از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

آتنا

خب، جلسه پیش رفتم و نبود، امروز سنگین و کلا با دستگاه کار کردم، آخرای تمرین هام بود و بیشترش رو EMS کار کردم که همون لحظه وارد شد، واقعا لبخند از رو لب هام برداشته نمیشد، سه بار کلید کمد از دستش افتاد رو زمین، واقعا میگم، سه بار، دوباره همون eye contact، خجالتی و امروز متوجه شدم چقدر ظریف تر از آخرین باریه که دیده بودمش، شاید 15 دقیقه دوچرخه زد و اصلا حواسش نبود انگار تموم نمیشد و منم برای آخر کار نیاز داشتم در حد یکی دو دقیقه داشته باشم، وقتی اومد پایین و دستم رو روی زین دوچرخه گذاشتم، سوختم.

خلاصه که من هیچوقت نمیشینم رو اون زین، و امروز هم ننشستم، رفت جلوپا بزنه دوباره درگیری داشت تو تنظیم و اومد از مربی پرسید چرا دستگاه اینجوریه اونجوریه و من گفتم "منم مشکل مشابه رو داشتم" لذا رفتم و براش درست کردم، دیگه اعصاب نداشتم، میتونستم بیشتر بمونم ولی نمیخواستم، رفتم سراغ کمد تا لباس هام رو بپوشم و همزمان دیدم که حرکات رو اشتباه میزنه و مربی داره کمکش میکنه، همینطور چند دقیقه توی رختکن بودم، درگیر تعویض، نفهمیدم چرا اومد اونجا، هنوز که هنوزه دارم از خودم میپرسم، شاید میخواست ببینمش، چون اومد سمتم،  منم بلندش کردم، دقیقا مثل پر سبک بود، پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و دستاش محکم پشت گردنم به هم گره خوردن، یک عرق سرد روی پوست سفید و بی نقصش بود که با بوی عطر و ادکلن و هزار چیز که زده بود ترکیب شده بود، نه من چیزی گفتم نه اون، گردنش رو بوسیدم،ادامه دادم تا زیر چونه اش و بعد دوباره رفتم سمت گوشش تا اینکه صدای مامانش در حالی که خیلی نزدیک بود شنیده شد: "آتنا، دستکش هام رو پیدا کردی؟ بعد میگی بذار من برم من دیدمشون پس چرا نمیاریشون؟"،همچین چیزی گفت. سریع روی زمین گذاشتمش، نفسش بالا نمیومد و فقط گفتم "توی کمد خودت گذاشتیش، چون داد دستت" و سریع گفت "شماره کمدم یادم نیست" و گفتم "مگه توی دفتر ننوشتی" گفت "نه" و صداش میلرزید و من گفتم "هفت بود".