از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Trap

چقدر بی‌خوابی و یا روتین خواب بهم ریخته زجر آوره.

از تمامی این مسائل بگذریم،من هنوز هم گاهی دلم میخواد مسیحی بشم نمیدونم چرا،وصل شدن به این Jesus یک حس عجیبی داره برام.

حوصله ندارم از روزمرگی ها بگم اما میخوام یک داستانی رو بگم درباره یک دختره رو مخ که اخیرا باهاش قطع ارتباط کردم... 

 


 

خیلی دارم خلاصه میگم،خیلی.

یک دختری بود که اخیرا باهاش صمیمی بودم،یعنی یکدفعه خودش رو چسبوند بهم،شاگردم بود در واقع،خلاصه‌ی امر اینکه یک داستان هایی با این پیش اومد که در پست های آینده میگم برای سرگرم شدن ولی خب،میتونم الانم بگم.


کمابیش بیرون میرفتیم،بقیه هم که سفره پهن باشه مفت خوری خوب بلدن،یک روزی پیام داد و گفت اگر به بقیه بگم،حرفم رو گوش نمیدن،بریم بیرون.

منم گفتم باشه،۵ نفر دیگه رو دستور دادم اومدن،رفتیم تو یک کافه ای،اونجارو گذاشتیم رو سرمون،این دختره که اسمش سپیده هست،قیافه اش شبیه کره ای هاست و خیلی هم سفیده.کم انرژی و بی‌حال.


کلی جزئیات دیگه هست که حوصله ندارم بگم،مثل اینکه توی جمع،یک دختری بود به اسم تبسم که برای اون یک داستان دیگه است که شاید وقتم رو هدر دادم و یک پستی نوشتم. (دارای ماجرا و پست جداگانه و عبرت آموز) 

دقیقا اکسش که یک دختر بود و اینا همشون شاگرد من بودن،عکس های اون روز کافه رو دیده بود که گذاشته بودیم تو گروه، بماند که کل اون چند روز پیام میداد و گیف پورن میفرستاد و میگفت میخوام بکنمت،این اکس تبسم اون روز نیومده بود ولی بر اساس عکس ها میگفت حجابت رو رعایت کن!چقدر شرایط میتونه تخمی باشه؟

یا مثلا رضا اونجا بود،پسری که عشق من بود.

"نه عنوان دوست پسر و فلان!بلکه مثل یک دوست،برادر،همراه،یک چیز خفن بود تو ذهنم و خودشم میدونست،نون و نمک هم رو خورده بودیم و اعتماد بود بینمون،به قدری که اوایل آشناییمون،حقوقش رو تو کارت من میریختن"،خلاصه که دوست و همکلاسی و همکارم و عجیب ترین ضربه کاری و رو بهم زده بود و خیانتی که در قبالش من حفظ ظاهر میکردم و البته زیاد دووم نیاورد این حفظ ظاهر. (دارای ماجرا و پست جداگانه و عبرت آموز)

و دیگر افراد اکیپ هر کدام با داستان های افتضاح خود.

با این اکیپ جاهای دیگه ای مثل اسکیپ روم هم رفته بودم که یک مشت پشکل تو مغز اینا بود بهتر عمل میکردن.

پیچیده میگم میدونم خیلی از این شاخه به اون شاخه میپرم ولی چیکار کنم دیگه.


خلاصه،اونجا سپیده روی یک گارسون کراش زد و نمیخواست بگه به یارو ولی مثل سگ میخواست طرف رو در عرض چند دقیقه.در نهایت، من به گاسونه گفتم بیاد سر میزمون و بهش عرض کردم که "توی این میز یکی هست که ازت خوشش میاد و حدس بزن کیه؟"

درست حدس زد و ما خندیدیم و شادمانه ای راه افتاد و اینا شماره دادن به هم.


رفتیم تو خیابون و بعد پارک و تو قسمت تاریک، یک دختری با عده ای داشت گل میکشید برگشت به من گفت تو خوشگلی چقدر،من گفتم وای واقعا؟صورتش رو بین دستام فشار دادم.


عبور کردیم و یکجا بچه ها منو مجبور کردن با یک شخصی که گیتار میزد بخونم،حالا منم در حالت عادی صدام رو ۱۰۰ هست یکدفعه رفت رو ۵۰ فکر کنم،یه چیز عجیب.همه جمع شدن دورمون و پول میدادن به اون یارو و فیلم می‌گرفتن،خیلی حالم بد شد،اومدیم پایین تر و به تنهایی خوندم باز به اجبار بچه ها تا اینکه حس خوبی به صدام بگیرم،ولی بازم حال بدی داشتم،صورتم گزگز میکرد و تا روز های طولانی اوکی نبودم و از خودم و صدام بدم میومد،آهنگه هم خوابم نمی‌بره بود از تتلو و اگه یک روزی نوم تو و فلان و غیره.


برگردیم به سپیده.

کافه‌ی مذکور تبدیل شد به پاتوق ما،اون وسط یک پلشت اسکل که گارسون بود و من ازش ۴ سال بزرگتر بودم روم کراش زده بود و اصلا یه وضعیت عجیب و رو مخ، این پسره ای که با سپیده راه انداخته بود اسمش فردین بود و به مراتب قیافه و... اش بهتر بود ولی اون یکی. واقعا رو مخم بود و هی میومد میچسبید،مثلا منو به بهونه نشون دادن یک عکس از تتلو کشوند تو دستشویی کافه برای اینکه بتونه شماره بگیره و یا اینکه همش تو کون من بود و زل میزد بهم و هی زیر سیگاری می‌آورد و تخفیف میداد و این حرف ها و هر ۲ دقیقه میومد چک میکرد.

سپیده به این پسره وابسته شده بود و به طرز بدی تو مدت زمان کم و اینم رو مخم بود و غیر منطقی.


از طرز رفتار و نگاه فردین مشخص بود دوست داره با همه بپره.

سپیده خیلی آویزون بازی در میاورد،مثلا اینا ۲۴ ساعت بود همو میشناختن و اصل تولد پسره بود،این پاشد رفت گل خرید و هدیه،من اصلا موندم!فردین  هم تو کون نرو بود حقیقتا و خشک و سرد.

شک کرده بودم و رو مخم بود یک سری چیزا، رفتم به اینی که روم کراش زده بود گفتم فردین چطور آدمیه؟"بماند که چقدر این خپلِ عن پیشه مزاحم میشد و پیام میداد ولی من باید شک رو به یقین تبدیل میکردم" و گفت اوه،فردین تو شرایط روحی بدی هست و تو رابطه است با چند نفر ولی لاشی نیست!


وای کاش میتونستم ویس بدم اینو تعریف کنم. تا ۵ صبح با بقیه بحث میکردم چطوری این قضیه باید حل بشه،تهش خودم به سپیده گفتم و خب ناراحت شد و گویا اون فردین هم طلبکار بوده که ما قضاوتش کردیم چون که توی چندتا رابطه مونده و نمیدونه کدوم براش درسته!

چندتا از پسرای اکیپ یک سری خالی بندی کردن که ما میریم این پسره رو میزنیم. من گفتم دوتا پلن دارم و اینارو اجرا میکنم، حالا چه شما بیاید چه نه.

پلن۱. یک لیوان ادرار خالی کنم رو فردین.

پلن۲. یک دیدار ساده.


اون روز موهام رو آبی کرده بودم،خب دومی عملی شد و با سپیده رفتیم دوباره تو اون کافه،اینا برای ما بلند شدن،خپل اسکل هم اومد و من نخواستم باهاش صحبتی کنم و تهدیدش کردیم که اگر مزاحم بشه میریم پیش مدیریت.

نوشیدنی اوشن و یک سیب زمینی با سس چرت و پرت خوردیم.

موقع خداحافظی به مدت ۳۰ ثانیه به فردین فاک نشون دادم،درست موقعی که از جاش بلند شد برامون.

همشون بلاک شدن و دیگه نرفتم به اون کافه.


عصبانی بودم از خودم،ولی چیزایی دیدم که الان میفهمم نباید باشم:

و سپیده.

یک ساعت بعد از جدا شدن از فردین رفت با یک الاغ دیگه که اونم رید بهش.

این حرکت رو توی یک هفته با چند نفر تکرار کرد.

خیلی هواشو داشتم،هی باهاش حرف بزن،مشاوره بده و کنترل کن،یعنی توی همه چیز،از انتخاب رشته تا مطالعه و هزار چیز.

ولی بهتره بگم،سپیده ریده. چون همش با این و اون لاس میزنه و روی شاید با ۲۵تا پسر آشنا میشه،چشماش که باز میشه تو اپ های شِبه تیندر هست و ربات ناشناس و بدتر اینکه میره دیت حضوری و بعد هر روز این تکرار میشه،تو سن ۲۰ سالگی.

بعد از هر شکست میاد پیش من غر میزنه و پند و اندرز میخواد و بهش میگم نکن،دست از این حرکت کصشر بردار و میره دوباره تکرارش میکنه.

بعد آدمایی که انتخاب میکنه رو سگ نمیشاشه روشون و بدتر اینکه جلوی همشون اعتماد به نفسش 0 هست!

بهش میگم کمک میخوای؟میگه آره.

میگم که این چت کردن و دیت های مکرر با هر کس و ناکسی رو تموم کن  و میگه باشه ولی فرداش میاد و میگه وای فلانی اینطوری بود،من واقعا دیوار رو نگاه میکنم فقط،چاره دیگه ای ندارم.

هزارتا راهکار دادم برای اینکه وقتش رو درست پر کنه ولی توی همه چیز ریده این بشر هیچی نمیشه،اگر تو اون پلتفرم ها نباشه،اینستا و تیک تاک و ایناست و پست های کایلی جنر میبینه.

خیلی جالبه،وقتی افراد جدید رو ول میکنه میره سراغ اکس هاش!

راهی نبود که تست نکرده باشم برای درست شدن این.

حالم رو بد میکنه،چون یاد دوران افسردگی و سکس ادیکشن خودم میفتم.

مثلا وسط تدریس آنلاینم و رگباری ویس میده،انقدر کند حرف میزنه که شاید صداش با X2 هم کُنده و هیچی نمیگه،تو ویس هاش هیچ چیز خاصی نمیگه،فقط از شدت مزخرف بودن پسرای لاشی که هی باهاشون هست میگه،خب به من چه؟

این چند روز باز پیام های بی معنی و تعریف کردنِ این لوپ مزخرفش رو داشت و من انقدر سین نزدم تا خودش پاک کرد.

امیدوارم مجبور نشم بلاکش کنم و خودش بفهمه این دوستی تموم شده و حوصله منفی و خنثی بودنش رو ندارم.

چون مشکلات دیگه اش، دو بهم زنی و خبر چینی بود که تو اکیپ داشت و پیش مامانم درباره خودم. هنرش ریدن دائمی به اعصاب من بود با گزارش دادن اینکه فلانی پشتت اینو گفت اون اینو و این اینو،در حالی که من اصلا نخواستم!

این ایام هی خواست بریم بیرون و من هربار بهونه آوردم،چون واقعا ازش خوشم‌ نمیاد.

این آدم مریض،معتاد،افسرده و تنبل هست و من نمیتونم مثل قدیم خودم رو فدا کنم برای آدمِ چیپ،مثل اکس هام که صادقانه دیگه تو سیفون توالت هم برام جا ندارن و مُردن،چون همشون عوضی بودن،یک دُزی تو همشون بود از حروم زادگی حالا یکی کم یکی بیش.

مشکل دیگه با سپیده اینه که منو تیغ میزنه. بهترین کادو هارو بهش میدم ولی آشغال میاره برای آدم، پشت سرم پیشش حرف میزنن ازم دفاعی نمیکنه و دقیقا میاد میذاره کف دستم تا اعصابم بهم بریزه.


درس هایی که آموختم:

۱. کراش دیگران به من ربطی نداره

۲. برای بقیه خرج نکنم

۳. با هر کسی نشینم و هم سفره نشم

۴. به هر کسی رو ندم و نخندم

۵. به هر کسی اعتماد نکنم

اگرچه من بازم اشتباه میکنم ولی همینم که هستم،به کسی هم مربوط نیست و جلوگیری از بدبخت شدن بقیه هم وظیفه من نیست.


پی نوشت:مثل این شُنقُل وبلاگی نبودم هی بگم خانوم الف یا آقای سین و القاب عجیب مثل تربچه و نخود اسهالی و فلان،این حرکت رو نزدم تا گُهگیجه نگیرید،اسم افراد واقعی بود،مثل همیشه.