از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت ششم

 

خب باید چی رو تعریف کنم؟ اتفاق عجیبی که امشب برام افتاد، باعث شد احساس کنم خالی شدم، اتفاق بدی نبود ولی تصور کنید یک طلسم طولانی، بشکنه و آدمی با بزرگترین ترسش مواجه بشه، توضیح این اتفاق ضمیمه به قسمت های آینده است، به هر حال، میخوام ادامه داستان رو بگم، خلاصه که، من هر روز عاشق تر میشدم و بد حال تر، بین دو راهی مونده بودم، اصلا درد های گذشته ام به کل فراموش شده بود چون شرایط اون ایام پیچیده بود، این چیزی نبود که دست خودم باشه، به حدی رسیدم که رفتم پیش مهرگان و اعتراف کردم که من "روی استاد کراش زدم"، دقیقا همین کلمه "کراش" رو گفتم، دعوای فوق العاده ای رخ داد و به مدت چندین روز هیچ حرفی نزدیم. من رو مقصر 100 درصد دونست، گفت "تو به من خیانت کردی" و من بهش گفتم "شاید اگر باهام مهربون تر بودی انقدر کمبود دار نمیشدم" و اون توجیه آورد که "تو این رابطه رو با کلیه شرایطش قبول کرده بودی" و غیره، خیلی گریه کردم یادمه.


نمیدونستم داشتم سر چی گریه میکردم، اینکه خودم رو پاره پاره کرده بودم تا مهرگان نسبت به رابطه bdsm و به شدت سختی که قبلا داشتیم مجددا رضایت بده و الان میخواستم کل تلاش هام رو بذارم کنار، به خاطر حسی که به استادم داشتم؟ کل لحظاتی که تلاش کرده بودم و زحمت هایی که برای خودم و مهرگان کشیده بودم که به خدا از صدتا ازدواج سخت و سنگین تر بود اومد جلوی چشمم، تمام موقعیت هایی که "برده" بودم و عملا هیچ غرور و شخصیتی برام نمونده بود و همزمان تمام لحظاتی که استادم ازم تعریف کرده بود و من رو برده بود بین ابرها، جلوی خودم و همه و بدبختی این بود که من همه چیز رو خودم انتخاب میکردم و عملا نمیتونستم برم تو نقش قربانی...  

مهرگان شرایط رابطه جدید رو بدتر کرده بود، میگفت "باید برام برده پیدا کنی"، بله عملا میخواست بنده کسکشی انجام بدم براشون، همیشه حس ناکافی بودن بهم میداد، من تو دوره قبلیش به خاطر سخت گیری هاش به اندازه کافی عذاب کشیده بودم و ایندفعه دیگه هر روز میگفت "چیشد؟تونستی کسی رو پیدا کنی؟"،به حدی از جنون رسیده بودم تا خودم رو بهش ثابت کنم که با اون 15 نفر قبلی که اسلیو های خودم بودن مکاتبه کردم! خیلی هاشون جوابم رو دادن، عده ای میگفتن اوکی ولی دوست داریم با خودت باشیم نه با یک پسر، عده ای میگفتن علاقه ای ندارن به بردگی ولی رابطه عاطفی رو دوست دارن، چند نفر جواب ندادن و چند نفر هم اصلا ایران نبودن (چون یادمه خودم پروسه مهاجرتشون رو اوکی کرده بودم و کمک های بسیار و پیگیری های خسته کننده)، خلاصه، ما دوتا جدا شدیم، من بهش پیام نهایی رو دادم و گفتم "من متاسفم که اینطوری شد و غیره" و آرزوی موفقیت کرد و گفت در ارتباط میمونیم(که بعدا اینم قطع شد و خواهم گفت چرا)، خدمتتون عارضم که اون دوشنبه ای که استاد پیشاپیش گفته بود بالاخره رسید، من رفتم دانشگاه ولی ساعت 1:30 بود، سریع وارد کلاس استاد دیگه ای شدم و تو ذهنم این بود که گویا استادم یادش رفته قراری بوده و... و چون شرایط عاطفی بدی داشتم، خیالم کمی راحت بود.(به خاطر کنسل شدن احتمالی)


تازه چند دقیقه از کلاس گذشته بود که یکدفعه گوشیم زنگ خورد و دیدم استاده، برداشتم و از کلاس خارج شدم، گفت "پس چیشد، کجایی؟ مگه قرار نبود امروز بیای؟"، فرو ریختم و خودم رو جمع کردم، براش توضیح دادم که دیر رسیدم و از اینکه اطلاع ندادم عذر خواهی کردم، مبین همزمان پیام میداد که "اگر زنگ زده حتما خبریه، به نظرم این نمیتونه توی محیط دانشگاه حرف هاش رو بزنه، باید باهاش بری بیرون یا یک راه دیگه پیدا کنی" و من مدام منتظر بودم کلاسی که 40 دقیقه ای تموم میشه، تموم بشه که نمیشد و 2 ساعت طول کشید، در این بین یکبار از کلاس خارج شدم و رفتم به دفتر استاد، پله های زیادی رو بالا رفته بودم و نفس کشیدن برام سخت بود.

"من واقعا متاسفم همکارتون کار رو تموم نمیکنه"

خندید و گفت:

"نفس بکش!اشکالی نداره، من حالا حالاها هستم"

"شما میخواید برگردید خونه و راه طولانیه و ترافیک عصر و شب خوب نیست"

"موردی نداره، برو، تموم شد زود بیا"

چشمم به دست چپش افتاد، دیدم که ساعت هدیه رو انداخته، روی میز، انبوهی خوراکی بود و وقتی دقت کردم، دیدم تمام چیز هایی هست که دوست داشتم و در طول صحبت هامون بهش اشاره کرده بودم، غم بدی توی وجودم بود ولی در عین حال، آرامشی که ازش میگرفتم پیشی میگرفت از هر چیزی. همزمان بهش پیام دادم که ببخشید طول کشیده و گفت نگران نباشم و مشکلی نیست.


کلاس با هزار مصیبت و داستان تموم شد و من رفتم بالا، داشت با تلفن حرف میزد، همون جای همیشگی نشستم، اون روز به شدت شلخته بودم و خسته، دیگه رفت و آمد طولانی و گریه زاری و pms و این مسائل، استاد دیگه ای اونجا بود که همیشه باهم رابطه خوبی داشتیم، آدم بی دردسر و آرومی بود و به من گفت "پارسال دوست امسال آشنا، شما خیلی 'busy' هستید گویا ولی جالبه که وقت میکنید بیاید اینجا پیش دکتر"

"کم سعادتی از ماست که وقت نمیکنیم بهتون سر بزنیم، جبران میکنم"


تماس تلفنی اون تموم شد و ادامه بحث و صحبت هاش با این استاد رو ادامه داد، گاهی من رو هم مشارکت میدادن ولی من صمیمانه منتظر تموم شدن این حرف ها بودم تا بتونیم تنها باشیم و خب بالاخره این اتفاق افتاد. بهش گفتم "چه خبر؟ خوب هستید؟" و گفت "به شدت خسته ام و میخوام قید همه چیز رو بزنم"

"دیوونگیه"

"نه واقعا، میخوام ول کنم این مشغله هارو"

"همه به شما نیاز دارن"

"من به چی نیاز دارم؟"

"ببخشید که معطل شدید"

"دوشنبه های سختی داری"

"خاطرتون هست یک ماه پیش منو دیدید که با عجله داشتم میرفتم"

"اوه آره"

"خب صبح ها دانشگاه خودمم و بعد میام اینجا و دوباره باید برگردم دانشگاه خودم که این به تازگی حل شده"

"چه سخت...ولی من، واقعا خسته ام"

آه عمیقی کشید و سکوتی بینمون برقرار شد، تماس های کاری براش رخ میدادن که خیلی عصبی کننده بودن و کلافه میشد، و وقتی تموم شد و من بهش گفتم "کاش میتونستم بهتون کمک کنم"

"میتونی، باید کمک کنی، یک ویراستار میخوام همونطور که قبلا گفتم"

"بله چرا که نه"

"واقعا میتونی؟ خیلی خوشحال میشم، این دوتا کتاب چاپ بشه و اسم تو هم باشه، عالیه"

درباره خانوادم حرف زدیم، مکالمات پراکنده و دوباره درباره خستگیش بحث کرد و من نگران شدم وقتی میگفت قید همه چیز رو میزنه و در نهایت گفت شوخی بوده و چاره ای جز کار کردن نداره و داره لِه میشه. اونجا بود که گفتم:

"خب میتونم به جایی دعوتتون کنم؟ برای رفع خستگی؟"

فکر کرد، وقفه و تردید و ادامه دادم:

"میخوام میزبان شما باشم"

"میزبان من؟ بله، چرا که نه، کجا؟"

"یک جایی که در شان شما باشه، به مدت یک یا دو ساعت، همه چیز رو هم من انتخاب میکنم، شما فقط مال خودتون باشید و این تماس های بی وقفه رو نادیده بگیرید"


اسم جایی که مد نظرم بود برای رزرو رو گفتم، گفت تجربه اش رو داشته و جای خیلی خوبیه، خوشحال شد و گفت:

"خدای من، یک جایی برای آروم شدن...خوبه، عالیه، دعوت تو مهمه، نه لزوما اونجایی که میریم"

اینکه موافقت کرد باعث شد فکر کنم تحمیلی در کار نیست چون میتونست به راحتی بهونه بیاره اما نیاورد، ادامه داد:

"خب کِی باشه؟"

"این هفته چطوره؟ چهارشنبه عصر، بعد از تموم شدن کار هاتون"

"بعد از کلاس هام؟ اوه، اوکی، خدای من، واقعا میخوای اونجا رو رزرو کنی؟"

"چرا که نه"

"اگر تو دعوتم میکنی، حتما، ولی مشروطه"

"به چه چیزی؟"

"باید مهمون من باشی و هر چیزی که میخوای رو سفارش بدی"

"نه"

"آره، باید خوشحالت کنم"

"اینجوری نمیشه استاد"

به ساعت دستش اشاره کرد و گفت:

"ساعتت رو ببین"

"ساعت شماست، دوستش دارین؟"

"آره، یاد تو میفتم، بهش نگاه میکنم و صورت تو رو میبینم، عجیبه یه جورایی،پس میخوایم چهارشنبه عصر باهم باشیم"

"آدرس رو براتون میفرستم، و زمان رو"

"میدونم کجاست، وقتش...تو چطوری میخوای تنظیم کنی برنامه هات رو؟"

"چهارشنبه ها برای شماست"

"واقعا؟ عصر و شب، دیر نمیشه؟"

"نه، مزایای مستقل شدنه"

"7:30 چطوره؟"

"خوبه"


"حالا چی میخوای سفارش بدی؟"

شروع کردیم بحث درباره غذا و انواع چیز هایی که دوست دارم و دوست داره. به "دسر" رسید.

"خب چی میخواید سفارش بدید؟"

"تو بگو، حدس بزن"

تعدادی دسر رو نام بردم و همه رو گفت نه و با لبخند مرموزی رد میکرد، گفتم "پس چیه؟ چطوری درست میشه؟"

"پیچیدست"

"شیرینه؟"

"آره"

"چقدر طول میکشه درست بشه؟"

"خیلی"

"شما دوست دارید که اون رو بخورید؟"

"بله، به هر حال، رستورانی که میریم رو من حساب میکنم عزیزم، عادتمه"

"ببخشید ولی عادت منم هست"


خندید و گفت ربطی نداره و حس بهتری میگیره از مهمون کردن دیگران و منم گفتم خب منم همینطورم، درباره روتینم پرسید، درباره وزن و قدم، میزان مصرف آب، ورزش کردنم، همه چیز و دوباره درباره خانوادم پرسید، الان که دارم به ویس گوش میدم و خلاصه مینویسم میبینم که راز های ریز و درشتی از خودم گفتم و مجددا بحث به تراپی رسید و گفت "باید بیخیال این موضوع شی" و گفتم "دکترم به من یاد داد که از داور بودن بین پدر و مادرم کنار بکشم و منطقی باشم"

"تو خلاقی و خالقی"

"نمیخوام مشکلاتم رو باز کنم استاد، شما به اندازه کافی سختی دارید"

"بسیار خب، اما میخوام اون تراپیست باشم، پولت رو هدر میدی و هی توی یک لوپ افتادی و کارشون دزدیه و هیچ چیز علمی درست وجود نداره"

"یک جلسه دارم هنوز"

"ولش کن"

"واقعا استاد؟ این یک دستوره و یا نظر؟"

"یک راهنماییه"

"خب من خودم اونجا حرف میزنم و بعد مشکلاتم رو خودم حل میکنم و اون مطالبی مینویسه همزمان..."

"هیچی نمینویسن!همش الکیه، میخوام باورم کنی، فقط با کلمات بازی میکنن"

"خب خداروشکر که دیگه قرص مصرف نمیکنم"

"خواهش میکنم، نیازی نداری، عزیزدلم"

"باشه نمیرم استاد"

"تو باید اینجا باشی و به این نتیجه برسی که خودت کافی هستی  میتونی مشکلات رو حل کنی"

"ولی خب همیشه نیاز به یک راهنما دارم، به یک ارباب"

"شاید"

"اینکه من اجازه و قدرت کنترل کردن رو به طرف مقابلم بدم"


دوباره مکالمه های عمیق ما شروع شدن ولی اینبار تو یک level دیگه، درست وقتی که ازم پرسید:

"از آزار دادن خودت لذت میبری؟ اینکه دستت رو ببری؟"

"اینکه خودم انجام بدم نه"

"مثلا زخم روی دستت ببینی"

"بدم نمیاد"

"میخوای خونِ خودت رو ببینی؟ مازوخیست هستی؟"

قفل شدم، نمیدونستم چی بگم، چون من سادیست و مازوخیست هستم، اون دوران مازوخیست بودنم خیلی زیاد بود.

"خب، شاید آره"

"زجر دادن دیگران رو ببینی چطور؟ مثلا یک سری که لِه شده"

"نه، دوست ندارم"

"فیلم های ترسناک چطور؟"

"میبینم و دیدم"

"مثل چه چیزی؟واکینگ دد؟"

"اون که جوکه، یک چیزی مثل Salo"

"فکر میکردم شخص سالمی باشی"

"هر کسی یک رازی داره، من به کسی آزار نمیرسونم، من بی نهایت هستم و تک بُعدی نیستم، این تصمیم شماست که از من چه چیزی رو ببینید و بخواید"

"خب؟"

"همه من رو هدر میدن"

"واقعا؟چطور ممکنه؟"

"وقتی رابطه مسخره ای باهام داشته باشن، همه از من یک چیز احمقانه ای میخوان و باورم ندارن"

"احساساتت رو هدر دادن"

"نه فقط اون، همه چیز"

"چه چیزایی؟"

"ذهنم و بدنم و منطقم"

"کسی زجرت داده؟ به جز خانوادت؟"

"بله"

"یادمه بهم گفته بودی زود عاشق میشی"

"شما همه چیز رو یادتون میمونه؟مگه ضبط میکنید؟"

"نه، ولی حفظ میکنم، تو چت شده، شخص باهوشی مثل تو..."

"من معمولیم"

"خب چرا اشتباه میکنی؟"

"چون باید توی واقعیت غرق شد"

"اینم بخشی از شخصیتت هست که میخوای درد بکشی؟"

"بله"

"نمیخوای بزرگ بشی؟"

"این مسیر منه"

"فکر میکردم دختر عاقلی باشی"

"شاید هستم و شاید نیستم، هیچی قطعی نیست"

خندید و گفت "هیچی نمیتونم بگم، چون باید چیز های زیادی دربارت یاد بگیرم"

"واقعا؟"

"آسون نیست دنیا رو مثل تو دیدن، چون ما متفاوتیم، من باید بهت کمک کنم و تو هم به من، برام هدیه میاری و هی میخوای دعوتم کنی "همزمان خندم گرفته بود" و من باید جبران کنم و اون روزی که باهم قرار داریم باید حساب کنم..."

"اگر این کارو کنید قلب من رو شکستید"

"من مردی نیستم که بخوام قلب تو رو بشکنم"

"پس شما قلب نمیشکنید"

"نه"

"خب بهتون اعتماد میکنم"


"دنیا جای عجیبیه، میخوایم بریم یک گوشه و من چیزی سفارش بدم و اون فقط یک غذا نیست...تو معتاد به غذا هستی؟"

"بله"

"پس دختر خوبی محسوب میشی، سزار میخوایم، با ماکتیل مخصوصشون"

"شما گشنه تر هستین"

"میخوام بهت کمک کنم"

"خب استاد بحث دسر ناتموم موند، وافل؟"

"نه"

"ژله، کیک، پاناکوتا؟"

"نه"

"تارت"

"من طرفدار توت فرنگی ام ولی تارت نه"

"چیز کیک؟"

"نه"

"برای دسر چی میخواین؟"

"باید یک راز باشه"

"چطوری حدس بزنم؟"

"الان نمیتونی!" و خندید.

"خب اسمش چیه؟"

"اسمی نداره"

"میتونیم بهش اسمی بدیم؟"

"شاید"

"درست کردنش سخته؟"

"بله"

"چرا؟مگه چقدر طول میکشه که درست شه؟"

"یک عمر، یک زندگی"

"من میتونم اونو به شما بدم؟"

"شاید"

"روزی که هم رو دیدیم بهم میگید؟"

"شاید"

"باید یادآوری کنم؟"

"نه"

"یادتون میمونه؟"

"بله"

و من انقدر پرت بودم که نمیفهمیدم منظورش از دسر، خود من هستم. گوشیش زنگ خورد و وقتی تموم شد به میز اشاره کرد که چیز هایی که دوست دارم رو بخورم، دستم به سمت یک نون خامه ای رفت.

"اونو دوست داری؟"

"بله"

"چرا؟"

"چون یاد آور یک خاطره خنده داره برام"

"چیه؟"

"بچه که بودم خامه ی توی این رو خالی میکردم و نون خالی رو توی جعبه شیرینی میذاشتم"

"با این کار به مهمون ها کمک میکردی چون این بدون خامه اش خیلی سالم تره"

"و مهمون هوا رو گاز میگرفت و با لحن بچگانه ای میگفتم "تقصیر من نیست" "

"نوش جونت، محیای عزیز"

"اسمم رو یادتونه؟"

"چرا نباشه، من هر چیزی رو درمورد تو یادمه، با اسمت یاد یک فیلم میفتم ولی داستانش یادم نیست"

"من یک فیلم هستم در هر حال حاضر"

"خب وعده اصلی چی باشه؟" و من گفتم:

"گوشت"

"مثل چی؟"

"یک چیز زنده؟" و خندید و ادامه دادم "که زندگی رو باهاش حس کنی؟ولی خب این اجازه رو برای انتخاب کردن بهتون میدم"

"برای انتخاب کردن..."

"خیلی عجیب شدین ولی من این رو دوست دارم" سرفه کرد و خواستم بهش آب بدم اما نخواست.


"محیا، زندگی سادست و منم یک مرد ساده ام، ولی زندگی در واقعیت مثل یک پازل میشه و باید هر چیزی سر جای خودش باشه، دعوتت رو میپذیرم و خبر خوبی بود برام، نمیتونم برای چهارشنبه صبر کنم، اونجا باید ببینمت، ممنونم، خیلی با ارزشه"

"خواهش میکنم، حس میکردم دارین سقوط میکنین"

"نابود میشم؟"

"نه، فقط یک زمانی برای خودتون میخواستین و اونها قدر شمارو نمیدونن، من اذیت میشم"

"خب راست میگی، نه تنها اینجا، بلکه همه جا، من درک نمیشم، خستم ازشون، همش ازم استفاده میکنن، گستاخن، خودخواه"

"چطور میتونن با شما اینجوری باشن؟"

"چون خیلی وقت ها بهشون میگم "نه""

"کاش قدر شمارو میدونستن و لحظه ای که با شما هستن" خندید و گفتم  "چرا میخندین؟ جدی بودم"

"اونا کل زندگی من رو اشغال کردن، وقتم، هیچی نمیدونن من کیم، اعتماد چیه، احترام گذاشتن بلد نیستن، فقط ازم سواستفاده میشه"

"چون راه حل های زیادی میدونین، این ناراحت کنندست"

"آره، دارم فرو میرم، هیچ کاری نمیتونم بکنم، حالا به جای فکر کردن به چیزای بد، دارم میرم به یک گوشه، آدمی تنهاست، باید رو پای خودت باشی و در بین اینهمه فاجعه، یکدفعه یک چیز خوب پیش میاد، یک دعوت از یک دوست مهربون، یک دختر کوچولو"

"من اینجام به خاطر شما، این ترم اصلا باهاتون درسی ندارم و فقط برای شما اومدم"

"واقعا؟" و باز خندید.

"من هر جایی که بخوام میتونم برم ولی نرفتم"

"فقط به خاطر من؟"

"چرا باور نمیکنید؟"

"باید یک سرنخ پیدا کنم...این چیه؟ داستان چیه یعنی؟توی من چی پیدا کردی؟"

"حقیقت"

"با ارزشه"

"اگر شما جای دیگه ای برید، پیداتون میکنم"

"واقعا؟ من میخوام برم جهنم"

"منم میتونم بیام، همراهی میکنم، منو از چی میترسونید، وقتی متوجه شدید مازوخیست هستم" و باز خندید.

"نمیتونید چیزی که شکسته رو بشکنید"

"شاید بخوای توی جهنم بسوزی و خاکستر بشی"

"عاشق این کارم"

"عاشقی...زمان خوبیه که باهات حرف میزنم"

"میدونم، بین تمام مشغله ها، درگیر خودتون هستیم، شما لایق یک زمان برای خودتون هستید"

"میدونی محیا، یک چیز عجیبی توی نگاهت هست"

"توی چشم هام؟"

"آره توی خیره شدنت"

"واقعا؟"

"آره...آه، من مثل یک سطحی شدم و نگاه تو از من عبور میکنه، انگار داره منو میشکافه و اینکه اون چیه، من نمیفهمم"

"داره اذیتتون میکنه؟"

"نه، فقط عجیبه، بهش عادت ندارم، بگو، این چیه؟"

دست به سینه شد و همزمان به جلو خیز برداشت، زل زد بهم.


"چی تو چشماته؟یه چیز خیلی قشنگه ولی...متفاوته، نمیتونم تشخیصش بدم"

"میخواین عینک شمارو امتحان کنم؟" خندید.

"میخوام خودت تشخیص بدی که این نگاهی که بهم داری چیه"

"از کِی متوجهش شدید؟"

"زمان زیادی نیست،شاید اخیرا،بهم بگو چیه توی نگاهت؟"

لحنش شبیه به بازجویی کردن بود.

"میخواید که چی باشه؟"

"من چی میخوام؟درباره چشم هات؟یک چیزی رو از ذهنت به سمتم میفرسته،بگو چیه"

داشتم میمردم، جرئت نداشتم بگم "عاشقتم".

"مایلید بدونید؟میترسید؟"

"میخوام بدونم، این چیه؟ بگو بهم، صادق باش، تو چشمات چیه"

"نمیدونم! شما دارید تاکید میکنید"

"من فقط دارم میگم اگر به این تخته و دیوار نگاه میکنم، هیچی بهم نمیگه، ولی تو، داری میگی، تو همه چیزی، زنده ای، معنا داری، پس بگو"

"سخته توضیح بدم، اگر داره اذیتتون میکنه بگید"

"نه اصلا، اینطور نیست"

"میخواین برم؟"

"نه"

"میخواین چشم هام رو ببینین؟"

"بله"

"برای الان؟"

"برای الان و همیشه"

سکوت و لبخند و من در حال آب شدن.

"بگو چیه"

"احساس میکنم احاطه شدم توسط چیزی که نمیدونم چیه، طوری که سوال میپرسید..."

"اذیت شدی؟"

"مثل کارگاه شدید"

"هیچ ایده ای ندارم باید چی بگم، یک چیز ساده ای هست نگاهت، مثل اینکه آدم رو میگیره، من شاگرد های زیادی داشتم، تو خیلی خاصی و من هیچوقت دعوت کسی رو قبول نکردم"

"برام بزرگه، میدونم"

"میخوام دلیل دعوتت رو بدونم"

"گفتم، برای خودتون هست، زمانی از ساعت خودم به شما اضافه بشه" و خندید.

"دختر خوب و زرنگ!"

"تمرینی نکردم برای گفتن این، حقیقت بود"

"زمان خوبی خواهد شد"

"وسواسی شدم، دیگه نمیتونم بهتون نگاه کنم، درباره خیره شدنم"

"اوه نه، خیلی قشنگه، تو هیچکسی ندیدمش"

سرم رو پایین انداختم و گفتم "حیف نمیتونم خودم رو ببینم و ناراحت کنندست که شما نمیتونید خودتون رو از چشم های من ببینید... راستی، من یک گرگینه هستم"

"میخوای ترسناک باشی؟"

"نه"

"ترسناکن"

"گرگینه ها جنگجو و محافظن، میخوام مراقب شما باشم"

"مراقب من؟"

"نمیخواید؟"

"چرا، میخوام، به طرز بدی"

"بعد از محافظت از همه، شاید من کسی ام که باید مراقب شما باشه"

"واقعا؟"

"بله"

"عالیه"

"پس منو داشته باشین"

"باید قدرت هات رو بدونم"

"میتونین محدودیت تعیین کنین"

"نه، فقط میتونم بله و خیر تعیین کنم، من تورو همواره انتخاب کردم، باید بدونم چطوری قراره ازم محافظت کنی، میتونی در برابر دردها و رنج ها ازم مراقبت کنی؟"

"بله"

"چطوری؟ با خوشی دادن؟"

"بهتون لذت میبخشم"

"میخوای مشغله هام رو پاک کنی؟"

"میخوام حمل کنم"

"رو شونه هات؟"

"با سرم"

"تو توی چشمامی"

"شما کمال گرا و تنهایید"

"خیلی خوشحالم که امروز یک محافظ جدید پیدا کردم"

"من وقف شما میشم، چون باارزشید، ناامیدم نکنید"

"هیچوقت، باید تو رو پرورش بدم و اهل جا زدن نیستم، مرسی محیا"

"خواهش میکنم رئیس"

"رئیس نیستم"

"استاد"

"استاد خوبی هم نیستم، نمیخوام اینارو بهم بگی"

"چی صداتون کنم، قوانین بذارید"

"قانونگذار خوبی نیستم، تو محافظ منی و باید همه چیز رو بگیری دستت، بحث اسم ناتمومه، بگو چه اسمی بهم میدی؟"

"آلفا"

"من امگا بودن رو دوست دارم، چون یک آلفای کوچیک و فرار کرده است"

"چی راضیتون میکنه؟"

"نمیدونم"

"شاید شوالیه باشید"

"مثل اسب توی شطرنج"

"من بازیکن شطرنج هستم"

"واقعا محیا؟"

"توی مسابقات بودم"

"باید باهات بازی کنم، چون منم همینجوریم و استاد شطرنج بودم"

"اینجوری میبازم، دو راه برای بردن هست، راحت بردن و عذاب دادن"

"اگر بخوای منو عذاب بدی چطوری این کارو میکنی؟"

"نمیدونم، نقاط ضعف شمارو نمیدونم و نمیخوام که بدونم"

"من زود اعتماد میکنم"

"منم"

"نگاهتو ببین"

"دوباره؟چیزی شده؟"

"دلم برای خیره شدنت تنگ شد"

"از دست دادین یا دلتون تنگ شده؟" (توی انگلیسی کلمه miss در اینجا 2 تا معنی داره و منظورش دلتنگی بود)

"وقتی سرت رو میندازی پایین، دلم برای چشم هات تنگ میشه"

چیزی جز عشق رو حس نمیکردم و باید خفه میموندم.


ادامه دارد...
He