•نسبت به کارم *بیشتر مکانش* حس به شدت بدی پیدا کردم،یک مشت عوضی هستن چون،از بزرگ تا کوچیکشون.
•همیشه اونجوری نمیشه که ما میخوایم.
•هیچی و هیچکسی برای همیشه نمیمونه.
•اوضاع رابطه رو شاید بشه گفت تو وضعیت سالمی هست ولی مورد رضایت من به طور کامل نیست.
•کاش بتونم به زودی مهارت هایی که دنبالشم رو کسب کنم.
•هر کسی که پشت سر بقیه پیش شما حرف میزنه قطعا پشت سر شما هم پیش بقیه حرف میزنه.
•آدم هایی سمی رو در اسرع وقت از زندگیتون پاک کنید.نه گفتن رو تمرین کنید.
•دوستش دارم،ولی فکر کنم همیشه برام مثل یک حسرت باقی میمونه،چون مسیر و اهدافمون یکیه ولی جهت و زمان بندی فرق داره،اینکه به حال خوش باشم و آینده ام نامعلومه به شدت ناراحت کنندست.
•دیشب خیلی شب بدی بود از جهت برنامه خواب و این مسائل،اذیت شدم،گریه کردم ولی سبک نشدم،پوست صورتم سنگینه،حوصله ندارم بقیه چیز ها رو بگم.
و با سوزنِ دلتنگی و نخِ وابستگی،زخمِ خواستنِ تو دوخته می شود،چون عشقِ تو چه سنگین بر دلِ سبک سرِ من نشسته است.
بله داشتم میگفتم،عاشقشم و چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه و دلیلی نمیبینم بگم بهتون. اولین باره توی زندگیم انقدر آروم و خسته ام که حوصله صحبت های طولانی رو ندارم، بوسیدن و بغل کردن کسی اونقدر کافی باشه که بقیه داستان ها رو نمیرسی پیگیری کنی و جذابیتش به حدی بالاست که باعث حواس پرتیه و شورش در میاد رو مُخ باشه. میفهمید چی میگم؟ خب معلومه که نه.
ک. کلاً نمیدونم از کجا شروع کنم. حالِ من بهتره تقریباً. تجارب زیادی کسب کردم تا الان و میدونم هفته های اول رابطه چه جوریه.
ی. یک پیک شدید داره و صعود وحشتناک و یکدفعه یکنواخت میشه و اون عادی شدن دست کمی از سقوط نداره،خیلی وقت ها اصلا رابطه تو این نزولش،از بین میره.
و. و اما این شخص، یک کاری کرده که ذره ذره اتفاق بیفته،من این ملایمت رو دوست دارم،اولین باره دارم اینطوری تجربش میکنم.
ا. البته که دیروز دوباره دیدمش،این عشق داره به من چیزایی رو القا میکنه و یاد میده که تجربه نکرده بودم،شهوت و تمایلات جنسی من همیشه مثل روح و آتش یک "کیتسونه" ازم پیشی میگرفت و همه چیز رو احاطه میکرد اما الان همه چیز فرق داره.
ن. نه،سخته دربارش حرف بزنم،بذارید بقیه اش توی من بمونه،شماها نمیفهمید من چی میگم.
الان میفهمم چمه،دقیقا وسط تایم تخمک گذاری و این حجم بالا پایین شدن هورمون ها دیوونه کنندست یعنی واقعا دوست دارم به بدنم بگم خفه شو،صبح میخواستم بیدار شم نمیشد،از شدت درد توی دلم،همش به خاطر همین تخمک گذاری بود آخه این چه داستان مسخره ایه،این مقدار تمایل جنسی مشمئز کننده والا چی بگم نمیدونم واقعا،همینطور موندم! چیز دیگه ای که میخواستم بهش اشاره کنم این بود که، یادم نیست.روی تختم افتادم و موهام یکم نَم دارن،آهنگ If you were a sailboat رو گوش میکنم از Katie Melua ، من امروز انقدر کار کردم حقیقتا در این راستا اشتهام هم غیر قابل کنترل شده، دو بار شام خوردم واقعا،الان هنوز گشنمه.
دیگه واضحه من یکمی دو قطبی هستم،همه چیز تغییر کرده. جدای اینها،بوسیدمش، توی ماشین، بارون هم میومد،از گردنش شروع شد،صورتم رو توی یقه اش بردم و بو کردم،لب هام روی گونه اش حرکت کردن و روی لب هاش رفتن و اون هم ادامه داد،چشم هام رو بستم، نخواسنم باز کنم،خیلی نرم بود،مزه داشت و هویت،روح،رنگ،شخصیت،بافت و حالت،ملایمت و حرارت،همیشه ناراحت بودم اولین بوسه هام توسط افراد دیگه ای خراب شده بودن ولی،چه اهمیتی داره،انگار اولین بارم بود،حسش اینطوری بود،انگار اولین بوسه ی زندگیم بود.بهش میتونم راحت همه چیز رو بگم،بدترین مسائل رو،تجارب و گذشته ام رو،بدون هیچ قضاوتی میشنوه،عاشقشم،فکر کنم اینطوری باشه. شاید یکم زوده گفتن دربارش به این وضوح ولی، لعنت بهش که سر تا پاش خوبه و حواسم رو پرت میکنه و بهش هم میگم همیشه،احساس میکنم من رو از تمام گرایش های مریض گونه ام دور میکنه،من دارم طبیعی میشم،اینطور به نظر میرسه،توی این ساعت و این وقت، آرزوم به صورت دقیق اینه که بتونیم مهاجرت کنیم به مکان مورد علاقش و باهم زندگی خوبی داشته باشیم در حالی که توی یک رابطهی عمیق و فناناپذیر گرفتاریم و چیزی جز عشق و بخشش بینمون وجود نداره،توی خیالات و واقعیات منی تو.
امشب واقعا عذاب کشیدم. خیلی سخت بود، خیلی. از درس دادن متنفر بودم، به اون آدم ها. و الان مدتی هست که از شغل خودم متنفرم. عمیقاً و کاملاً.
فکر کنم قضیه ورود به رابطه ی جدید برای من جدی شده ولی بازم مطمئن نیستم، حس کسی رو دارم که تازه شنا یاد گرفته بعد از کلی غرق شدن و تازه لبه یک استخر عمیق با آب سرد نشسته و میخواد غوطه ور بشه،من ابایی ندارم که بگم هنوز پر از مشکلم و تقریبا و یه جورایی داغونم،اما من خودمم،همین کافیه فکر کنم.
عصبانی از شایع و Nightmare از Halsey.
خدا میدونه امروز چقدر سخت بود و بدتر اینکه دیگران بگن که من افسردگی دارم به علت خنده های هیستریک.
قرار بود وبلاگ پسورد داشته باشه ولی هر چی فکر میکنم نمیشه،من اخیرا فهمیدم یک بیماری بدی دارم،یعنی مربوط به فیزیک و بدنم میشه،محل کارم دعوا پیش اومده و اوضاع اصلا خوب نیست،دیگه پیش روانپزشکم نمیرم چون فایده نداشت،سیگار رو کنترل کردم،امتحاناتم تموم شدن،کلی کار و درگیری اداری دارم که باید حل بشن و پروژه درسی.
سر قضیه بیماری بگم که الان کل خانواده یک طوری شدن و عزا گرفتن که انگار یکی مُرده،هی بهم رسیدگی میکنن و من از این حرکت خوشم نمیاد.
ساعت ۵ باید بیدار شم،ولی به خاطر دعوا های امشب که چند روز قبل تر هم دعوا بود،خوابم نمیبره،تنش شدیدی بهم وارد شده.
آیا می دانستید که
Werewolves can siphon the pain from presumably any animal that can feel pain, heavy use of this ability takes a toll on the user and can result in loss of life or loss of power if the user is an alpha
حالم خوب نیست.
وای دارم اینو میشنوم، خیلی خوبه، دیوونه شدم واقعا،خصوصا با این پارت:
I'm watching movies back to back in black and white, I never
Seen anybody do it like I do it any better
Been goin' over you, I'm overdue for new endeavors
Nobody lonely like I'm lonely and I don't know whether
You'd really like it in the limelight
You'd sympathize with all the bad guys
I'm still a victim in my own right
But I'm the villain in my own eyes, yeah
سال بعد همین موقع،چقدر بده که نمیدونی چی در انتظارته،ولی حقِ من، لذت بی نهایته.
روز جالبی نداشتم. دکترم گفت حق نداری سیگار رو ادامه بدی. امروز با کیوان زیاد صحبت کردیم،نمیخوام بگم چیا بهم گفتیم. سر کلاس شب انقدر خوردیم که ترکیدیم یکم. کاش فردا رو بتونم بخوابم و بعدش بشه مطالعه کرد.روزای عجیبی میگذره. یکی از شاگرد های سمج،گدا و کر کثیف و رو مخم هی زنگ میزد به گوشیم،یک آدم خسیس و خنگ.خلاصه دوبار کیوان جواب داد و بار اول گفت من همسرشون هستم ایشون دارن ظرف میشورن و بار دوم گفت حالشون بده باید ببرمشون دکتر،واقعا ترکیدم و الانم خندم گرفته،انقدر جدی گفت،کل کلاس هنگ بودن و تیکه تیکه شدن از خنده. بعد از این لغو موقت آیلتس همه شاگردا عصبی شدن و دائما باید آرومشون کرد. من گاهی خیلی بی ادب و بی حیا هستم شاید،یعنی هر چی بیاد سر زبونم میگم،اینجوریم.
روز بدی بود. با مدیر یک آموزشگاهی دعوام شد، یک پسره ای گیر داده بهم، هر هفته داستان دارم یک کِیس جدید پیدا میشه که بره رو مخم،نمیدونم چرا،امتحانات خیلی زجر آورن، حالم خوب نیست، خستم و دارن میگذرن این روزا که جای شکرش باقیه.
حالم خوب نیست، حسی که دارم اینه و تنها علتش مشغله های درسی هست.
امشب کیوان رو میبینم،شاگردی هست که بیشتر از بقیه بهش اهمیت میدم و نمیدونم چرا گوگولیه به نظرم،قبل کلاس هم دیدار داریم در هر صورت. یک چیزی که میخواستم بگم اینه که نمیدونم چرا انقدر همه چیز حس عجیبی داره، فکر میکنم تو این دنیا نیستم و این واقعا وحشتناکه،فقط این روز ها اینطوریه البته.غزاله به خاطر قضیه اعدامی ها حالش خوب نیست و من ترجیح میدم نزدیکش نشم،امتحان دارم و عقبم از بقیه،حس دلتنگی دارم.
امروز روز عجیبی داشتم،نمیگم چرا،اما چیزای دیگه،غروب Captain Black تست کردم،شکلاتی،خوب بود،سر کلاس صبح حالت تهوع گرفتم و شاگردام چون از کادر درمان بودن همونجا ضد تهوع و غیره تزریق کردن،خیلی وقته که حس نکردم یک روز تعطیل دارم تو زندگیم،موج دوم امتحاناتم دارن شروع میشن و استرس دارم،چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه یا در واقع میرسه و نمیخوام اینجا بگم چون امن نیست هیچی،اینجا واقعا جالب نیست.
Fucking confusing and stupid
باید بهتون بگم که قدیم تمام درد هام خیلی سخت و سنگین و زجرآور بودن ولی الان مضحک و حداقل سطحی و گاهی بدون هیچ حس خاصی به نظر میرسن،اول از خودم ممنونم بابت لعنتی بودنم و بعد خاصیت گذر زمان.
پی نوشت:اسم سیگاری که تو پست قبل گفتم more بود و بسته اش سبز بود.
+خستم،خوابم میاد،زندگی میگذره ولی ناراحت نیستم دیگه،خیلی عجیبه.دیشب با "غزاله" وینستون رو تست کردم،تا الان من کنت دوست داشتم و بد نبود،مارلبروی سیلور خوب بود، ولی گلد اوایل بهم سرگیجه میداد،یعنی وقتی کشیدم چشمام واقعا اطراف رو به صورتی که میچرخید میدیدن و انگار داشت کنده میشد همه چیز،یک چیزی هم بود که امتحان کردم ولی اسمش رو نمیدونم،خیلی دراز بود و کاورش قهوه ای بود،وقتی میکشیدی اصلا گرما واردت نمیشد بیشتر سرد بود و بوی بدی نداشت،این وینستون واقعا بوش افتضاح بود و خوشم نیومد،تا ساعت ها با دستام و صورتم درگیر بودم.
+دوستان من کامنت هام بسته است و باز نخواهد شد،پیامی هم نمیخونم،لطفا پیام نفرستید چون مستقیم پاک میشه،از دیروز پریروزی که وبلاگ دوباره اکتیو شده تا الان ۳۸ پیام جدید اومده،من برای آرامش روان نمیخونم پس به خودتون زحمت ندید و اگر آدرس ایمیل من یا شماره ام رو دارید،دلیل نمیشه چیزی بفرستید،زیپ دهنتون رو ببندید،ولم کنید دیگه،سپاسگزارم.
هیچی،علاقه زیادی به سیگار پیدا کردم و هربار که میکشم کلا یکی دیگه میشم و اینکه فوق العاده حرفه ای میکشم D: اصلا یه چیز عجیب بگم بهتون!بعدش هم انرژیم،جذابیتم،رفتارم،از این رو به اون رو میشه و شاگرد هام واقعا خوششون میاد از کارای عجیب غریب من،تنهایی هم نمیکشم البته با کسی هستم این ایام،علاقه ندارم جزئیات بگم،میدونم قرار بود ننویسم ولی خب که چه؟این مدت پیش روانپزشک و مشاوره و غیره رفتم،یعنی خیلی خرج سلامت روانم کردم،دیگران راضی نیستن از این کارم ولی خودم چرا،لهجه ام به کل عوض شده،کاملا استرالیایی صحبت میکنم و از این بابت خوشحالم یکم. از یکی به اسم کیوان خیلی خوشم میاد، احساس میکنم روش کراش زدم نمیدونم چی بگم واقعا،چشمم گرفته انگار. اخیرا فعالیت علمی زیاد داشتم مثل مطلب تو نشریه،شرکت تو کنفرانس و ارائه درسی و امتحاناتی که میدم،چندتا تجربه one night stand مسخره و ناتموم،خلاصه زندگی میگذره،سوم آذر تولدم بود و اون ایام هم مریض بودم فیزیکی و فکری،همین.
از این محیط مسموم و مزخرف به شدت خسته شدم. من آدمی نیستم که نیاز داشته باشه به حرف زدن ولی اینجا خیلی خراب شده، خیلی.
شیر قهوه میخورم و تایپ میکنم.روزای PMS و درگیری با مطالعه عذابه. وقت نکردم هیچ فیلمی ببینم. این چند روز من نت داشتم و امکان اتصال هم بود ولی مشکل اینجا بود که صد سال طول میکشید و دائما قطع و وصل میشد و افراد مقابل هم به ندرت میتونستن بیان . اینها به کنار. این روز جمعه برای من اصلا حس جمعه نداشت چون دو روز پیش تماس گرفتن و ۴ تا شاگرد جدید دادن برای جمعه ها صبح تا ظهر. منم شب قبلش خوب نخوابیده بودم و صبح به نوعی زود بیدار شدم و سریع فایل هام رو ساختم و رفتم و الان خسته ام هنوز. این ۴ نفر از کادر پزشکی هستن،دهه هفتادی، جوان و خوش بر و رو، متاهل و در رابطه تا حدودی و با هدف مهاجرت و دوستای صمیمی باهم با یک جَو خوب بینشون.
ادامه مطلب ...●این ایام بعد از اینکه آخر شب پست میذارم تو وب، میرم کانال های مردمی اعتراضات اخیر، انبوهی ویدیو از کل کشور خصوصا شهرستان ها میبینم،اخبار میخونم،ری اکشن رجال سیاسی دنیا و...، ساعت میشه ۳، خوابم میبره، ۸ بیدار میشم، دوباره ۱۱ تا ۱۲ خوابم میگیره،بیدار میشم، شاگرد هام میگن تکلیف کلاس چیه، زنگ میزنم موسسه،میگن خودتون میتونید برگزار نکنید، دوباره به شاگرد ها میگم و تصمیم میگیرن به خاطر مسائل امنیتی نیان. بعضی روز ها بعد از ظهر و نزدیک غروب میرم بیرون(تنها نه)،این سیاهجامگان باتون به دست رو میبینم(که به اشتباه باطوم یا باتوم هم گفته میشه غالباً)،اطراف رو کردن امن و امان مثلاً، بر میگردم خونه. با خانواده تحلیل و بحث سیاسی اجتماعی داریم. کلاس های رشته اولم این هفته به نوعی نامعلومه و کلاس های رشته دومم مجازیه و به خاطر مسائل اینترنت، ۹ مهر شروع میشه. این پست طولانیه و به موارد متفاوتی پرداختم... ادامه مطلب ...
●ریمل من به صورت خشک شده روی مژه هام هست، روی تختم هستم، آهنگ در گوش هایم به داخل ذهنم میدوه، زنده هستم، بوی ماسک مو رو به صورت دائمی حس میکنم، خلاصه بی شائبه باید اعتراف کرد که خیلی وقت ها توی ذهن خودمون گم میشیم و خیلی دیر میفهمیم با واقعیت فاصله داریم. چندی پیش فیلم not okay رو معرفی کردم تو یکی از پست ها،نمیخوام اسپویل کنم داستان رو ولی شخصیت "دنی" از یک پسر تو محیط کارش یک کرکتر رویایی ساخته بود، که چقدر این پسر خفن و به اصلاح وقتی میبینیش میگی dope,damn cool و همین امر دنی رو مجاب کرد تا جلوی این پسر هزار داستان بسازه و جلب توجه کنه، موفق هم میشه ولی مشکل اینجاست که وقتی باهاش صمیمی شد، اون پسر با چیزی که این دختر توی ذهنش داشت واقعا فاصله ی زیادی داشت و به طرزی وحشتناک غیر قابل قبول بود، جدای تلقین و پذیرش عواطف خیلی از ماها یک قسمتی تحت عنوان منطق توی وجودمون هست که خفه اش میکنیم، من توی روابط زندگیم خصوصا اوایل این کارو بارها کردم و ندای عقل رو خاموش ساختم تا بلکه بگم "دلم خواسته و میخواد"،پس اینکه افراد اون چیزی که شما فکر میکنین نیستن گناهی نکردن، فکر میکنم باید تصورات رو مرمت کرد، واقعیت رو قبول کرد، همونجوری که هست، درباره خودتون، افراد، کار، رشته تحصیلی، چون این، حقیقتِ نجات بخشی هست که همه دنبالش هستن و باعث میشه حرکتی بزنین که تغییره یا راه حل. دوست ندارم شعار داده باشم. در ادامه دو مسئله دیگر رو هم میگم بهتون اگر خواستین و دوست داشتین میتونین بخونین...
ادامه مطلب ...اینبار میخواستم دربارهی "پورن هاب ها" و یا "امیر تتلو" های بلاگ اسکای و این قبیل محیط ها صحبت کنم. اولا که بگم من مشکلی با صنعت فیلم سازی بزرگسالان ندارم و از جهتی تتلو رو هم دنبال میکنم، شاید عجیب باشه، مقدار زیادی لیریکس ازش تو ذهنم مونده همواره. خلاصه، از قدیمی های اینجا تنها کسی که همیشه خودش بوده و هست و مونده کسی نیست جز Travis Bickle، کافیه تو مرورگر و موتور جستجو تایپ کنین تراویس بیکل...
ادامه مطلب ...خسته ام، جسمی بیشتر. به خاطر شلوغی ها کل کلاس های این هفته ام کنسل شد. امروز صبح یک مصاحبه کاری تو فیلد زبان داشتم و نرفتم بنا به چندین دلیل منطقی که جای گفتن نداره، مثلا پر بودن برنامه هام تا خرخره و یا سرعت اینترنت افتضاحی که کورس های آنلاین رو نابود میکنه. امروز پروسه رنگ کردن مو ۷ ساعت طول کشید،منظورم طیفِ صورتیه. حالا بماند مامانم کلی تهدید کرد که آبی نکن و کوتاه هم نکن. با مرورگر/موتور جستجو های دیگه ای مثل Edge / Opera/ Firefox اومدم. حالا سوالم اینه که وقتی برای به دست آوردن رضایت کسی که ماه های طولانی بهش فکر کردی تلاش میکنی چه اتفاقی میفته...
ادامه مطلب ...زیباتر از آهنگ Roses از Adam Lambert وجود داره؟ این بخش هاش رو دوست دارم...
امروز: صبح رفتم برای آزمایش خون کامل و اینها. چون یک سری مسائل پزشکی برام پیش اومده بود چند ماه پیش و این ضروری بود. خونِ منو کردن تو ۴ تا شیشه، جون نموند تو تنم. موقع تدریس انقدر چرت و پرت میگفتم و کلمه درست یادم نمیومد که داشتم خل میشدم و من با طرف مقابل روراستم، همونطور که از اون میپرسم مثلا روزش چطوری بوده خودمم توصیف میکنم طرف بفهمه با چه حالی اومدم در واقع. الانم اون آهنگ مورد علاقم رو گوش میدادم که تموم شد، blinding lights رو میگم...
ادامه مطلب ...امشب نمیخواستم چیزی بنویسم ولی انگار عادت کردم، روز خوبی نبود روز بدی هم نبود. شاید این پست محتوای خاصی نداره. ضعف جسمی شدید داشتم چون عملا 2 وعده ی غذاییم کامل حذف شده و اشتهام خیلی کم شده.حالا ماجرا چیه؟ فرض کنید من بعد از 4 سال بهترین استاد زبانم رو دیدم که همون موقع که میدیدمش استرس شدید می گرفتم و تپش قلب داشتم، 4 سال خودم رو آماده کرده بودم که اگر اینبار دیدمش رفتار طبیعی داشته باشم و شدیدا اوضاع عجیب پیش رفت.تصویر پایین دقیقا فیس 4 ساعت پیش من بود وقتی ایشون با بقیه حرف میزدن، اولش برای 5 ثانیه الکی به یک سری برگه نگاه می کردم که بگم مشغول هستم و چیزیم نیست و این 5 ثانیه 1 دقیقه طول کشید انگار، نهایتا صورتم رو عادی کردم...
[be careful, what you fucking wish for]
I suggest all of you to watch this damn movie by the way.
میگن به هر چیزی فکر کنی، همون میشه، واقعا؟ اینجوری که جالبه، دوست دارم. روز خاصی نبود. نیاز به یک سری اصلاحاتی دارم تو روتینم. موهام هنوز خیس هستن و فعلا سِرُم مو زدم. با یک دستم تایپ میکنم و با دست دیگم دارم آبرسان به صورتم میمالم. اینا بماند، نمیدونم چرا در طول روز و روشنایی توانایی نوشتن ندارم، ولی شب که میشه هر چیزی که به ذهنم بیاد رو راحت میتونم بگم. میگن دلتنگی ها توی شب بیشتره، عاشق شدن و بچه ساختن:) نه که توی روز نباشه ولی آدم ها توی شب احساسی تر هستن. خیلی وقت ها وقتی یک رابطه ای تموم میشه،اتفاقات عجیبی میفته، حالا الان میگید چرا انقدر درباره رابطه صحبت میکنم، ولی باید اینو بگم، تمام محل هایی که خاطره داشتید هم خراب میشه، این اتفاق دقیقا برای من افتاد. کافه ای که میرفتم تبدیل شده به صافکاری ماشین های لوکس، محلی که نصف شب ها از پشت پنجره میدیدمش تبدیل شده به کارواش و محلی که نقطه امن و تاریک بود و یک مهد کودک تعطیل شده وجود داشت، توسط یک شخص ثروتمند که نمایشگاه ماشین داره و معروفه تبدیل شده به یک مجتمع مسکونی. عجیب نیست؟انگار همه دارن بهت میگن باید فراموش کنی. حالا از اینها بگذریم، چیزی که در ادامه دارم مینویسم صرفا یک فانتزیه. توی واقعیت رابطهی من با این شخص قطعا هیچوقت واقعی نخواهد شد و طبق معمول، این چکه های بیمار گونهی منه که دربارش نوشتم،پیشنهاد نمیکنم به ادامه مطلب برید.
در واقع وقتی به کسی فکر می کنید در بیشتر مواقع اون شخص هم بهتون فکر میکنه. طبق معمول روی تختم هستم، دستمال مرطوب توی یکی از دستام مچاله شده و در حال تایپ کردنم. هنوز ریمل روی مژه هام مونده کمی. امروز روز سبکی بود چون دوتا از کلاس هام کنسل شد،(توسط خود شاگرد ها البته)،گویا کمبود کلسیم و حجوم مهمان از شهرستان باعث میشه افراد از روزمرگی بیفتن، پس قدر حال فعلیتون رو بدونید، به خاطر ایستادن زیاد، زانوی راستم مشکلاتی پیدا کرده انگار. امشب درباره چیزای زیادی صحبت می کنم، مثل همیشه. اینکه آیا وقتی درباره کسی که بهش نگاه می کنیم، حس خاصی و یا تصور متفاوتی داریم اون هم چنین چیزی رو درباره ما داره؟اگر اینطوری باشه خیلی جالبه که، من خوشم میاد. گلوم یک طوری شده که انگار توش شن یا رد خراش وجود داره.
در واقع من همیشه حرفی برای گفتن دارم. چون تا اونجایی که یادم میاد هیچوقت حوصله ام سر نرفته. میخواستم بگم قضیه چیه که why we should move on and why we cannot sometimes، آیا چیزی از ما کنده شده و به این خاطر عصبانی هستیم یا چیزی از طرف مقابلمون به ما سرایت کرده که دیگه اونی نیستیم که قبلا بودیم؟
به مرور زمان، افراد به اون چیزی/کسی که بدشون میاد شبیه میشن.دارم فیلم look both ways رو میبینم. اینم که به هر حال و بالاخره به مراد دلم رسیدم ، همون غروب جمعه ای که گفتم...
ادامه مطلب ...
هم ملانی مارتینز و هم بیلی آیلیش یک آهنگ با عنوان کپی کت دارن فکر کنم. امروز یکی بهم ایمیل زده و گفته یک وبلاگی تحت عنوان لیمو داره به شدت از سبک نوشتاری قدیمیت تقلید میکنه و دقیقا مثل قدیمِ تو کلی طرفدار دور خودش جمع کرده و حتی چارچوب وبلاگ مثل آخرین نوشته ها و آمار بازدید رو مثل تو در آورده! طرز نوشتن و بازی با کلمات تکراری و...
ادامه مطلب ...کاش انقدر تردید و ترس و استرس توی زندگیم نبود. کاش.
حالم بده مثل یادآوری مکرر تمامی لحظات غم انگیز و خجالت آور زندگیم.
ادامه مطلب ...در حقیقت عامل بدبختی و بیچارگی هر کسی خودش هست. همیشه دروغ گفتم درباره اینکه کسی رو بخشیدم، گاهی حس میکنم که قلب من انقدرسیاه هست که کوچکترین ظلم ها رو نمیتونم ببخشم. هر کسی که این متن رو میخونه(با هر سطح آشنایی) و فکر میکنه کاری کرده که سبب رنجش من شده باید به طور کامل این تصور رو تا ابد داشته باشه که "من هیچوقت و هیچگاه" نبخشیدمش و دلیلی برای این گذشتن ندارم و نخواهم داشت، اگر اهمیتی براتون داره که هیچی و اگر هم نداره "هیچی تر"، این چند روز یاد گرفتم که چقدر خودم مریضم و یادم اومد دنیای اطراف تیمارستان سیاه و سفیدی بیش نیست. عمیقا لعنت به کسی که عامل بیخوابی منه.
در حالی که 1400 داره تموم میشه،موارد دیگری هم دارن تموم میشن،فرصت ها،شانس ها و زمان هایی که برای به دست آوردن و از دست دادن خیلی چیز ها داریم، از جهتی به عنوان آخرین پند و اندرز میخواستم بگم همیشه باید یک "راز" باقی بمونیم، چون مردم وقتی همه چیز رو در مورد ما میدونن،ما رو ترک میکنن، و حتی شاید دیگه چیزی برای کشف کردن باقی نمیمونه. شروع و پایان دو اصل متضاد هستن که سبب حرکت جهان میشن،در ناچیز ترین و عظیم ترین پدیده ها هم وجود داره، هر چقدر سعی کنیم چیزی رو ابدی کنیم، یا اون تموم میشه و یا خودمون، چه زود و چه دیر، همه تمام شدنی هستیم. هالزی و جی ایزی عاشقانه ترین آهنگ سال رو برای هم خونده بودن، اما خب همه چیز همونطوری نمیشه که میخوایم.
تصویر مربوط به فیلم pretty woman هست، این یکی دو روز تعداد زیادی فیلم دیدم چون غافل شده بودم، تو ژانر های مختلف هم دیدم، روی این عکس کلیک کنید، آهنگ زیبایی رو پیوست دادم که اتفاقی پیدا کردم، خاکستری با تابش نور آفتاب، پنجره های بلند،پرده های شفاف.
فراموشی و حل کردن مسائل برای افرادی که راه حل های زیادی می دونن به مراتب سخت تره تا اونهایی که هیچ هدفی در زندگی ندارن و از یادگیری و پیشرفت بدشون میاد و براشون دغدغه نیست ...
ادامه مطلب ...توی اتاق تاریک،روی تختم،صدای قطره های بسیار ریز بارون میاد،از اونهایی که ملایم هستن، انگار خدای توی نزدیک ترین آسمونِ به زمین با هر قطره یک خاطره میفرسته پایین...
ادامه مطلب ...