ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
+کل دیروز من به خوابیدن و درد گذشت،چون بالاخره این پریود سگی شروع شد و الان واقعا بهترم. دیگه ببینید اون ده روز قبلش چیه که آدم دعا میکنه اصل ماجرا شروع بشه زودتر.یک سری داستان پیش اومده بود و از صبحش افتاده بودم به جون عشق زندگیم و کلی صبوری کرد طبق معمول و منو تحمل کرد XD دیگر اتفاقات دیروز زدن دکمهی یک شاگرد پرمدعای مزخرف آنلاین بود که تکلیفش با خودش مشخص نبود،نه توی هدف نه توی تلاش کردن و نه توی پرداخت کردن،الان هم از ساعت ۶ تقریبا بیدار شدم و کم کم باید آماده بشم چون ساعت ۱۱ باید سر کلاسی که تو پست قبل گفتم باشم و اونجا ازم دوره،اصلا توانایی ورزش در خودم نمیبینم،میخوام همینجور بیفتم و راحت باشم،پشت بازوی چپم به خاطر استخر زخم شده،یعنی یک چیزی تحت عنوان نودل رو مربی برام بست و انقدر پوستم رو سایید که به طرز بدی زخم شدم و حالا حالا ها نباید طولانی مدت توی آب باشم.
-همیشه فکر می کردم توی زندگیم خودم مقصر هستم از جهت اینکه آرامش ندارم اما متوجه شدم بقیه دلیل این اتفاقات و احساسات هستن،در نتیجه من فقط وظیفه ی حذف و اضافه دارم. تو یک بازه زمانی طولانی من به هر قیمتی علاقه شدیدی داشتم که به مرد های مسن نزدیک بشم حتی باهاشون هم بودم، یعنی کسایی که از خودم ۱۰ تا ۱۵ و حتی ۲۰ سال بزرگتر هستن، یک دیالوگ مشترک بین همه ی اونها بود "تو به من حس دوباره جوون شدن رو میدی" یا مثلا "احساس میکنم نوزده یا هجده سالمه وقتی با تو ام" و این قبیل کصشریات،خب اونا به اصطلاح عامه حال میکردن ولی واقعا من چی به دست میاوردم؟هیچی. فقط نگاه عجیب مردم. دنبال یک آدم پخته بودم که احتمالا بتونه جای خالی محبت های کم گذاشته از طرف بابام رو جبران کنه و بچه نباشه و همزمان بتونه پارتنرم باشه ولی چرا همه ی این احمقا بچه میشدن وقتی با من بودن؟ زمان گذشت و من فهمیدم باید با کسی باشم که تفاوت سنی کمی باهاش دارم و اون از بچه بودنش خسته شده باشه و حداقل تو همون سنی باشه که هست و یا بالغ تر بتونه فکر کنه،نه کسایی که عقده ی بچگیشون رو دارن و من براشون یک بیبی گرل هستم. همیشه یک کسی رو میخواستم که بتونم باهاش حرف بزنم،تمام حرفام رو بشنوه،بفهمه،فقط همین و هیچوقت چنین کسی رو نداشتم تو زندگیم تا الان که پیدا کردم،شاید تو بازه های زمانی کوتاه و به صورت مقطعی میشد پیدا کرد ولی واقعا اونها کسایی نبودن که بتونی بگی هدف زندگیت هستن،دوست داری باهاشون بری زیر یک سقف و هم خونه ات باشن،ولی اینبار همه چیز برام متفاوته.
÷برای آخر هفته ای که فرداش مونده هیچ ایده ای ندارم و یا وظیفه ای جز انجام کارای درسی و یکم بیرون رفتن و منتظر شنبه بودن. کاش یک محیط بهتری بود و اونجا میشد خودمون رو بروز بدیم،اینجا خیلی مسخرست،واقعا خیلی جاها غیر قابل تحمله.