طب ولیه یعنی
ایه راضیه بعذابی بین ایدیک
چطور راضی میشم
به شکنجه شدن تو دستات
لو کان ده حب
یاویلی منه
اگه اسم این عشق باشه، تمام دردم از اون ناشی میشه
اگه گناه من دوست داشتن توئه، هیچوقت از این گناه توبه نمیکنم
لو کان نصیبی
اعیش فی جراح
اگه سرنوشتم
زندگی با عذاب کشیدنه
You ask me what I'm thinking about
هر چیزی که تو داری بهش فکر میکنی
ادامه قسمت دوم رو میگم، هیچوقت به خودم اجازه ندادم دربارش به کسی چیزی بگم، اگر میخواستم هم نمیتونستم چون من هیچ دوستی توی اون دانشگاه نداشتم، دعوا ها ادامه داشتن و من تصمیم گرفتم جدا بشیم، توی هر بحث، خیلی مظلوم و کوچیک میشد و بهم عذاب وجدان میداد، ریز میشد، به قدری که باورم نمیشد ازم بزرگتره، حتی یکبار به سمت راست صورتش سیلی زدم، هیچ کاری نکرد، این بریک آپ، باعث شد به قدری بهم بریزه که برای ترم بعدی، توی دانشگاه هیچ درسی بر نداره و اواخر تابستون یک سری کارای اداری داشتم، چارت ترم پاییز رو دیدم، شنیدم از آموزش که استاد فلانی رفتن مسافرت خارج از کشور و غیره، لبخند تلخی زدم، خوش گذرونی با شوهرش؟ تماس و پیام ها قطع شد، من هم سعی کردم فراموشش کنم، ولی خب، فقط همین بود؟
ادامه مطلب ...If this was meant for me, why does it hurt so much
And if you're not made for me, why did we fall in love
ادامه پست قبل، خب، اون روز ما کاری نکردیم که بخواد سکس تعریف بشه، شاید عشق بازی بود ولی اضطراب زیادی وجود داشت، هم از طرف من و هم از اون، یک سکوتی بود و گرمایی که پوست آدم رو میسوزوند و من در حال تجربه کردن اون بودم و هنگ بودم، هی از خودم میپرسیدم داری چه غلطی میکنی؟ میدونی این کیه؟ قصد خراب کردن زندگیش رو داری؟ و اون، انگار مست شده بود، جونش از بدنش میچکید توی تن من و هر لحظه بی حال تر میشد.
ادامه مطلب ...این داستان واقعی که میخوام در چند قسمت تعریف کنم، مضامین جنسی صریح و از نظر روانی بار سنگینی داره و اگر تنگ هستید با ماجرا های من خودتون رو گشاد نکنید، "یعنی جنبه نداری نخون" و تعریف کردنش هم به این دلیل هست که برای اولین بار در طور عمر 23 ساله محیای آبی، برای شخصی تعریفش کردم و قفل راز بودنش شکست، پس اینجا هم میگم، به خاطر حفظ آبروی اون شخص و حریم خصوصیش، اطلاعات کامل درباره اسم مکان ها و اشخاص نخواهم داد ولی خب من رو که دیگه میشناسید، قضاوت هاتون برام مهم نیست، من یک انسان آزاد و رها هستم، خب، برید ادامه مطلب.
ادامه مطلب ...این هم پروسه سقوط کردن بنده که بسیار مشتاق و پیگیر بودید، متاسفانه مخم زده شده کمی و از این حجم پیگیری و تلاشش برای به دست آوردن رابطه به وجد اومدم، قبول کردنم برای این بود که بیشتر باهاش وقت بگذرونم ولی خب باز هم مطمئن نیستم(یلدا میگه دو روز دیگه لباس زیر هاش رو از زیر تختت میخوای جمع کنی و بازم میخوای بگی: والا من که هنوز مطمئن نیستم ...)، چت ها بسیار طولانی بودن چون نصفش توی اسکایپه و وسط کارم اومده بود و tease میکرد ولی نتیجه گیری اصلی و کوتاهِ توی تلگرام رو میذارم، ممکنه یک فوضول پیدا شه و بگه وای چرا چت های خصوصی رو میذاری شاید راضی نباشه but excuse me I own my bitch who are you to say no واقعا؟
Situationship: a romantic relationship between two people who do not yet consider themselves a couple but who have more than a friendship
دست بالای دست بسیار است اینه:
این پیام برای امروزه، شوکه شدم کمی، یکی از دوستانم بهم میگفت تو در صحبت با کسی که باهاش داستانی داری flirt نمیکنی، به نوعی اون آدم رو میکنی، ولی من قبول نداشتم، این روز ها کمی اعصاب خوردی دارم، دعوا و مشجره، چند روزی هست که نفس عمیق نمیتونم بکشم، قلبم تیر میکشه، کابوس میبینم و حالم زیاد خوش نیست، چیز های ناراحت کننده ای برام تداعی میشن، فکر کردم ورزش میتونه گزینه خوبی باشه، ولی به خودم سخت گرفتم، امروز یک بسته شیر پسته و شیک و کوکی و ... سفارش دادم و همراهش برام یک ردولوت فرستادن که یک دنیا خوشحالم کرد، چون گفتن اون هدیه بود! این کارو کردم تا یک بریک اساسی داشته باشم برای قند و فستینگ ولی خب چرا؟ چون:
دیروز موقع ورزش خیلی اذیت شدم، مرگ رو چشیدم، روز پا، نیمه ی کار بودم که حالت تهوع شدیدی بهم دست داد، داشتم با دستگاه سیمکش کار میکردم، اسکوات و لانژ همزمان و یک حرکت سوپر بود، توی سرم پر از حرف بود، پر از زخم و درد، متوجه حضور و ورود آتنا نشده بودم و با یکی از دیگه از دوست هام "یلدا" تمرین میکردیم، یک پرانتز باز کنم که یلدا از من بزرگتره و بسیار مهربون و دوست داشتنی هست "بهش حس خاصی جز یک حس دوستی تمیز و خواهرانه ندارم که این برام خیلی با ارزش تر از هر چیزی هست".
خلاصه که بین هر ست، احساس مرگ داشتم، صداها بیشتر شدن، تمام لحظات بد زندگیم مرور شد، پر از حرص و عصبانیت بودم، وقتی حرکت تموم شد، تمام صورتم نبض میزد و صدای قلبم رو میشنیدم در حالی که از سر و روم آب میچکید، قدم هام نامنظم شدن، زانو هام خم میشدن و فک هام قفل شده بودن، پنیک اتک! گوش هام سوت می کشیدن و روی صندلی یکی از میزهای نزدیکم نشستم، آتنا اومد سمتم و اول سعی بر شوخی داشت ولی دید حالم خوب نیست چون با دست علامت دادم اوکی نیستم، یلدا اومد و صداش رو نمیشنیدم، خیلی ترسیده بود و این دو نفر رفتن سراغ مربیم.
یکی دیگه از خانم ها اومد سمتم و گفت چیشده چرا اینجوری شدی، "رنگ صورتم مثل گچ شده بود و گونه هام مثل خون مردگی"، و دوباره آتنا سریع اومد و شونه هام رو گرفت و میگفت "چیشده" و من میگفتم نمیتونم بگم و هی میگفت بگو و داد زدم سرش و سریع گفت "ببخشید، اگر بهم بگی شاید بهتر بشی خب، آروم باش محیا جان." من گفتم "از نظر روانی حالم خوب نیست"، با بغض و یک حالت بد، همزمان برام آب قند و شکلات میاوردن ولی من توانایی بلع نداشتم، تا اینکه روی یکی از تخت های تمرینی سعی کردم دراز بکشم ولی همه چیز داشت میچرخید، نفسم بالا نمیومد، انگار به ریه هام وزنه وصل کرده باشن، مسخ واقعیت.
مربیم اومد و سریع یک دیمن هیدرینات داد و همواره توانایی حرکت و صحبت کردن نداشتم، همه چیز تند ولی کُند بود، آتنا دستم رو محکم گرفته بود بهم میگفت "خوب میشی، تو قوی هستی، نفس عمیق بکش" و من حس بدی داشتم که جلوش اینجوری بودم، به چشم هاش نگاه کردم که پر از نگرانی بود و قطعا میتونست اشک هام رو ببینه، کاش میتونستم بهش بگم چقدر خسته ام از تمام آدم هایی که قلبم رو شکستن و تکه هایی ازم رو بردن و هیچوقت جبران نشد، کاش میتونستم بهش بگم چقدر خسته ام، کاش میفهمید چقدر دیگران قضاوتم میکنن و هیچوقت منِ واقعی رو نمیفهمن، بغلم کرد، پیشونیم رو به دلش چسبوندم و دورم خیلی شلوغ بود، سرم خیس بود ولی با دست های ظریفش نوازشم میکرد، تقریبا همه اومده بودن و هی میپرسیدن چیشده، احساس استفراغم رو با تمام نیرویی که داشتم گاز گرفتم و خفه کردم و مربیم گفت "لطفا برید سر تمریناتتون خیلی شلوغ کردید دورش رو اینجوری بدتر میشه".
بلندم کرد و از اونجا رفتیم، چند دقیقه نشستم و فشارم رو گرفت، به شدت پایین بود، از رژیم فستینگ منع شدم و بهم گفت "نیازی نداری بگیری، بدنت اوکیه و لطفا با خودت مهربون تر باش"، کمی گذشت و دوباره رفتم سراغ تمرین ها و خیلی سبک کار کردم، آتنا هی دم دست بود و برام وسیله میاورد، هالتر، دمبل، صفحه، دستگاه هارو برام تنظیم میکرد و همه چیز رو یاد گرفته، یلدا بشقاب پروتئین سفارش داد و در انتهای کار ما سه نفر، پشت یکی از میز های دایره ای بوفه نشستیم و من حس خوبی داشتم و یلدا و آتنا باهم آشنا شده بودن و من صرفا نظاره گر و شنونده بودم، در انتها مامان آتنا اومد دنبالش، یک بغل استخوان شکن داشتیم و دم گوشم گفت "مراقب خودت باش، خیلی ناراحت شدم امروز اینجوری شدی"، من و یلدا پیاده روی کردیم و برگشتیم خونه هامون که باهم یک یا دو دقیقه فاصله داره، اینارو که تعریف کردم عصبی شدم، دیروز واقعا بد بود.
اگر ریحانه اینجا بود بهش میگفتم:
دختره 18 سالشه، اولین رابطه اش هست و هیچ شناختی از هم نداریم، غریبه ایم، اینجوری از من مراقبت میکنه، موقع پنیک و افسردگی و عصبانیتم، نه مثل تو بی توجه، اهل سکوت، دست پیش گرفتن و فرار و یا خیانت، متاسفانه متوجه شدم توی این محیط هستی و خیلی از خواننده های مشترک من باهات دوستن، تا اینو فهمیدم واقعا حس بدی گرفتم، تو توی بلاگفا بودی و تا من و امثال من رو دیدی اومدی اینجا، درکی از چنل دیلی نداشتی ولی تا دیدی ماها میزنیم سریع تقلید، باید اسم این قضیه رو بذارم #شبکه_انگلی و یا #آفتاب_پرست_بدبخت چون واقعا متوجه شدم که مثل یک رد زخم زشت توی ذهنم باقی موندی و باید خیلی تلاش کنم تا محو شی، من تا ابد با تو مشکل دارم و نمیتونم ببخشم، این تنها چیزیه که میدونم: "we got bad blood"
وقتی تراویس درباره احساس اضطراب و ترس و نگرانی و اینها مینویسه، برعکس تمام وبلاگ های دیگه ازش حس بد نمیگیرم و بگم ای بابا اینم باز ناله و زاری هست، چون دارم خودمم حسش میکنم، ناراحت شدن سر چیزای کوچیک، غیر قابل پیش بینی بودن آینده، کار های ناتموم، تصمیم های عقب افتاده، اهداف هیچوقت شروع نشده، موتور های خاک خورده و حسی شبیه به توی دیگ پختن و عدم توانایی کنترل شرایط، شب سختی داشتم، میدونید، هر چقدر هم تلاش کنید جلوی یک چیزی مثل تروما و یا حال بد و عصبانیت سرکوب شده رو بگیرید، باز یک جایی میریزه بیرون، خیلی سخته نگران چیزایی باشی که هنوز رخ ندادن.
چطور میشه عصبانی نبود؟ به عبارتی چطور میشه گذشت؟ شماها چطوری میگذرید؟ چطوری آروم میشید اگر کسی بهتون آسیب زده باشه؟ اون بی قراری رو چطوری حل می کنید؟ تقریبا تصمیم خودم رو برای عوض کردن باشگاه گرفتم و فقط یک سری تحقیق برای محل جدید لازم دارم، یک تغییر و یا اضافه کردن فعالیت جدید هم به زندگیم لازمه، یکی از دوستان از طریق ایمیل من ازم خواست یک سایت برای بهبود مهارت های شنیداری در زبان انگلیسی معرفی کنم، این دوتا خوبن و تا اونجایی که خاطرم هست فیلتر نیستن.
در طول روز یک سری چیز ها برای من سوال میشن، برخی از اونها رو میگم:
۱. چرا ایرانی ها پول جمع میکنن و یا وام میگیرن و یا به صورت قسطی پول آیفون ۱۴ ئی رو میدن که از نظر فنی از نوکیا ۰۰۱۱ پایین تره (تماس عادی نمیتونی بگیری چون ریجستر نمیشه)، یا مثلا کلا آیفونی که ۸۰ درصد ویژگی هاش سر تحریم و فیلتر و... غیر قابل استفاده است، توی خارج از ایران آیفون یک گوشی معمولی و خوب محسوب میشه، ولی توی ایران به طرز مبالغه آمیزی خداست و دیدم کسی که آیفون داره حسابش واقعیش خالیه ولی حساب پز دادنش پر هست، چرا اینجوریه؟
۲. چرا افراد با وجود اینکه باهاشون قطع ارتباط میکنیم باز هم میان سراغ آدم، حتی اگر بلاک شده باشن، اگر مجازی باشه به صورت مخفیانه و یواشکی چک میکنن و اگر واقعی باشه، دقیقا میرن همون کافه و رستورانی که خودت میری، این مسئله به خاطر چیه؟ دلتنگی و... منظورم نیست ولی این توجه کردنه جالبه، با اونکه دعوا و کدورت وجود داشته خیلی وقت ها.
۳. آیا میدونستید یکی از دلایل برای اینکه کسی به و ناخن پوست انگشت هاش آسیب میزنه، اینه که از یک ترومای عمیق و یا طولانی رنج میبره؟ بدترین چیز این هست که زخم دست هاش رو به روش بیارید، این اتفاق افزایش اضطراب، سرخوردگی و آسیب به اراده و اعتماد به نفس اون شخص رو به همراه داره و حتی بدتر میشه وضعیتش، سوالم اینجاست که چرا دهنتون رو نمیبندید؟
داشتم یک قسمتی از نیم فصل اولم-ویرایش چهارم رو میخوندم و ویرایش میکردم، یک صحنه ای هست که درباره یک شب توی بیمارستان موندنه، درباره شخصیت دختر داستان که یک زخم و در عین حال سقط دردناک داشته و پارتنرش بعد از یک روز وحشتناک سخت و اهدای خون بهش، دوباره میاد و شب ازش مراقبت میکنه، بعد از حموم بردن و برای خواب آماده کردن، شاید معمولی باشه ولی این قسمت رو دوست داشتم:
روش باز شده، خیلی زبون داره، هی سوالات عجیب غریب میپرسه و توی انجام حرکاتش بهش کمک میکنم، پر از تناقضه، ظاهر آروم ولی به شدت شیطون، کلافه ام میکنه سر اینکه به بهونه های مختلف میچسبه بهم، مثلا میگه که فلان مربی بداخلاقه و نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم و میشه تو اینو انجام بدی؟ میشه مشکل کارم رو بگی؟ دقیقا با چنین چهره ای میاد و غر میزنه و میگه خسته شدم، چرا تموم نمیشه:
از اینکه بهش دست بزنم حس بدی نمیگیره و منم از مجموع اینها در پایان حس بدی نمیگیرم، فقط نگران میشم، به شدت نگرانم، در عین محدودیت هاش مثل نوجوانی خودم، یک بی پروایی خاصی داره، از اون نوعی که ممکنه سر خودش رو به باد بده، ولی من از یک چیزی در ارتباط با خودم مطمئنم، اینکه هیچوقت قرار نیست بهش آسیبی بزنم، رفتار هام در مقایسه با گذشته ام کنترل شده است و در عین حال هنوز جوابم به شروع هر نوع رابطه عاطفی و یا تماس های جنسی که متعدد و پیوسته و جدی باشن منفیه، اما میدونید، بعضی وقت ها هنوز دلم چیزای مختلفی میخواد و حتی وقتی داره با یکی حرف میزنه و من دارم یک حرکتی انجام میدم و از فاصله بهش نگاه میکنم، میاد توی تصوراتم، اینکه چیزی جز پوست تنش رو نپوشیده، مو های بلندش روی بالش و بدنم افتاده، مثل ریسمان های وحشی که میخوان خفه ام کنن ولی محکم بودنشون مثل ساقه های قاصدکه، اینکه میتونم سرش رو روی سینه ام بذارم و نوازشش کنم و پراکنده حرف بزنه، درباره همه چیز، درس هاش، دعوا هاش با مامانش و یا اینکه هنوز هیچی نشده به تمام دوستاش درباره من گفته، (چون واقعا گفته) و یا از ترس ها و فوبیا هاش، من هیچکاری نمیتونم بکنم جز اینکه سرش رو ببوسم و ازش بخوام بیشتر بگه تا آروم بگیره، اما درست در همون لحظه، از فانتزی و تصور هام میام بیرون و باهاش چشم تو چشم میشم، مثل روز های اول و صرفا یک لبخند میزنم و عبور میکنم و باز به این فکر میکنم که چطوری بیام و برم که حتی مجبور نشیم هم رو ببینیم، به عوض کردن باشگاه هم فکر کردم.
آخرین باری که آرزوی مرگ کردم رو یادم نیست و یا اینکه از سر یک غمی مثل افسردگی گریه کردم، امیدوارم شما هم همینطور باشید ولی اگر از اون دسته آدم هایی هستید که باهاتون مشکل دارم و هنوز اینجا رو میخونید، امیدوارم همواره درد بکشید، چرا؟ چون من از شما خوشم نمیاد، من نمیتونم ادای آدم های خوب و پاک و الکی مهربون رو در بیارم، صریح و واضح حرف میزنم، شفاف و بی پرده، چون حس بدی در این باره ندارم و اگر کسی داره میتونه بمیره، نکته دوم اینکه در ارتباط با پست های قبلیم و عصبانیت از تدریس و شاگرد هام، باید بگم که نظرم کمی تغییر کرد، همون شاگرد بهم گفت خیلی از خودش راضی تر هست و مثلا متون طولانی مربوط به آیلتس آکادمیک رو متوجه میشه، تقریبا حس بهتری گرفتم ولی میگم، بازم از این آموزشگاه مجازی که ایجاد کردم راضی نیستم، از مردم بی مسئولیت و خرابکار خسته ام، اینایی که برای وقتت و انرژیت ارزش قائل نیستن، دارم اینو گوش میکنم، شما هم ببینین و بشنوین، از پایه ثابت های پلی لیست منه:
I'm just a man
Listen to the universe
Don't be scared
میخواستم درباره اتفاقات جدید با آتنا و روزمرگی هام بنویسم ولی یک چیزی اومده تو سرم که خیلی عجیب تره، اونارو میذارم برای پست بعدی.
یک احساس دلتنگی عجیبی دارم، مرور میکنم افراد زندگیم رو، مثل یک درد، توی وسط سینه ام میدرخشه، نمیدونم دلم برای چی و کی تنگ شده، ولی انگار برای بخشی از خودم هست که توی اون خاطرات جا مونده و دیگه بهم بر نمیگرده، داشت خوابم میبرد ولی این باعث شد بیدار شم و چشم هام باز بشن و چنین چیزی رو بگم، دلم برای حس بوسیدن کسی که دوستش دارم و حتی نمیدونم کیه تنگ شده، میدونید، اون لحظه ای که نزدیک میشی، بافت نرم، داغ و مرطوب لب هاش رو حس میکنی، ادامه میدی و کمی بعد،زبونت رو روی لب هاش میکشی و از هم باز میشن، انگار اجازه میده، فشاری نیست، پذیرفتن اون و پیشروی تو، پس به آرومی پیش میری و با زبونش برخورد میکنی،یکم میری عقب و یک گاز کوچیک میگیری و طعمش رو میچشی، فاصله میگیری و ناخواسته یک لبخندی هست، پلک هات باز میشن و چشم های اون، خماره، دوباره پلک هات سنگین میشن و باز اعتیاد داری به تکرار اون حس، انگشت هات روی موهاش و پشت سرش حرکت میکنن، بازدم های پر حرارتی که میتونن پوست هاتون رو بشکافن، کل مشکلات و دردسر هات یادت میره و فقط، اون توی ذهنته، وحشی تر میشی و منتظر همین بوده، نبض هات رو حس میکنی، یک بوسه واقعی، معجزه است، هنر زنده ای هست که تجربش میکنی، بوسه هاتون رو هدر ندید، چون هر بوسه اشتباه، یک زخم میشه، زخمی که خوب میشه ولی یادش نمیذاره بخوابی و اعتیاد بهش، خسته ات میکنه.
وای خدا خسته شدم.
چرا انقدر هم سنای من خنگن؟ چرا باید یک چیز ساده رو هزاربار گفت؟ حالا نمیدونم شاید من پریود هستم نمیتونم موقتا تحمل کنم، یعنی اگر این شاگرد جلوم بود با یک کاسه سفالی انقدر میزدم تو سرش تا صدای سگ بده، آخه چرا انقدر بدون خلاقیت هستید؟ همش بهونه و وقت تلف کردن تو اینستاگرام و توییتر، توی پول غلت میزنن ولی سواد و عقل اندازه پشگل گوسفند، هی سوالات احمقانه و چرت و پرت و تکراری، هی تنبلی و درک پایین، حالا بگی کاشت ناخن و کراتین مو کجا برم مثل چت GPT اطلاعات میدن، ولی یک نامه نویسی ساده رسمی به انگلیسی رو باید صدبار براش توضیح بدی و میگه وای نمیدونم چی بنویسم، فرض کنید ساختار رو میدونه، موضوع دادم و حتی ایده هم دادم بعد باز میگه نمیدونم، جمله بندی نمیتونم بکنم، بعد میگم نمیتونی یا نمیخوای؟ بعدش وقت میذاریم و یک چیز چرند تحویل من میده، حواس پرت و سیر در عالم هپروت، خب برو بمیر چرا وقت منو میگیری و به خاطر توئه احمق که نه برای پول و نه وقتت ارزش قائلی و نه انرژی من باید معطل شم، خودم رو به خاطر میارم که از شدت فعال بودن معلم ها از دستم خسته میشدن و میگفتن میشه این ترم رو خصوصی برداری و چند ترم بری بالاتر؟ بچه های این کلاس از شما شاکی هستن و متوجه حرفات نمیشن و خودتم اذیت میشی. بعضی شب ها که کلاس کنسل میشه و یا شاگردی خواب میمونه بسیار خوشحال میشم چون یک مشت خنگ دور خودم جمع کردم، اصلا هم ربطی به سطح دانش زبان نداره کلا همشون ابله شدن، به طرز عجیبی، از حرف زدن و توضیح دادن خسته شدم، دیگه توانایی تدریس تو من نیست، کاش این پروژه سنگین و بیزینس پیچیده تدریس فعلیم رو شروع نکرده بودم که مثل یک پونز گیر کردم وسط کلی نخ گره خورده و سیستمی که خودم صفر تا صدش رو چیدم.
F-خب، امشب چی بگم براتون، این حرف کلیشه ای یادم اومده که ما در بطن و ذات خود، کسی که بهمون ظلم میکنه رو نمیبخشیم، بلکه چون مدت زمان زیادی از اون زخم میگذره، دیگه نسبت بهش بی حس میشیم، این ایام، PMS به شدت بدی داشتم، واقعا اذیت شدم، نمیدونم این چه صیغه ایه ماها داریم، چرا تموم نمیشه، حالا قدیم تر (دوراه نوجوانیم) تو روز اول و دوم شروع دوره، به مدت 12 ساعت درد وحشتناک داشتم، یه چیز عجیبی بود، انقدر گریه میکردم که صدام میگرفت و در نمیومد، الان اونجوری نیستم زیاد ولی چند روز قبلش و این سندروم پیش از قاعدگی، خیلی سخته.
A-یکی از چیزایی که بدم میاد اینه که با یکی قرار میذاری بری بیرون و غذا بخوری، قبلش یه چیزی کوفت کرده و میگه "من سیرم"، تو بمیر عزیزم، غلط میکنی میای، کنسل میکردی بهتر بود، یا افراد بد حساب که بدهی هاشون رو به موقع نمیدن، دیگه اینو همتون متنفر هستید. یک چیزی درباره اینجا میخواستم بگم، من گاهی به صورت رندوم برای بعضی هاتون کامنت میذارم ولی دیگه بر نمیگردم چک کنم جوابم رو چی دادید، میدونید چرا؟ چون حوصله ندارم، آدرس ها و عنوان های وبلاگ هاتون چرت و پرته و اسم هاتون و همه چیز رو رمزی و حروف ابجدی کردید و منم بدم میاد و هی پست هاتون رو پاک میکنید و یا رمز میذارید و غیره.
I-حالم داره بد میشه، از زبان، انگلیسی صحبت کردن و کلماتش رو گفتن، خسته شدم، یعنی از تدریس خسته شدم، هزار منبع و روش متنوع هم دیگه منو به وجد نمیاره، دوست دارم ترجمه شفاهی رو حرفه ای تر دنبال کنم و صرفا در حد مجری کنفرانس نباشم، چون این یعنی فقط در معرض سواستفاده قرار گرفتن، ولی بازم نمیدونم، شاید یک کار دیگه رو باید دنبال کنم، آستانه رشد در این زمینه برای من پر شده، امروز یک چیزی به ذهنم خطور کرد و اون این بود که من خیلی از اطلاعات شخصی زندگیم رو اینجا میگم، چه میشود اگر یکی از فامیل و آشنا ها بفهمه بلومحیا منم.
خب خبر خوب اینکه از ۶۵ کیلو شدم ۵۹ توی دو سه هفته، با فستینگ۸/۱۶ و ورزش و مصرف آب زیاد، در نتیجه استرسم بر طرف شد و دوباره شروع میکنم به غذا خوردن و خفه کردن خود و احتمالا رو ۶۳ برسم و بمونم.
امروز بالا تنه بود ولی چیزای دیگه هم کار کردم، اوکیم، در حال مرگ نیستم، با اونکه بالا تنه رو به صورت فول داده ولی خب،اوکیه، خلاصه که بگم گربهی وحشی امروز منو گیر انداخت و فهمید روز های زوج عصر میام، بدون مامانش اومده بود، خیلی حرف زدیم ولی حرف من کما فی السابق همونی هست که قبلا گفتم، وارد رابطه نخواهم شد، ولی خب بهتون میگم آتنا کی هست و چیکاره است:
یک دختر ۱۸ ساله و اتفاقا متولد ۲ آذر(همونطور که گفتم من ۳ آذرم)، رشته تجربی، بچه درسخون و سمپادی و البته که زبانش هم خوب بود چون بیشتر حرف هارو انگلیسی زدیم، فهم و دریافتش بالا و سریع بود ولی صحبتش کُند بود و میگفت وای تو از معلمم بهتری، خب معلومه جانم.
موقع حرکاتش بهش کمک میکردم که درست انجامشون بده، گفت "تازه متوجه گرایشم شدم، فکر نکن تحت تاثیر فیلم و سریال و هم سن هام بودم و غیره"، بهش گفتم مامان سختگیری داری، نمیتونی با پسرا باشی، گفت "ربطی نداره، از خانواده آزادی میام"، گفتم: "عزیز من، من از دانشگاه الزهرا میام دیگه یک محیط توسعه یافته از دبیرستان های دخترانه ایرانیه، تو تخت تاثیر هم سن هات هستی" و عصبی شد و گفت: "نه".
جملاتش کوتاه، مختصر و با صدای به شدت پایینی بودن، ازش پرسیدم "حالا چرا دنبال منی"، گفت "چون شما هم دنبال منی"، گفتم "نیستم، چون اگر بودم باز هم میومدم تا ببینمت" و ادامه داد که: اما امروز که اومدم، نرفتی، موندی و داری باهام صحبت میکنی، گفتم "چون برنامه ام رو کامل انجام ندادم و نمیتونم بی ادبانه باهات رفتار کنم."
خلاصه امر اینکه امروز یک ست سفید پوشیده بود، موهاش رو بافته بود و آرایش زیادی نداشت، در واقع رژ پررنگی نزده بود، صورتش رو از نزدیک دیدم، چشم هاش میشی بودن، از این چشم هایی که توی هر نور و رنگ، یک حالت متفاوتی هستن، اگر بخوام بگم دلم نمیخواست باهاش باشم شاید دروغ گفتم ولی واقعا نمیتونم، در واقع "نباید"، بهش هم توضیح دادم که از نظر عاطفی تو شرایط خوبی نیستم، خواست شماره بدیم و بگیریم و بیشتر حرف بزنیم و یا چت کنیم، ولی من بحث رو عوض کردم، ازم پرسید "مطمئنی نظرت عوض نمیشه؟" گفتم "عوض نمیشه"، گفت "تا بعد" و منم خندیدم.
متوجه شدم منبع انرژی من ارتباط کمتر با افراد هست، منظورم از افراد کسایی هستن که میتونی باهاشون وقت بگذرونی، تنها بودن و کلا تنهایی، شب تنها خوابیدن، زندگی کردن، غذا خوردن و سکوت محض و روشن نکردن تلویزیون واقعا برای من مسرت بخشه، الان که دارم مینویسم مثل خیلی از موقعیت های دیگه موهام خیسه، من توی حموم زندگی میکنم فکر کنم، چه چیزی بهتر از انبوهی کف با بوی شکلات و مو های خیس با بوی وانیل؟ خب مورد بعدی اینه که اگر این میز تمیز و خلوت باشه، چه اتفاقاتی برای من میفته:
1. تمرکز ندارم.
2. افسردگی میگیرم.
3. خلاقیتم توی نوشتن رمانم میشه 0.
4. وسایلم رو نمیتونم پیدا کنم.
5. مامانم ازم راضی میشه.
6. خودم از خودم ناراضی میشم.
7. خوراکی بهم نمیچسبه.
8. از روتین پوست و مو و مصرف ویتامین هام غافل میشم.
صبح نه زود بیدار شدم نه دیر، تدریس داشتم و امروز مثل خیلی از روز های دیگه، برای دکترم گل گرفتم، همراه با اون سه تا موچی هم گرفتم، دکترم طعم پسته رو ربود و برای من و منشی توت فرنگی و نوتلا باقی موند، جلسه خوبی داشتم، زیاد حرف زدم، بعد از جلسه منشی نذاشت برم و هی با چایی و حرف و داستان نگهم داشت، ناراضی نبودم، نمیدونم چرا اینجوریم، همش با افرادی که خیلی از خودم بزرگترن میپرم، امروز ورزشم متاسفانه پا بود و پاره شدم، یکی تو تلگرام بهم پیام داد و گفت داستان چیه، چرا انقدر از روز های پا مینالی، برنامه ات رو بنویس، منم گفتم باشه:
1.تردمیل ۱۰ دقیقه
2.دوچرخه ۵ دقیقه
3.الپتیکال ۵ دقیقه
***حرکات اصلی هر کدوم ۴ تا ۱۰ تایی هست و سوپرها هم با + مشخص شدن:
4.جلوپا دستگاه، جفت و متناوب
5.استپ اسمیت+اسکوات اسمیت+لیفت رومانیایی
6.زرچر لانژ معکوس با سیم کش+اسکوات پالس
7.سلام ژاپنی تک پا هالتر+اسکوات trx
8.پرس پا دستگاه+پشت پا دستگاه
9.فول مولتی هیپ(به خارج و داخل و پشت)
10.کیک بک سیم کش (پا خم)
11.پلانک+کت+هیپ تراست با صفحه
12.استپ آپ با دمبل+لانژ trx
14.دانکی کیکس با دمبل+اسکوات سومو
13.مسگری+لیفت پشت پا هالتر
۱۴. مُردَم دیگه.
اینا فقط حرکات مربوط به پایین تنه بودن، چیزایی که میزنم و مربوط به بالا تنه هستن رو باز نگفتم، مثلا دستگاه فلای و لت و اینها.
باید برم تدریس و بعدشم توی شامپو بدن غرق بشم و ادامه Supergirl و یادگیری لغات رو داشته باشم، تا بعد.
من وقت هایی که دارم درس میدم در واقع در حال زبان خوندن هستم و وقت هایی که درس نمیدم در حال زبان خوندن هستم، متوجه شدم لغات سریال Supergirl خیلی بهتر و سخت تر از سریال Superman & Lois هستن، به طوری که از یک اپیزود ساده، کلی کلمه در آوردم، حالا میخوام بگم از چیزایی که بدم میاد و تبم میگیره وقتی مردم درباره زبان بهم میگن و یا ازم میپرسن:
1. "من پکیج استاد فلانی رو خریدم"، پکیج؟ میشه سکوت کنی و سمت من نیای؟ اخاذی تو روز روشن دیگه اینو هر خری میدونه که با دوتا ویدیو نمیشه زبان یاد گرفت و همش تجارته، علاوه بر اینکه تو از گشادی رنج میبری و هیچ زحمتی نمیخوای بکشی که کلاس شرکت کنی و برنامه مطالعاتی داشته باشی.
2. "من یک سری پادکست گوش میدم و ..."، وای تو رو خدا ساکت شو! چیه؟ حتما موقع رانندگی؟
3." زبانت خوبه؟ وای چه باحال، میشه به منم یاد بدی؟" نه.
4. "هر چی میخونم یاد نمیگیرم، بدم میاد از زبان"، تو نمیخونی، تو مسخره بازی در میاری، منم اگر کتاب 504 فسیل دستم بود زبان یادم میرفت، در ضمن، منم از تو بدم میاد.
5. "دارم از تو یوتیوب یاد میگیرم"، آفرین، مشخصه، یک هفته میخونی یک هفته ول میکنی نظم فوق العاده ایه واقعا.
6. "میشه چت کنیم و پارتنر زبان من باشی؟"، نه! واقعا چی به من میرسه این وسط؟ انرژی منو بخوری؟ نه وقتش رو دارم نه علاقش رو، میخوای شاگرد باشی بفرما ولی غیر از این حوصله ندارم و عاشق چشم و ابروت نیستم.
7. "تیچر آموزشگاه هم بودی؟ خیلی اعتبار داره چون" آره، زندان و حرمسرا منظورته؟ بله برده بودم و با یک سری شاگرد الاغ مثل کیوان آشنا شدم که روانم رو تباه کردن، تازه 0 تومن حقوق میدادن.
8. "من نمیتونم فیلم و سریال ببینم و آهنگ گوش کنم راه دیگه ای نیست؟"، از نظر من؟ نه، برو بمیر.
9. "میشه یک آموزشگاه خوب معرفی کنی؟" نه، همشون آشغال دونی هستن.
10. "چقدر لازمه تا به سطح پیشرفته برسیم؟" هر چقدر زودتر تنگ کنی و سوالات چرت و پرت کمتر بپرسی، به سطحی که میخوای نزدیک تری، باید با زبان بخوری، بخوابی، زندگی کنی، بمیری، بری دستشویی و حموم، بعید بدونم بفهمی چی میگم چون تو یا یک بدبخت گدایی که هنوز 30 سالش نشده و یا یک آدمی هستی که 30 سال رو رد کرده و کل عمرش و سال های طلایی یادگیریش رو با تنبلی و بهونه هدر داده و میده و حداقل توی این مورد کارش هیچی نمیشه.
امروز چندبار خواب کسی رو دیدم که تو اردیبهشت امسال چنان آسیب وحشتناکی بهم زد که به خاطرش ۲ بار هیپنوتراپی رفتم، حوصله ندارم بگم چی بود، قبلا همش دربارش کابوس میدیدم الان خواب های ملایم تر، نیمه زن وجودم هنوز میگه جواب پیامی که آخرین بار داده و خواسته صحبت کنیم رو بدم و یا حتی بهش زنگ بزنم و نیمه مرد وجودم محکم بهم سیلی میزنه و تهدیدم میکنه که این کار رو نکنم و منم میگم چشم و بحث همونجا تموم میشه.
این خواب ها همشون عشق بازی هستن، صورت خندان و لحن هیجان انگیزش مثل همیشه و من به حالت مبهوت و متعجب، هنوز عصبانی و هنوز کنجکاو، کابوس ها قبلا به حالت تحقیر کردن من توی جمع بودن، من توی کل این قضیه مثل سَندی تو Last night in Soho بودم، عاشق شهرت و دیده شدن و عاشق اون و خب اون؟ دقیقا مثل جک، با این تفاوت که میخواست از من فقط برای خودش یک slut بسازه احتمالا.
نمیدونم چی میخواد پیش بیاد، چه اتفاقی قراره بیفته، هیچ چیزی رو نمیتونم پیش بینی کنم، فقط میدونم این اتفاق مسیر زندگی من رو تغییر داد، نه به طرز بدی لزوما، ولی خیلی وقت ها از خودم میپرسم که آیا چیزایی که براش گرفتم رو هنوز داره؟ من میتونم ببخشمش؟ آیا باید ببخشم؟ خاطراتی که ازم داره رو یادشه؟ آیا من حسابم با این درد پاک شد و کارمای سبک تری دارم؟ نمیدونم.
وای، دارم Road to Perdition رو میبینم و هزار دفعه باید قربون این بچه برم، آخه تو چرا انقدر از اول ناز و خوشگل و جذاب بودی، مُردَم، آخه چرا این Tyler Hoechlin انقدر خوبه، تو تمامی سنین، انگار انسان نیست، فرشته است، واقعا خاتم الکراش منه، بعد از این دیگه هیچکس چشمم رو نمیگیره، کل تین ولف و سوپرمن رو هم مجددا دیدم و باز هم خواهم دید.
بازم نشستی روبروم مات تماشای توام
توی چشات خیره میشم درگیر چشمای توام
عشقت نشسته تو دلم توی تموم باورم
حالا که حست میکنم هر ثانیه عاشق ترم
امشب که تو پیش منی تو خواب رویایی
من غرق تماشای توام عشق تماشایی من
آرامش نگاه تو دلتنگیامو میکشه
خونه پر از عطر توئه دلم فقط به این خوشه
نزدیکتر میشی به من تب میکنه همه تنم
اون که تماشات میکنه تا آخر دنیا منم
با نور چشمای تو خونه همیشه روشنه
دستاتو از من پس نگیر تا وقتی نبضم میزنه
این ورزش از شدت سختی باعث حالت تهوع من میشه، خدا میدونه امروز چی کشیدم، تمام عضلات پاهام میسوخت، قبل از اینکه بابام منو ببره میگفتم بدبخت شدم، امروز پائه، میگفت نگرانی نداری که، ازش دوتا داری :))
امروز رفتم gym buddy پیدا کنم، یک دختره به اسم مبینا، متولد ۸۴ بود و گفتم تازه شروع کردی؟ گفت آره، و گفتم برنامه عمومی رو خوب راهنماییت نمیکنن، من کمکت میکنم و اون گفت هیکلت رو خیلی دوست دارم، مخصوصا پاهات رو.
خلاصه که امشب برای خونه غذا میگیرم تا بلکه روحیه اعضای خانواده کمی تغییر کنه و صلح برقرار شه، چیز دیگه ای ندارم بگم، تا بعد.
تمام روابط زندگیم، دقیقا همشون، با هر کسی، فقط لحظه های اولش جذاب بوده، به محض اینکه به اون آدم نزدیک شدم و بیشتر شناختمش، همه چیز رنگ و حس خودش رو از دست داده، هیچوقت نتونستم کسی رو ببینم که منو واقعا تحت تاثیر قرار بده، اگر هم بوده، کوتاه مدت، چون بعدش واقعیت رو دربارش فهمیدم. با وجود همهی اینها، همیشه درک کردن دو دسته افراد برام سخته، یکی درونگرا و دیگری اونایی که ضد اجتماع هستن، دوست ندارم واقعا تبدیل بشم به یکی از این دو دسته و یا هر دوی اونها، چون ذاتاً اینجوری نیستم.
دوست ندارم به خودم بگم تنوع طلب، ولی به حدی رسیدم که حالت تهوع میگیرم وقتی به آشنایی با کسی فکر میکنم یا تجدید روابط با فردی از گذشته ام، نمیدونم چرا، زده شدم از این مردم وحشی و عجیب که فقط میخوان بهت بپرن، ضایعت کنن، انرژی منفی هستن و بی عرضه، کسایی که میخوان ازت سوءاستفاده کنن، ضعیفن و کسایی که فکر میکنن گُه خاصی هستن ولی میبینی هیچی نیستن.
پنجشنبه و جمعه از خونه بیرون نرفتم، تنها بودم، همین روال رو دوست دارم حقیقتا، کار کردم و آشپزی و روی یک سریال قفلی زدم، نمیخوام با کسی صحبت کنم، خیلی خسته ام، از فردا هم دوباره بدن درد و تعریق و تلاش و زور زدن که این بخش، اذیتم نمیکنه، برای آینده مضطرب هستم، نمیدونم چی پیش میاد و چی میشه، ولی هیچی جز خوبی نمیخوام، خوشحال بودن، چون خوشحال بودنِ واقعی خیلی سخته.
با احترام به کسایی که پیام میذارن من چند هفته پیش فقط دستم خورد و پیام یک نفر رو دیدم و به خاطر درخواستش کامنت های کانالم رو باز کردم و یک نفر دیگه که درباره هم دچار سوءتفاهم شده بودیم و دیگه حوصله اونم ندارم(چون هر چیزی زمانی داره و وقتی میگذره، دیگه رمقی برای ارتباط گرفتن ندارم)، خلاصه که بقیه هر چی باشه، پاک میکنم، به هیچکدومتون اعتماد ندارم، چون فقط توهین میکنید، اذیت میکنید و ول کن آدم نیستید وقتی باهاتون قطع ارتباط میکنم، نمیفهمم چرا بعضیا انقدر بدبخت و بیکارن، اینجا خیلی وقته که یک پلتفرم یک طرفه شده، برای سلامت روان، چنین چیزی لازمه.
×میخواستم بگم I have been there too ولی افراد چطوری قرص میخورن و هی ادامه میدن این داستان رو؟ اصلا چرا؟ مگه میشه قدرت روان و ذهن انقدر ضعیف باشه که مجبور باشی برای کنترل افسردگی و... قرص بخوری؟ حالا یک سری اختلالات قضیه جداگانه ای دارن ولی من نمیتونم تصور کنم به جز ویتامین هام، قرص دیگه ای بخورم.
××برام عجیبه اینایی که میگن "وای ما نمیتونیم آنلاین کلاسی رو شرکت کنیم و یا چیزی یاد بگیریم چون سخته و مشکل داریم" اتفاقا من میدونم مشکل کجاست، از باسن فراخ شماست که نمیتونی تمرکز کنی و دو دقیقه بشینی پشت سیستم و همش دنبال مسخره بازی و فان و تنوع هستی، بعضیا خودشون رو بکشن نمیتونن چیزی یاد بگیرن، چون اراده اش رو ندارن ولی بهونه یاد نگرفتنش رو چرا.
×××همیشه میگفتم کاش انقدر تنها نبودم و حس تنهایی نداشتم ولی تنهایی خیلی بهتر از درگیری و دردسره، همونطور که خودارضایی از حاملگی و hpv و hiv گرفتن بهتره.
هزاربار گفتم میگم بازم میگم، تاثیر بد گرفتن از کسی واقعا بده، سطل آشغال عاطفی دیگران شدن وحشتناکه، اشتباهه، رقت انگیزه و تباهی کامله، به موارد زیر توجه کنید، اگر کسی اینجوری باشه که دنبال:
1. توی نقش قربانی و مظلوم فرو رفتن، به هیچ مشاوره و روانپزشک و روان شناسی اعتقاد نداشتن، انرژی منفی باشه
2. سیگار و ویپ و قلیون کشیدن، مصرف الکل و یا هر نوع دراگی به هر حال، تفریحی و غیر تفریحی هم نداره، مصرف مصرفه
3. عدم علاقه به تحصیل و درس خوندن و کم شمردن ارزش این مورد، صبح تا شب تو اینستاگرام و توییتره و...
4. هدف نداشتن، مثل یک loser بودن در واقع، هیچی رو توی زندگیش تا ته ادامه نداده تا یک نتیجه بگیره
5. بد دهن بودن تو هر موقعیت و از طرف دیگه، تو هر جایی و یا به بهونه درون گرایی، یک ترسو بودن
6. قوز داشتن و ظاهری که برای بهتر شدنش تلاشی نشه، مثل مویی که میریزه و دندونی که خرابه و پوستی که جوش داره و چاقی و لاغری بیش از حد، اینجور چیزا، عدم اهمیت به سلامتی و تیپ و آراستگی و بهداشت و اینها...
7. زبان انگلیسی بلد نبودن و تلاشی هم برای یادگیریش نشه، کلا برای خودش ارزشی قائل نباشه
8. خساست و زرنگ بازی بیش از حد که بیشتر موذی بودنه از نوع احمقش
9. بی توجه، بی مهر و محبت بودن، خبر چینی و حرف پوچ زدن و یا لاف زنی
10. روابط مخاطره آمیز داشتن، چه احساسی و چه جنسی
باشه، اگر از لیست بالا، یکی حتی یک مورد رو داشته باشه، باید از زندگی من گم شه بیرون و تجربه نشون داده که شده، چون من وقت برای ادب کردن کسی ندارم وقتی یکی فکر کرده خدا روش دست کشیده و نیاز به اصلاح و تغییر نداره، حذف کنید، بلاک کنید، هر خری که هست، هر کسی که رو مخه، نذارید بمونن، آدم به تنهایی و به خودی خود واقعا کافیه، ما فقط وابسته میشیم و میترسیم، عادت بدترین بیماریه.
چون بُوَد اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
امروز رفتم و یکم سبک تر بود برام چون بالاتنه بود، نمیتونم بذارم تنبلی و یا درد من رو کنترل کنه، حوصله توضیح روزمرگی هام رو ندارم، یکی بیاد منو ببره بشوره، موهام هنوز خیسن، فقط من وسواس شدید روی شامپو بدن دارم، دوبار به طور کامل بر پوستم اعمال شود.
W.از شدت بدن درد خوابم نمیبره، باورم نمیشه فردا هم باید برم تمرین، چرا خوب نمیشه؟ چرا هربار بعد هر جلسه تا چند روز داستان دارم، هر چیزی که باید رو تست کردم ولی این قضیه تموم شدنی نیست، کاش یک غلتک از روم رد میشد، هیچکس نمیفهمه من دارم چیکار میکنم دقیقا، هیچکس متوجه کار با ارزشی که من برای زندگیم میکنم نیست، پست های قدیم رو یکی بخونه میفهمه چقدر آرزوی مرگ میکردم و الان، فقط دنبال زندگی کردنم، حالا سوال اینجاست که این درد کشیدن هنوزم ارزشش رو داره؟
0. امروز خیلی سخت و سنگین بود، به حدی که هنوز توی پاهام میسوزه، وسط تمرین از سرم آب میچکید انگار یکی رو سرم شیر باز کرده باشه، آتنا رو ندیدم و کاش دیگه نبینم، واقعا میگم، خیلی وقت ها که میام اینجا بنویسم نمیدونم چی بنویسم ولی خودش میاد، منم میگم، امشب تدریس داشتم و قبلش با مبین بیرون بودیم، به قدری از دوتا چنگال پاستا لذت بردم که عملا به مبین میگفتم "وای خدایا، من عاشق همه ام." خیلی وقت پیش یک احمق بهم گفته بود چرا عکس میذاری تو پست هات، مگه اینجا اینستاست، خب مگه تو هرزه ای و اعلامیه تو رو زدم که عصبانی شدی؟ عوض تشکرت هست مشتری هات زیاد میشن؟ محیطش این شکلی بود، ببینید، برای اونایی که تو دیلی من هستن البته راحت تره و همه چیز رو میبینن، اینجا کلی زحمت داره عکس گذاشتن ولی خب گرفتم.
1. خب خیلی چیزا همیشه مبهم هست، مثلا برام سواله که چرا انقدر آدم حد خودش رو میاره پایین و با آدم های اشتباه و احمق همنشین میشه، خب یک علتش میتونه از سر تنهایی باشه، ولی من اون تنهایی رو ترجیح میدم تا آسیب دیدن، نمیدونم برونگراییه یا اجتماعی بودن ولی خسته شدم از ایجاد یک پل و بعد پشیمون شدن از ساختنش و سپس خراب و یا رها کردنش، یعنی الان به این نتیجه رسیدم.
2. مورد دیگه ای که با روانپزشکم دربارش بحث کردیم و یادم نیست اینجا گفتم یا نه، آنیما و آنیموس بود، خیلی وقت ها میگم کاش واقعا زن نبودم و مرد بودم به طور کامل، اون مرد ایده آلی که درونم هست رو تو دنیای بیرون پیدا نمیکنم و تقریبا خیلی زود خسته شدم، همه سطحی، ضعیف، بی سواد، بی هدف، ابله، سبک و تشنه هستن، خیلی وقت ها هم خوشحالم، که اون آدمایی که اذیتم میکردن دیگه نیستن، اینکه هیچ وابستگی توی وجودم نیست، چه با تمرین و چه با تلقین و چه با تحقیر خود و چه با تاثیر از کسی.
3. دیگه چی تعریف کنم؟ خاطرات و تجربیات و ماجرا های بسیاری در زندگی من هست که نمیدونم از کجا شروع کنم، فعلا درگیری کاری و درسی و اداری و مشغله های بسیاری دارم که من رو گرفتار کردن، حالا تا بعد بیام ببینم چه خبره و چی باید بگم بهتون و دیگه خسته شدم از اینکه چه توی مجازی و چه توی واقعیت پشت سرم چی میگن و چی نمیگن کی اشتباه و کی درست فکر میکنه، من منم، میخوای بخواه نمیخوای بمیر.
پیرو پست قبل، چیزی که اینجا تعریف کردم اصلا کل قضیه نبود، خلاصه گفتم که اون دو سه دقیقه به اندازه چند ساعت تو ذهنمه، وقتی رسید دوباره از توی آینه بهش نگاه کردم و متوجه بودم فکرم اشتباه نمیکنه، من خیلی تجربه داشتم توی زندگیم ولی این فرق داشت، اون لحظه ای که اومد رختکن و الکی دور خودش چرخید به زمین و در و دیوار نگاه کرد و بعد منو دید و اومد سمتم، یکم دست هام رو از هم باز کردم، سریع بهم چسبید، منتظر بود، مثل بقیه دخترایی که حس کثافت بهم میدادن نبود، واضح بگم؟ مثل ریحانه نبود، حس سنگین و تاریک نداشت، سبک بود، درست مثل جسمش، به خودم درباره خودم انرژی منفی نمیداد، میخواست لب هاش رو ببوسم ولی من نتونستم چون رژ لب صورتی نسبتا پررنگی داشت و نمیخواستم پخش شه روی صورتش، از پسر ها، واقعی تر و گرم تر بود، واضح بگم؟ مثل یکی که کیوان باشه دروغین و متظاهر نبود، درباره خیلی دیگه از آدم های اشتباه زندگیم اینجا نگفتم و این شبیه به هیچکدوم از اونها نبود، تپش قلبش، دقیقا مثل خودم بود وقتایی که یکی رو دوست دارم، وقتی میخواستم برم، با نگاهش، پوستم رو لمس میکرد و پر از تمنا بود که بمونم و توی حرکات خودش، بهش خیره بشم، دیگه خودتون بفهمید یک نوجوان چقدر میتونه احساسات دست نخورده و تمیز و بکر داشته باشه و البته منو چنگ بگیره:)
خب، جلسه پیش رفتم و نبود، امروز سنگین و کلا با دستگاه کار کردم، آخرای تمرین هام بود و بیشترش رو EMS کار کردم که همون لحظه وارد شد، واقعا لبخند از رو لب هام برداشته نمیشد، سه بار کلید کمد از دستش افتاد رو زمین، واقعا میگم، سه بار، دوباره همون eye contact، خجالتی و امروز متوجه شدم چقدر ظریف تر از آخرین باریه که دیده بودمش، شاید 15 دقیقه دوچرخه زد و اصلا حواسش نبود انگار تموم نمیشد و منم برای آخر کار نیاز داشتم در حد یکی دو دقیقه داشته باشم، وقتی اومد پایین و دستم رو روی زین دوچرخه گذاشتم، سوختم.
خلاصه که من هیچوقت نمیشینم رو اون زین، و امروز هم ننشستم، رفت جلوپا بزنه دوباره درگیری داشت تو تنظیم و اومد از مربی پرسید چرا دستگاه اینجوریه اونجوریه و من گفتم "منم مشکل مشابه رو داشتم" لذا رفتم و براش درست کردم، دیگه اعصاب نداشتم، میتونستم بیشتر بمونم ولی نمیخواستم، رفتم سراغ کمد تا لباس هام رو بپوشم و همزمان دیدم که حرکات رو اشتباه میزنه و مربی داره کمکش میکنه، همینطور چند دقیقه توی رختکن بودم، درگیر تعویض، نفهمیدم چرا اومد اونجا، هنوز که هنوزه دارم از خودم میپرسم، شاید میخواست ببینمش، چون اومد سمتم، منم بلندش کردم، دقیقا مثل پر سبک بود، پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و دستاش محکم پشت گردنم به هم گره خوردن، یک عرق سرد روی پوست سفید و بی نقصش بود که با بوی عطر و ادکلن و هزار چیز که زده بود ترکیب شده بود، نه من چیزی گفتم نه اون، گردنش رو بوسیدم،ادامه دادم تا زیر چونه اش و بعد دوباره رفتم سمت گوشش تا اینکه صدای مامانش در حالی که خیلی نزدیک بود شنیده شد: "آتنا، دستکش هام رو پیدا کردی؟ بعد میگی بذار من برم من دیدمشون پس چرا نمیاریشون؟"،همچین چیزی گفت. سریع روی زمین گذاشتمش، نفسش بالا نمیومد و فقط گفتم "توی کمد خودت گذاشتیش، چون داد دستت" و سریع گفت "شماره کمدم یادم نیست" و گفتم "مگه توی دفتر ننوشتی" گفت "نه" و صداش میلرزید و من گفتم "هفت بود".
●امروز یکی از بهترین جلسات تراپی رو داشتم و خدمتتون عارضم که من مشکلی ندارم و یا ایرادی، مسئله ای که من اخیرا ازش مطلع شدم بر میگرده به فلسفه آنیما/آنیموس از دیدگاه یونگ.
●●دیروز باشگاه بودم و اون دختر بچه رو ندیدم، برنامه ام تغییر کرده و سخت تر شده، تو فکرم ایده های جدیدی هست درباره مسائل قابل توجهی چون یادگیری ولی بازم برنامه ریزی لازمه و نمیشه همینجوری شروع کرد،کارای عقب مونده هم دارم که در اولویت نبودن ولی میخوام بیارمشون.
●●●امروز عجب روز خسته کننده ایه، لیزر هم داشتم و این جلسات آخر واقعا سوزن سوزن میشم، شب هم تدریسم.
●●●●به شدت هوس سوشی کردم و یا یک پیتزای ایتالیایی خوب با یک دلستر کلاسیک که توی بالکن فودکورت باشه، یک عصر تابستونی کامل.
I want you to sit on my lap, talk about your day, while I'm brushing your hair, and the whole world looks grey, I want you to trust me, have no fear, because I'm the daddy who's gonna call you dear, I crave your fragrance, your eyes, smile and your touch, I've never wanted someone this way and so much, let me feel your fever melt me with you desire, you know, I love you and I'm not being a liar, I'm gonna take care of you, it doesn't matter you are a loser, or a winner, you are daddy's doll, be fine, okay
?
I have a man inside me
A father, boss, leader
A lover, a knight
A writer and believer
Manager, artist and
Teacher, handsome
A pretty good fucker
And a kind of dreamer
Who can be your stucker
Let be your man
Take your hand
I'll kiss you on sand
I know you die to touch my body
You belong to this land
اول از همه بگم اگر میخواید به من بگید هول و چشم چرون و غیره،
باید بگم برام مهم نیست و خودتونید.
داشتم به مبین میگفتم، امروز یک دختر نحیف، ظریف، سفید، با لب های سرخ، مویی که بلند بود و صاف و سالم و بدون رنگ شدگی و از پشت بسته بود، با ست مشکی بسیار شیک و تمیز، بچه سال، شاید خیلی اگر سنش زیاد بود 17 بود، "من توی حدس سن خوب نیستم اینم بگم" رو دیدم درست زمانی که فکر کنم روی دستگاه فلای بودم، این بچه از جلوم رد شد رفت جلوپا بزنه، هی چشم تو چشم شدیم، بعد یه طوری بود که آروم و خجالتی بود، خلاصه من رفتم اسکوات اسمیت و این دقیقا رفت رو اچ، هی از تو آینه همو دیدیم و حتی وقتی پشتم بهش بود بر میگشت میدید منو، کلی آدم امروز تو باشگاه بود ولی هی من اینو میدیدم این منو، رفت استپ آپ بزنه من درگیر بودم با لانژ trx، از توی آینه دوباره هی همو دیدیم به نوعی، بعد پاهای ظریف، استخون بندی زیبا، دست های ریزه میزه اش رو دیدم، اینجوری بودم که اینو ببین آخه چقدر کوچیکه و سبک، بعد حس تمیزی بهم میداد، این خیلی مهم بود و موثر، بعد نگاهش خیلی آروم و خجالتی بود و میدزدید و من ناخواسته لبخند میزدم.
پرس پا بودم و هی میومد میچرخید و سرگردون بود، احتمالا اوایل کارش باشه، خلاصه، جمع و جور با قد قشنگ، سینه و باسن کوچیک به طوریکه آویزون و درشت و مسخره نیست، دقیقا petite، موقع پرس سینه هی میرفت میومد، اگر دوست دخترم بود نمیذاشتم از روی پاهام بلند شه و یا یک حرکت رو بخواد تنها بزنه، وای چقدر گوگولی و کیوت بود، مامی لهت کنه... (خب خودم رو جمع میکنم و ادامه رو میگم و اگر دوست دخترم بود اینارو هم دربارش نمیگفتم که خیس بشید خیلی غلط کردید در واقع.) رفت مولتی هیپ بزنه و نمیتونست دستگاه رو تنظیم کنه، حالا این رو من 40 و 50 میزنم و دیدم داره 5 یا 10 میزنه قشنگ دلم براش رفت، آخه توئه فنچ چی میگه وسط اینهمه میلف، خلاصه من اون لحظه کنارش لت میزدم، براش درست کردم و در نهایت انقدر صداش آروم بود و کم بود و داد نمیزد "مثل بقیه که من بدم میاد"، تشکرش رو خیلی دیر شنیدم، آخرای کارم بود رفتم رو الپتیکال و میدونستم انگشت هاش انقدر ضعیفن که نمیتونه بازم اون مولتی هیپ کذایی رو درست کنه و دیدم بله، گیجه و چپ و راست رو نگاه می کنه، با سمت راست درگیره و دوباره رفتم و براش درست کردم، بازم همون روال، هیچی نگفتم و یا مکالمه خاصی رو شروع نکردم، فکر کنم مامانش هم اونجا بود، اگر بازم دیدمش میام مینویسم چیشد و چی نشد ولی نکته اش اینجاست که والد درونم یک لبخندی بهم زد و گفت "دست بردار" و منم گفتم "چشم"، چون قشنگ حس بازنشسته شدن دارم تو هر هیجانی و ارتباطی و شروعی، اومدم خونه و دوتا کلاس داشتم و تدریس نسبتا کم حرص در بیار و دوش گرفتن و اسموتی درست کردن و این مسائل و در نهایت الان اینجام.
خب از چی بنویسم، از دلتنگی برای کسی که تا به حال ندیدمش چون اصلا وجود نداره؟ برای کسی که دنبالش توی همه گشتم ولی آسیب دیدم؟
اتفاقا خوشم میاد بنویسم در این باره.
داشتم فکر میکردم چقدر جالبه که قبل درک این موضوعات تا حالا عاشق نشدم، اگر توی رابطه ای بودم اینو به کسی گفتم، از ته دل نبوده، بی رحمانه است ولی خب همه اینو تجربه کردن، فقط من سرزنش میشم چون همیشه آخرش راستش رو میگم.
ولی با هر زخمی که روی وجودم ایجاد شد، اون عشق عمیق و عمیق تر شد، همون عشقی که برای کسی هست که انگار قرار نیست هیچوقت پیداش کنم.
به طور کلی فکر میکنم رمانتیک نیستم ولی بلدم دوست داشتن رو، چیزی که تو روابطم کسی درباره من بلد نبود، تلاش برای به دست آوردن و نگه داشتنم.
ممکنه یکی پیدا شه و بگه "آدم خودش به تنهایی کافیه" آره واقعا، من با تنهاییم خیلی حال میکنم و راحتم، ولی اگر یکی باشه همونجوری که باید چی؟
خسته ام، جمعه بود و من کلی درس دادم، در حالی که حوصله اش رو نداشتم، کاش بودی و وجود داشتی، میتونستم باهات حرف بزنم و پیشونیت رو ببوسم و بهت بگم وقتی هستی، چقدر همه و کل این دنیا به تخمم میشه، چون فقط تو مهمی و من با دوست داشتنت، معنا دارم.
مثل والدی که به پوچی رسیده ولی بچه اش دلیل زندگیشه، نمیذارم تو به پوچی برسی، چون تو لایق غرق شدن در لذت و دست و پا زدن توی خوشی هستی، چیزی که وظیفه منه تا فراهمش کنم.
میترسم الان هم که دارم اینارو میگم، دروغ باشه و تلقین، ولی وقتی میبینم جواب اون سوال خنده دار که جوک شده رو میتونم بدم، به خودم مطمئن میشم، همونی که میگه:
"حتی اگر به دنیا نمیومدم هم دوستم داشتی؟"
من بهت میگم آره، چون الان وجود نداری و من عاشقتم، حتی نمیتونم چهره و حالتی ازت رو تصور کنم، شبیه به هیچکس نیستی.
آدم صبوری نیستم، هر چیزی رو به دست میارم، ول میکنم، شاید تقدیر من منتظر تو بودن و به دست نیاوردنت باشه، آرامش تو و ادب شدن من.
بعد از کلی رابطه و تجربه و تراپی، بنده فهمیدم که اصلا مرد ها رو دوست ندارم. حتی توی هر پسر و مردی، دنبال یک دختر میگردم که بتونم والدش باشم و صاحبش، اگر با مردی هم بودم دنبال ماجراجویی و هیجان و تصاحب بودم، دنیا یک دوست دختر سالم از نظر روانی و جسمی بهم بدهکاره که هدف داشته باشه تو زندگیش، زبانش خوب باشه بتونم باهاش انگلیسی صحبت کنم و یا برای خودم کار کنه، دوست دارم بهش حقوق بدم،برام لذت بخشه، قدرم رو بدونه، برام تلاش کنه و حرف هام رو بفهمه،از جهتی هم این تن و محبت و عشق رو به پاش بریزم و هدر نرم، آخه همه هدر میدن، میدونید، لایق نیستن، خلاصه، چهره معمولی داشته باشه، ازم دور نباشه چون دوست دارم ببینمش، بتونم باهاش ورزش کنم چون الان باشگاه بخش بزرگی از زندگی منه، نمیدونم، فانتزی های منه دیگه، چیکارش کنم، کله سحر اینجوری شدم دوباره.
بهم احترام بذاره و وفادار باشه، صادق و خلاق، احمق نباشه، زندگیم رو میریزم به پاش، خودم رو وقفش میکنم، یک کاری میکنم که از وجود داشتنش هر روز خوشحال تر از دیروز باشه و عاشق پدر و مادرش بشه که باعث شدن به دنیا بیاد تا من عاشقش باشم.
•از آخرین باری که اینجا نوشتم و وبلاگ رو برای مدتی خاموش کردم و تو کانال دیلی بودم زمان زیادی میگذره، توی دیلی اومدید از زیبایی ها و کمالات بی پایان من بهره مند شدید ولی قابل توجهتون انقدر ترسو بودید که یواشکی نگاه میکردید، خدمتتون عارض هستم که اونجا دیگه فقط برای یک سری افراد محدود هستش و لینک اصلیش هم خصوصی شده.
•کلی اتفاق و ماجرای جذاب و جالب و دردناک برام پیش اومد، هم خوشحال کننده هم غم انگیز. خیلی خیلی خیلی زیاد و متنوع، حالا وقت کنم میام میگم یک چیزایی.
•هم توی تلگرام هم اینجا یک سری مزاحم اسکل همواره اذیتم میکنن که باید بگم وقت برای چک کردن ندارم صادقانه، کارم شده بلاک و دیلیت برای اینجور افراد خودشون هم فهمیدن ولی خب ول کن نیستن، یک سری هارو هم انداختم آشغالی، خب همونجا بمونید دیگه ارتباط گرفتنتون چیه.
•من مسافرم، دوباره دو روز دیگه اینجا خاموش میشه شاید، نمیدونم باز، هر کاری که حالم رو خوب کنه انجام میدم.
خیلی جالبه، تو این خراب شده تا میری یک کاری کنی میبینی دقیقا دارن عیناً شبیه همون کار رو بعد از تو انجام میدن و ادعا میکنن سبک خودشونه، آخه ابله خراب خودت رو جر بدی هم نمیرسی به حد امثال من چه برسه خودم، آخه چقدر تقلید، چقدر کپی، بسه دیگه نمردی؟ متاسفانه بنده همیشه سرِ این هزارپا بودم و اینا میان خودشون رو به باسن من میدوزن، دیگه رمقی ندارم اینجا هم بنویسم، یا تبلیغاته، یا آدمای روانپریش خودشیفته یا تازه با دوران رسیده های اونور آب یا عقب مونده های همین خاک.
لقمهی اول: خیلی وقت ها دوست دارم بیام اینجا از مسائل زیادی صحبت کنم، اما نمیشه، به چند دلیل، یکیش اینکه احساس امنیت انرژی ندارم اینجا، دو اینکه خواننده هایی که میخوام وجود ندارن، سه اینکه نمیفهمید چی میگم.
لقمهی دوم: ناراحتم یکم چون برنامه هام بی نظم شدن، یک کاری رو قرار بود شروع کنم، هربار میخوام شروع کنم نمیشه، دارم ایمانم رو نسبت به اراده ام از دست میدم و این داستان واقعا غم انگیزه، حالا الان شنبه شده، دیگه واقعا سعی میکنم شروع کنم.
لیوان آب: برای چه چیز هایی روزی هزار بار شکرگزار هستم؟
به کوری چشم هر حسود و بخیل و بدخواه و ابله من هنوز زنده ام و تولدم مبارک، همه اونایی که فحش دادین و توهین کردین و اذیت، فقط میتونم بگم هیچ عنی نیستید و بلکه زمان زندگیتون رو برام گذاشتین.
روز های زیادی آرزوی مرگ کردم، ناامید بودم، تا صبح گریه کردم، درد داشتم، دووم آوردم، نمیگم ممکنه دوباره تکرار نشه، ولی قشنگه، ادامه دادن، جنگیدن، کنار اومدن، آخه من فرق دارم از دم با اینا :))
افرادی که ازشون خوشم نمیاد:
۱. بی دقت و بی خیال و خنگ
۲. خسیس و گدا
۳. بی برنامه و تُهی مغز
۴. بی هدف و سست
۵. تعصبی بیش از حد
۶. شکاک و فوضول
۷. سیگاری
۸. لاغر
افرادی که ازشون خوشم میاد:
۱. عاشق موسیقی و هنر
۲. دارای دیدگاه خاص درباره موضوعات مختلف
۳. شیک و خوش پوش
۴. بهداشت فردی بالا
۵. زبان انگلیسی بلده (قدرت مکالمه خوب)
۶. فیلم باز
خب میخوام در ارتباط با یک چیزی صحبت کنم که اومد تو ذهنم.
بدترین چیز، داشتن دوست پسر تو سه سال دبیرستانه، از کنکور خوندن میفته آدم، اولین تجارب هست و عقل تو سر آدم نیست، بلوغ عاطفی پایینه، من به شخصه از همه چیز افتادم، به بیراهه کشیده شدم، نمیدونم شانس بود یا قدرت خدایی بود که میگن وجود داره یا چی، در نهایت توی دوتا دانشگاه دانشجو شدم ولی هنوزِ که هنوزه حسرت میخورم، حسرت تمام روز هایی که میشد درس بخونم ولی از ۶ عصر تا ۶ صبح با دوست پسر احمق و الدنگی که درک و شعورش از الاغ کمتر بود داشتم دعوا میکردم، با چشمای خسته و بدن بهم ریخته میرفتم مدرسه، شاید تنها کار درستی که کردم این بود که اون سال ها زبان رو ول نکردم به بهونه کنکور و در سخت ترین شرایط ترم های آخرم رو داشتم، نکنید، خودتون رو بدبخت نکنید، نمیگم تجربه ها اگر نبود همه چیز بهتر بود (چون شرایط خانوادگی خوبی هم نداشتم، زندانیِ کامل بودم، حتی گوشی شخصی نداشتم) اما اگر اون شخص سمی مریض و چیپ و امثالهم نبودن شاید وضعیت من بهتر میشد، یعنی طرف با وعده وعید ازدواج و این کصشرا میاد سمتتون تو احساسی ترین شرایط و بعد، هیچی به هیچی، هر موقع یادم میاد، دادم میاد، خاطرات بسیار وحشتناک و ناراحت کننده، مسخرت کنه، شوخی های چرت و پرت، رفتار های حیوانی، بهت فحش بده، تهدیدت کنه، بزنه تو سرت، یا مثل چی؟ مثلا برای یکی هدیه بگیری با حقوق کم و سخت به دست اومده، بعد طرف ورداره آتیش بزنه یا پرت کنه تو گِل باغچه، یا وسایل با ارزشت رو ازت بگیره به زور و پرت کنه تو جاده و غیره، و بسیاری موارد دیگه که گفتنش خجالت آوره، دقیقا از سال ۹۹ من دارم میرم پیش روانپزشک سر خیلی از مسائل ولی این تروما رو نمیتونم فراموش کنم و ببخشم حقیقتا، من با سن و عقل کم تو اون موقع، با افسردگی و داستان و اختلال و مصرف قرص و یک سری از مسائل، عذاب صد برابر و تنبیه و سرزنش رو باید تحمل میکردم، حالا از اونور یک سری لاشخور حروم زاده هم هستن که میان سو استفاده میکنن از شرایطت، از زخمی و ضعیف بودنت، اینو به هر کسی که اذیتم کرده میگم:
"امیدوارم در ابتدا زجری که من کشیدم رو بکشی و بعد به بهترین نحو بمیری"
•چقدر ترسناکه، انگار من دارم پیر میشم و سنم میره بالا.
•متوجه شدم بهترین نوع آهنگ گوش کردن، بر اساس mood هست.
•سخت شده همه چیز انگار، عجیب، یک دوره ای بود همه چیز برام غیر واقعی بود، شاید یک هفته، پارسال، گیج بودم و این حس رو برای هر کسی تعریف میکردم سعی میکرد بفهمه اما نمیتونست.
•حس های بدی دارم، اونایی که بهم نزدیکن میدونن چرا و بقیه که نمیدونن چرا، بهتر.
•گرکِ۳ رو گوش میکنم.
امروز یک روز وحشتناک داشتم، کنار همه ماجرا های طولانی که حوصله ندارم تعریفشون کنم باید بگم خسته شدم از شاگردای بی مسئولیتی که لال مُردن و تکلیفشون مشخص نیست، چقدر میتونید نفهم باشید و بدبخت اون کشوری که مهاجرت کردید بهش و البته اونا هم چقدر ابله هستن که اینارو راه دادن.
داغونم. واقعیتش رو بگم.
یکی از افراد نزدیکم، فریب خورده، بهش دروغ گفتن، با پول و اعتمادش بازی کردن، این داره منو میکشه چون شاهد کل قضیه بودم، چه برسه خود اون شخص رو، کاش حل بشه، کاش.
هر چقدر میخوام خودم رو آروم و بیخیال نشون بدم نمیشه، بدنمم بهم ریخته حقیقتا، کلی پروژه و کارای مسخره دارم و مشکلات دیگه، کاش یکی بود منو میفهمید و مجبور نبودم جلوش fake smile باشم و هزار نقش دیگه، کاش یکی بود که همه جوره کامل بود، ولی ما، هیچوقت همه چیز رو با هم نداریم، هیچوقت.
آری خشم تاریخ از آن ماست
زیرا که ما بی مهابا دریدیم و بی عشق خریدیم
و بی میل بریدیم و دوختیم و این سیل حال حق ماست
که برای بارانی شکر گزار نبودیم
و حتی به دریا حمله ور شدیم
و ماهی ها به کشتن دادیم
برای تنها یک هفت سین ساده
شش شمع سیاه و سفید:
●اینکه احتمالا سال بعد به ورژنِ الانم میخندم رو دوست ندارم.
●اینکه گاهی حس میکنم تنبلم رو دوست ندارم، بیهوده وقت تلف کردن و کاری نکردن در واقع.
●اینکه بعضی کارارو پشت گوش میندازم رو دوست ندارم.
○اینکه آدم های رو مخ رو راحت و سریع حذف/اصلاح میکنم رو دوست دارم.
○عاشق بداهه پردازی و خلاقیتم هستم.
○احساس میکنم با بقیه فرق دارم و واقعا متفاوتم و از این خوشم میاد، یک حسی که ته دل آدمه و همیشه میگه بهت "تو خاصی".
مریض شدم مثل بیشتر مردم ایران که تو نیمه دوم سال این بلا سرشون میاد، از این بگذریم، هر موقع اومدم اینجا گفتم تو شرایط خوبی هستم، اذیتم کردین، یا اگر گفتم تو وضعیت بدی هستم، اومدین گفتین چه خوب، بیشتر زجر بکش و غیره، آخه شما چه مرگتونه نمیدونم. (بلانسبت اونایی که دوستم هستن). بعد از این پست هم باید برم به کار و زندگیم برسم.
میخوام درباره "خیانت" صحبت کنم.
خب، این بحث رو شاید قبلا باز کردم، ولی شاید این پست کمک کنه کامل ترش کنم، این بحث همیشه به صورت 0 و 1 بررسی شده. یعنی شخص خیانتکار 100 درصد مقصره و شخصی که بهش خیانت شده 0 درصد گناهکاره. این یکی از چرت ترین فرض های ممکنه، فرض کنید من خیانت کردم و اگر شخصی که بهش خیانت شده رو دقیق تر ببینیم، شرایط رو طوری پیش برده که من مجبور به این کار شدم، از لیست پایین، اگر ۱۰ مورد اتفاق بیفته، من به وضوح و به بیانِ شما، خیانت میکنم و میرم با افراد دیگه ای که بتونن حس بهتری بهم بدن و واقعا مهم نیست چه قضاوتی در مورد این دیدگاهم وجود داره.
طرف:
۱. بهم توهین کرده و بد دهن بوده.
۲. مسخرم کرده و شوخی های بی جهت و بیموقع داشته، مسخره کردن بدنم، لهجه و لحن صدام، رنگ پوستم و هزارچیز دیگه.
۳. شخصیتم و علایقم رو زیر سوال برده.
۴. نیاز های عاطفی و جنسیم رو بر طرف نکرده و همش من باید پیش قدم میشدم.
۵. به خودش اهمیت نمیداده از جهات مختلف.
۶. بقیه رو به من ترجیح میداده.
۷. وقتی درخواست جدا شدن میدادم، توجه نمیکرده.
۸. باهام دائما دعوا میکرده.
۹. باعث گریه ام میشده.
۱۰. سرم منت میذاشته که مثلا باهام "چت" کرده.
۱۱. حال بهم زن و متعفن بوده، بدون بهداشت فردی.
۱۲. از برخی سطوح اجتماعی و علمی و... از من پایین تر بوده و نخواسته بهتر بشه و پیشرفت کنه.
۱۳. انتقاد پذیر نبوده و دائما قضاوتم میکرده.
۱۴. گذشته ام رو میزده تو سرم، آدم خسیسی بوده.
۱۵. بهم احساس ناتوانایی و کم بودن میداده.
۱۶. موقعی که هیچ مشکلی نبوده، بهم شک داشته.
۱۷. بقیه رو باهام مقایسه کرده.
۱۸. استاکر بوده.
۱۹. مزاحمت ایجاد میکرده(مثلا ۴ صبح میومده دم خونه آدم داد و بیداد)
۲۰. وعده دروغ داده و هیچکدوم رو عملی نکرده.
۲۱. اولین تجربه های مهم زندگیم رو هدر داده.
۲۲. اینکه آدم باهاش دو کلمه حرف بزنه اتفاق نمیفتاده، چون همیشه مقصر من بودم و آدم فداکار اون.
۲۳. حق دادن به بقیه توی مشکلات زندگیم.
۲۴. کافی نبوده.
۲۵. پوچ و تُهی، هیچ حرفی برای گفتن نداشته.
۲۶. سبک زندگی ناسالمی داشته که روی منم تاثیر گذار بوده.
۲۷. مغرور ولی از درون بی اعتماد به نفس.
۲۸. کچل شده.
۲۹. بهم حس گناه میداده.
۳۰. برای داشتنم هیچ تلاشی نکرده.
دیدگاه دوم که قبلا گفتم:
کلیت رابطه ای که توش هستید رو دوست دارید، همچنین طرف مقابلتون رو ولی بازم یه چیزایی کمه که اگر خودتون رو جِر هم بدید درست نمیشه، خیانت اتفاق میفته برای ارضای اون نیاز هایی که نمیتونید ازش دست بکشید.
دیدگاه سوم:
واقعا طرف همه چیز تموم بوده و شما از سر بیمار بودن خیانت کردین و هیج دلیل خاصی نداشتین.
سیبِ اول:در حال تدریسم ولی یک چیزی ذهنم رو مشغول کرد و اومدم که بگم،مردم با خودشون چی فکر میکنن؟تو گذشتهی شما،کلی آسیب بهتون میزنن،به شخصیت و احساس و بقیه موارد،بعدش میان جبران کنن؟من واقعا نمیتونم ببخشم این داستان رو،برید بمیرید خب.
گلابیِ دوم:تمام اعضای خانوادم مثل چی مریضن،همون داستان ویروس جدید و وحشتناک،فقط من نگرفتم،امیدوارم نگیرم واقعا نمیکشم این یکی رو.
خرمالوی سوم:تراویس هم رفت،البته من که میگم برگرده و حضورش برکته برای همتون،تنها کسی که دو کلمه حرف واقعی میزد برعکس بقیه،این سبک نوشتن رو هم ازش یاد گرفتم. حالا گاهی که متن هام رو میبینم میگم این چرت و پرتا چیه من نوشتم، توی اون لحظه معنی داشته ولی بعدش مسخرست.
نارنگی چهارم:وضعیت خوب نیست،همش توی تنش و استرس و بی برنامگی هستم،هم از طرف خانوادم هم مردم و هم شاگردام.