این پایان نامه چه دردیه؟ چرا اینجوریه؟ اصلا حالم خوش نیست باهاش، یعنی میشه واقعا من شهریور دفاع کنم؟
کسی ایده ای داره که باید به کجا مهاجرت کرد؟ من از این بلاگ اسکای که هر روز تقریبا چندین طولانی ساعت از دسترس خارجه خسته شدم. هیچ امنیتی نداره و امکانات بسیاری ازش کم شده و کلی باگ اضافه شده. طراحی سایت بلدم ولی واقعا الان وقتش رو ندارم، ضمن اینکه یک چیزی بود همه جوین شده بودن تحت عنوان بلاگیکس که اونم کصشر بود، از طرفی نمیتونم ننویسم، کانال تلگرام هم دارم ولی برای افراد نزدیک زندگیمه، چیزایی که اینجا میگم رو اونجا نمیگم، خلاصه، یکی کمک کنه که واقعا کلافه ام.
پی نوشت:
کسی اینو تست کرده؟
من از سال ۱۳۹۰ وبلاگ نویسی رو شروع کردم و از ۱۳۹۹ با اینجا آشنا شدم. در مدت زمانی که بودم متوجه دسته بندی افراد/وبلاگ ها شدم که نمیدونم این درست هست یا غلط ولی بدم نمیاد بگم (اگر به کسی برمیخوره فدای سرم)، اونایی که خوشم میاد رو * میذارم.
۱. خانم های خانه دار راضی از زندگی، غالبا تحصیل کرده و به خاطر بچه دار شدن کار و درس رو رها کردن و اگر دارن ادامه میدن خیلی سختی میکشن، هی میشورن میپزن، روزمرگی نویسی های طولانی و فرسایشی که واقعا به تخم کسی نیست ولی خواننده های زیادی داره.
۲. خانم های متاهل ناراضی از همسر و زندگی. این دسته خیلی زیادن و تمامی پست هاشون با ناله و گریه و نفرین همراهه. شوهرشون یک بی عرضه بی عاطفه دزد پست خسیس ایکبیری توصیف شده که خیانت کار هم هست و بچشون هم یک تخس تخم سگ رو مخ.
۳. دختر های مجرد سرخوش و سن بالا. اینها از غم دنیا فارغ هستن. خوشن. توی واقعیت زندگی نمیکنن انگار.
۴. دختر های مجرد (غالباً سن پایین) محصل. دائما درگیر درس و کتاب. دغدغه هایی مثل گوش دادن به پادکست و قدم زدن زیر بارون با فلان بهترین دوست و... امتحانات شروع شد و تموم شد و... .
۵. خارج از کشور نشین های پلشت. خداروشکر بلاگ اسکای برای این اسکل های خود بزرگ پندار بالا نمیاد دیگه. چقدر بدم میاد. طرف توی بهشت نشسته برای منی که روی آتیشم نسخه میپیچه. خفه شو بابا.
۶. پسر های افسرده و کیری. خوشم نمیاد از این دسته. دائما ناله.
۷. آقایون متاهل هیز کصکش که همش دنبال افرادی چون من هستن. پست هاشون هم چرت و پرت و دنبال کصکلک، بمیرید. گاهی هم متاهل نیستن البتهء فقط فوضولن و گُه میخورن و سن خر نوح رو دارن ولی بیکارن.
۸. آقایون متاهل وفادار به همسر و خانواده و روزمره نویس و زندگی بسیار آرام و خودشون هم بی دغدغه هستن. خوبن اینا، باشن اون گوشه.*
۹. پسر های خودشیفته متوهم کصخل مودی. اینا هم که مشخصه همش مثل سگ پاچه میگیرن و هر دقیقه دلشون یه چیزی میخواد و هنوز به بلوغ نرسیدن و هی سرشون تو کون این و اونه و فکر میکنن چه گهی هستن ولی هیچی نیستن.
۱۰. وبلاگ های تبلیغاتی تخمی و بی سر و ته. میبینی توی بروز ها یکدفعه ۳ تا پست تکراری از ۳ اکانت عجیب غریب ظاهر میشه.
۱۱. وبلاگ هایی با مضمون فتیش های جنسی آشکار (اخیرا ۱ مورد دیدم درباره پاهاش مینویسه).*
۱۲. وبلاگ های بی پرده و بدون سانسور. بیان تجارب شخصی توی هر زمینه. مثل اینجا فکر کنم.*
۱۱. وبلاگ هایی که نویسنده با دشمن فرضی میجنگه یا فکر میکنه همه دنیا زوم کردن هویتش رو بفهمن. هی رمزی مینویسن با حروف ابجد. بشین بابا کی دنبال توئه. معمولا هم جنسیت اینارو نمیتونی توی نگاه اول بفهمی باید کلی بخونی تا ببینی یک جا به پریود یا چنین نشانه هایی توجه کرده باشه تا بگی دختره. پر از ابهام و معما، حوصلشون رو ندارم.
۱۳. فاز تحلیلگر علمی و سیاسی و آینده پژوه. گُه نخور. تو توی ایرانی.
۱۴. شعر و دلنوشته و دکلمه و کپی متن از اینور اونور.
۱۵. سال به سال آپدیت نمیشه. پر از غلط تایپی. پست های بی سر و ته مجدد.
۱۶. پیرزن/پیرمرد هایی که روزمره مینویسن از بیماری هاشون، بچه و نوه و نتیجه. نون و سبزی خریدن و خاطرات گذشته.
۱۷. وبلاگ هست ولی هیچی توش نیست، طرف فقط برای فوضولی توی وبلاگ این و اون اومده تو این پلتفرم.
۱۸. وبلاگ هایی که متر متر درباره فیلم هایی که دیدن و آهنگ هایی که گوش دادن مینویسن. واقعا بکیرم حوصله اینم ندارم. یا مثلا یک چیز خاص رو پیراهن عثمان میکنن، مثل زایمان، ازدواج، بیماری، اون میشه محوریت کل وبلاگ. تک بُعدی هستن به عبارتی.
۱۹. خایه مال. روانی و نیازمند به بستری.
۲۰. تُرک جماعت.
I can bang "São Paulo" by the Weeknd
امروز یکی از نیروها(با ۲۰ سال سابقه کار) مجدد تعدیل شد و کارآموز کما فی السابق در باسن من و تازه مدیر میفرمایند به این دختره ۱ هفته بیشتر وقت نمیده که خودش رو ثابت کنه (یعنی اینم بیرون خواهد کرد احتمالا).
یکی از ویژگی های مثبت همسر بنده آشپزی خوبشه. یعنی من خیلی وقت ها در طول روز خیلی رندوم یاد غذا هایی که برام درست کرده میفتم و واقعا طعمش رو همون لحظه میتونم حس کنم و فقط این موضوع باعث آرامش من میشه. اون هم همینجوریه نسبت به من، هر دو معتاد به غذاییم تو یک سطح غیر عادی.
متن این پست میتونست خیلی طولانی باشه ولی واقعا اعصابم نمیکشه. من روز های بد زیادی تو زندگیم داشتم ولی میتونم بگم امروز به عنوان یکی از بدترین روز های عمرم بود. به قدری سردرد دارم که چشم هام باز نمیشن. حدسم درست بود و فقط میخواستم بگم یک کارآموز رو سر من خراب شده جهت آموزش دادنش و کنترل و نظارت روی کاراش در حالی که خودم در حال ترکیدن هستم از مشغله. این نکته اول.
نکته دوم اینکه میزان غیرت، توجه، نوع دوستی و همراهی مرد های غریبه اینجا که به من "فحش" میدادن از بابای ژنتیکی عوضیم بیشتره. روزی نیست که آرزوی مرگ والدینم رو نداشته باشم و لحظه شاد و مسرت بخش شنیدن خبر مرگشون رو تصور نکنم. چقدر منتظر اون لحظه شیرین هستم، اگر اینجا وجود داشته باشه میام سریع مینویسم. اونایی که منو میشناسن در جریان هستن چی میگم اونایی که نه هم که هیچی.
میزان زجر فیزیکی، روانی و عاطفی، اقتصادی و اجتماعی که این شخص حروم زاده بی غیرتِ پست (امروز انقدر ریدم بهش دقیقا همین واژگان رو گفتم) از بدو تولد با همراهی خلاقانه و مداوم همسر خودشیفته روانیش روی من اعمال کرده تا وقتی که به این سن برسم بی سابقه است، توی ظلم، تحقیر، اذیت و آزار و آسیب رسوندن نظیر ندارن یعنی فاکینگ ۱۰/۱۰، انقدر چشم هام درد میکنن (به خاطر گریه) و گلوم (از بس داد زدم) که قابل تصور نیست. دعوا و جنگ طولانی داشتم. از حجم کثافت بودن اینا توی هر عرصه و زمینه در عجبم. فقط یک چیز رو میتونم بگم، آدمی مثل من به لطف این نوع والدین کیری تقریبا هیچی برای از دست دادن نداره. انقدر طرحواره و تروما ازشون ارث بردم موندم با این حجم سرمایه باید چیکار کنم.
اینارو نگفتم که ترحم برانگیز باشه، چون at the end of the day I am a bad ass اینارو گفتم تا مجدد آرشیوی از زخم هام داشته باشم و پس فردا روزی اگر باز والدین سمی و کصشرم خواستن بینشون نقش قاضی رو بازی کنم، ترازوی قانون رو بکنم تو کونشون و بگم هم دیگه رو تیکه پاره کنید چون دیگه واقعا به تخمم. از تمام این بازی های روانی خسته ام و امیدوارم زودتر خبر مرگشون رو بشنوم و شما رو هم در جریان بذارم.
واقعیت این مدیر من با حمایت ۱۰۰ درصدی و کامل باباش به این کسب و کار رسیده، اینو غریبه و آشنا میدونن. یعنی چشم باز کرد باباش به زور آوردتش توی این صنف و بعد هم کمک مالی و عاطفی و اجتماعی و همه جوره کرد تا دختره مستقل بشه و کسب و کار خودش رو راه اندازی کنه، سر همین موضوع، درکی از ۰ شروع کردن نداره. ممکنه این مورد برای شما هم باشه، قضیه بچه پولدار بودن و پارتی بازی و... .
پیام های همتون رو خوندم خصوصا کسایی که تجربه منفی کاری داشتید. یک مورد هایی مشترک بود من جمله اینکه مدیر، عصبانیتش رو به خاطر یک اختلال از سازمان های خارج از محل کار شما (مثل قطع شدن سیستم مرکزی اطلاعاتی) رو سر شما خالی میکنه یا دنبال مچ گیری هست و کوچک شمردن پیشرفت در کار و بزرگ نمایی خطا های متحمل، اینا همشون بیماری روانی تازه به دوران رسیدگی و خودشیفتگی مدیر ها توی ایران هست. اما باید بگم به همه اونهایی که در تلاشن، افتخار میکنم و عمیقا میفهمم چی میگید.
ولی به طور کلی چیزی که از مجموع این قضایا فهمیدم، جایگاه پدر، واقعا مهمه. وقتی پدر حامی نداشته باشی، هر چقدر هم فوق العاده باشی، از درون خالی و بدون اعتماد به نفسی. اینو هر روز لمس و تجربه میکنم، از کار بگیر تا دانشگاه و موقعیت های اجتماعی مختلف. من پدر بسیار مستبد، ظالم، بی درک و فهم، بی عاطفه ای دارم و مامانم همهی اینها با خودشیفتگی بی حد و مرزه. یه جورایی هر کسی که میخواد بفهمه والدینم چطوری هستن میگم فیلم "برادران لیلا" رو ببینه با این تفاوت که پدر و مادر من توی پوستهی تحصیل و آکادمیک بودن خودشون رو آرایش کردن.
هنوز هم بعضی موقع ها (تقریبا بیشتر وقت ها) دوست دارم از شدت خستگی، شب بمیرم و صبح ها بیدار نشم، چیزی که اذیتم میکرد/میکنه حس تنهایی هست، ولی وقتی پیام های شما رو میخونم میفهمم تنها نیستم و تقریبا یکی در میون این حس رو داریم، یکمی از نگرانیم کمتر میشه و متوجه میشم اونایی که اینجوری نیستن، یا کصخلی چیزی هستن یا واقعا خوشبخت.
این روزها اکثر پیام هایی که میگیرم ۲ دسته هستن، پیام های قشنگ حاوی انرژی مثبت و دسته دوم اینکه چرا دیگه چیزای جنسی نمینویسی؟ و بازم بنویس. اونهایی که از نظر شما جنسی هستن واقعیت و بدیهیات زندگی بودن همیشه، من یک انسانم و ابعاد زیادی دارم، اینکه اون بُعد من براتون جالب بوده بسیار خب ولی فعلا میخوام درباره مسائل دیگه بگم، فکر کنم همه اینطوری باشن. و کسایی که رمز میخواین و اصلا براتون سواله اینجا داستان چیه، پست پین شده رو بخونین. چقدر خستم، کاش خواب باکیفیت بدون کابوس داشته باشم.
افزوده نوشت ۸ صبح جمعه: متاسفانه کابوس ها منو ول نمیکنن.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر، تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
ازهرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
یکبار یکی برام نوشته بود که مذهبی هستی چون از احادیث استفاده میکنی. خب واقعیت من همیشه رو سیستم نبین کی میگه ببین چی میگه هستم. امروز/این ایام تو شرایطی هستم که به وضوح دارم میبینم که:
"إذا ملک الأراذل هلک الأفاضل
هرگاه اراذل و اوباش زمامدار شدند افراد با فضیلت هلاک (منزوی) شوند."
خب انقدر این چند روز اتفاقات عجیب افتاد که وقتی امروز بعد از کار داشتم کتاب میخوندم و زیر کولر بودم با یک شلوارک نخی، دیدم یادم رفته بگم که:
و خب طوری که اتفاق افتاد خاص و جالب بود، دوست داشتم اینجا درباره این اتفاق بگم :) من هیچوقت عشق عروس شدن نداشتم ولی اینکه دستم حلقه باشه و پشتش یک علاقه، حس، انسان و مفهوم هست واقعا برام باارزشه، تعهد در کنار تمامی تجارب زندگیم، شیرینه برام. خب اعلام کردم، خیلی کلی و بدون جزئیات. یکبار یکی نوشته بود تو فقط غم ها و تجارب دارک رو میای با جزئیات میگی، چرا درباره شادی ها نه، خب واقعیت باید زمان بگذره و ببینم این رویداد به عنوان مثال مسرت بخش خواهد بود؟ یه جورایی با تمام حواشی و ماجراها من توی این وبلاگ بزرگ شدن خودم رو دیدم. دیروز علاوه بر خبری که اعلام کردم اتفاقات دیگه ای هم افتاد که بهتره توی این پست نمیتونم بگم. اخیرا بعد از اون چالش های محل کار، بعضی افراد برام پیام های جالب و قشنگی گذاشتن که واقعا ازشون ممنونم، درکنار قطع بودن این پلتفرم هر دو سه دقیقه و تمام افراد مریضی که توش هستن و اذیتم میکنن، خوبی هایی هست که باعث میشه ادامه بدم به نوشتن، به عنوان یک انسان، یک یاد گیرنده، یک تجربه گر، یک کسی که شاید متفاوت باشه.
اتفاقی که امروز افتاد رو به رو شدن من با ترس و اندوه طولانی مدتی بود که در سن ۲۴ سالگی از من یک پیر سالخورده ساخته، مو های سفید، اختلال خواب، اضطراب دائمی، وسواس، و هزار درد دیگه، خلاصه کلام اینکه امروز: دکترا قبول شدم(دولتی و روزانه)
I am a fucking phd student right now do you get this
؟
و a finger fuck به تمام افرادی که در اینجا منو اذیت کردن و قبول نداشتن now I type and talk as a doctor shit and you cant do anything about it
+چقدر گریه کردم.
عصبی شدم از اینجا، همش قطعه.
انگار داستانه تمومی نداره. چقدر این شخص بی آبرو و عوضی هست. امروز صبح رگباری زنگ زد به من. بعد هم مثل جن ظاهر شد کله سحر وقتی داشتم قفل در هارو باز میکردم. شروع کرد مسخره بازی و داد و بیداد، منم گفتم بس کن و بذار ریاست بیاد، اومد مدارکش رو کوبید رو میز، بعد رفت، مجدد اومد، دیگه انقدر اومد و رفت و اذیتم کرد که من به گریه افتادم، هی زنگ میزد به گوشیم و در نهایت مجبور شدم وسط مکالمه روش تلفن رو قطع کنم، وقتی مدیرمون اومد من نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و خیلی ناراحت شد و سعی کرد آرومم کنه ولی نمیتونستم آروم باشم. عصبی بودم، غمگین، ترسیده، مجموعی از حالات وحشتناک رو داشتم، تمام پیام های طرف رو نشون دادم و مدیرم شوکه شده بود. کمی بعد زنگ میزنه و میگه من میخوام تمام قرارداد هام رو لغو کنم و مدیرم با زبون بی زبونی میگه "به تخمم" خوش اومدید و بعد هم این الدنگ بهش میگه "تو رو خدا بگو چت هارو بهت نشون نده سوءتفاهم پیش اومده" که من همه رو نشون داده بودم:) نمیدونم در ادامه چه خواهد شد فقط میدونم که حالم اصلا خوب نیست، چون انگار یک تعرض و بی احترامی رخ داده این وسط که طرف مقابل اصلا شرمنده نیست.
آره قد من از اون بلند تر هست درست حدس زدی و این آقایون این تیپی و حقیر، حشر زن قد بلندتر از خودشون رو دارن گاهی. طرف فتیش صحبت رسمی داشت انگار، من رسمی و کتابی و محترمانه جواب میدادم راست میکرد به خدا. این نشانه های یک آدم منحرف هست به نظرم، ضمن اینکه درست گفتین، تا الان باهاش خوب بودم و مهربون و احترام گذاشتم الان که قطع شده این قضیه طرف دست و پای بیشتری میزنه برای برگشت به موقعیت قبلی. یه جورایی خوشحال هستم که به حدی رسید که اعتراف کرد و بعد هم اینجوری بهش ریده شد، چون جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته. ازش متنفرم، متعفن بی خاصیت بی ناموس ابله. واقعیت، یک درد پخش و نامشخص توی گلو و گردن و سرم هست که نمیدونم ناشی از چیه، احتمالا حرص خوردن، ولی به طور کلی، معمولی رو به بد هستم.
من ترسی ندارم از این حروم زاده ها، نمیتونم به خاطر یک انگل شغلم رو عوض کنم تصمیم عقلانی به نظر نمیاد، من انرژی و وقت و سرمایه ام رو برای این کار گذاشتم، حتی موضوع پایان نامه ام هست! اینارو تعریف کردم تجربه بشه برای همه کسایی که خانم هستن و در محیط کاری درگیر این چنین مسائلی میشن سریع رد فلگ هارو ببینن و جلوی یک فاجعه رو بگیرن که احتمالا هم همینطور بوده، از بازخورد هاتون توی پیام ها متوجه شدم. همچنین داستان مربوط به دورانی که نبودم و اینجا هم بسته شده بود رو هم مینویسم که بسی آموزنده و شنیدنی هست، انقدر آخر هفته بد و تخمی داشتم که اعصابم نمیکشه دیگه بیش از این صحبت کنم.
خب، به طرف ریدم گفتم فقط برای امور کاری در ساعت کاری و در ایام کاری با تلفن های محل کار تماس بگیرید و گفتم هیچی بین ما نبوده و نیست و نخواهد بود و بس کنید به عبارتی و بلاکش کردم، حالا اون رفت، الان زنش داره زنگ میزنه و پیام میده به بهونه کلاس زبان برای بچه هاشون چرا؟ چون فهمیدن من معلم زبان هم هستم. من واقعا ۱ ریال نمیخوام از این افراد بیاد تو زندگی من، باورم نمیشه. بابا امروز فاکینگ جمعه است، دارم از خستگی میمیرم و اعصاب خوردی. هر دو کصخل و مزاحم و عجیب و غریب. انقدر پیام های عجیب و تاکسیک و وحشتناک دیدم از مردک روانی که واقعا پشمام الان زنش هم اضافه شد باورم نمیشه.
چندتا پیام دریافت کردم ازتون مبنی بر اینکه بیخیال باش داری سخت میگیری یا اینکه بی توجهی کن و یا اینکه بهش بگو بره و تمومش کنه. باید بگم از دیروز صبح تا الان گوشیم از حجم بالای زنگ و پیام در حال انفجاره و این شخص استاکم کرده و توی اینستاگرام و تمامی پلتفرم های داخلی هم پیدام کرده و التماس میکنه جوابش رو بدم و مدام پیام میده، در حالی که previously من محترمانه گفتم من فقط میتونم توی ساعت و روز کاری و درباره مسائل کاری راهنمایی کنم و اگر هم تا الان جواب پیام میدادم واقعا قصدم همراهی و کمک کردن بوده، این شخص حدودا ۱۲ سال از من بزرگتر هست، ولی انگار ۱۲ سال از من کوچیکتر هست. انقدر به یکی از اکانت هام پیام داد که دیشب مجبور شدم delete account کنم، دارم عقلم رو از دست میدم و دیگه کم کم دارم فکر میکنم طلسمی دعایی چیزی پشت این ماجراست، فردا باید با مدیرم صحبت کنم. اینم از ترک ها، فقط مزاحم هستن، فاکینگ مزاحم.
باز یکی از مرد های متاهل (در محل کارم اینبار) بهم علاقه مند شده. امروز اعتراف کرد تازه اونم به زبان ترکی! چقدرم من خوشم میاد از این موضوع. واقعا تا کِی؟ متنفرم از این قضیه تکراری. تو محل کار ساده ترین حالت ممکن با کمترین آرایش رو دارم ولی این نمیتونه جلوی این قضیه رو بگیره که همین الگوی کیری توی داستان اردیبهشت که اینجا نوشتم تکرار شد، با این تفاوت که توی اون داستان من از طرف خوشم میومد و بعد فهمیدم متاهل هست و غیره. سر این موندم که حتی با زنش هم صحبت داشتم درباره یک مسائل کاری دیگه، واقعا در عجبم. هم از خودم بدم میاد، هم از این مرد های متاهل، هم از همه چیز. بدترین حس دنیا هست این مسئله که هر چند وقت یکبار دارم تجربش میکنم. حالا میدونم این مادرجنده دو هزاری چرا اینکارو میکنه، چون میخواد سواستفاده بکنه تو مسائل کاری، به سودش پیش بره همه چیز، در حالی که من صد سال سیاه مسئولیت های کاریم رو به خاطر یک الدنگ زیر سوال نمیبرم، اونم کسایی که داد میزنن با ۱۰۰۰ نفر دارن این حرکت کثیف رو میزنن. حالم خوش نیست دیگه واقعا، حدس هایی زده بودم که طرف این حس ها رو به من داره، این انرژی دارک خودم رو میخوام دو دستی خفه کنم، ازش نفرت دارم، هر چی سیاهی رو جذب میکنه و توی وجودم میریزه.
تا همه برگردن و بینن اینجا دوباره فعال شده طول میکشه. ولی معلوم نیست که چقدر پایدار باشه. گویا دیشب انفجار هایی بوده ولی من متوجه نشدم، به خاطر خستگی شدید و ملاتونین، واقعا خوشحالم که بیدار نشدم، تحمل بازگشت مجدد اختلال خوابم رو ندارم، حتی وقتی که معلوم نیست فردا روزی زنده ام یا مرده. صبح دیدم از خواهرم (اونی که دوستش دارم) و از مدیرم کلی زنگ و پیام دارم، متاسفانه دیشب نتونستم کما فی السابق join the club for the war dramas.
مدتیه تنها هستم و خانوادم زیاد میرن شهرستان و من مجبورم بمونم اینجا، تنها زندگی کردن رو خیلی دوست دارم. سریال ها تنها چیزایی هستن که باعث میشن من حس انزوا رو فراموش کنم و متاسفانه چیز هایی که مورد علاقم بودن، همزمان تموم شدن، The boys و Euphoria، این بهم بیشتر حس تنهایی میده.
در واقع من کسی هستم که تقریبا هیچ دوست صمیمی ندارم و اگر هم دارم، تا یک سطح مشخصی باهام هستن و اونی نیستن که مد نظرمه، مثلا یک سوال چالشی هست برای همه که آیا حاضر بودید با ورژن دختر یا پسر خودتون دوست بشید/تو رابطه برید؟ جواب من اوایل "نه" بود چون دیوونه بازی های من ممکنه طاقت فرسا باشه ولی الان که فکر میکنم، "آره" کاش میشد.
چون دلیلی نداره مثل ۹۰ درصد وبلاگ هایی که اینجا هستن ادای آدم خوب و همسر و فرزند و مادر و دوست نمونه و مریم مقدس رو در بیارم، علت عصبانیت آدم ها نسبت به من اینه که بخش تاریک خودشون رو قلقلک میدم، چیزی که میترسن بپذیرن درون خودشون هم هست، چیزی که نمیخوان قبول کنن، هر چه بیشتر سرکوبش کردن بیشتر ریده شده به زندگیشون، یک نگاه به وبلاگ های اینایی که ادعای دین و ایمان و انقلابشون میشه بندازید، همشون بدبخت بیچارن، نه رابطه عاطفی خوبی دارن با شوهر هاشون، نه کار درست، نه راضی هستن از خودشون و زندگیشون، چرا؟ چون وقتشون رو به جای ارتقای شخصیت داغونی که دارن، میذارن روی گُه خوری امثال من. حسادت، زشتی درون و بیرون، کینه توزی، انرژی منفی، آدم میخواد بالا بیاره. ادامه مطلب ...
امروز صبح آسمون دوباره این شکلی بود، عجیبه این پاکی و زیبایی.

اینم چیزی که ظهر درست کردم. نونی که زیرش بود رو هم خودم درست کردم، یک تنور مسطح خانگی داریم که میشه روش نون های لواش نازک درست کرد و جالبه. پختن آرامش زیادی به من میده. یکی پرسیده با ناخن کاشت چطوری آشپزی میکنم، با دستکش لاتکس استریل. مابقی چیزایی که درست کردم رو خوردیم و یادم رفت عکس بگیرم البته.

یک کاری که از روز اول جنگ شروع کردم تمرین خط هست، یک پکیج فوق العاده گرفته بودم با لوازم تحریر مربوط بهش (کتاب تمرین و دفتر مشق، خودکار و مداد مخصوص)، از نستعلیق مقدماتی شروع کردم تا تهش برسم ببینم چه تغییری توی خط فارسیم اتفاق میفته، همچنین کاپرپلیت لاتین رو بعدش شروع میکنم اگر زنده موندم.

حدس هاتون توی پیام ها درست بود، امروز مهمونم آتنا بود. همین الان در حالی که در تلاشه وصل بشه به تلگرام، میگه "اگر بمیریم چه فایده ای داره خطمون چطوری باشه...چه حوصله ای داری محیا"، بهش میگم "میخوام وصیت نامه ام رو خوش خط بنویسم و با دست خودم باشه نه تایپ کامپیوتر". واقعیت اگر وصیت کنم، همه چیزم رو به خواهر اولم میدم، هر چیزی که دارم، با اونکه ازم خیلی بزرگتره و وضعش هم خوبه ولی دلیل نمیشه به اون نسپرم، دوستش دارم، خیلی. یادمه وقتی بچه بودم، توی یک مهمونی خانوادگی از هر کسی پرسیدن "اگر همه در حال مرگ باشن، حتی خودت، فقط میتونی به یک نفر کمک کنی، کی رو نجات میدی؟"، خواهرم در حالی که چشم هاش خیس شده بود گفت "محیا".
علت این پنیک مردم رو نمیفهمم. بابت این جمله، احتمالا الان خیلی ها فحش بدن بهم ولی اهمیتی نداره برام، چون شاید انقدر زندگیم سخت و پر فشار بوده که الان از مرگ نمیترسم. سر و صدا که میاد برام جالبه، واکنش هایی برای بقا به خاطر غریزه در وجودم هست ولی در نهایت، ذهنم به این جریان آگاهه که یک روزی اومدم، یک روزی هم میرم، خداوند اینطور برام خواسته. من نه نماز میخونم نه روزه میگیرم، به عبارتی اصلا خودم رو مسلمون نمیدونم، هیچ دینی ندارم، ولی میدونم که من رو همینطور که هستم، پذیرفته، میدونم که جریان حق و درستی، هیچ ارتباطی با دین و مذهب نداره، پیروزی نزدیکه، برای من نه شاید، برای نسل های بعدی که رها شده از افکار پوسیده، محدودیت، عادت به بدبختی و سازگاری با ظلم هستن.
گاهی چه پست های عجیبی میخونم اینجا. فاز اندیشمند، تحلیلگر، کارشناس، استاد دانشگاه، آینده پژوه گرفتن تو خون ایرانی جماعت هست در حالی که یک کلمه درس نخونده، مطالعه در تاریخ، ادبیات، سیاست و جامعه نداشته، یعنی یک ثانیه نمیتونه خفه خون مرگ بگیره و فقط منتظر پایان ماجرا باشه.
تو یکی از پست ها درباره رسانه طرفداری گفته بودم، امروز درباره بیبیس میخوام بگم. این سایت هر چیزی رو توی خودش داره، من خودم از بخش آهنگ های انگلیسیش استفاده میکنم:
https://bibis.ir/category/lyric
این به زبان های مختلف دسته بندی کرده:
https://download.bibis.ir/Music
" Nothing Breaks Like a Heart"
There's broken silence
یک سکوت شکسته هست که
By thunder crashing in the dark
از رعد و برق در هم کوبنده ای در تاریکی ایجاد شده
This broken record
این آهنگِ متلاشی شده
Spin endless circles in the bar
بی انتهای توی بار پخش میشه
This world can't hurt you
این دنیا نمیتونه بهت آسیب بزنه
It cuts you deep and leaves a scar
بلکه عمیق میبُرَتت و یک رد زخم باقی میذاره
Things fall apart, but nothing breaks like a heart
چیزها فرو میریزن ولی هیچ چیز مثل یک قلب، نمیشکنه
Miley Cyrus
بعضی وقت ها آدم ها انقدر کُند حرف میزنن که دنبال اینم دستم رو روی 2x بذارم ولی میبینم اونها توی یک گوشی نیستن و در واقعیت، باید این کُندی رو تحمل کنم. ادامه مطلب ...
دقایقی پیش، عمه ام فوت کرد، متولد ۵۴ بود، سنی نداشت. خرج زیادی برای بیماریش کرد، ولی جواب نبود. واقعیت من حسی نسبت به مرگش نداشتم چون هیچوقت ندیدمش، هر چقدر سعی کردم به خودم فشار بیارم تا خاطره ای یادم بیاد و احساسی بشم، نشد. ادامه مطلب ...
آخه چطور ممکنه یکی انقدر بی نقص و فوق العاده باشه؟ یعنی هربار اجراهاش رو میبینم میگم اگر این با ایلومیناتی و این داستانای تئوری توطئه اومده بالا، نوش جونش باشه، اصلا خوب کرده، همه هم باید ازش تشکر کنن موقعی که جایزه میبرن:)) آدم رو به طور کامل خیس و هیپنوتیزم میکنه.
امشب به شدت هوس کله پاچه داشتم، یعنی از صبح ذهنم درگیر این قضیه بود. خلاصه اول رفتیم و دلی از عزا در آوردم. بعدش رفتیم یک جای دیگه برای دسر و نوشیدنی، چون عادت من اینه که یک محیط تکراری رو نمیتونم تحمل کنم، جاهای مختلف میرم توی یک دیت، شاید 5 یا 6 تا لوکیشن عوض کنیم... ادامه مطلب ...
همیشه مثل این آهنگ، بهم میگی "مهم نیست حرفای مردم گذشته ها گذشته، گذشته"
میدونم اینجارو نمیخونی و هربار که سر زدی عصبی شدی و دعوامون شده، ولی این باعث نمیشه که من نگم به سلامتی سالگردمون، سال عجیبی که پشت سر گذاشتیم. این فاصله و وقفه هایی که افتاد، باعث نشد که من بتونم واقعا جایگزینی برای تو و وجودت پیدا کنم که وسواس ذهنیم آروم بگیره، بلکه فقط باید خودت باشی. اینکه قضاوت های دیگران دربارم برات مهم نیست، دوست داشتنیه، اینکه پای تمام داستان های گذشته ام نشستی، مو به مو شنیدی و من وقتی برای خودم داشتم، اولین بار توی زندگیم یکی خواست واقعا بشنوه من چی میگم، دردم چیه. اینکه دنبال کندن چیزی نیستی و با هر چیزی از من کنار میای و برات قابل درکه عجیبه، گفتن "دوستت دارم" از من یک عبارت دروغین هست که از ته دلم نیست هیچوقت، ولی بذار بگم که "هستم باهات" یا اینکه "میمونم"، اینا واقعی هستن برام، چون من حوصله هیچی و هیچکسی رو ندارم. ممنونم که جنگیدی، هربار گفتم "نه، برو"، تو موندی و تلاش کردی که دلم رو به دست بیاری هر چند احمقانه. من آدم خوبی نیستم، ولی تو جواب خوبی های اندکی هستی که توی این دنیا انجام دادم و از آرامشی که بهم میدی، متشکرم، دیگه دلتنگی و درد و مسئله ای تو ذهنم نیست، من درگیر آینده هستم، آینده ای که با تو میبینم و شاید توی این دنیای بی رحم، بتونیم به هم کمک کنیم، چون هیچکسی نه به من کمک کرده، نه به تو. اینجا هم همه برام غریبه هستن و با من آشنا، خیلی ها دوست دارن سر به تن من نباشه، پس بذار من سرم روی شونه تو باشه و به تن خودم نه، اینجوری بهتره.
امروز سالگرد ۱ سالگی رابطه من هست و با محاسبه تاریخ قمری، ۸ رمضان و تولد قمری ما مشترکاً در این تاریخه، این رابطه شبیه به یک ازدواج بوده برام، گاهی سرد گاهی گرم، گاهی توقف و جدایی، طلاق به معنای واقعی کلمه، گاهی هم وصال. مدارا مدارا مدارا، پذیرش اخلاق ها و گذشته های یکدیگر، دعوا و بحث و قهر، آشتی، دلتنگی، ولی بیشتر منطق از سمت من و احساس از سمت اون... ادامه مطلب ...
آی پی: 6.۲01.6۵.903
حقوق قبول شدم. موندم برم ثبت نام یا نه. چون تصمیم گرفتم از ۰ و پایه، یک رشته جدید رو شروع کنم به خوندن بعد از ارشد، که انتخابم از بین روانشناسی و حقوق، ترجیحاً حقوق شد. حالا از طرفی باید نتایج دکترا هم بیاد، اگر اون هم قبول شدم شاید راحت تر بشه تصمیم گیری کرد (بعید میدونم البته)، فقط چیزی که ازش مطمئنم اینه که دوباره دانشجو بودن من تا ۳ یا ۴ سال آینده تمدید میشه باز. اگر بشه همزمان دوتاش رو خوند، (مثل کاری که کارشناسی کردم)، میکنم، حتی به مرگ، هیچ چیز به اندازه مدارک و مدارج پوچ تحصیلی منو ارضا نمیکنه، واقعا لذت بخشه که درس هات تموم نمیشه و همینجور هنوز هست اون گوشه، شبیه به یک فعالیت بی دغدغه ای هست که ادامه میدی، من که زیاد اهل خرخونی نیستم و همیشه شب امتحانی بودم ولی جالبه دیگه، درست نمیگم؟
چه پیام های جالبی گرفتم از پست قبلی. خیلی از آقایون گفتن که به عنوان مرد، خودشون هم از اون لیستی که من گفتم بدشون میاد چه برسه ما دخترا. خب، اینم درباره خانم ها: ادامه مطلب ...
۱. کسایی که از ابتدای آشنایی، هر ثانیه درباره شغل و محل کارشون صحبت میکنن یا حقوقی که میگیرن، اینا تک بُعدی هستن و دستاوردی ندارن توی زندگی به جز همون شغل تخمی کارمندی. ادامه مطلب ...
برخی پیام ها حاوی بخش هایی خصوصی در مورد خودتون بودن، اون قسمت ها رو توی وب خودتون یا وب دوم به صورت رمزدار جواب دادم و وقتی خوندین پاک شده، این حرف و صحبت ها مربوط به من بوده. ادامه مطلب ...
۱. یکی از همکارام. انقدر فشاری هستم که نمیدونم چطوری بگم. واقعا این شخص فاجعه است. هر جاش رو ببینی، یک مسئله ای داره. اولا که این دختره کلا ۱ سال ازم بزرگتر هست. بماند که چقدر خنگ و تک بُعدیه، حرف زدنش و کلیه رفتارایی که داره اذیت کننده است. حسادت عجیبی داره و نمیتونه کنترل یا پنهانش کنه...
ادامه مطلب ...امشب حدود ۵ تومن فقط خوردم، بیشتر سوشی. هر روز بهم گفته میشه چرا سیو نمیکنی و سوالم اینجاست با این مبلغ چی میشه گرفت؟ خونه، ماشین، زمین، سکه درست حسابی که هوا و حلب نباشه، دلار، یورو، پوند، دقیقا چی که بشه بهش تکیه کرد در طولانی مدت، پاسخ واضحه، کوفت.
Once upon a time, it was paradise
Once upon a time, I was paralyzed
Think I’m gonna miss these harbor lights
But it’s time to let it go
Once upon a time, it was made for us
Woke up one day, it had turned to dust
Baby, we were found, but now we’re lost
So it’s time to let it go
این ماجرا رو خیلی فوری و خلاصه میگم و مثل همیشه برام مهم نیست چه فکری دربارم دارید.
سال ۱۴۰۱ بود. به خاطر اتفاقاتی که از سر گذرونده بودم و خیلی هاش رو اینجا گفتم، همواره تحت نظر روانپزشک بودم (از ۱۳۹۹ شروع شده بود). در طول شبانه روز، چند نوع قرص مصرف میکردم و یادم نیست دقیقا چیا بودن ولی در این حد بگم که مثل یک آدم مست یا معتاد، حواسم نبود چی میگم، چیکار میکنم، کجا میرم، با کی هستم. حالیم نبود خطر چیه، امنیت چیه، واقعیت چیه و یا رویا. هر هفته با یکی بودم، همزمان با چند نفر بودم، توی یک روز، جدا میشدم و میرفتم نفر بعدی.
ادامه مطلب ...یک اتفاق فوق کیری و بسیار بد افتاد الان که فعلا نتونستم هضمش کنم، حالا میام میگم.
یادتونه چقدرررر برای پروپوزال ناله کردم؟ امروز استاد نمرات رو گذاشت و بهم ۲۰ داده، واقعا خوشحال شدم بعد از مدت ها، چون خاطرم هست چقدر پاره شدم و چه اتفاقاتی برام افتاد و تو چه ایام سختی اون کذایی رو نوشتم و حالا میره برای تصویب گروه. چون موضوعم به شغل فعلیم مربوطه، باید حالا حالا ها بمونم تو این کار، خدا بهم صبر بده.