از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Right Time Wrong Place

پیرو پست قبل، چیزی که اینجا تعریف کردم اصلا کل قضیه نبود، خلاصه گفتم که اون دو سه دقیقه به اندازه چند ساعت تو ذهنمه، وقتی رسید دوباره از توی آینه بهش نگاه کردم و متوجه بودم فکرم اشتباه نمیکنه، من خیلی تجربه داشتم توی زندگیم ولی این فرق داشت، اون لحظه ای که اومد رختکن و الکی دور خودش چرخید به زمین و در و دیوار نگاه کرد و بعد منو دید و اومد سمتم، یکم دست هام رو از هم باز کردم، سریع بهم چسبید، منتظر بود، مثل بقیه دخترایی که حس کثافت بهم میدادن نبود، واضح بگم؟ مثل ریحانه نبود، حس سنگین و تاریک نداشت، سبک بود، درست مثل جسمش، به خودم درباره خودم انرژی منفی نمیداد، میخواست لب هاش رو ببوسم ولی من نتونستم چون رژ لب صورتی نسبتا پررنگی داشت و نمیخواستم پخش شه روی صورتش، از پسر ها، واقعی تر و گرم تر بود، واضح بگم؟ مثل یکی که کیوان باشه دروغین و متظاهر نبود، درباره خیلی دیگه از آدم های اشتباه زندگیم اینجا نگفتم و این شبیه به هیچکدوم از اونها نبود، تپش قلبش، دقیقا مثل خودم بود وقتایی که یکی رو دوست دارم، وقتی میخواستم برم، با نگاهش، پوستم رو لمس میکرد و پر از تمنا بود که بمونم و توی حرکات خودش، بهش خیره بشم، دیگه خودتون بفهمید یک نوجوان چقدر میتونه احساسات دست نخورده و تمیز و بکر داشته باشه و البته منو چنگ بگیره:)