از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود، هست و می‌شود.

از ماجراهای کوتاه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Moth to a flame

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بازگشت آزمایشی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سوالات عجیب دیگران

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بدون عنوان خاص

امروز یکمی شوکه بودم و خسته، ترسیده بودم، چون که دیگه دارم بی حس میشم، نسبت به درد، لذت، نسبت به ارزش زنده موندن، نسبت به پولی که در میارم، نسبت به آدم های جدید زندگیم، این بی‌حسی کامل یک بیماریه، نمیدونم چطوری درمانش کنم، داشتم امشب به دوستم این رو میگفتم:

"خیلی خستم. من تقریبا چیزی ازم نمونده،
میدونی،
احساسات و عواطف،
من یک کالبد تو خالی شدم که یک ذره عصاره تو وجودش هست،
گاهی ته نشین میشه،
از همون استفاده میکنه،
برای کسی که میخواد.
خیلی زیاد خالیم."


تنها هستم، به طور عجیبی، در شلوغی و در خلوت و این تنهایی، حل نشدنیست.

چیز هایی که دیگر باور نمی‌کنم

امروز متوجه شدم آتنا بهم زنگ زده و من جواب ندادم، گرفتمش و اینبار اون جواب نداد، ببینم چی میشه و چیه داستان.


میدونید، خیلی وقت ها فکر میکنم میشه از اول شروع کرد، کلی فرصت میدم، وقت میذارم، انرژی و هزار چیز، ولی بعدش، ناامید میشم، چون چیزای بدی میبینم، فرصت میدم و باز میبینم اشتباه بوده از اول، یکی که بیاد بگه "دوستت دارم" یا بگه "عاشقتم" فقط بهش میگم "گُه نخور عزیزم"، هر چقدر بیشتر جلو میرم به وخیم بودن اوضاع بیشتر پی میبرم، نسبت به همه بی رحم و سنگ و بی قلب شدم و نسبت به استادم هنوز ضعیفم، هنوز زانو هام خم میشن، وسط قفسه سینه ام میسوزه، گلوم سفت میشه و یک بغضی مثل یک ماهی قرمز مُرده گیر میکنه اونجا، دیگه هیچکسی رو باور نمیکنم، اینطوری راحت ترم.

مسئله چرتی تحت عنوان شیرینی

بعضیا هم خیلی جالبن، هر چی میشه شیرینی میخوان، ولی میدونی جواب من به اینا چیه؟ شما بفرمایید گُه بخورید، والا به خدا معنی داره؟ فارغ التحصیل میشی شیرینی میخوان، سرمایه گذاری میکنی شیرینی میخوان، سرکار جدید میری شیرینی میخوان، تو عن بخواه حسود بدبخت، چه قدمی تو موفقیتم برداشتی که الان توقع داری‌؟ جز انرژی منفی! دقیقا همینا لحظه شماری میکردن بدبختی آدم رو ببینن حالا الان شیرینی میخوان، کوفت زهر مار بخوری بدبخت فوضول،‌ بمیر مفت خور، شیرینی؟ تو که نخورده داری میرینی همون رو تناول کن و دست از سر ما بردار.

دیدین بعضی مرد های متاهل چطورین؟

امروز آفم و دارم میرم دانشگاه (رشته اصلیم نه، اون یکی، ارائه دارم، درباره دگرگونی ساختار ترجمه با دخالت هوش مصنوعی و...)، یک دفعه یه چیزی وسط آماده شدنم اومد تو ذهنم. دیدین بعضیا چقدر گُه میخورن؟

مثلا طرف متاهل هست و صدبار ریدی بهش ولی بازم میاد و دنبال کون توئه، یا به عبارتی تو کون توئه، یا مثلا از همه جا بلاکه ولی بازم میاد گُه خوری مضاعف، اصلا نه عزت نفسی و نه شخصیتی هیچی نداره! یا چه بدونم ازش کمکی خواسته بودی و هیچ غلطی نمیتونسته بکنه ولی باز هم گُه خوری که آره، بگو تا بگم چطوری میتونم کمکت کنم، چی میگی خاک بر سر بدبخت؟ تو اگر میتونستی کمکی بکنی باید به خودت و اون دودول ۲ سانتی و ۳۰ ثانیه انزالیت کمک میکردی، از خدا میخوام مرد های متاهلی که سر و گوششون میپره و یا دختر های جوان رو اغفال میکنن به بدترین نحو ممکن از روی زمین محو بشن و به درک واصل بشن، بابا آدم حالش بهم میخوره شماهارو میبینه، بمیرید، گم شید، دست از سر ما بردارید احمقا.

گاهی عنوانی وجود ندارد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Updates

دوستان از دیشب باکس پیام هام سوراخ شد از اینکه آتنا کجاست و چیکار میکنه، توی بریک هستیم هر دو و مسیرمون فعلا جدا شده.

ماجرای دیشب هم طولانیه و باید دربارش بنویسم، الان سرکارم نمیتونم درست درمون تایپ کنم، حالا میام میگم.

و اینو هم بگم من وقتی هورنی هستم بعدش اصلا یادم نمیاد چی به چی بوده.

Take off all your clothes

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حالا داستان چیه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چی بگم والا نمیدونم.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چه جالب

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وای

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چه مزخرف روزیست امروز

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

توقعات

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اتفاقات عجیب

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

اردیبهشت تجربه ای از جهنم: قسمت نهم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

بازگشت‌پربرکت:چون حوصله ام سر رفته

موقتا مینویسم چون به شدت حوصله ام سر رفته، یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوید.


روزمرگی من چیز خاصی نداره، ورزش و روتین های پوست و مو، مطالعه زبان، ترم اول ارشد به خوبی و خوشی تموم شد، یک سری خرید اساسی و سنگین انجام دادم و همه اینجورین که وای کاش طلا میگرفتی و غیره، آخه طلا به درد سگ میخوره وقتی خوشحالت نمیکنه، اندوزش به چه قیمتی وقتی حالت خوب نیست؟ واقعا خرج کردن منو خوشحال میکنه برعکس خیلی ها.


امروز دیدم ۳۰۹ پیام نخونده دارم اینجا، دونه دونه باز کردم و دیدم ۲۰۱ تاش حرف های خوبی بودن مابقی فحش بود و توهین و ناسزا و اینها.

درباره آتنا خیلی پرسیده شده بود، باید بگم ما هم از خر شیطون اومدیم پایین و تقریبا دو سه روز بعد از تولدم، برگشتیم پیش هم، اولش دوست عادی بودیم و توافق همین بود ولی دیگه نشد، کلا وقتی پیشروی میکنی محدود کردن خودت سخته، بعد دوباره دعوامون شد، دوباره برگشتیم، مجددا دعوا، باز بازگشت، مشکل تفاوت سنی هست که داریم فکر میکنم، یا روان نابود شده‌ی من، الان توی یک بریک هستیم به پیشنهاد خودم، اما من هر چقدر فکر میکنم میبینم واقعا به یک دختر توی زندگیم نیاز دارم که بهم تکیه کنه و مراقبش باشم و حرفام رو گوش کنه و انقدر بچه نباشه، یکی که در حد من باشه "که اون هست تا حدودی" ولی از حق نگذرم خیلی یاد گرفته و تغییر کرده "از نظر پختگی توی رابطه" ولی من هنوز مشکلاتی دارم، حوصله ناز کشیدن برای لجبازی هاش رو ندارم، میدونید چرا؟ چون خسته ام، چون زالو ها و حروم زاده های قبل از آتنا انرژیم رو تموم کردن و هیچی برای ایشون نمونده و بارها اینو بهش گفتم و قبول داره ولی چه فایده، حالا داستان نسازید که تا ولنتاین شد جدا شدید و غیره نخیر ما رابطمون فرق داره، گل و چیزای مورد علاقش و یک سری موارد دیگه رو با پیک ارسال کردم خونشون و طبق معمول مامانش نبود و چون اینو میدونستم راحت بودم در ارسال موارد که داستان نشه و اونم منو دعوت کرد برای یک روز مشخص در همین هفته ای که میخواد بیاد چون علایقم رو میدونه و نمیدونم بتونم برم یا نه، دیگه چون قوانین خاصی برای دوره های قهر/بریک داریم صحبت ادامه دار نشد و خیلی کوتاه در حد تشکر و ... بود ولی میدونم غصه زیادی رو متحمل میشه از این جدایی ها که تقصیر اون نیست و تقصیر منم نیست و تقصیر اون عوضی های مربوط به گذشته‌ی منه.


خبردار شدم توی دانشکدگان ما یک پسره رو کشتن، انقدر خستم، به خدا، کاش یکیم منو بکشه راحت بشم، استاکر که زیاد دارم در واقعیت و مجازی، حالا میام تعریف میکنم و داستان های بسیار جالبی در راه است.


درباره استادم پرسیده شده بود، اونم ماجرای ناتمامی داره که دیگه حوصله ندارم دربارش بگم و یا توضیحی بدم، داستانش هم نصفه موند و خیلی ها منتظر بودن ببینن چیشده، باز باید فکر کنم که بگم یا نه، از طرفی هم بعضی چیزارو باید رها کنی، به قول تایلر "بعضی از خواب های بد رو باید بذاری که تموم بشن"، با آتنا و خیلی های دیگه دربارش زیاد صحبت کردیم، I'm just moving on دیگه.


نمیدونم خوابوندن بعدی وب کِی هست، فعلا هستم.

من زنده ام، سالروز میلاد پر برکت محیای آبی خجسته باد

طبق آیین و رسوم هر سال اومدم بگم من هستم و به کوری چشم تمام حسودان و بخیلان دارم ادامه میدم، همه اونایی که تو این محیط اذیتم کردن و سوم آذر تنها روزی هست که حتی در صورت خاموش بودن وبلاگ، اعلام خواهد شد، به برکت وجود امثال من راه برای نوشتن شماها باز شده دیگه به هر حال، خوش به حالتون با داشتن من، حالا حالا باید زمان بگذره بدونید کی بودم و چی گفتم، اگرم این پست حاوی خودپسندی و غروره که خب هست که هست‌ چیکارش کنم؟ واقعیته.

Consequences

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Results

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سرنوشتی به کوتاهی فردا و به بلندی یک عمر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هشتم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هفتم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت ششم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

استراحت میان داستانی

 



امشب آتنا سردرد داشت و یک کلاه بافتنی رو سرش کرده بود، واقعا میگم، هی میگفتم در بیار قبول نمیکرد، متاسفانه همون بیماری دست و دهان و پا و فلان رو از من گرفته (خب مشخصه چرا :) ) و دلم براش کباب شده، تعداد دونه هایی که زده از من خیلی بیشترن و حتی راه رفتن براش دردناکه(خودم تجربه کردم یادمه)، فقط دارم دعا میکنم اون آفت دهانی وحشتناکی من زدم رو نزنه چون یادمه غذا خوردن 5 دقیقه ای من 45 دقیقه شده بود. حالا داستان چیه؟ مامانش نیست و مسافرته و موندم رو چه حسابی این دختره رو ول کرده و رفته، تا قبل از کنکورش خونشون پادگان بوده و الان مادره دیگه خیالش راحته ولی باید بهش بگم این تازه اول بدبختیه و از طرفی، این بچه خیلی کوچیکه و تو غذا درست کردن خوب نیست، (ببخشید دارم تو جمع میگم آتنا جان، من همه چیز رو میگم)، به حدی که فوبیای وسایل آشپزخونه داره، تصمیم گرفتم کمکش کنم، خلاصه که خانوم یکدفعه حسودی کردن و گفتن چرا از من تو وبلاگت نمیگی، گفتم دوست داری از کجات بگم؟ و گفت کجام رو بیشتر از همه دوست داری، و جواب دادم چشم هات و دوباره ازش عکس گرفتم.



عارضم به خدمتتون که پدر و مادر من هم نیستن و مسافرتن ولی فرق من با آتنا اینه که مامانش رفته یزد پیش فامیل هاش و من پدر و مادرم نزدیک ترن، خلاصه که الان دارم مینویسم دخترم کنارم دراز کشیده و داره توی پینترست عکس کاپل های لزبینی رو میبینه که ازدواج کردن و بعضی هاشون دیجیتال آرت هستن و اینو دیدم و خوشم اومد:



مورد دیگه اینکه که من از ساعت 2 ظهر یک خورشت ایرانی پرطرفدار رو تو خونه اینا بار گذشتم و بهش یاد دادم که فقط سر بزنه و مراقبش باشه، از خونشون خارج شدم چون کار هایی داشتم بیرون و دوباره عصر شد و رفتم اونجا، البته که درست کردنش با هزار بدبختی بود چون هیچی از وسایل خونشون نمیدونست و هی باید میگفتم این کجاست و اون کجاست و هر چی میگفتم میگفت "اَه من چه بدونم من صبح تا شب تو اتاقم بودم" :)) خلاصه باید بگم بیچاره تمام اونایی که منو از دست دادن، من با خوردن این قرمه سبزی مجددا عاشق خودم شدم.



و روی زمین نشستیم (چون من به خاطر اون دونه های کذایی نمیتونم رو صندلی سفت بشینم، به خدا راست میگم، خیلی دردناکن)، بعدش هم Supergirl رو دیدیم(به فصل 5 رسیدیم)، با مشاور انتخاب رشته اش صحبت کردم، گویا میخواست از علاقه سنجی نهایی و فلان ویسار مطمئن بشه و دیگر جزئیات و جلسه آنلاین داشتیم با پسره، حالا اون وسط آتنا میگفت من نمیتونم حرف بزنم خجالت میکشم رتبه ام بد شده:/ (219 کشوری و بدون سهمیه رو میگه بد) و من اینجوری بودم که مردم با 100 هزار میرن زیست شناسی سلولی مولکولی میخونن اونم با سوابق تحصیلی ریدمان و تهش میرن پیام نور و بعد به دروغ میگن رشتشون میکروبیولوژی و علوم آزمایشگاهی و غیره است و معدل کل 17 رو 19.99 اعلام میکنن دخترم و لیسانس ۴ ساله رو ۸ ساله تموم میکنن. خلاصه که بالاخره اولویت های نهاییش رو گفت، فردا کله سحر تدریس دارم و حتما باید ورزش کنم، با این ویروس نباید باشگاه رفت پس احتمالا مثل چند روز گذشته home gym داریم، توی این قضیه من از آتنا به عنوان وزنه استفاده میکنم. ذهنم بهم ریخته است، باید یک ویراستاری و یک خلاصه نویسی انجام بدم که خیلی عقب افتاده و الان هم بعد از نوشتن این حتما باید دوش بگیرم، یعنی چیز... بگیریم، سر و سامون که گرفتم میام قسمت های بعدی رو مینویسم، حال و هوای عجیبی دارم.


اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت پنجم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت چهارم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

عَدو شود سبب خیر2

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت سوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

آغوش من کجاست

 

You know that I love you

میدونی که عاشقتم

But I'm still learning to love myself

ولی هنوز دارم یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم


ببین، نمیرسن آدم ها به اون حدی که بفهمن، آغوشی که نیاز دارن، تو بازو های سفت و گرم یک مرد نیست و یا روی سینه های نرم یک زن، لزوما روی پاهای پدر و روی بالش مادر هم نیست، یک دوست دختر خوشگل و یا دوست پسر پولدار هم نمیتونه فراهمش کنه، حتی بچه خودت بلد نیست، تهِ تهِ تهش، با بازو و دست ها و فشار ران های خودته، خودِ خودِ خودت، تک و تنها، من امروز تو چنین شرایطی پیداش کردم، یکدفعه غرق شدم و به فکر فرو رفتم، ممکنه شما آخر شب روی تخت خوابت پیداش کنی و یکی هم پشت میزش، موقعی که برای نجات زندگیش داره تلاش میکنه، خلاصه کلام اینکه، سخته آدم برای خودش زندگی کنه، من که خیلی دارم دست و پا میزنم، شما چطور؟




نمیدونم به خاطر رها کردن قضایاست که نوشتن قسمت های بعدی داره تاخیر دار میشه و یا چی، ولی دیگه واقعا باید بیام بنویسم، میدونم. خیلی هم خسته ام و برخی حس ها و وضعیت ها که توان شرح دادن ندارم.

Normal Friday

قصد داشتم قسمت ۲ رو بگم، (که میگم به زودی) ولی خب گفتم کمی تنوع و روزمرگی خوبه، امروز سه ساعت کامل شنا کردم، بعدش هم اریال یوگا تمرین کردم، در کنار بدن سازی، من چندتا چیز رو داشتم همیشه، یکیش TRX بود، یکیش این، مورد بعدی پیلاتس، گاهی شنا و دیگری رقص لاتین، مورد آخر رو دیگه نمیرم و به جاش اریال رو میرم.


چرا که تمام فنون و حرکات رو در 10 جلسه گفت و توقع داشت من همینطور ادامه بدم باهاش و هی حرکات تکراری، من از یکنواختی بدم میاد، امروز دوبار تدریس داشتم و یکی دیگه مونده، جمعه هام اصلا جمعه نیست.


 رتبه ها اومد، آتنای من هم تقریبا نزدیک به همون چیزی شده بود که تخمین زده بودیم، ۲۱۹، خیلی خوشحال شدم و بهش افتخار میکنم، گیر داده که اولویت های اولش رو دانشگاه تهران بزنه و من میخوام بر اساس رشته بزنه، چون توی تجربی شاید اینطوری بهتر جواب میگیره.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت اول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
He

یک تحلیل کوتاه

ظریف و زنانه بودم، میگفتن چقدر شکننده ای، زمخت و سفت شدم، میگفتن مگه تو پسری، خنثی بودم، میگفتن تکلیفت رو مشخص کن، تو چی هستی؟ با مرد ها بودم، میگفتن دنبال تکیه گاهی و با زن ها بودم، میگفتن دنبال قدرتی و با کسی نبودم، میگفتن آدم به دور هستی، سالم نیستی، نمیخوای با کسی باشی؟ 


 اما در نهایت من فهمیدم همونی هستم که دوست دارن باهاش باشن ولی میدونن که نمیشه، پس گیر میدن بهم و همونی هستم که باهام بودن ولی دیدن نشد، چون نمیشد که بشه و از سر حرص و یا ناامیدی، هنوز ول کن من نیستن، ولی یک چیزی رو نتونستم نبینم، من همونی ام که باید، درست مثل شما، درست مثل بقیه.


 وقتی به وضوح درباره تابوها صحبت میکنم، اگر کسی لذت میبره، یعنی زندگی کرده و دیگه لبریز شده، همه‌ی چسبِ چوب هاش خشک شدن، اما هنوز بخشی از وجودش که نیاز به تجربه های عجیب تا کثیف داشته و به هر نحوی هیچوقت نتونسته، بیداره، با خوندن من و امثال من آروم میشه، یک شبیه سازیِ لذت داره، تصور خودش به جای من، این افراد همونایی هستن که از هر کتاب، فیلم و سریالی لذت میبرن.


اما اونی که عصبانی میشه، کسیه که از تجربه نکردن ناراحته و میدونه هیچوقت نمیتونه هیجان حقیقی و یا حماقت های شیرین زندگی رو بچشه، میترسه و یا شرایطش نیست، چون اولویت های عادیش هنوز به دست نیومدن، چه برسه این دیوونگی ها، به قول خودش یک ازدواج خوب و یا کار لذت بخش نداره، توی یکنواختی و بی ذوقی غرقه، تک بُعدیه‌.

عدو شود سبب خیر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

به ستاره و امثالهم

بالاخره نتایج ارشد اومد و دانشگاه تهران قبول شدم. به تمام هیتر هام و کسایی که اینجا بهم توهین میکردن و میگفتن کارت هیچی نمیشه و ... مرد های متاهل مزاحمی که ریجکتشون  کردم و کونشون سوخته و گُه خوری منو میکنن میخوام بگم 

suck my dick

شما هیچی نیستید و بنده هر روز بیشتر از دیروز میدرخشم و به کوری چشم شماها زنده ام.

افزوده به متن: امروز هم باشگاه بودم، پاره شدم به معنای واقعی، خیلی خسته ام، خیلی.

فروپاشی: بهم ریخته ام اما غمگین نه

 

موی کوتاه خوبیش اینه که زود خشک میشه بعد از حموم رفتن، مسواک میزنم، این خط رو مینویسم، به قسمت های آلرژی دچار شده لوسیون میزنم، میرم و میام، ویتامین و منیزیم و چیزایی که باید رو مصرف میکنم، دور چشم میزنم و آب رسان، دهان شویه اکالیپتوس دهنم رو سوزوند، دئودورانت و در نهایت تونیک مو، الان برگشتم پشت سیستم، خیلی وقته میخوام بیام بگم ولی کلمات جمع نمیشد که بگم. ترسیدم به نوعی.


یک اتفاقی عجیبه داره برام میفته، نمیدونم چیکارش کنم، هنوز اون مرد درونم که گفتم هست، دوستش دارم و باورش کردم، ولی، جدیدا حالت تهوع میگیرم، از روابطی که در گذشته با مردها داشتم، منظورم حالت تهوع به معنای واقعی هست، وقتی همشون میان تو ذهنم، عملا میگم "اوق"، با صدای بلند، توی حلقم احساس انقباض و تمایل به استفراغ دارم، آب دهنم رو جمع میکنم و میگم "Jesus"، هی میگم من چطوری تونستم با فلان پسر میک لاو کنم، یا با یکی برم بیرون، دستشو بگیرم و بوسش کنم، چه مرگم بوده؟ مخصوصا میرم پیام های قدیمی با اکس هام رو میخونم، میگم اینا چیه، به خدا اینارو من نگفتم! عصبی میشم و پاکشون میکنم، یادمه وقتی یکی از دوستانی که آدم سالمی نبود و من به همین دلیل باهاش قطع ارتباط کردم مدام میومد و از دخترانگی و سکس هاش با مردها و پسر های مختلف میگفت، در نهایت کلافه شدم، و همون دلیل پرفشاری شد که خفه اش کنم و دیگه نخوام باهاش صحبت کنم.


قسم میخورم، دارم برای اولین بار تو زندگیم راست میگم در ارتباط با حسم، هیچی علاقه من نبوده، اصلا خواسته واقعی من نبوده، نمیخوام قطعی بگم لزبین هستم ولی حس میکنم هستم، آره... تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه، دست خودم نیست اینجوریم، برای اولین بار یکمی ترسیدم به شخصه، ربطی به رابطه فعلیم نداره ولی واقعا ترسیدم، حس میکنم تا الان اشتباه اومدم و خودم رو هدر دادم به پای تجربه ها، به حدی که میگم چه مرگمه، چرا اینجوری بودم، چون تو تک تک اون روابط و در معاشقه ها و روابط، انگار متظاهر و بازیگر بودم،یادم میاد که همیشه یک صدای مردونه توی سرم میپیچید که میگفت "یعنی چی واقعا؟ که چی؟ محیا داری چه غلطی میکنی؟ تو باید اینجا باشی؟". 
ادامه مطلب ...

Chilling with a doll

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کابوسِ جالب

یک خواب عجیب دیدم دیشب. ساعت ۳ یا ۳:۳۰ بود، بعد از تمرین و تدریس و چندین اپیزود سریال دیدن بیهوش شدم و چیزی نگذشت تا اینکه یکدفعه پریدم، حالا محتوای خواب رو میخوام بگم، اولا که شام سنگینی نداشتم، مثل همیشه دوش گرفته بودم و توی اتاق هم تنها بودم، یکمی عصبی هم بودم چون با آتنا یک بحث هایی داشتیم.


توی خواب، من در یک اتاق به شدت تاریک بودم، جلوی سیستم، صفحه لپ تاپ هم بسیار تاریک بود و به سختی میشد فیلم در حال پخش رو دید، انگار یک فیلم ترسناک بود که از دیدنش وحشت کرده بودم ولی اصرار به ادامه دیدنش داشتم، صدایی میومد و میگفت "نبین" و من باز ادامه میدادم، انگار فیلم به یک نقطه بسیار ترسناک رسید، به حدی که یک دست از روی زمین خزیده بود و همزمان پای راستم رو میکشید و من از ترس داشتم آب میشدم.


صحنه های فیلم صورت یک شخص بود که پر از کلمه های نامفهوم سیاهِ ریز شده بود و چشم هاش داشتن در میومدن و خیلی وحشت کرده بود خودش هم، چشم هام روی اون صحنه قفل بودن، نمیشد نفس بکشم، درست در همون لحظه، دوتا دست سفت و گرم شونه هام رو گرفت و محکم به عقب کشید و داد زد که "مگه نمیگم نبین"، اون حس سقوط و خلاء و خفگی، دردی مثل شکستن گردن و  یکدفعه پیدا شدم و نفسم بالا اومد.


به شدت بی حال بودم، بدن درد عجیبی داشتم، واقعا میگم، سر شب خوشحال بودم که بالاخره یک روز بعد از باشگاه بدن درد ندارم و اون لحظه، همه جام درد میکرد، از اون لمسی که توی خواب حس کردم، هنوز شونه هام گرم بودن، به قدری که دست زدم بهشون، اون فشار رو حس میکردم، و پای راستم...هنوز جای دستی که من رو از طرف لپ تاپ کشیده بود رو حس میکردم، یک خارش سطحی که انگار یکی بهت دست زده باشه، نمیدونم داستان چیه ولی واقعا یک تجربه طبیعی نبود.


خیلی وقت ها فکر میکنم این داستان های مربوط به اجنه واقعیه، یکی من رو طلسم کرده تا یک رابطه خوب نداشته باشم و توی افسردگی و غم باشم هر از چند گاهی، ممکنه بخندید و بهم بگید خرافاتی و یا اینکه اینهمه ادعای درس و غیره دارم اینا چیه که میگم، ولی واقعا این وضعیتی که دارم بهش جدی فکر میکنم یک مشکلی داره، از سال ۹۹ من یک روز خوش ندیدم.


صبح ساعت ۸:۴۵ بیدار شدم و دیدم والدین نیستن، آتنا انبوهی پیام فرستاده بود مبنی بر اینکه دوباره صحبت کنیم و مشکلات رو حل کنیم، خوشحال شدم که کله شق و مغرور نیست، تدریس داشتم و بعدش یک صبحانه سبک درست کردم، شاگرد دومم غیب شد و بیهوش شدم، بیدار شدم، دیدم رو گوشیم از یک مزاحم پیام دارم که قبلا بلاکش کرده بودم، دوباره بلاکش کردم و باز دوتا تدریس پشت سر هم، یکدفعه کل تنم شروع کرد به کهیر زدن و به درمان اون پرداختم و تا الان که اینجام.

Consequences

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این چه مرگ و مرضی هست؟

خصوصی ترین مسائل زندگیم که دقیقا به صورت مستند هست رو با هویت واقعیم، چهره و صدام رو تو کانال دیلی میذارم و عده ای که توهم مهم بودن دارن با اکانت های حروف ابجدی و بی سر و ته میان سمتم و توقع دارن منم بگم بفرماید داخل، کل محیط وبلاگ نویسی پر شده از افراد ترسو و بزدل و پرخاشگری که از فاش شدن هویت واقعی خودشون میترسن ولی برای شناختن من و امثال من در تلاشن، یادمه یکبار یکی اومد و بهم گفت هِی تو فلانی هستی(فامیلیم) از فلان منطقه ایران و غیره، خب احمق من آدرس ایمیلی که ازش برای پیام فرستادن و کامنت گذاشتن استفاده میکنم به صورت پیش‌فرض و ذخیره شده با فامیلیم هست و مشخص میشه تو هم وبلاگ نویسی و برات قبلا پیام گذاشتم، صدبار  در ارتباط با رفت و آمد به تهران صحبت کردم، خب مشخصه یکی از نزدیک ترین شهر ها به تهران کجاست، اینجا از دارک وب بدتره حقیقتا، آتنا ۱۸ سالش تموم شده و توی ۱۹ هست و همین شماها اومدید بهم گفتید "پدوفیل"، میشه بپرسم کجام پدوفیله؟ یکی از بچه ها (دوستای قدیمی وبلاگ نویس) یه چیزی برام فرستاد و خیلی عصبانی هم بود و بهش گفتم بیخیال مهم نیست، حالا چرا؟ سر مسئله هویت مردانه درونی من که امثال یونگ دربارش حرف زدن و توهم و اختلال نیست، یک زن خراب توی همین بلاگ اسکای به اسم ستاره یک پست دربارم نوشته و بهم گفته مریض و روانی و حیوان و کثیف و بیمار و غیره، با یک نگاه سریع تو وبش فهمیدم  این خانم خودش داره به شوهرش خیانت میکنه و بسیار عادی جلوه داده این موضوع رو، سر قضیه داستان اون استاد خانم، همه من رو به عنوان "زندگی خراب کن" در نظر گرفتید، میشه بپرسم الان کجای زندگی از قبل خراب شده اش خرابه؟اونا که رجوع کردن و بچه دار شدن چرا گُهش رو شما میخوری؟ دست بردارید، شماها لیاقتتون پست هایی از قبیل "امروز جشن گودبای پوشک بچه ام بود و جاریم خیلی حسوده" و یا وبلاگ های تبلیغاتی با محتوای غیر طبیعی بلاگ اسکای هست، هربار سعی میکنم بی اهمیت باشم و مثل بقیه رفتار کنم ولی انگار نمیشه، اگر خیلی با محتوای اینجا مشکل دارید خب چرا میخونید، چرا دنبال میکنید، تو یک روزی که من هیچ پستی نذاشتم، ۷۳۳ تا بازدید داشتم، بازخوانی مطالب وبلاگ من به چه علته؟ امتحان دارید ازش؟ حالا الانم یکی میخواد بیاد یک پیام دلداری دادن طور بفرسته باید بگم که جمع کن بابا، حوصله هیچی رو ندارم دیگه، ذهن های بسته‌ی مریض قضاوت گرِ بی سواد زیادی رو دیدم، اینم روش.

هانیه، کارما، کارما، هانیه

چند وقت پیش یک مربی ورزشی داشتم به اسم هانیه، خیلی باهاش صمیمی شدم و بهش توجه کردم، واقعا باهاش مهربون بودم، محبت و توجه و احترام بیش از حد دوران تاریکیم رو منظورمه، از یک جایی به بعد حد خودش رو ندونست و شروع کرد توهین کردن به من، مثلا سر سفره من بود و در عین حال میگفت "وای تو چقدر میخوری، چاق شدی و..." در حالی که اصلا اینطوری نبود، اعتماد به نفس من رو خراب کرد، یا یک رازی رو بهش میگفتم و دو دقیقه بعد کل باشگاه میدونستن و با حالتی پر از ترحم میخواستن بهم دلداری بدن، این آدم کلی کثافت کاری و داستان داشت و منم میدونستم ولی نرفتم بگم به رئیس مجموعه (مربی فعلیم)، به شدت موذی و حسود و خالی بند طور بود، خلاصه یک loser به تمام معنا، یک تصویر براتون بسازم، دختر خراب های سولار رفته ی مو فرفری که تو کیفشون چند ورق ال دی و پلن بی و بیبی چک پیدا میکنی و هی مست هستن آخر هفته ها تو باغ فلان جاست فرندشون و یک مقطع تحصیلی رو تموم نکردن هنوز با وجود 34 سال سن، رفتارش با دیگران رو دیدم و دستم اومد از ایناییه که مقطعی تیغ میزنه افراد رو، یکبار آموزش حرکاتم رو کاملا اشتباه گفت و من آسیب دیدم (تشدید درد همون قسمت سمت راست پایین دلم که گفتم) و دو هفته فلج بودم از درد به طور کامل، وسط تمرین هام با حرف زدن های چرت و پرت و بی سر و ته وقتم رو میگرفت و تمرکزم رو بهم میریخت، به ستوه اومدم از توهین ها و تحقیر هاش، بدون هیچ توضیحی، بلاکش کردم، یکدفعه تایم ورزشم رو به کل عوض کردم، (که اومدم عصر و آتنا رو دیدم، قبلش صبح ها میرفتم) و از صمیم قلب آرزو کردم که تا پایان تابستون از اونجا اخراج بشه، رئیس مجموعه متوجه من شد و دید روحیه ام بهم ریخته است و با فشار بدی ورزش میکنم و پرسید داستان چیه، بهش گفتم هانیه باهام چیکار کرده و رئیس عصبانی شد و گفت "چرا زودتر نگفتی، این خودش هر روز داره چاق و چاق تر میشه اخیرا و رفتارش حرفه ای نیست"، گذشت و خودش مربیم شد و بدنم دگرگون شد، واقعا میگم، تاثیر 100 درصدی و باز گذشت، چهارشنبه شد، همینی که گذشت، رئیس مجموعه اومد پیشم و گفت "راستی، با هانیه قطع همکاری کردم" و من شوکه بودم و گفتم "اوه... که اینطور" و گفت "پرس و جو کردم و اعتراضات بالا بود، حقیقتا بعد از 6 سال، خیلی چیز های وحشتناکی فهمیدم ازش ولی خب اتفاقاتی که برای شما افتاد واقعا ناراحت کننده بود.

Breaking news

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پراکنده نویسی، قسمت هزارم


ذهن: چقدر مرداد برای من زود گذشت، اصلا نفهمیدم چیشد، فقط هی کادو تولد گرفتم برای دیگران. خیلی دوست دارم بیام یک ماجرای داستانی سنگین که قولش داده شده رو تعریف کنم ولی انرژیم سر قبلی کامل خالی شده، یکم زمان نیاز دارم. خیلی وقت ها نمیدونم چی بگم، چی بنویسم و چی تعریف کنم، چون کلی موضوع برای تعریف کردن دارم، از جهتی دیگه وبلاگ محدودیت هایی داره، مثلا من دوست دارم از خودم ویدیو و عکس بذارم و این کار رو توی دیلی انجام میدم ولی اینجا برام وقت گیره و اون چیزی که میخوام از آب در نمیاد (بسیار سرویس وبلاگ سخت گیریه) و یا دوست ندارم هر خری بیاد منو ببینه تو مجازی با وجود اینکه مسائلی چون حجاب و ... برام مهم نیست، ولی خب، خلاصه که فعلا به کلمات بسنده می کنیم.


من: روز قبل از لیزر برام مصیبته، چون آدم مجبوره با دقت فراوان شیو کنه و بعد مرطوب کننده و آب رسان و لوسیون بزنه، فردا جلسه دهم هست و 99 درصد جواب گرفتم، من هیچوقت درد اپیلاسیون رو تجربه نکردم، از ژیلت افتادم روی اون تخت سرد و کوچیک، درگیر با باز کردن لنگ و پاچه و لاین پشت و جلو و دست رو اینجوری و اونجوری گرفتن و کمی جیز جیز شدن و تهش هم "مبارکت باشه عزیزم" شنیدن و بعدشم وقت بعدی رو با توجه به تقویم و تاریخ پریود تنظیم کردن، لیزر من، با دستگاه کندلا به صورت خشک (بدون ژل) انجام میشه با کولر بسیار قوی که دندون هام از شدت سرما روی هم ساییده میشن(از سرما نفرت دارم) و با یک سری اپراتور که همه جای منو دیدن، ولی راضیم، حالا هر درد و مرضی هم با خودش داره مهم نیست برام، "بُکُش و خوشگلم کن" هست داستان.

رها: رفتم مسواک زدم و اومدم، خب، چند شبی هست که یا بهتره بگم مدتیه که رمانم رو ننوشتم، تکمیل داستان به تعویق خورده، چرا؟ چون زندگی خودم به اندازه کافی داستان داشته، کار های عقب مونده هم کم ندارم، دارم فکر میکنم دیگه کم کم وابستگی به تراپیست و روانپزشک رو کنار بذارم، خسته شدم از حرف زدن جلوی کسی و نتیجه گرفتن باز هم توسط خودم، دلایل دیگه ای هم هست ولی خب، مدتیه که کودک درونم سرخورده شده، ساکته و حرکت قابل توجهی نمیزنه، نمیذارم کاری کنه یعنی. یک چیز بی ربط بگم، امشب تو یکی از کلاس ها برای بار هزارم متوجه شدم listening آیلتس تماما حقه و خراب بازی و اذیت کردن و گول زدن هست، وحشی و بی رحم اما قاعده مند و مرموز، فردا روز کاری سنگینی هست برای من، شماها استراحت کنید.

نخواهد: آتنا اینجارو میخونه و خب دارم جلوی خودش میگم "از وقتی آدرس اینجارو بهت دادم و دارک ساید من رو دیدی، ازم میترسی، حسش میکنم، قبول کردن ارتباط عمیق تر شاید ضربه ای بود که دیدی ولی آدمی نیستم که دوبار ضربه بزنم، اونم به تو"، دیروز که درباره رشته های تحصیلیم به یلدا توضیح میدادی، قند توی دلم آب شد، کی وقت کردی انقدر تحقیق کنی دربارشون؟ بهتر از خودم معرفی کردی، میدونستی اکس های من حتی نمیدونستن من دقیقا چی میخونم و چیکار میکنم؟ میدونستی استخدام شدنم توی آموزشگاه رو بی ارزش نشون میدادن؟ حتی بعدش کسب و کار خودم رو؟ خودت میدونی کیو میگم، آره، همون پست پین شده که عصبیت کرد و تکست دادی شماره طرف رو بدم بهت، خندیدم، واقعا میگم، حقیقتا شمارش رو دیگه ندارم و اگر داشتم نمیدادم، نمیخوام وقتت رو تلف کنی، من به اندازه دوتامون هدر دادم، توئه نیم وجبی میخوای چیکار کنی؟ امثال اینارو خدا زده، ولش کن، بیا بغلم، آهنگ این پست رو هم به خودت نگیری یک وقت، برای تو "در واقع" مناسب تره، همونی که وسطای تمرین، توی یک ریمیکس رادیو جوان پخش شد و پرسیدی اسمش چیه.

شد: خواب های بی معنی میبینم اخیرا، اگر خلاصه تعریف کنم تعجب میکنید، خواب دیدم دانشجوی جامعه شناسی شدم و استاد دانشگاه عکس دوتا زن (فقط قسمت سینه) رو زیر دوش آب آورده، یکی از عکس ها دوتا سینه جمع و جور بود که بینشون خط ایجاد نشده بود و یکی از عکس ها برعکس بود و سینه ها درشت تر بودن، میگفت "جامعه خاکستری (عکس اول) خطرناک تره و جامعه سیاه و سفید بهتره (عکس دوم)، جدا بودن و تفکیک مسائل و اعتقادات افراد اجتماع منظورم هست دوستان..." اون خطی که توی وسطش ایجاد شده بود رو منظورش بود فکر کنم، من مثالش رو میتونم درک کنم ولی بقیه رو نمیدونم. آخرین مورد بی ربط اینکه، یک کار خنده داری که من میکنم اینه (البته از نظر بقیه)، مثلا دستمال مرطوب میخوام و توی اسنپ پیدا میکنم، و میگم "خب دیگه مجبورم با این چیپس و ماست و آیسی مانکی و کره بادوم زمینی و نون تست و خامه شکلاتی بگیرم دیگه..." و همه میگن "مجبووووررریییی؟ چرا واقعا مجبور؟" و خب میخندم سر این هربار چون مجبورم سفارش بدم دیگه، شما بودید مجبور نبودید؟ به خدا که بودید.