هر هفته یک سوزن باید بره تو رگ دست من. امشب هم همین بود. کل تنم کهیر شد.از مهاجرت متنفرم. تو باعث شدی اینطوری بشم، من عاشق این کار بودم ولی الان میشم پر از تنش. از کلمه ی مهاجرت، اپلای، نفرت دارم. آیلتس؟ به شدت بدم میاد. میخوام تا ابد توی ایران بمونم و بمیرم. بهش فکر میکنم میترسم و حالم بد میشه. دلایل زیاده. حوصله ندارم بگم. اخیرا یک اشتباه بزرگی کردم که یک عمر یادم میمونه، کیرم دهنت، با خودتم، درسته،خود خودت با اون زنجیر گردنت،صیکتیر. ادامه مطلب ...
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
هر لحظه به دام دگری پابستی؛
گفتا؛ شیخا، هر آنچه گویی هستم،
آیا تو چنانکه مینمایی هستی؟
•نسبت به کارم *بیشتر مکانش* حس به شدت بدی پیدا کردم،یک مشت عوضی هستن چون،از بزرگ تا کوچیکشون.
•همیشه اونجوری نمیشه که ما میخوایم.
•هیچی و هیچکسی برای همیشه نمیمونه.
•اوضاع رابطه رو شاید بشه گفت تو وضعیت سالمی هست ولی مورد رضایت من به طور کامل نیست.
•کاش بتونم به زودی مهارت هایی که دنبالشم رو کسب کنم.
•هر کسی که پشت سر بقیه پیش شما حرف میزنه قطعا پشت سر شما هم پیش بقیه حرف میزنه.
•آدم هایی سمی رو در اسرع وقت از زندگیتون پاک کنید.نه گفتن رو تمرین کنید.
•دیشب خیلی شب بدی بود از جهت برنامه خواب و این مسائل،اذیت شدم،گریه کردم ولی سبک نشدم،پوست صورتم سنگینه،حوصله ندارم بقیه چیز ها رو بگم.
و با سوزنِ دلتنگی و نخِ وابستگی،زخمِ خواستنِ تو دوخته می شود،چون عشقِ تو چه سنگین بر دلِ سبک سرِ من نشسته است.
امشب واقعا عذاب کشیدم. خیلی سخت بود، خیلی. از درس دادن متنفر بودم، به اون آدم ها. و الان مدتی هست که از شغل خودم متنفرم. عمیقاً و کاملاً.
فکر کنم قضیه ورود به رابطه ی جدید برای من جدی شده ولی بازم مطمئن نیستم، حس کسی رو دارم که تازه شنا یاد گرفته بعد از کلی غرق شدن و تازه لبه یک استخر عمیق با آب سرد نشسته و میخواد غوطه ور بشه،من ابایی ندارم که بگم هنوز پر از مشکلم و تقریبا و یه جورایی داغونم،اما من خودمم،همین کافیه فکر کنم.
عصبانی از شایع و Nightmare از Halsey.
خدا میدونه امروز چقدر سخت بود و بدتر اینکه دیگران بگن که من افسردگی دارم به علت خنده های هیستریک.
آیا می دانستید که
Werewolves can siphon the pain from presumably any animal that can feel pain, heavy use of this ability takes a toll on the user and can result in loss of life or loss of power if the user is an alpha
حالم خوب نیست.
سال بعد همین موقع،چقدر بده که نمیدونی چی در انتظارته،ولی حقِ من، لذت بی نهایته.
روز بدی بود. با مدیر یک آموزشگاهی دعوام شد، یک پسره ای گیر داده بهم، هر هفته داستان دارم یک کِیس جدید پیدا میشه که بره رو مخم،نمیدونم چرا،امتحانات خیلی زجر آورن، حالم خوب نیست، خستم و دارن میگذرن این روزا که جای شکرش باقیه.
حالم خوب نیست، حسی که دارم اینه و تنها علتش مشغله های درسی هست.
امشب کیوان رو میبینم،شاگردی هست که بیشتر از بقیه بهش اهمیت میدم و نمیدونم چرا گوگولیه به نظرم،قبل کلاس هم دیدار داریم در هر صورت. یک چیزی که میخواستم بگم اینه که نمیدونم چرا انقدر همه چیز حس عجیبی داره، فکر میکنم تو این دنیا نیستم و این واقعا وحشتناکه،فقط این روز ها اینطوریه البته.غزاله به خاطر قضیه اعدامی ها حالش خوب نیست و من ترجیح میدم نزدیکش نشم،امتحان دارم و عقبم از بقیه،حس دلتنگی دارم.
امروز روز عجیبی داشتم،نمیگم چرا،اما چیزای دیگه،غروب Captain Black تست کردم،شکلاتی،خوب بود،سر کلاس صبح حالت تهوع گرفتم و شاگردام چون از کادر درمان بودن همونجا ضد تهوع و غیره تزریق کردن،خیلی وقته که حس نکردم یک روز تعطیل دارم تو زندگیم،موج دوم امتحاناتم دارن شروع میشن و استرس دارم،چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه یا در واقع میرسه و نمیخوام اینجا بگم چون امن نیست هیچی،اینجا واقعا جالب نیست.
Fucking confusing and stupid
باید بهتون بگم که قدیم تمام درد هام خیلی سخت و سنگین و زجرآور بودن ولی الان مضحک و حداقل سطحی و گاهی بدون هیچ حس خاصی به نظر میرسن،اول از خودم ممنونم بابت لعنتی بودنم و بعد خاصیت گذر زمان.
پی نوشت:اسم سیگاری که تو پست قبل گفتم more بود و بسته اش سبز بود.
+خستم،خوابم میاد،زندگی میگذره ولی ناراحت نیستم دیگه،خیلی عجیبه.دیشب با "غزاله" وینستون رو تست کردم،تا الان من کنت دوست داشتم و بد نبود،مارلبروی سیلور خوب بود، ولی گلد اوایل بهم سرگیجه میداد،یعنی وقتی کشیدم چشمام واقعا اطراف رو به صورتی که میچرخید میدیدن و انگار داشت کنده میشد همه چیز،یک چیزی هم بود که امتحان کردم ولی اسمش رو نمیدونم،خیلی دراز بود و کاورش قهوه ای بود،وقتی میکشیدی اصلا گرما واردت نمیشد بیشتر سرد بود و بوی بدی نداشت،این وینستون واقعا بوش افتضاح بود و خوشم نیومد،تا ساعت ها با دستام و صورتم درگیر بودم.
+دوستان من کامنت هام بسته است و باز نخواهد شد،پیامی هم نمیخونم،لطفا پیام نفرستید چون مستقیم پاک میشه،از دیروز پریروزی که وبلاگ دوباره اکتیو شده تا الان ۳۸ پیام جدید اومده،من برای آرامش روان نمیخونم پس به خودتون زحمت ندید و اگر آدرس ایمیل من یا شماره ام رو دارید،دلیل نمیشه چیزی بفرستید،زیپ دهنتون رو ببندید،ولم کنید دیگه،سپاسگزارم.
از این محیط مسموم و مزخرف به شدت خسته شدم. من آدمی نیستم که نیاز داشته باشه به حرف زدن ولی اینجا خیلی خراب شده، خیلی.

●ریمل من به صورت خشک شده روی مژه هام هست، روی تختم هستم، آهنگ در گوش هایم به داخل ذهنم میدوه، زنده هستم، بوی ماسک مو رو به صورت دائمی حس میکنم، خلاصه بی شائبه باید اعتراف کرد که خیلی وقت ها توی ذهن خودمون گم میشیم و خیلی دیر میفهمیم با واقعیت فاصله داریم. چندی پیش فیلم not okay رو معرفی کردم تو یکی از پست ها،نمیخوام اسپویل کنم داستان رو ولی شخصیت "دنی" از یک پسر تو محیط کارش یک کرکتر رویایی ساخته بود، که چقدر این پسر خفن و به اصلاح وقتی میبینیش میگی dope,damn cool و همین امر دنی رو مجاب کرد تا جلوی این پسر هزار داستان بسازه و جلب توجه کنه، موفق هم میشه ولی مشکل اینجاست که وقتی باهاش صمیمی شد، اون پسر با چیزی که این دختر توی ذهنش داشت واقعا فاصله ی زیادی داشت و به طرزی وحشتناک غیر قابل قبول بود، جدای تلقین و پذیرش عواطف خیلی از ماها یک قسمتی تحت عنوان منطق توی وجودمون هست که خفه اش میکنیم، من توی روابط زندگیم خصوصا اوایل این کارو بارها کردم و ندای عقل رو خاموش ساختم تا بلکه بگم "دلم خواسته و میخواد"،پس اینکه افراد اون چیزی که شما فکر میکنین نیستن گناهی نکردن، فکر میکنم باید تصورات رو مرمت کرد، واقعیت رو قبول کرد، همونجوری که هست، درباره خودتون، افراد، کار، رشته تحصیلی، چون این، حقیقتِ نجات بخشی هست که همه دنبالش هستن و باعث میشه حرکتی بزنین که تغییره یا راه حل. دوست ندارم شعار داده باشم. در ادامه دو مسئله دیگر رو هم میگم بهتون اگر خواستین و دوست داشتین میتونین بخونین...
ادامه مطلب ...[be careful, what you fucking wish for]
I suggest all of you to watch this damn movie by the way.

کاش انقدر تردید و ترس و استرس توی زندگیم نبود. کاش.
در حالی که 1400 داره تموم میشه،موارد دیگری هم دارن تموم میشن،فرصت ها،شانس ها و زمان هایی که برای به دست آوردن و از دست دادن خیلی چیز ها داریم، از جهتی به عنوان آخرین پند و اندرز میخواستم بگم همیشه باید یک "راز" باقی بمونیم، چون مردم وقتی همه چیز رو در مورد ما میدونن،ما رو ترک میکنن، و حتی شاید دیگه چیزی برای کشف کردن باقی نمیمونه. شروع و پایان دو اصل متضاد هستن که سبب حرکت جهان میشن،در ناچیز ترین و عظیم ترین پدیده ها هم وجود داره، هر چقدر سعی کنیم چیزی رو ابدی کنیم، یا اون تموم میشه و یا خودمون، چه زود و چه دیر، همه تمام شدنی هستیم. هالزی و جی ایزی عاشقانه ترین آهنگ سال رو برای هم خونده بودن، اما خب همه چیز همونطوری نمیشه که میخوایم.
