از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

"آدما هر چی همدیگه‌ رو بالا ببرن فقط خطر سقوطُ بیشتر میکنن"

•چقدر ترسناکه، انگار من دارم پیر میشم و سنم میره بالا.

•متوجه شدم بهترین نوع آهنگ گوش کردن، بر اساس mood هست. 

•سخت شده همه چیز انگار، عجیب، یک دوره ای بود همه چیز برام غیر واقعی بود، شاید یک هفته، پارسال، گیج بودم و این حس رو برای هر کسی تعریف میکردم سعی میکرد بفهمه اما نمیتونست.

•حس های بدی دارم، اونایی که بهم نزدیکن میدونن چرا و بقیه که نمیدونن چرا، بهتر.

•گرکِ۳ رو گوش میکنم.

دارای اهمیت

امروز یک روز وحشتناک  داشتم، کنار همه ماجرا های طولانی که حوصله ندارم تعریفشون کنم باید بگم خسته شدم از شاگردای بی مسئولیتی که لال مُردن و تکلیفشون مشخص نیست، چقدر میتونید نفهم باشید و بدبخت اون کشوری که مهاجرت کردید بهش و البته اونا هم چقدر ابله هستن که اینارو راه دادن.

منم به همه گل دادم، لطف کردم حالا توقع دارن

داغونم. واقعیتش رو بگم.

یکی از افراد نزدیکم، فریب خورده، بهش دروغ گفتن، با پول و اعتمادش بازی کردن، این داره منو میکشه چون شاهد کل قضیه بودم، چه برسه خود اون شخص رو، کاش حل بشه، کاش.

هر چقدر میخوام خودم رو آروم و بیخیال نشون بدم نمیشه، بدنمم بهم ریخته حقیقتا، کلی پروژه و کارای مسخره دارم و مشکلات دیگه، کاش یکی بود منو می‌فهمید و مجبور نبودم جلوش fake smile باشم و هزار نقش دیگه، کاش یکی بود که همه جوره کامل بود، ولی ما، هیچوقت همه چیز رو با هم نداریم، هیچوقت.

حیف دیدید رفت

آری خشم تاریخ از آن ماست

زیرا که ما بی مهابا دریدیم و بی عشق خریدیم

و بی میل بریدیم و دوختیم و این سیل حال حق ماست

که برای بارانی شکر گزار نبودیم

و حتی به دریا حمله ور شدیم

و ماهی ها به کشتن دادیم

برای تنها یک هفت سین ساده

Red Sky, Blue Sun

شش شمع سیاه و سفید:


●اینکه احتمالا سال بعد به ورژنِ الانم میخندم رو دوست ندارم.

●اینکه گاهی حس میکنم تنبلم رو دوست ندارم، بیهوده وقت تلف کردن و کاری نکردن در واقع.

●اینکه بعضی کارارو پشت گوش میندازم رو دوست ندارم.


○اینکه آدم های رو مخ رو راحت و سریع حذف/اصلاح میکنم رو دوست دارم.

○عاشق بداهه پردازی و خلاقیتم هستم.

○احساس میکنم با بقیه فرق دارم و واقعا متفاوتم و از این خوشم میاد، یک حسی که ته دل آدمه و همیشه میگه بهت "تو خاصی".


"با هم از دست زمان فرار می‌کردیم"

مریض شدم مثل بیشتر مردم ایران که تو نیمه دوم سال این بلا سرشون میاد، از این بگذریم، هر موقع اومدم اینجا گفتم تو شرایط خوبی هستم، اذیتم کردین، یا اگر گفتم تو وضعیت بدی هستم، اومدین گفتین چه خوب، بیشتر زجر بکش و غیره، آخه شما چه مرگتونه نمیدونم. (بلانسبت اونایی که دوستم هستن). بعد از این پست هم باید برم به کار و زندگیم برسم.


میخوام درباره "خیانت" صحبت کنم.

خب، این بحث رو شاید قبلا باز کردم، ولی شاید این پست کمک کنه کامل ترش کنم، این بحث همیشه به صورت 0 و 1 بررسی شده. یعنی شخص خیانتکار 100 درصد مقصره و شخصی که بهش خیانت شده 0 درصد گناهکاره. این یکی از چرت ترین فرض های ممکنه، فرض کنید من خیانت کردم و اگر شخصی که بهش خیانت شده رو دقیق تر ببینیم، شرایط رو طوری پیش برده که من مجبور به این کار شدم، از لیست پایین، اگر ۱۰ مورد اتفاق بیفته، من به وضوح و به بیانِ شما، خیانت میکنم و میرم با افراد دیگه ای که بتونن حس بهتری بهم بدن و واقعا مهم نیست چه قضاوتی در مورد این دیدگاهم وجود داره.

طرف:

۱. بهم توهین کرده و بد دهن بوده.

۲. مسخرم کرده و شوخی های بی جهت و بی‌موقع داشته، مسخره کردن بدنم، لهجه و لحن صدام، رنگ پوستم و هزارچیز دیگه.

۳. شخصیتم و علایقم رو زیر سوال برده.

۴. نیاز های عاطفی و جنسیم رو بر طرف نکرده و همش من باید پیش قدم میشدم.

۵. به خودش اهمیت نمیداده از جهات مختلف.

۶. بقیه رو به من ترجیح می‌داده.

۷. وقتی درخواست جدا شدن میدادم، توجه نمیکرده.

۸. باهام دائما دعوا میکرده.

۹. باعث گریه ام می‌شده.

۱۰. سرم منت میذاشته که مثلا باهام "چت" کرده.

۱۱. حال بهم زن و متعفن بوده، بدون بهداشت فردی.

۱۲. از برخی سطوح اجتماعی و علمی و... از من پایین تر بوده و نخواسته بهتر بشه و پیشرفت کنه.

۱۳. انتقاد پذیر نبوده و دائما قضاوتم میکرده.

۱۴. گذشته ام رو میزده تو سرم، آدم خسیسی بوده.

۱۵. بهم احساس ناتوانایی و کم بودن می‌داده.

۱۶. موقعی که هیچ مشکلی نبوده، بهم شک داشته.

۱۷. بقیه رو باهام مقایسه کرده.

۱۸. استاکر بوده.

۱۹. مزاحمت ایجاد میکرده(مثلا ۴ صبح میومده دم خونه آدم داد و بیداد)

۲۰. وعده دروغ داده و هیچکدوم رو عملی نکرده.

۲۱. اولین تجربه های مهم زندگیم رو هدر داده.

۲۲. اینکه آدم باهاش دو کلمه حرف بزنه اتفاق نمیفتاده، چون همیشه مقصر من بودم و آدم فداکار اون.

۲۳. حق دادن به بقیه توی مشکلات زندگیم.

۲۴. کافی نبوده.

۲۵. پوچ و تُهی، هیچ حرفی برای گفتن نداشته.

۲۶. سبک زندگی ناسالمی داشته که روی منم تاثیر گذار بوده.

۲۷. مغرور ولی از درون بی اعتماد به نفس.

۲۸. کچل شده.

۲۹. بهم حس گناه می‌داده.

۳۰. برای داشتنم هیچ تلاشی نکرده.


دیدگاه دوم که قبلا گفتم:

کلیت رابطه ای که توش هستید رو دوست دارید، همچنین طرف مقابلتون رو ولی بازم یه چیزایی کمه که اگر خودتون رو جِر هم بدید درست نمیشه، خیانت اتفاق میفته برای ارضای اون نیاز هایی که نمی‌تونید ازش دست بکشید.


دیدگاه سوم:

واقعا طرف همه چیز تموم بوده و شما از سر بیمار بودن خیانت کردین و هیج دلیل خاصی نداشتین.

Alibis

سیبِ اول:در حال تدریسم ولی یک چیزی ذهنم رو مشغول کرد و اومدم که بگم،مردم با خودشون چی فکر میکنن؟تو گذشته‌ی شما،کلی آسیب بهتون میزنن،به شخصیت و احساس و بقیه موارد،بعدش میان جبران کنن؟من واقعا نمیتونم ببخشم این داستان رو،برید بمیرید خب.

گلابیِ دوم:تمام اعضای خانوادم مثل چی مریضن،همون داستان ویروس جدید و وحشتناک،فقط من نگرفتم،امیدوارم نگیرم واقعا نمیکشم این یکی رو.

نارنگی سوم:وضعیت خوب نیست،همش توی تنش و استرس و بی برنامگی هستم،هم از طرف خانوادم هم مردم و هم شاگردام.

I did it

I made it
I won
I was right

برگشت ناپذیر

در واقع خیلی وقت ها آشنا شدن با یک شخص اشتباه تو مجازی باعث میشه که تمام توانایی خودتون رو از دست بدید، یکبار یک جا یک کامنت بی اساس و کاملا غیر منطقی درباره داستانم گرفتم، از اون روز تا الان، یک کلمه نتونستم بنویسم که قابل اتصال به قسمت های بعدی باشه، هر چی نوشتم(نزدیک به ۲۰ صفحه) رو پاک کردم چون راضیم نمیکرد، حالا از همون آدم و سر تا پاش داره کثافت میباره و مثل یک خرِ عمومی در حال زر زدن و مدفوع این و اون رو تناول کردنه و به شدت راحت و آسوده است و من اینجا درگیر اینکه چرا نمیتونم بنویسم، حس بدی دارم، احساس میکنم رمانم داره میمیره، میترسم دوباره اون قضیه تکرار شه، همون چند ماه خیلی طولانی که دست از نوشتن کشیده بودم.

Jesus

●حالم خوب نیست، نه از جهت اینکه بد باشه، نمیدونم چطوری بگم، تو بد مخمصه ای گیر افتادم.

●داستان اینجوریه که منتظر یک اتفاقی بودم که برام بیفته و الان که افتاده، میگم چرا و فلان، انگار هنوز براش آماده نیستم‌.

●یکسری اتفاق ناخوشایند افتاده که واقعا نفسم رو بریده.

●کمی ضرر مالی بی معنی داشتم در حد خیلی کم ولی همینم اذیت کنندست.

●این روزا اشتهام غیر قابل کنترل شده، با اونکه زینک متوقف کردم.

●پست سپیده رو حتما کسایی که همیشه میان تو وبلاگ خوندن و الان رمزدار شده، میخواستم بگم تلاش هام جواب داد و تو مسیر خوبی افتاده و حواسم بهش هست، احساس میکنم هیچکس مثل من دقیق نیست.

●حالا هستن افراد دیگه ای که تو پست های دیگه بیام بگم و اینکه چه درگیری هایی دارم باهاشون.

Was born in nowhere

These days, I'm preoccupied and keep on thinking about this, I have got many girls around but sometimes I miss a real one, in my arms, you know, loyal, honest, hardworking and pretty one.

I'm tired of my spoiled cats, if I'll be in love God knows I'll become super crazy but I'm just thinking what if a girl, like that, would exist, I'll do anything for her, unfortunately, it can be just in my stories, I have written many tales but let me be quite frank, no, never wrote about this one

I don't mean a depressed bitch, I miss the soft skin and warm lips, bright eyes, long hair, the odour, the voice and words, I need to train her, nuh, it takes time 

بی ارتباط با بالا، میخواستم بگم که خاطرات، بدترین چیزی میتونن باشن که از کسی توی ذهنت مونده، لحظات و دقایقی که کاملاً بخشی از زندگیت بودن و گذاشتی پاشون، علت بی خوابی من اینه، فکر کردن، فکر فکر فکر.

حقیقتِ درباره‌ی من

با توجه به یک سری درخواست ها، پست قبل رو ترجمه می‌کنم و میذارم.

 این داستان و دکلمه و دیالوگ فیلم نیست، بخشی از زندگیِ منه،چقدر خستم،جدای همه اینا،دو دقیقه نمیتونم راحت باشم انقدر کار و داستان هست،بگذریم ،Crazy in love از Beyoncé "ریمیکس ۲۰۱۴" رو گوش کنین که بتونین کلمه به کلمه پست رو درک کنین و وایب خوبی بگیرین.

https://www.uplooder.net/files/2bb7126e58392026ec3fd691d195da0a/10---crazy-in-love-(2014-remix)-tnbd.mp3.html 

[خنده داره که بعد از ماجرا های پست قبل و به پیوست اون،احتمالا این یکی هم، چندتا درخواست دوستی داشتم که بعدا میام میگم.]


وقتی که با دخترام، یک دوستی ساده نیست، من یک جنتلمن لعنتی میشم که دقیقا مثل پسرا رفتار میکنه، براشون آشپزی میکنه، پول کافه و رستوران هارو میده، از جاش بلند میشه و براشون چایی میریزه و بشقابشون رو پر میکنه، بهشون جوری احترام میذاره که فکر کنن خاصن، من کسی ام که در رو براشون باز میکنه، براشون هدیه می‌خره بدون اینکه به مبلغش توجه کنه، اگر آسیب ببینن، ازشون مراقبت میکنه، بعضی وقت ها از دست ها،چشم ها و کفش هاشون عکس میگیرم جوری که عاشقش میشن، بهشون گوش میکنم، نگاه میکنم، میگم که چقدر زیبان، بهشون گل میدم، ماساژشون میدم، وقتی قرار تموم میشه، پیام میدم که "خوبی عزیزم؟ رسیدی خونه؟"، افزون بر اینها، خیلی بهم پیام میدن، فرستادن آهنگ ها، ویدیو های مورد علاقه و سلفی هاشون به من،براشون عادته، تمام راز هاشون رو میدونم، خیلی حس غرور دارن وقتی با منن، چون من با کلاسم، با سوادم و جذاب، همون معلم زبان باحاله هم هستم، رابطم با پدر و مادرشون خوبه، دعوتم میکنن خونشون، اتاقشون، بیشتر از هر کسی ازشون حمایت میکنم، بغلشون میکنم جوری که احساس بدی نگیرن یا بوسشون میکنم جوری که محترمانه است، وقتی حالشون خوب نیست، من هستم، وقتی پول میخوان، من کمک میکنم، در عین حال، تحریکشون میکنم، میخندونمشون، بهشون دستمال کاغذی میدم وقتی گریه میکنن، چسب زخم دارم وقتی دستشون رو میبرن، نمیخوام بکنمشون ولی اگر درخواست کنن، شاید قبول کردم و اونا باید مطیع باشن، نابود میشن، خیلی وقتا ممکنه بقیه بگن چه زوج خوبی هستین، در نهایت، دخترا بازوی منو سفت میچسبن و یکسره پیام میدن که "خواهش میکنم بریم بیرون"، چرا که نه، من آرزوی هر دختریم، ازم اطاعت میکنن و هوس میکنن اون لحظاتی رو که با من بودن رو، واضحه اگر بگم اینو نپوش یا اونو، میگن چشم، هر چی تو بگی، چون بهم اعتماد میکنن و پیشم، احساس امنیت دارن.

اما

وقتی با اربابم هستم، با اون، من یک برده‌ی لعنتیم که التماس میکنه تا تنبیه بشه، هیچکدوم از کارای بالا رو نمیخوام بکنه، من فقط ازش اطاعت میکنم، برای تمامی زمان ها.

Truth about me

When I'm with girls, it's not a simple friendship, I'm a fucking gentle one who acts like boys, who cooks for them, pays for the café or restaurants, who stands up and pour the tea, fill the plate and respect them like they are special, I'm the one who opens the doors, would buy them gifts without  thinking about price, if they got hurt, I take care of them, sometimes I take photos from their eyes, hands and shoes, like the way that they love it, listen to them, look & tell them how beautiful they are and giving them flowers, giving them massage, when the date is over, I text them, "Are you okay baby?got home?, in addition they text me alot, sending me their favorite songs, videos, selfies and so on is their habbit, I know their secrets, they are so proud when they are with me, I'm classy, literate, hot, well, I'm that cool English teacher too, I have good relationship with their parents, they invite me to thier house, to thier room, I support them more than anyone, I hug them like the way which won't bother them or kiss them respectfully, when they are not fine, I'm there, when they need money, yes, I help, at the same time, I turn them on, I make them laugh, I give them handkerchief when they cry ,I have sticking plaster if they cut themselves, (related to past) ---> I don't need to fuck them but they can ask for it, maybe I'll accept, if I do, they gotta be the submissive one, they'll be destroyed, so eventually, many times others would say "such a nice couple you are", girls stick to my arm and keep on texting "please, let's go out", well, why not, I'm the dream of any girl, they obey me back and crave for the moments with me obviously, if I tell them stop wearing this or that, they say "yes, whatever you say", because they trust and feel safe with me.

But

When I'm with my master,  to him, I'm a damn slave who begs to be punished, I don't need him to do any of the options above, I just obey, for all times.

Umbrella

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مجنون شهر

مهم نیست بردن

مهم نیست بهترین شدن بدون جرئت

مهم نیست فرصت

مهم نیست هر روز زیادتر شدن عقدت

توی حس قدرت، مهم نیست دشمن

بهم بگو راست بگو چپ

بگو داغ بگو سرد

بگو شاد بگو تلخ

بگو باد بگو برف

بگو لات بگو رعد

بگو این دیوونست

واسه من مهم نیست گفتت

واقعیت امر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Not Afraid Anymore

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

لیست رذایل بیست گانه

من به صورت اساسی آدم خیانتکاری نیستم توی رابطه ولی اگر ۵ مورد از لیست پایین اتفاق بیفته، تلاش می‌کنم از اون رابطه بیام بیرون و اگر نشد،دعوا های زیادی خواهد بود و همچنین قهر های بسیار و منم هر کاری دلم بخواد می‌کنم، مثلا اولین دوست پسر من از این لیست، تقریبا ۱۲ مورد رو داشت و بقیه هم به ترتیب داشتن،بریم ببینیم:

  

ادامه مطلب ...

From borders to orders

خب توصیف شرایط زمانی که اربابتون کنارتون نشسته باشه چطوریه؟

بسیار عجیب. (اصلا یه چیز عجیب)

الان که دارم تایپ میکنم،پای چپم رو فشار میدن،نه به طور عادی،طوری که داره دردم میاد، دست راستشون رو بر میدارن و گوشت بدنم رو میگیرن.

بعد دستشون جاهای مختلف حرکت می‌کنه،روحم ذوب میشه و توی قالب های ایشون میچکه،شاید اینطوری یکم ادب شدم.

اخیر و کنون

شاگردم که دوستم شده بود و منو واقعا می‌فهمید،جمعه میره کانادا.

نمیتونم واقعا. حالم بد بود امشب،گریه کردم و برای آخرین بار بغلش کردم،امروز روز خیلی بدی داشتم،روزمرگی پر تنش و افتضاح.


ذهنم قفل شده، نمیتونم  داستان رو بنویسم،کاش بتونم ادامه بدم یکم،میترسم فلج شه خط داستانی.


از فکر این دختره بیرون نمیرم،کاش منم بتونم برم کانادا یک روزی و دوباره از نزدیک ببینمش.


چیزایی که بدم میاد و خوشم میاد

انتخاب واحد مسئله دار،وجود داشتن قیمه و کرفس در برنامه غذایی خونه،پوست دست هام آسیب میبینن،شاگرد های بی نظم،برنامه خواب بهم ریخته(الان ۲۰ ساعته نخوابیدم درست)،داشتن مزاحم،وسواس فکری،اضطراب،نداشتن اعتماد به نفس واقعی،برطرف نشدن نیاز های جنسی که سبب عدم تمرکز من میشن،دانشگاه رفتن با پرداخت یک سری هزینه و یاد نگرفتن چیز خاصی(چون اساتید هیچی نمیگن خیلی وقت ها).


لذت بردن از موسیقی به صورت بیست و چهار ساعته،داستان نوشتن و اون داستان رو زندگی کردن،خوابیدن،خوراکی خوردن،یکسره فیلم دیدن،هیچ کاری نکردن،درس دادن،حموم رفتن،تخیل و تصور. 

خیلی خستم،روزمرگی نمیگم،نمیخوام.


Drama Addiction

اعتیاد به نمایش یک الگوی رفتاری است که در آن به نظر می رسد افراد در هرج و مرج و درگیری رشد می کنند. آن‌ها اغلب موقعیت‌هایی را ایجاد می‌کنند یا درگیر موقعیت‌هایی می‌شوند که از نظر احساسی پرتنش و پرآشوب هستند. این موضوع شایع تر از آن چیزی است که فکر می کنید و دلایل پشت این رفتار پیچیده است.

Pray for a Prey

من در حال داستان نوشتن هستم،وقتی میرم تو ماجرا های نقش های مکمل یکمی دچار مشکل میشم و اون مشکل اینه که میترسم تمرکز خیلی بره روشون و خواننده اگر بخونه،ارتباط بیشتری باهاشون بگیره و نقش اصلی رو ول کنه حتی،پس رعایت این تعادل سخته.


یک مرز باریکی بین هنر اروتیک و پورنوگرافی هست،یعنی بین زیبایی و ابتذال،همیشه میخواستم دقیقا همون خطِ باشم،حالا تو هر چیزی.

بداهه زیستن قشنگه ولی خلق کردن واقعا لذت بخشه،حالا یک تصور،متن،نقاشی،مجسمه،غذا و هر چیزی،چون خلق کردن یعنی حاصل یکی دیگه رو بلعیدن و بازتولید یک چیزی که اثر خودت هم توشه و باعث میشه دریافت کننده ات به نفر قبلی فکر نکنه.


برعکس بقیه اصلاً علاقه ندارم از روزمرگی هام بگم،جمعه خوبی داشته باشید.

خبر جدید

خب خب خب من امروز ترس رو کنار گذاشتم و اولین صفحه رمانم رو به صورت صوتی در آوردم اونم به کمک یکی از دنبال کننده های خوش ذوق بود که اون پیامِ شخصی به اسم مجید رو دوباره تاکید کرد برام،ببینید مشکلات زیاده تو این مسیر،چون من تجربه پادکست نداشتم این یک،دیوایس درست درمون ندارم این دو،برنامه های خاص این حیطه رو ندارم سه و از همه بدتر که هم شاغل هستم هم دانشجو. ولی خب تا ده قسمت نشده باشه نمیتونم لینکش رو عمومی کنم.

خیلی دوست دارم معروف بشم،هیچ درآمدی از این کار نمیخوام ولی فقط دوست دارم انبوهی کامنت بگیرم که دارن درباره داستانم حرف میزنن و بهم بازخورد میدن،یعنی میشه یک روزی؟

جای تعجب داره

احتمال زیاد این پست خالی میمونه تا من عصبانیتم کم بشه و برگردم تا توش یه چیزایی بنویسم از حسی که دارم و داستان و اتفاقی که افتاد ولی خب سوالی که پیش میاد اینه "آیا اصلا ارزشش رو داره که بگم؟"


مقدمه:مدتیه که دیگه خودم نیستم،حسی که دارم اینه: یک منزویِ تنها که بهش وعده دادن ولی هیچی عملی نشده...

تحصیلات شعور نمیاره

بی‌شعور تر و نفهم تر از پزشک ها،پرستار ها و ماما ها خودشون هستن و تمام،هر چی شاگرد مزخرف داشتم دقیقا از همین گروه بودن،مفت خور،خنگ،بی نظم،گیرایی کم،بی تربیت،بی فرهنگ ولی پر مدعا.

طرف جلوی من توی اسکایپ لال تشریف داره و تو پیج اینستاش استوری میذاره گویا و کلمات انگلیسی رو لا به لای فارسی بلغور میکنه میده بیرون.

برای قرار و تفریح تو صف اوله ولی برای کنسل کردن کلاس با یک پیام ساده به مدت ۲ هفته منِ معلم رو میذاره رو هوا،یعنی من به اندازه چند میلیون تومن ضرر کردم،طرف میتونست بگه نمیاد و من تایم رو بدم به یکی دیگه،چون تو قراردادم خسارت رو ذکر نکردم و فقط ابطال همکاری رو مینویسم در نتیجه هیچ فایده ای هم نداره، "همه خسارت میگیرن".

آخه خانوم دکتر،بله تو،خود احمق آویزونت که از مردها به عنوان پله استفاده میکنی،تویی که سر تا پات پلاستیکیه،تویی که روز اول اونقدر درباره رعایت نظم چرند گفتی،چرا انقدر گاوی؟چرا؟ چرا انقدر الاغی؟

عقده ای،مغرور،به درد نخور،فقط قیافه میگیرن چون دستشون تو سوراخ های مردم هست و مثلا معاینه میکنن،جالبه جدیدا هیچی هم بلد نیستن و میرینن تو سلامتی آدم،من از این به بعد هیچ شاگردی رو از این گروه و طبقه دون مایه و پست جامعه قبول نمیکنم.

من نه ادعای ادبم میشه نه فرهنگ و غیره،دقت کنید هر چی دلم بخواد میگم،ولی شعور دارم و ملت رو سرکار نمیذارم،ولی حروم خوار نیستم و رضایت مردم تو کار برام اولویت ۱ هست.

خاک بر سر اول و آخرتون کنن،فکر کردی چون دکتری شخص خاصی هستی؟نه جانم،هیچ گُهی نیستی.

ابله نکرد یک عذر خواهی ساده و خشک و خالی بکنه،فکر کنم مُرده.

Trap

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سرعت بالای پست گذاری چه نتیجه ای به همراه خواهد داشت؟

Why 'Study Girl,' Anime Star of an Infinitely Looping Video, Went Missing  This Week | Muse by Clio

خب روز مترجم هاست گویا،روزم مبارک باشه و از این جامعه وبلاگی با کسی در ارتباط نیستم و شخص خاصی رو نمیشناسم.


○اندر باب شغل و پیشه مترجمی باید بگم چیز بسیار مسخره ای هست و تدریس رو همیشه بهش ترجیح دادم،دلیلش واضحه چون کار پر زحمتی هست و مردم موقع پرداخت میخوان جون بدن،مثلا براشون سخته یک مقاله علمی سنگین هزینه اش ۵ میلیون باشه،میگن وا،مگه داریم؟آره داریم اگر میخوای خودت باسن گشادت رو یکم با درازنشستی چیزی تنگ کن بشین پای کار،خاک بر سر استادت کنن بیسواد.


○○مورد دوم اینکه حوصله و صبر میخواد،چیزی که من ندارم.


○○○مورد سوم،خیلی از همکاران در این عرصه استفاده شایان و در عین حال نادرستی از گوگل ترنزلیت میکنن به طوری که دید عموم رو نسبت به مترجم های واقعی و زحمتکش خراب کردن.


○○○○مورد چهارم،همش توی این شغل به خودت میگی خب که چی؟هی پروژه میگیری و تهش نتیجه خاصی نداره،"رزومه قوی نداره" مگر دارالترجمه استخدام بشه آدم، که یکبار من اقدام کردم و مسئول اونجا پیامم رو خوند و بلاک کرد و با خط های دیگه و دوستان دیگه هم تست کردیم این رفتار رو میکرد،سندروم پذیرش مترجم تازه کار داشت پدرسوخته.


○○○○○مورد پنجم،تنها خوبی که برای من داشته ترجمه آهنگ ها بوده و سابتایتل زدن فیلم ها،من یکی مدت طولانی با زرفیلم و دیجی موویز کار کردم چون و خیلی آموزنده است و لذت بخش ولی بازم چیز خاصی دستت رو نمیگیره،خلاصه امر که وارد این کار نشید و توی ایران هر کاری که زحمت زیادی داره از نظر علمی = ضرر کامل.

What I'm aware of

یک سری چیز هارو با سن کم از ته قلبم و وجودم درک کردم و امشب در این پست توضیح خواهم داد.

اولا آهنگی که دارم گوش می‌کنم هیچ ارتباطی با مودم نداره،آهنگ Fantasized هست از Ariana Grande که به نوعی به صورت رسمی منتشر نشد و الان همینجوری چند وقتی هست پخشه توی اینترنت.

من انرژی توم نیست،ناراحتم،کاش هورمون باشه و pms،واقعا وحشتناکه این قضیه،خب بریم برای توضیحات:

 

ادامه مطلب ...

"شستن آرایش صورت کمی طاقت فرسا است"

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

من دارم اذیت میشم (۳)

•پیرو پست های اخیر،من همواره دارم زهر پروانه رو مینویسم و پیوسته توی کانال میذارم،ورژن شماره ۴ یکی از عجیب ترین تجارب من شده،به طوری که ذهنم دچار خارش شده تا ته داستان رو عوض کنم و از جهتی دیگر روی طولش تمرکز کردم.

•فکر میکنم داستان ها دو دسته میشن در این راستا،اینکه هی میخونی ببینی تهش چیه و یا اینکه هی میخونی ببینی چی میشه تو صفحه‌ی بعد،به بیانی واضح تر،طوری سرگرم میشی که زیاد به تهش فکر نمیکنی.

•و خب با توجه به عنوان پست،مشکل هنوز اینه که خواننده فعال ندارم که بهم بازخورد های درست حسابی بده.

•اصلا حوصله ندارم درباره روزمرگی و اتفاقات اخیر بگم.

من دارم اذیت میشم (۲)

پیرو پست قبل باید بگم هنوز اون مشکل هست،نداشتن خواننده آگاه.


حالا چیا جالبه؟ من آهنگ دارم میذارم، ترجمه میکنم ساب میزنم کلی ادیت میشه ویدیو هایی که مربوط به داستانه،حالا توی خود کتاب اصلی،هدفم این بود با مجوز های کپی رایت بتونم با کیوآر کد بذارم برای خواننده،از تصویر بگیر تا آهنگ و ویدیو و ...، بزرگترین motivation من برای نوشتن،همیشه همین قضیه بوده: "موسیقی".



من دارم اذیت میشم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Fact

یکبار دیگه، خسته از همه چیز.

امروز صبح داد میزدم تو خواب، نمیدونم داستان چی بوده.

همش دارو،همش درمان،همش اضطراب، شک، ترس و افت و عقب گرد،‌‌همش شاد کردن دشمن و حذف کردن آدمِ اطراف و اضافه کردن درد.

تموم شه کاش این روزا، دیگه هیچی از دنیا نمیخوام، نه عشق و عاشقی، نه هیجان، نه تجربه، دلم هیچی نمیخواد، میخوام بخوابم ۶ ماه،تو یک اتاق تمیز، چیز خاصی نمیخوام حالم به هم میخوره از همه.


کاش یکم لیاقتم رو داشتی

"دیشب"رو گوش میدم از تتلو.


این به کنار، تو یک بازه از زندگیم هستم که دارم دیوونه میشم، عجیب ترین اتفاقات و رویداد ها برام رخ میده، انگار دارم تبدیل میشم به کسی که نباید.

گوش هام با سُرب پُر شده، دیگه هیچکسی و هیچی به هیچ جام نیست.


"من حتی فارسی رو از چپ میخونم"

خیلی خستم. خستم خیلی.

فرقی نداشت، از هر طرف میخوندی برای الانِ من درست بود.

Original High

پشمام. این چه وضعیتیه. ساعت ۸ شب خوابم میبره ساعت ۵ صبح بیدار میشم، قبل تر ۶ صبح می‌خوابیدم ۱۲ ظهر بیدار میشدم،این چه  داستان و ماجراییه،نمی‌فهمم،متوجه نمیشم،نمیدونم و این قبیل ری اکشن ها،حالا از شما چشم شورا چشم نخورم دوباره برگردم به اون روال تخمی سابق خوبه،چون من واقعا خرافاتی هستم.الان موهام خیسن و توی حوله پیچیده شدن،نمیدونم انگیزه ام برای هر روز نوشتن چیه دقیقا،مقارن با اینکه حس خوبی به این محیط ندارم هنوز،به خاطر خسته کننده بودن تمش،وبلاگ های مسخره اش و این گونه مسائل،املتی که با رب درست میکنن براتون خوشمزه است؟ چون من این مورد رو یکبار خوردم و دیدم جالب نیست،شاید امروز درست کردم،تقریبا یک ساعت دیگه،خب، حوصله ندارم بیشتر از این بگم.

Planning for weekend

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

"باید از کودک درونت بپرسی که هنوز سالمه یا نه، ازش بپرس."

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Trust Me I got This

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

"ما هنوز سرپاییم و هر روز سرکار،کار که نه، یه جوری خودسوختن انگار"

Wallpaper ID: 96630 / anime, manga, anime girls, simple background,  minimalism, rats, mouse girls, mouse ears, cheese, looking at viewer free  download

خب من فهمیدم اون دل درد کافی نبود و زانو درد و دیگر درد های بی درمون هم ادامه پیدا می کنه با توجه به دلیل پست قبلی، در نتیجه درگیر بودیم. نکته ی دوم، چقدر گذر زمان میتونه جالب باشه،من اولین دوست پسر جدی و داستان داری که تو زندگیم داشتم با این تصور بود که "وای اگر این بره دیگه هیچکس منو نمیبینه"،چون خانوادم انقدر اعتماد به نفس من رو پایین آورده بودن شاید،بچه بودم به شدت،معصوم و بی تجربه،این روزا که به اون ایام (از 17 سالگیم شروع شده بود) فکر می کنم یا کل خاطراتم رو برای عشق خودم تعریف می کنم،میخندیم با هم،هم پشمای اون میریزه هم من،که من چقدر ساده بودم و یا طرف چقدر چیپ بود،چقدر آدم میتونه شکننده باشه،وابستگی شدیدی که با عشق و عاشق شدن واقعی اشتباهش میگیری،هنوز خیلی از پیام های افراد گذشته ام رو دارم،میبینم،میفهمم چقدر درد کشیدم،درس یاد گرفتم،چقدر حماقت کردم و گاهی چقدر عاقلانه رفتار کردم،بدون اینکه کسی بهم بگه،یاد بده،یادآوری کنه،دیگه حوصله ندارم صحبت کنم،بسه،میخوام فیلم Parasite رو ببینم.

+در حقیقت من عاشق نون و پنیر هستم،نه این پنیر های چرت و پرت،یه چیز محلی و چرب و شور.

"میخوام بنویسم،تو بگیر بخواب،من مال خواب نیستم..."

خب ببینید من درگیر چه کصشری شدم:

"اغلب خانم‌ها در زمان تخمک‌گذاری احساس درد خفیفی در یک سمت از پایین شکم دارند. این درد هرماه در یک‌ قسمتی از شکم احساس می‌شود چرا که هرماه یکی از تخمدان‌ها به‌نوبت فعال شوند.درد زمان تخمک گذاری  می تواند مانند یک درد تیز یا کسل کننده باشد، و در سمت شکم جایی که تخمدان تخمک را آزاد می کند اتفاق بیفتد. این درد چند ساعت طول می کشد و برای برخی افراد می تواند چند روز دوام داشته باشد.. از نظر آماری، به نظر می رسد که زمان درد چرخه میانی  در پیش بینی تخمک گذاری می تواند موثر باشد. از هر ۳ زن یک ۱ نفر در طی آزاد شدن تخمک از تخمدان خود احساس درد می کند."


به خدا خفیف نیست،دارم میمیرم،حالت تهوع گرفتم.عجب عید مزخرف و تخمی بود،هیچ فایده ای نداشت،کلی خستگی توم موند،روزای آخرش هم باید فشرده کارای عقب مونده رو انجام داد،نه سفری،نه دید و بازدیدی،فقط امروز با دو نفر رفتم بیرون و یک آقایی برام مزاحمت ایجاد کرد که اعصابم بهم ریخت،خیلی مسخره بود،فرض کن یکدفعه یکی بیاد بهت بگه من عاشقت شدم تو رو خدا بذار آشنا شیم بعد هی دنبالت کنه،تیکه و کنایه هم از این لات و لوت های شیره ای بشنوی،به خدا دیگه نمیخوام موهام رنگ روشن باشه سنم رو برده بالا،باید برم مشکی کنم کامل،تا یک ذره رنگ مو و چشمت فرق داره توی این خراب شده،یا بهت میگن خراب یا 10 سال میارن رو سنت،نمیدونم این چه داستانیه،حالا خوبه ما تو روستا نیستیم که محیط کوچیک باشه و این کارا غیر عادی(به اهالی روستا بر نخوره البته).


وای دارم میمیرم این درد نفسم رو بند آورده،پریود 0 تا 100ئش برای من زجره،این از تخمک گذاری،بعدش 10 روز PMS که عملا کل بلاگ اسکای از پی ام اس بلومحیا خبر دارن، بعدش 5 روز خود خونریزی،5 روز بعدش ضعف به خاطر خون از دست رفته،داستان اینجوریه.


دوست دارم برگردم قدیم،سال 94،کاش الان اونجا بودم،نمیدونم چرا،دلم اینو میخواد،محیای اون موقع رو دوست دارم.چقدر از این ماه رمضان بدم میاد،پشمام ریخت وقتی دیدم تازه امروز 5ام یا 6ام بود تو ماه قمری،حالم بده،افسرده نیستم،درگیری روانی و اینها هم نیست،فقط حالم بده،نمیدونم چمه.


دیگه حوصله ندارم بنویسم.

What's up

برای من کل عید داره به زبان خوندن،ورزش کردن،تتلو گوش دادن،داستان نوشتن،گریه کردن،خوابیدن،توی یوتیوب لولیدن،چت کردن و کارای دانشگاه و دل تنگی برای پاره‌ی تنم میگذره.

Untitled

چیزایی که بدم میاد:

تبریک عید،تولد و هر داستان دیگه ای از افرادی که در طول ۳۶۵ روز سال یک کلمه صحبت هم باهاشون ندارم و وقتی پیام میدن مجبورم بگم "شما؟" و یا دو ساعت فکر کنم و یا پیامشون از توی بلاک لیستی چیزی به طور اتفاقی پیدا میشه میتونم در جواب بگم برو بمیر.

"قانونِ طبیعتُ، نمیشه ازش فرار کرد"

به خدا یا هر چیزی که اعتقاد هر کسی هست، کارما وجود داره.

Treadmill

عاشق اون چشم های قهوه ای,گرد و براق تو شدم که اونطوری نگاهم میکنن،انگار روی پلک هات،کل احساساتم سنگینی میکنن،یادته همیشه بهت گفتم چشمات قشنگن،عضو مورد علاقه ام توی صورت مظلوم تو هستن؟نمیشه همیشه بیام از درد و مشکل بگم که،ابرو هات رو نمیتونم ببینم چون موهات میاد روی صورتت ولی اشکالی نداره،یک روزی میرسه که خوابی کنارم،میتونم زل بزنم بهت،جدیداً عینکت رو میگیرم میزنم و میگی بهم خیلی میاد،خب منم خیلی به تو میام،نگو نه.

Cry Me a River

-طبیعیه که من هیچوقت نمیبخشم‌ و حالمم خوب نیست حقیقتش‌.

--برخی تیکه های وجودم گم شدن‌ و با به عبارتی ربوده.

---چرا زندگی انقدر مسخرست و تکراری؟چرا همه انقدر به ربات بودنشون قانع هستن یا تلاش میکنن وارد لوپ بشن؟قلبم تیر میکشه.

----انگار منم خاکستری شدم،دیگه هیچی جذبم نمیکنه و منو به وجد نمیاره.

-----دلم رهایی و آزادی میخواد، یک جَو خلوت، سکوت محض،از اینایی که گوش هات سوت میکشن وقتی هستن، یک ملافه ی سرد و یک تنهایی، بدون تکاپو برای از بین بردنش،تختم رو دوست دارم، خودم رو روش پرت میکنم و زیرم و خالی نمیکنه.

Stockholm Syndrome

هوس انواع غذا ها و خوراکی هارو میکنم و این دیوونه کنندست،نمی‌خوام بگم چه اتفاقاتی افتاده اخیراً،چون از این حجم فوضولی و دخالت بدم میاد و در عین حال دوست دارم تریبون خودم رو هم داشته باشم،کاش راهی بود درد های فیزیکی و روانی دوره‌ی PMS ناپدید بشن،فقط اینکه فکر کنم تدریس دیگه چیزی نیست که توی زندگیم باشه.

It takes time to forget someone you wasted time on

دیشب خواب دیدم تو یک محیط سرد و برفی ام و اون با موتور میاد و رد میشه از کنارم،بعد وایمیسته عقب رو نگاه میکنه،برمیگرده، دستاش داشتن یخ میزدن،با حرارت دهنم و نفسم گرمشون کردم به حدی که میگفت دارم میسوزم از گرما،بعدش نفهمیدم خوابم دقیقا چیشد،فقط میدونم ذهنم هنوز درگیره که میاد توی خوابم.