از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Alibis

سیبِ اول:در حال تدریسم ولی یک چیزی ذهنم رو مشغول کرد و اومدم که بگم،مردم با خودشون چی فکر میکنن؟تو گذشته‌ی شما،کلی آسیب بهتون میزنن،به شخصیت و احساس و بقیه موارد،بعدش میان جبران کنن؟من واقعا نمیتونم ببخشم این داستان رو،برید بمیرید خب.

گلابیِ دوم:تمام اعضای خانوادم مثل چی مریضن،همون داستان ویروس جدید و وحشتناک،فقط من نگرفتم،امیدوارم نگیرم واقعا نمیکشم این یکی رو.

خرمالوی سوم:تراویس هم رفت،البته من که میگم برگرده و حضورش برکته برای همتون،تنها کسی که دو کلمه حرف واقعی میزد برعکس بقیه،این سبک نوشتن رو هم ازش یاد گرفتم. حالا گاهی که متن هام رو میبینم میگم این چرت و پرتا چیه من نوشتم، توی اون لحظه معنی داشته ولی بعدش مسخرست.

نارنگی چهارم:وضعیت خوب نیست،همش توی تنش و استرس و بی برنامگی هستم،هم از طرف خانوادم هم مردم و هم شاگردام.

I did it

I made it
I won
I was right

برگشت ناپذیر

در واقع خیلی وقت ها آشنا شدن با یک شخص اشتباه تو مجازی باعث میشه که تمام توانایی خودتون رو از دست بدید، یکبار یک جا یک کامنت بی اساس و کاملا غیر منطقی درباره داستانم گرفتم، از اون روز تا الان، یک کلمه نتونستم بنویسم که قابل اتصال به قسمت های بعدی باشه، هر چی نوشتم(نزدیک به ۲۰ صفحه) رو پاک کردم چون راضیم نمیکرد، حالا از همون آدم و سر تا پاش داره کثافت میباره و مثل یک خرِ عمومی در حال زر زدن و مدفوع این و اون رو تناول کردنه و به شدت راحت و آسوده است و من اینجا درگیر اینکه چرا نمیتونم بنویسم، حس بدی دارم، احساس میکنم رمانم داره میمیره، میترسم دوباره اون قضیه تکرار شه، همون چند ماه خیلی طولانی که دست از نوشتن کشیده بودم.

Jesus

●حالم خوب نیست، نه از جهت اینکه بد باشه، نمیدونم چطوری بگم، تو بد مخمصه ای گیر افتادم.

●داستان اینجوریه که منتظر یک اتفاقی بودم که برام بیفته و الان که افتاده، میگم چرا و فلان، انگار هنوز براش آماده نیستم‌.

●یکسری اتفاق ناخوشایند افتاده که واقعا نفسم رو بریده.

●کمی ضرر مالی بی معنی داشتم در حد خیلی کم ولی همینم اذیت کنندست.

●این روزا اشتهام غیر قابل کنترل شده، با اونکه زینک متوقف کردم.

●پست سپیده رو حتما کسایی که همیشه میان تو وبلاگ خوندن و الان رمزدار شده، میخواستم بگم تلاش هام جواب داد و تو مسیر خوبی افتاده و حواسم بهش هست، احساس میکنم هیچکس مثل من دقیق نیست.

●حالا هستن افراد دیگه ای که تو پست های دیگه بیام بگم و اینکه چه درگیری هایی دارم باهاشون.

Was born in nowhere

These days, I'm preoccupied and keep on thinking about this, I have got many girls around but sometimes I miss a real one, in my arms, you know, loyal, honest, hardworking and pretty one.

I'm tired of my spoiled cats, if I'll be in love God knows I'll become super crazy but I'm just thinking what if a girl, like that, would exist, I'll do anything for her, unfortunately, it can be just in my stories, I have written many tales but let me be quite frank, no, never wrote about this one

I don't mean a depressed bitch, I miss the soft skin and warm lips, bright eyes, long hair, the odour, the voice and words, I need to train her, nuh, it takes time 

بی ارتباط با بالا، میخواستم بگم که خاطرات، بدترین چیزی میتونن باشن که از کسی توی ذهنت مونده، لحظات و دقایقی که کاملاً بخشی از زندگیت بودن و گذاشتی پاشون، علت بی خوابی من اینه، فکر کردن، فکر فکر فکر.

حقیقتِ درباره‌ی من

با توجه به یک سری درخواست ها، پست قبل رو ترجمه می‌کنم و میذارم.

 این داستان و دکلمه و دیالوگ فیلم نیست، بخشی از زندگیِ منه،چقدر خستم،جدای همه اینا،دو دقیقه نمیتونم راحت باشم انقدر کار و داستان هست،بگذریم ،Crazy in love از Beyoncé "ریمیکس ۲۰۱۴" رو گوش کنین که بتونین کلمه به کلمه پست رو درک کنین و وایب خوبی بگیرین.

https://www.uplooder.net/files/2bb7126e58392026ec3fd691d195da0a/10---crazy-in-love-(2014-remix)-tnbd.mp3.html 

[خنده داره که بعد از ماجرا های پست قبل و به پیوست اون،احتمالا این یکی هم، چندتا درخواست دوستی داشتم که بعدا میام میگم.]


وقتی که با دخترام، یک دوستی ساده نیست، من یک جنتلمن لعنتی میشم که دقیقا مثل پسرا رفتار میکنه، براشون آشپزی میکنه، پول کافه و رستوران هارو میده، از جاش بلند میشه و براشون چایی میریزه و بشقابشون رو پر میکنه، بهشون جوری احترام میذاره که فکر کنن خاصن، من کسی ام که در رو براشون باز میکنه، براشون هدیه می‌خره بدون اینکه به مبلغش توجه کنه، اگر آسیب ببینن، ازشون مراقبت میکنه، بعضی وقت ها از دست ها،چشم ها و کفش هاشون عکس میگیرم جوری که عاشقش میشن، بهشون گوش میکنم، نگاه میکنم، میگم که چقدر زیبان، بهشون گل میدم، ماساژشون میدم، وقتی قرار تموم میشه، پیام میدم که "خوبی عزیزم؟ رسیدی خونه؟"، افزون بر اینها، خیلی بهم پیام میدن، فرستادن آهنگ ها، ویدیو های مورد علاقه و سلفی هاشون به من،براشون عادته، تمام راز هاشون رو میدونم، خیلی حس غرور دارن وقتی با منن، چون من با کلاسم، با سوادم و جذاب، همون معلم زبان باحاله هم هستم، رابطم با پدر و مادرشون خوبه، دعوتم میکنن خونشون، اتاقشون، بیشتر از هر کسی ازشون حمایت میکنم، بغلشون میکنم جوری که احساس بدی نگیرن یا بوسشون میکنم جوری که محترمانه است، وقتی حالشون خوب نیست، من هستم، وقتی پول میخوان، من کمک میکنم، در عین حال، تحریکشون میکنم، میخندونمشون، بهشون دستمال کاغذی میدم وقتی گریه میکنن، چسب زخم دارم وقتی دستشون رو میبرن، نمیخوام بکنمشون ولی اگر درخواست کنن، شاید قبول کردم و اونا باید مطیع باشن، نابود میشن، خیلی وقتا ممکنه بقیه بگن چه زوج خوبی هستین، در نهایت، دخترا بازوی منو سفت میچسبن و یکسره پیام میدن که "خواهش میکنم بریم بیرون"، چرا که نه، من آرزوی هر دختریم، ازم اطاعت میکنن و هوس میکنن اون لحظاتی رو که با من بودن رو، واضحه اگر بگم اینو نپوش یا اونو، میگن چشم، هر چی تو بگی، چون بهم اعتماد میکنن و پیشم، احساس امنیت دارن.

اما

وقتی با اربابم هستم، با اون، من یک برده‌ی لعنتیم که التماس میکنه تا تنبیه بشه، هیچکدوم از کارای بالا رو نمیخوام بکنه، من فقط ازش اطاعت میکنم، برای تمامی زمان ها.

Truth about me

When I'm with girls, it's not a simple friendship, I'm a fucking gentle one who acts like boys, who cooks for them, pays for the café or restaurants, who stands up and pour the tea, fill the plate and respect them like they are special, I'm the one who opens the doors, would buy them gifts without  thinking about price, if they got hurt, I take care of them, sometimes I take photos from their eyes, hands and shoes, like the way that they love it, listen to them, look & tell them how beautiful they are and giving them flowers, giving them massage, when the date is over, I text them, "Are you okay baby?got home?, in addition they text me alot, sending me their favorite songs, videos, selfies and so on is their habbit, I know their secrets, they are so proud when they are with me, I'm classy, literate, hot, well, I'm that cool English teacher too, I have good relationship with their parents, they invite me to thier house, to thier room, I support them more than anyone, I hug them like the way which won't bother them or kiss them respectfully, when they are not fine, I'm there, when they need money, yes, I help, at the same time, I turn them on, I make them laugh, I give them handkerchief when they cry ,I have sticking plaster if they cut themselves, (related to past) ---> I don't need to fuck them but they can ask for it, maybe I'll accept, if I do, they gotta be the submissive one, they'll be destroyed, so eventually, many times others would say "such a nice couple you are", girls stick to my arm and keep on texting "please, let's go out", well, why not, I'm the dream of any girl, they obey me back and crave for the moments with me obviously, if I tell them stop wearing this or that, they say "yes, whatever you say", because they trust and feel safe with me.

But

When I'm with my master,  to him, I'm a damn slave who begs to be punished, I don't need him to do any of the options above, I just obey, for all times.

وابستگی تو مَن مُرده

-خب این آهنگ از امیر رو طبق معمول هر کسی درک نمیکنه،یکی از آرزو هام این هست که بتونم این آدم رو ببینمش از نزدیک،حالا بماند یک تعدادی میان میگن وای چه افتضاح تو فن این آدم هستی میخواستم بگم اهمیتی نداره برام حقیقتاً نظر شما برام مهم نیست و همواره من طرفدارم و دلایل خودم رو دارم.


-پاشم برم ببینم داستان چیه،کار و بار و مسائل درسی و کاری،خستم.


-این نکته اول بود. دوم اینکه: من بعضی روز ها وب رو رمزدار میکنم چون داره از این محیط و افرادش "بلانسبت تراویس که استثناء هست" عنم‌ میگیره طبق معمول.

-اگر با من کار دارید تو تلگرام پیام بدید یا ایمیل بزنید، من هیچ پیام کوفتی رو نمیخونم از غریبه های اسکل و مریض اینجا.

نکته سوم: خیلی سخته انتخاب بخش مورد علاقم از این آهنگ،ولی خب شاید این قسمت ها:

•میخوام رو سفیدا قرمز بپاچم

اینجوری وحشی تره اما

دیرتر کثیف میشه

••میخوام آسمونو قرمز کنم، خورشیدو آبی

میخوام، دوباره تو بغلِ همون که یه روز

غرورشو کُشتی بخوابی

میخوام انقده تند برم

که دومی بشه واسه پشتیه عادی

انقده خوب بشم که لاشی

پشیمون شی از فحشی که دادی


•••یا که انقده بد بشم که شعرام بمیرن

انقده نخونم که صدام بگیره

میخوام بزنم تو خاکی یه بار دیگه هم

انقده لش و لوش که تهران به کیرت


••••میخوام از این جهنمه برم

همه گاون باید هر حرفو نود دفعه بگم

ببین تو هنرت در حدِ محلته بفهم

عینِ تو رو میسازم هفت هشت تا من هر دفعه چتَم


•••••آری یک تشر کافی نیست

گاهی برای خراب کردنِ هیولایِ خود ساخته

توپ ها آتیش لازم است و

برای خاموش کردنِ آتش خود سوزانده

سیل ها اشک

گر جهنم میروی مردانه رو

و بدان جهنم را داغی معناست و

جنگ را خون

در خود ببین بعد بخواه

Umbrella

https://t.me/BPNovel/446

اینم از دومین تریلری که میتونه برای این رمان وجود داشته باشه،ترجمه و زیرنویس و تنظیم و... رو انجام دادم و برام جالب بود مثل همیشه.

از وقتی که اتفاق اون روز افتاد و توی پست های قبل گفتم،نتونستم چیزی بنویسم،خیلی ناراحتم،به خاطر یک سری مسائل دیگه هم اعصابم خورده ولی اگر داستان ادامه پیدا نکنه واقعا افسردگی میگیرم،حالا این میتونه از نظر بقیه بی معنی باشه.


پی‌نوشت افزوده: بی وقفه نوشتم. شبیه خونریزی بود. (۷ صبح چهارشنبه)

پی نوشت افزوده۲: کانال محدود میشه تا داستان کامل شه.

مجنون شهر

مهم نیست بردن

مهم نیست بهترین شدن بدون جرئت

مهم نیست فرصت

مهم نیست هر روز زیادتر شدن عقدت

توی حس قدرت، مهم نیست دشمن

بهم بگو راست بگو چپ

بگو داغ بگو سرد

بگو شاد بگو تلخ

بگو باد بگو برف

بگو لات بگو رعد

بگو این دیوونست

واسه من مهم نیست گفتت

واقعیت امر

واقعیت امر اینه که من خسته شدم، امروز یک آقای ابله هَوَل که خودشم همینجا وبلاگ داره اومد یک ایراد خیلی بی معنی و بی اساس و غیر قابل قبول که هیچ جوره تو هیچ جام نمیره رو از رمانم گرفت، منم به این نتیجه رسیدم که تا الان داشتم تو گوشِ خر، یاسین میخوندم، شاید در مجموع اجازه بدم یکی دو نفر دنبالم کنن و مشکل من اینه که تو ایران به دنیا اومدم.


انقدر این ایراد چرند بود که کل انرژیم خالی شد و ذوقم تبدیل شد به یک تیکه سنگ، به طوریکه فکر کنم تا چند روز طولانی نتونم هیچی بنویسم،فرض کنید انقدر ناراحت شدم که حتی گریه کردم!تا یک ساعت داشتم گریه میکردم و نمیدونستم چرا.


بقیه کسایی که اومده بودن و ساکت بودن رو هم remove کردم چون آدم لال به درد من نمیخوره که یک بازخورد ساده هم نمیده و اگرم یکی میاد چنین چیز چرندی میگه که اصلا و ابدا نمیتونم قبول کنم،فرض کنید برای دو نفر دیگه کل مکالمات رو فرستادم و اونا گفتن واقعا ایراد بی اساسی بوده.


تتلو میگه "حرف نزنی نمیگن لالی" اینجاست.

ت مثل تراویس

خب من داشت خوابم می‌برد ولی از خواب پریدم.


الانم خیلی سخته به صفحه روشن گوشی نگاه کنم تو تاریکی و بنویسم،ولی اشکالی نداره،چون تولد تراویس هست. آدمی که برام خیلی عزیزه و دوستش دارم،وقتی متن هاش رو میخونم،تک به تکشون رو زندگی میکنم و خودم رو میذارم جاش،زیستن رو از دید اون میبینم،یکی از آرزو هام این هست که یک روز از نزدیک ببینمش،الان هم دارم از خواب پاره میشم و همه کسایی که منو می‌شناسن میدونن تو چنین شرایطی من راستشو میگم.

آدم جالبیه،دیگه همتون میدونید،حالا چاشنی مسخره بازی و کارای دیگش رو کاری ندارم ولی تولدت مبارک بابایی من، روز های خوش و جیب های پر پول برات میخوام، عاشقتم.

Not Afraid Anymore

امشب یک کولاکی رخ داد و تا صفحه ۱۶۰ نوشتم و توی کانال گذاشتم.

آخرین sound track فعلی هم با عنوانِ پست گذاشته شد.

https://t.me/BPnovel/445

حسم به ادامه داستانم عجیبه و یکمی گیج میزنم،چون وسوسه شدم خیلی چیزارو عوض کنم ولی بازم مطمئن نیستم،حتی توی ذهنم هست رمان دوتا پایان جداگانه داشته باشه و فصل دوم حذف بشه،از یک طرف دیگه میگم فصل دوم و جلد دوم میتونه یک دنیای دیگه داشته باشه.


سر قضیه تولید پادکست،متوجه شدم تواناییش رو دارم حتی با ابزار کم،ولی فعلا باید روی خود متن و کلمه و واژه تمرکز کنم،پس شاید فقط در دوران فراغت به اون پرداختم،یا زمانی که رمان تموم شد،همین نسخه پنجم نیاز به حل کردن برخی مسائل داره و باید وقتی بذارم،صفحات قبلی رو بخونم و درستش کنم.


باز هم اون مشکل قبلی برقراره،نداشتن خواننده،فقط یک نفر مجید عزیز هستن که گاهی بازخورد میدن و واقعا به کار میاد،مثلا صفحه اول نزدیک به ۱۰۰ تا ویو خورده،خب این چه حرکت زشتیه؟شما که میدونید رمان با درون مایه اروتیک هست،یا کلا نیاید یا اگر میاید عین آدم وقت بذارید دو دقیقه،به جای دیدن چرندیات اینستا و توییتر.


سرم شلوغه،هم دانشگاه و هم کار. دارم به خودم میگم عجب غلطی کردم که تصمیم گرفتم دوتا رشته رو باهم بخونم،این ترم برعکس ترم های پیش واحد کمتری دارم ولی نمیدونم چرا همه چیز سخت تر شده،بین همه‌ی اینا نوشتن رو خیلی دوست دارم،خوشحالم که درگیریم تولید یک داستانه به جای چت کردن با این و اون،در هر صورت من یک روزی معروف میشم و اون موقع خدا رو بنده نیستم،در جریان باشید.

خب روزمرگی و داستان های دیگه رو حوصله ندارم بگم،دور موهام حوله پیچیدم،باید یکم خشک بشن و الان هم از صدای سشوار متنفرم ولی چاره ای ندارم،در نهایت برم سراغ کارای دیگه،امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنید.

لیست رذایل بیست گانه

من به صورت اساسی آدم خیانتکاری نیستم توی رابطه ولی اگر ۵ مورد از لیست پایین اتفاق بیفته، تلاش می‌کنم از اون رابطه بیام بیرون و اگر نشد،دعوا های زیادی خواهد بود و همچنین قهر های بسیار و منم هر کاری دلم بخواد می‌کنم، مثلا اولین دوست پسر من از این لیست، تقریبا ۱۲ مورد رو داشت و بقیه هم به ترتیب داشتن،بریم ببینیم:

  

ادامه مطلب ...

From borders to orders

خب توصیف شرایط زمانی که اربابتون کنارتون نشسته باشه چطوریه؟

بسیار عجیب. (اصلا یه چیز عجیب)

الان که دارم تایپ میکنم،پای چپم رو فشار میدن،نه به طور عادی،طوری که داره دردم میاد، دست راستشون رو بر میدارن و گوشت بدنم رو میگیرن.

بعد دستشون جاهای مختلف حرکت می‌کنه،روحم ذوب میشه و توی قالب های ایشون میچکه،شاید اینطوری یکم ادب شدم.

اخیر و کنون

شاگردم که دوستم شده بود و منو واقعا می‌فهمید،جمعه میره کانادا.

نمیتونم واقعا. حالم بد بود امشب،گریه کردم و برای آخرین بار بغلش کردم،امروز روز خیلی بدی داشتم،روزمرگی پر تنش و افتضاح.


ذهنم قفل شده، نمیتونم  داستان رو بنویسم،کاش بتونم ادامه بدم یکم،میترسم فلج شه خط داستانی.


از فکر این دختره بیرون نمیرم،کاش منم بتونم برم کانادا یک روزی و دوباره از نزدیک ببینمش.


چیزایی که بدم میاد و خوشم میاد

انتخاب واحد مسئله دار،وجود داشتن قیمه و کرفس در برنامه غذایی خونه،پوست دست هام آسیب میبینن،شاگرد های بی نظم،برنامه خواب بهم ریخته(الان ۲۰ ساعته نخوابیدم درست)،داشتن مزاحم،وسواس فکری،اضطراب،نداشتن اعتماد به نفس واقعی،برطرف نشدن نیاز های جنسی که سبب عدم تمرکز من میشن،دانشگاه رفتن با پرداخت یک سری هزینه و یاد نگرفتن چیز خاصی(چون اساتید هیچی نمیگن خیلی وقت ها).


لذت بردن از موسیقی به صورت بیست و چهار ساعته،داستان نوشتن و اون داستان رو زندگی کردن،خوابیدن،خوراکی خوردن،یکسره فیلم دیدن،هیچ کاری نکردن،درس دادن،حموم رفتن،تخیل و تصور. 

خیلی خستم،روزمرگی نمیگم،نمیخوام.

چرا یکی باید چنین پستی بذاره‌؟ چرا این محیط انقدر مسخره شده:

https://molana-mozo.blogsky.com/1402/07/15/post-10/%d8%b2%d8%b1%d8%a7%d9%81%d9%87-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f

Drama Addiction

امشب با یک ویدیویی که برای داستان ساختم به یک مبحث جالب توی کانال پرداختم:

https://t.me/BPnovel/408

توضیح قابل توجهی داشت:

اعتیاد به نمایش یک الگوی رفتاری است که در آن به نظر می رسد افراد در هرج و مرج و درگیری رشد می کنند. آن‌ها اغلب موقعیت‌هایی را ایجاد می‌کنند یا درگیر موقعیت‌هایی می‌شوند که از نظر احساسی پرتنش و پرآشوب هستند. این موضوع شایع تر از آن چیزی است که فکر می کنید و دلایل پشت این رفتار پیچیده است.

Pray for a Prey

من در حال داستان نوشتن هستم،وقتی میرم تو ماجرا های نقش های مکمل یکمی دچار مشکل میشم و اون مشکل اینه که میترسم تمرکز خیلی بره روشون و خواننده اگر بخونه،ارتباط بیشتری باهاشون بگیره و نقش اصلی رو ول کنه حتی،پس رعایت این تعادل سخته.


یک مرز باریکی بین هنر اروتیک و پورنوگرافی هست،یعنی بین زیبایی و ابتذال،همیشه میخواستم دقیقا همون خطِ باشم،حالا تو هر چیزی.

بداهه زیستن قشنگه ولی خلق کردن واقعا لذت بخشه،حالا یک تصور،متن،نقاشی،مجسمه،غذا و هر چیزی،چون خلق کردن یعنی حاصل یکی دیگه رو بلعیدن و بازتولید یک چیزی که اثر خودت هم توشه و باعث میشه دریافت کننده ات به نفر قبلی فکر نکنه.


برعکس بقیه اصلاً علاقه ندارم از روزمرگی هام بگم،جمعه خوبی داشته باشید.

خبر جدید

خب خب خب من امروز ترس رو کنار گذاشتم و اولین صفحه رمانم رو به صورت صوتی در آوردم اونم به کمک یکی از دنبال کننده های خوش ذوق بود که اون پیامِ شخصی به اسم مجید رو دوباره تاکید کرد برام،ببینید مشکلات زیاده تو این مسیر،چون من تجربه پادکست نداشتم این یک،دیوایس درست درمون ندارم این دو،برنامه های خاص این حیطه رو ندارم سه و از همه بدتر که هم شاغل هستم هم دانشجو. ولی خب تا ده قسمت نشده باشه نمیتونم لینکش رو عمومی کنم.

خیلی دوست دارم معروف بشم،هیچ درآمدی از این کار نمیخوام ولی فقط دوست دارم انبوهی کامنت بگیرم که دارن درباره داستانم حرف میزنن و بهم بازخورد میدن،یعنی میشه یک روزی؟

جای تعجب داره

احتمال زیاد این پست خالی میمونه تا من عصبانیتم کم بشه و برگردم تا توش یه چیزایی بنویسم از حسی که دارم و داستان و اتفاقی که افتاد ولی خب سوالی که پیش میاد اینه "آیا اصلا ارزشش رو داره که بگم؟"


مقدمه:مدتیه که دیگه خودم نیستم،حسی که دارم اینه: یک منزویِ تنها که بهش وعده دادن ولی هیچی عملی نشده...

تحصیلات شعور نمیاره

بی‌شعور تر و نفهم تر از پزشک ها،پرستار ها و ماما ها خودشون هستن و تمام،هر چی شاگرد مزخرف داشتم دقیقا از همین گروه بودن،مفت خور،خنگ،بی نظم،گیرایی کم،بی تربیت،بی فرهنگ ولی پر مدعا.

طرف جلوی من توی اسکایپ لال تشریف داره و تو پیج اینستاش استوری میذاره گویا و کلمات انگلیسی رو لا به لای فارسی بلغور میکنه میده بیرون.

برای قرار و تفریح تو صف اوله ولی برای کنسل کردن کلاس با یک پیام ساده به مدت ۲ هفته منِ معلم رو میذاره رو هوا،یعنی من به اندازه چند میلیون تومن ضرر کردم،طرف میتونست بگه نمیاد و من تایم رو بدم به یکی دیگه،چون تو قراردادم خسارت رو ذکر نکردم و فقط ابطال همکاری رو مینویسم در نتیجه هیچ فایده ای هم نداره، "همه خسارت میگیرن".

آخه خانوم دکتر،بله تو،خود احمق آویزونت که از مردها به عنوان پله استفاده میکنی،تویی که سر تا پات پلاستیکیه،تویی که روز اول اونقدر درباره رعایت نظم چرند گفتی،چرا انقدر گاوی؟چرا؟ چرا انقدر الاغی؟

عقده ای،مغرور،به درد نخور،فقط قیافه میگیرن چون دستشون تو سوراخ های مردم هست و مثلا معاینه میکنن،جالبه جدیدا هیچی هم بلد نیستن و میرینن تو سلامتی آدم،من از این به بعد هیچ شاگردی رو از این گروه و طبقه دون مایه و پست جامعه قبول نمیکنم.

من نه ادعای ادبم میشه نه فرهنگ و غیره،دقت کنید هر چی دلم بخواد میگم،ولی شعور دارم و ملت رو سرکار نمیذارم،ولی حروم خوار نیستم و رضایت مردم تو کار برام اولویت ۱ هست.

خاک بر سر اول و آخرتون کنن،فکر کردی چون دکتری شخص خاصی هستی؟نه جانم،هیچ گُهی نیستی.

ابله نکرد یک عذر خواهی ساده و خشک و خالی بکنه،فکر کنم مُرده.

Trap

چقدر بی‌خوابی و یا روتین خواب بهم ریخته زجر آوره.

از تمامی این مسائل بگذریم،من هنوز هم گاهی دلم میخواد مسیحی بشم نمیدونم چرا،وصل شدن به این Jesus یک حس عجیبی داره برام.

حوصله ندارم از روزمرگی ها بگم اما میخوام یک داستانی رو بگم درباره یک دختره رو مخ که اخیرا باهاش قطع ارتباط کردم... 

ادامه مطلب ...

سرعت بالای پست گذاری چه نتیجه ای به همراه خواهد داشت؟

Why 'Study Girl,' Anime Star of an Infinitely Looping Video, Went Missing  This Week | Muse by Clio

خب روز مترجم هاست گویا،روزم مبارک باشه و از این جامعه وبلاگی با کسی در ارتباط نیستم و شخص خاصی رو نمیشناسم، یک دونه تراویس عزیز بود که اون هم وبش از دهنمون افتاد و ایشون قلم شیرینی داشتن ولی خب مترجم نبودن که بهشون تبریک بگم.


○اندر باب شغل و پیشه مترجمی باید بگم چیز بسیار مسخره ای هست و تدریس رو همیشه بهش ترجیح دادم،دلیلش واضحه چون کار پر زحمتی هست و مردم موقع پرداخت میخوان جون بدن،مثلا براشون سخته یک مقاله علمی سنگین هزینه اش ۵ میلیون باشه،میگن وا،مگه داریم؟آره داریم اگر میخوای خودت باسن گشادت رو یکم با درازنشستی چیزی تنگ کن بشین پای کار،خاک بر سر استادت کنن بیسواد.


○○مورد دوم اینکه حوصله و صبر میخواد،چیزی که من ندارم.


○○○مورد سوم،خیلی از همکاران در این عرصه استفاده شایان و در عین حال نادرستی از گوگل ترنزلیت میکنن به طوری که دید عموم رو نسبت به مترجم های واقعی و زحمتکش خراب کردن.


○○○○مورد چهارم،همش توی این شغل به خودت میگی خب که چی؟هی پروژه میگیری و تهش نتیجه خاصی نداره،"رزومه قوی نداره" مگر دارالترجمه استخدام بشه آدم، که یکبار من اقدام کردم و مسئول اونجا پیامم رو خوند و بلاک کرد و با خط های دیگه و دوستان دیگه هم تست کردیم این رفتار رو میکرد،سندروم پذیرش مترجم تازه کار داشت پدرسوخته.


○○○○○مورد پنجم،تنها خوبی که برای من داشته ترجمه آهنگ ها بوده و سابتایتل زدن فیلم ها،من یکی مدت طولانی با زرفیلم و دیجی موویز کار کردم چون و خیلی آموزنده است و لذت بخش ولی بازم چیز خاصی دستت رو نمیگیره،خلاصه امر که وارد این کار نشید و توی ایران هر کاری که زحمت زیادی داره از نظر علمی = ضرر کامل.

What I'm aware of

یک سری چیز هارو با سن کم از ته قلبم و وجودم درک کردم و امشب در این پست توضیح خواهم داد.

اولا آهنگی که دارم گوش می‌کنم هیچ ارتباطی با مودم نداره،آهنگ Fantasized هست از Ariana Grande که به نوعی به صورت رسمی منتشر نشد و الان همینجوری چند وقتی هست پخشه توی اینترنت.

من انرژی توم نیست،ناراحتم،کاش هورمون باشه و pms،واقعا وحشتناکه این قضیه،خب بریم برای توضیحات:

 

ادامه مطلب ...

"شستن آرایش صورت کمی طاقت فرسا است"

خب، باید یکمی داستان رو پیش ببرم دوباره.


•یک شب دیگه و پر از سر و صدا که به کنار،ولی میخواستم بگم در نهایت از رنگ موهام که سفر صورتی و هلویی و بعد کاهی و آبی و بنفش رو طی کرد و بعد دوباره یخی شد و نسکافه ای و سپس بادمجونی و الان یک چیز ملایم هست رو دوست دارم،یعنی تو آینه که میبینم،میگم باشه و خوبه.

پیام بازرگانی:توی بهترین رابطه هم بری،بازم یک تایم هایی هست که میگی چرا انقدر تنهام و حالم بده،نمیدونم،شاید داستان هورمون ها باشه،حداقل برای خانم ها.


••حقیقتا برای خیلی ها وبلاگ یک محیط امن و خوبه برای خالی کردن خودشون،ولی برای من اینطوری نیست،چون همیشه یک سری مریض اسکل و عقده ای حروم زاده هستن که نمیدونم رو چه حسابی فحش میدن و توهین میکنن"یعنی عنوان پیام هاشون مشخصه و لازم نیست حتی باز کنم"،نمیدونم من با اینا و خانواده هاشون چیکار کردم و چه بدهی دارم در کل،بابا ولم کنید،برید دوتا چیز جدید یاد بگیرید بدبختای علاف.

پی نوشت میان متنی:بوی سیگاری که همسایه ها میکشن اصلا شبیه بوی سیگاری نیست که من میکشیدم اینا چی میکشن؟پهن اسب؟


•••مورد دوم اینکه یک سری افراد هستن که من علاقه ندارم اینا منو بخونن ولی هنوز میان و میخونن و ابراز وجود میکنن،حالا یک عده ای ایده دادن پست رمز دار بذار که این کار بی معنیه،یکی دیگه میگه وب رو رمزدار کن که خب مدت های زیادی اینطوری بود.

گاهی غیر فعال میکنم،ولی باز هستم. عده ای دیگر پیشنهاد دادن که یک وب جدید بزن با اسم و عنوانی متفاوت ولی خب چه فایده وقتی خودم نیستم.

یادآور شماره یک:امشب یک کوه کالری وارد من شده.


••••از نظر موسیقی،خب بماند که من قفلی رو هالزی هستم و دویکند و اینا،یک موردی هست که من بین سال های ۱۹۹۸ تا ۲۰۱۰ گیر کردم،آرتیست ها و آلبوم های این سال ها رو خیلی زیاد گوش میدم،مثلا بریتنی،چقدر خوبه،اه.
پیوست:از دانشگاه و درس خوندن متنفرم،واقعا میگم،کاش میرفتم تو خط هنر و اونی میشدم که باید.

من دارم اذیت میشم (۳)

•پیرو پست های اخیر،من همواره دارم زهر پروانه رو مینویسم و پیوسته توی کانال میذارم،ورژن شماره ۴ یکی از عجیب ترین تجارب من شده،به طوری که ذهنم دچار خارش شده تا ته داستان رو عوض کنم و از جهتی دیگر روی طولش تمرکز کردم.

•فکر میکنم داستان ها دو دسته میشن در این راستا،اینکه هی میخونی ببینی تهش چیه و یا اینکه هی میخونی ببینی چی میشه تو صفحه‌ی بعد،به بیانی واضح تر،طوری سرگرم میشی که زیاد به تهش فکر نمیکنی.

•و خب با توجه به عنوان پست،مشکل هنوز اینه که خواننده فعال ندارم که بهم بازخورد های درست حسابی بده.

•اصلا حوصله ندارم درباره روزمرگی و اتفاقات اخیر بگم.

من دارم اذیت میشم (۲)

پیرو پست قبل باید بگم هنوز اون مشکل هست،نداشتن خواننده آگاه.


حالا چیا جالبه؟ من آهنگ دارم میذارم، ترجمه میکنم ساب میزنم کلی ادیت میشه ویدیو هایی که مربوط به داستانه،حالا توی خود کتاب اصلی،هدفم این بود با مجوز های کپی رایت بتونم با کیوآر کد بذارم برای خواننده،از تصویر بگیر تا آهنگ و ویدیو و ...، بزرگترین motivation من برای نوشتن،همیشه همین قضیه بوده: "موسیقی".



من دارم اذیت میشم

این کانال توی تلگرام برام مهمه:

https://t.me/BPnovel

چرا؟ چون واضحه، خاک بر سر افراد بی لیاقتی کنن که اثر ارزشمند منو نمیخونن،یک روزی که مجبور شدید پول بدید و بخریدش اون موقع حالیتون میشه. یعنی دوتا خواننده آدمیزاد نیست که چهارتا فیدبک درست حسابی بده به من،همه اسکل و مجبور میشم ریموو کنم. یعنی اگر ۵ تا، فقط ۵ خواننده داشتم کافی بود.


مشکلم اینه که من یک زمان طولانی تو اینستا بودم و ورژن ۱ این داستان رو اونجا میذاشتم،ورژن ۱ یه چیز افتضاحی بود(از نظر خودم)ولی میخوندن مردم،نظر میدادن کلی،اما نه نظری که سازنده باشه، شاید فقط یک نفر به اسم کیمیا که خودش داستان هایی تحت عنوان delimma و wrong رو نوشته بود دوتا نظر درست و اصولی بهم داد.


محیط اینستا پر از مزاحم بود برام،رفتم واتپد.

ورژن ۲ رو اونجا آپ کردم،مشکل واتپد این بود که همه میخواستن فقط درتی بنویسی،قسمت های هنری رو درک نمیکردن و نظراتشون تحمیلی بود که داستان رو اینطوری پیش ببر،اینو بذار با اون باشه و دستور به نویسنده.


بیشترین میزان خواننده ای که داشتم سیزده هزار دنبال کننده و هفت هزار خواننده فعال بود،از مجموع کل مدیایی که ارائه میدادم.


خلاصه ورژن ۳ رو نوشتم،از تینیجری و سطحی بودن در اومد داستان،بالغانه شد،ریزش شدید داشتم،دیگه هیچ بچه مچه ای نبود بخونه،ناامید شدم.


یادمه ۴ سال هیچی ننوشتم،تا اینکه ورژن ۴ "نسخه فعلی" متولد شد،با یک سری تغییرات اساسی:

۱. تغییر خط داستان

۲. تغییر برخی کارکتر ها

۳. حذف و اضافه شدن برخی از کارکتر ها

۴. تغییر اسم و عنوان


من به سمت رمان رفتن تا فنفیکشن نوشتن رو ترجیح دادم،چون تو اولی طرفدارا کمن ولی ارزش داستان بیشتره،خط داستانی مهم تره.


من ۸ ساله درگیر این سناریو شدم ولی ۸ تا خواننده آدمیزاد ندارم.

بهم میگن تبلیغ کن ولی میگم خب که چی؟طرف وقت نمیذاره کتاب عادی یا درس بخونه میاد اینو بخونه؟


خواننده داشتم که دوست خودم بوده پارتنر خودم بوده هی داستان رو مسخره کرده و به کارکتر ها توهین کرده و بدون دیدِ باز خونده، موندم چی بگم واقعا،بعضی وقتا میگم شاید من دارم چرت و پرت مینویسم و اشتباهه کلاً.


در هر صورت من کامنت هارو توی کانال باز میکنم موقتاً شاید یکی یه چیزی گفت،برای بهتر شدن و بهبود داستان البته.


آرزوم اینه که بتونم کامیونیتی خودم رو داشته باشم ولی باید این آرزو رو به گور ببرم فکر کنم،حالا اگر یک کانال بود با محتوای ندا یاسی و خاله مینا و رها و دنیا و ساسی  و پویان مختاری و اینا،الان ۱۰۰کا دنبال کننده داشتم.


اضافه شده به پست:

خب پیام ها.

دوستان من کامنت هارو باز نمیکنم طبق قسمی که خوردم. یک سری از پیام هارو دیدم:

۱. به مینی نمیدونم چی چی بود اسمت: صفحه اول داستان پین شده تو کانال،چطوری نمیتونی پیدا کنی قسمت اول رو؟

۲. به مجید: از صدام خوشم نمیاد،پادکست وقت گیره،قلم یه چیز دیگست.

۳. به x: متشکرم،ولی هیچکسی جوین نمیشه و این عجیبه.

۴. به Silverado این چه اسمیه شماها از کجا اومدین؟ : تو وبلاگ نمیتونم بذارم چون واقعا بدم میاد از بلاگ اسکای.

من برم بقیشو بخونم ببینم چی گفتین،البته اگر اون دو سه تا مزاحم کصخل قدیمی باز چرند نگفته باشن آخه آدم نیستن که حیوونن بلانسبت.

Fact

یکبار دیگه، خسته از همه چیز.

امروز صبح داد میزدم تو خواب، نمیدونم داستان چی بوده.

همش دارو،همش درمان،همش اضطراب، شک، ترس و افت و عقب گرد،‌‌همش شاد کردن دشمن و حذف کردن آدمِ اطراف و اضافه کردن درد.

تموم شه کاش این روزا، دیگه هیچی از دنیا نمیخوام، نه عشق و عاشقی، نه هیجان، نه تجربه، دلم هیچی نمیخواد، میخوام بخوابم ۶ ماه،تو یک اتاق تمیز، چیز خاصی نمیخوام حالم به هم میخوره از همه.


کاش یکم لیاقتم رو داشتی

"دیشب"رو گوش میدم از تتلو.


این به کنار، تو یک بازه از زندگیم هستم که دارم دیوونه میشم، عجیب ترین اتفاقات و رویداد ها برام رخ میده، انگار دارم تبدیل میشم به کسی که نباید.

گوش هام با سُرب پُر شده، دیگه هیچکسی و هیچی به هیچ جام نیست.


+وبلاگ تراویس به خاطر مشکلات عجیب از طرف بلاگ اسکای از دسترسش خارج شده، به احتمال زیاد اینجا بنویسه، حالا مطمئن نیست، فعلا در حال مکاتبه ایم.

"من حتی فارسی رو از چپ میخونم"

خیلی خستم. خستم خیلی.

فرقی نداشت، از هر طرف میخوندی برای الانِ من درست بود.

Original High

پشمام. این چه وضعیتیه. ساعت ۸ شب خوابم میبره ساعت ۵ صبح بیدار میشم، قبل تر ۶ صبح می‌خوابیدم ۱۲ ظهر بیدار میشدم،این چه  داستان و ماجراییه،نمی‌فهمم،متوجه نمیشم،نمیدونم و این قبیل ری اکشن ها،حالا از شما چشم شورا چشم نخورم دوباره برگردم به اون روال تخمی سابق خوبه،چون من واقعا خرافاتی هستم.الان موهام خیسن و توی حوله پیچیده شدن،نمیدونم انگیزه ام برای هر روز نوشتن چیه دقیقا،مقارن با اینکه حس خوبی به این محیط ندارم هنوز،به خاطر خسته کننده بودن تمش،وبلاگ های مسخره اش و این گونه مسائل،املتی که با رب درست میکنن براتون خوشمزه است؟ چون من این مورد رو یکبار خوردم و دیدم جالب نیست،شاید امروز درست کردم،تقریبا یک ساعت دیگه،خب، حوصله ندارم بیشتر از این بگم.

Planning for weekend

+کل دیروز من به خوابیدن و درد گذشت،چون بالاخره این پریود سگی شروع شد و الان واقعا بهترم. دیگه ببینید اون ده روز قبلش چیه که آدم دعا میکنه اصل ماجرا شروع بشه زودتر.یک سری داستان پیش اومده بود و از صبحش افتاده بودم به جون عشق زندگیم و کلی صبوری کرد طبق معمول و منو تحمل کرد XD دیگر اتفاقات دیروز زدن دکمه‌ی یک شاگرد پرمدعای مزخرف آنلاین بود که تکلیفش با خودش مشخص نبود،نه توی هدف نه توی تلاش کردن و نه توی پرداخت کردن،الان هم از ساعت ۶ تقریبا بیدار شدم و کم کم باید آماده بشم چون ساعت ۱۱ باید سر کلاسی که تو پست قبل گفتم باشم و اونجا ازم دوره،اصلا توانایی ورزش در خودم نمیبینم،میخوام‌ همینجور بیفتم و راحت باشم،پشت بازوی چپم به خاطر استخر زخم شده،یعنی یک چیزی تحت عنوان نودل رو مربی برام بست و انقدر پوستم رو سایید که به طرز بدی زخم شدم و حالا حالا ها نباید طولانی مدت توی آب باشم.  ادامه مطلب ...

"باید از کودک درونت بپرسی که هنوز سالمه یا نه، ازش بپرس."

مقدمه:

داشتم فکر میکردم اونایی که تحت هر شرایطی ارتباطشون با من قطع شد و یا به عبارتی بهتر بگم "من رو از دست دادن" واقعا خاک برسرشون،این حجم بی لیاقتی و بی کفایتی و حماقت بی سابقست، بابا این جمال و کمال و شکوه و عظمت و جبروت منو دریابید تا وقتی زنده اید.خب، در ادامه نمیدونم چی بگم و از کجا بگم. اخیرا اتفاقات خوب و بد زیاد داشتم،خوب از جهت بهتر شدن فعالیت های زندگیم و بد از جهت یکسری تنش و دعوا های همیشگی که مقصر من نیستم و محیط مسمومی هست که توشم،یکم از ماجرا های اخیر میگم... 

ادامه مطلب ...

Trust Me I got This

خب صادقانه بخوام تعریف کنم بابای من، منو با ۳ تا پسر دیده،که الان میگم چی بود و چی شد. اولا که خانواده ی من مذهبی و سنتی هستن و من و خصوصا خواهر اولم مرز های این سبک زندگی رو منهدم کردیم... 

ادامه مطلب ...

"ما هنوز سرپاییم و هر روز سرکار،کار که نه، یه جوری خودسوختن انگار"

Wallpaper ID: 96630 / anime, manga, anime girls, simple background,  minimalism, rats, mouse girls, mouse ears, cheese, looking at viewer free  download

خب من فهمیدم اون دل درد کافی نبود و زانو درد و دیگر درد های بی درمون هم ادامه پیدا می کنه با توجه به دلیل پست قبلی، در نتیجه درگیر بودیم. نکته ی دوم، چقدر گذر زمان میتونه جالب باشه،من اولین دوست پسر جدی و داستان داری که تو زندگیم داشتم با این تصور بود که "وای اگر این بره دیگه هیچکس منو نمیبینه"،چون خانوادم انقدر اعتماد به نفس من رو پایین آورده بودن شاید،بچه بودم به شدت،معصوم و بی تجربه،این روزا که به اون ایام (از 17 سالگیم شروع شده بود) فکر می کنم یا کل خاطراتم رو برای عشق خودم تعریف می کنم،میخندیم با هم،هم پشمای اون میریزه هم من،که من چقدر ساده بودم و یا طرف چقدر چیپ بود،چقدر آدم میتونه شکننده باشه،وابستگی شدیدی که با عشق و عاشق شدن واقعی اشتباهش میگیری،هنوز خیلی از پیام های افراد گذشته ام رو دارم،میبینم،میفهمم چقدر درد کشیدم،درس یاد گرفتم،چقدر حماقت کردم و گاهی چقدر عاقلانه رفتار کردم،بدون اینکه کسی بهم بگه،یاد بده،یادآوری کنه،دیگه حوصله ندارم صحبت کنم،بسه،میخوام فیلم Parasite رو ببینم.

+در حقیقت من عاشق نون و پنیر هستم،نه این پنیر های چرت و پرت،یه چیز محلی و چرب و شور.

"میخوام بنویسم،تو بگیر بخواب،من مال خواب نیستم..."

خب ببینید من درگیر چه کصشری شدم:

"اغلب خانم‌ها در زمان تخمک‌گذاری احساس درد خفیفی در یک سمت از پایین شکم دارند. این درد هرماه در یک‌ قسمتی از شکم احساس می‌شود چرا که هرماه یکی از تخمدان‌ها به‌نوبت فعال شوند.درد زمان تخمک گذاری  می تواند مانند یک درد تیز یا کسل کننده باشد، و در سمت شکم جایی که تخمدان تخمک را آزاد می کند اتفاق بیفتد. این درد چند ساعت طول می کشد و برای برخی افراد می تواند چند روز دوام داشته باشد.. از نظر آماری، به نظر می رسد که زمان درد چرخه میانی  در پیش بینی تخمک گذاری می تواند موثر باشد. از هر ۳ زن یک ۱ نفر در طی آزاد شدن تخمک از تخمدان خود احساس درد می کند."


به خدا خفیف نیست،دارم میمیرم،حالت تهوع گرفتم.عجب عید مزخرف و تخمی بود،هیچ فایده ای نداشت،کلی خستگی توم موند،روزای آخرش هم باید فشرده کارای عقب مونده رو انجام داد،نه سفری،نه دید و بازدیدی،فقط امروز با دو نفر رفتم بیرون و یک آقایی برام مزاحمت ایجاد کرد که اعصابم بهم ریخت،خیلی مسخره بود،فرض کن یکدفعه یکی بیاد بهت بگه من عاشقت شدم تو رو خدا بذار آشنا شیم بعد هی دنبالت کنه،تیکه و کنایه هم از این لات و لوت های شیره ای بشنوی،به خدا دیگه نمیخوام موهام رنگ روشن باشه سنم رو برده بالا،باید برم مشکی کنم کامل،تا یک ذره رنگ مو و چشمت فرق داره توی این خراب شده،یا بهت میگن خراب یا 10 سال میارن رو سنت،نمیدونم این چه داستانیه،حالا خوبه ما تو روستا نیستیم که محیط کوچیک باشه و این کارا غیر عادی(به اهالی روستا بر نخوره البته).


وای دارم میمیرم این درد نفسم رو بند آورده،پریود 0 تا 100ئش برای من زجره،این از تخمک گذاری،بعدش 10 روز PMS که عملا کل بلاگ اسکای از پی ام اس بلومحیا خبر دارن، بعدش 5 روز خود خونریزی،5 روز بعدش ضعف به خاطر خون از دست رفته،داستان اینجوریه.


دوست دارم برگردم قدیم،سال 94،کاش الان اونجا بودم،نمیدونم چرا،دلم اینو میخواد،محیای اون موقع رو دوست دارم.چقدر از این ماه رمضان بدم میاد،پشمام ریخت وقتی دیدم تازه امروز 5ام یا 6ام بود تو ماه قمری،حالم بده،افسرده نیستم،درگیری روانی و اینها هم نیست،فقط حالم بده،نمیدونم چمه.


دیگه حوصله ندارم بنویسم.

What's up

برای من کل عید داره به زبان خوندن،ورزش کردن،تتلو گوش دادن،داستان نوشتن،گریه کردن،خوابیدن،توی یوتیوب لولیدن،چت کردن و کارای دانشگاه و دل تنگی برای پاره‌ی تنم میگذره.

Untitled

چیزایی که بدم میاد:

تبریک عید،تولد و هر داستان دیگه ای از افرادی که در طول ۳۶۵ روز سال یک کلمه صحبت هم باهاشون ندارم و وقتی پیام میدن مجبورم بگم "شما؟" و یا دو ساعت فکر کنم و یا پیامشون از توی بلاک لیستی چیزی به طور اتفاقی پیدا میشه میتونم در جواب بگم برو بمیر.

"قانونِ طبیعتُ، نمیشه ازش فرار کرد"

به خدا یا هر چیزی که اعتقاد هر کسی هست، کارما وجود داره.

Treadmill

عاشق اون چشم های قهوه ای,گرد و براق تو شدم که اونطوری نگاهم میکنن،انگار روی پلک هات،کل احساساتم سنگینی میکنن،یادته همیشه بهت گفتم چشمات قشنگن،عضو مورد علاقه ام توی صورت مظلوم تو هستن؟نمیشه همیشه بیام از درد و مشکل بگم که،ابرو هات رو نمیتونم ببینم چون موهات میاد روی صورتت ولی اشکالی نداره،یک روزی میرسه که خوابی کنارم،میتونم زل بزنم بهت،جدیداً عینکت رو میگیرم میزنم و میگی بهم خیلی میاد،خب منم خیلی به تو میام،نگو نه.

Cry Me a River

-طبیعیه که من هیچوقت نمیبخشم‌ و حالمم خوب نیست حقیقتش‌.

--برخی تیکه های وجودم گم شدن‌ و با به عبارتی ربوده.

---چرا زندگی انقدر مسخرست و تکراری؟چرا همه انقدر به ربات بودنشون قانع هستن یا تلاش میکنن وارد لوپ بشن؟قلبم تیر میکشه.

----انگار منم خاکستری شدم،دیگه هیچی جذبم نمیکنه و منو به وجد نمیاره.

-----دلم رهایی و آزادی میخواد، یک جَو خلوت، سکوت محض،از اینایی که گوش هات سوت میکشن وقتی هستن، یک ملافه ی سرد و یک تنهایی، بدون تکاپو برای از بین بردنش،تختم رو دوست دارم، خودم رو روش پرت میکنم و زیرم و خالی نمیکنه.

Stockholm Syndrome

هوس انواع غذا ها و خوراکی هارو میکنم و این دیوونه کنندست،نمی‌خوام بگم چه اتفاقاتی افتاده اخیراً،چون از این حجم فوضولی و دخالت بدم میاد و در عین حال دوست دارم تریبون خودم رو هم داشته باشم،کاش راهی بود درد های فیزیکی و روانی دوره‌ی PMS ناپدید بشن،فقط اینکه فکر کنم تدریس دیگه چیزی نیست که توی زندگیم باشه.

It takes time to forget someone you wasted time on

دیشب خواب دیدم تو یک محیط سرد و برفی ام و اون با موتور میاد و رد میشه از کنارم،بعد وایمیسته عقب رو نگاه میکنه،برمیگرده، دستاش داشتن یخ میزدن،با حرارت دهنم و نفسم گرمشون کردم به حدی که میگفت دارم میسوزم از گرما،بعدش نفهمیدم خوابم دقیقا چیشد،فقط میدونم ذهنم هنوز درگیره که میاد توی خوابم.

[مهم اینه که بهتر از خودت نیست]

"دستای منو ول نکن که تعادل ندارم."


آقا ما برگشتیم. سیگار رو ترک کردیم. پاستا با سس پستو خوردیم خوشمون اومد،نون سیر خوردیم بد نبود ولی بعدش شیک و آدامس و هزار داستان بود، شیک کیت کت از شیک نوتلا خیلی بهتره، گل خریدیم آشتی کنیم ولی سر کلاسمون نیومدن، برخی کارا حل شد برخی نه،اخراج شدیم، حقوقمون رو ندادن، گریه کردیم، خندیدیم، تحقیر شدیم، تهدید شدیم، شکستیم، نابود شدیم، درد کشیدیم، پر از خشم و کینه شدیم، الان حالمون خوبه،حساب بانکیمون صفر شد، پوستمون بهتر شده، خیلی وقته لانزو و کلیدینیوم‌سی نخوردیم، تا صبح بیدار بودیم و تتلو گوش دادیم مثل "احترام" و "تازیانه"، دانشگاه رفتیم،اومدیم خونه خوابیدیم، الانم رو تختیم و به فکر خوندن برای ارشد و پی نوشت:

محیایی که هیچی برای از دست دادن نداره،چه حس عجیبیه حتی وقتی بقیه هم از دیدنِ چشمات اینو بگن بهت.

[دل تنگه واسه یک احترام ساده]

چه روز بدی بود. واقعا میگم. خیلی روز بدی بود. آدم های بد و اشتباه روز های بدی رو میارن براتون، این یک واقعیت بدیهی هست. مشکلات توی شغل من تمومی نداره،اینبار حرصم از اینه که از سمت من نیست خیلی چیزا. خیلی زور داره به خاطر کصخل بازی دیگران به فنا برید همه جوره. یکیتون ایمیل زده برام،چند متر نوشته و گفته حق ندارم دست از رویا پردازی بردارم و باید به مهاجرت فکر کنم دوباره، منی که دوبار فاند به دست اومده رو از دست دادم به خاطر اینکه مامان و بابام نذاشتن برم،ترسی ندارم تو این زمینه،ذهنم به خاطر مشکلات و انرژی منفی یکی دیگه تو این زمینه بهم ریخته. دکتر قلبم گفت بد نیست دوباره با روانپزشکت در ارتباط باشی،کاش زودتر تموم شه امسال که چقدر بد بود و چه آدمای بدتری داشت.

New fact

هر هفته یک سوزن باید بره تو رگ دست من. امشب هم همین بود. کل تنم کهیر شد.از مهاجرت متنفرم. تو باعث شدی اینطوری بشم، من عاشق این کار بودم ولی الان میشم پر از تنش. از کلمه ی مهاجرت، اپلای، نفرت دارم. آیلتس؟ به شدت بدم میاد. میخوام تا ابد توی ایران بمونم و بمیرم. بهش فکر میکنم میترسم و حالم بد میشه. دلایل زیاده. حوصله ندارم بگم. اخیرا یک اشتباه بزرگی کردم که یک عمر یادم میمونه، کیرم دهنت، با خودتم، درسته،خود خودت با اون زنجیر گردنت،صیکتیر.  ادامه مطلب ...

Mirrors

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.

هر لحظه به دام دگری پابستی؛

گفتا؛ شیخا، هر آن‌چه گویی هستم،

آیا تو چنان‌که می‌نمایی هستی؟