ها بدونن که زیاد همو می‌ بینیم "و دوستیمون عمیقه" و اینکه چطوری اینو بگیم مستلزم زمان زیادیه.


برادر و پدر داشتن یعنی خانواده داری نه اینکه صاحب و قلاده داری. این نظر منه.