یادتونه هی میگفتم این ماجرا طولانیه؟ خب بفرمایید، تازه دارم خلاصه میگم، پیام های زیادی دریافت کردم و یه جورایی خوب بودن، ممنونم از لطف بعضی ها که من رو شجاع میدونن:) هفته اول از اردیبهشت گذشت و من اینجوری بودم که واقعا اتفاق افتاده؟ یادمه پیش خواهرم بودم، سرم تو گوشی بود و میگفت "به چی نگاه میکنی؟خبریه؟رابطه ات با مهرگان چطوره؟"پرانتز باز کنم که مهرگان همون پسری بود که master من محسوب میشد، و من در حالی که به عکس های استادم و نشست های خبری که داشت نگاه میکردم گفتم "آم...خوبه، خوبیم" و گفت "رفتارش بهتر شده؟قبلا خیلی کنترل گر بود"، پوزخندی زدم و توی دلم گفتم که خواهر عزیز من، این نوع رابطه کلا بر اساس کنترل گریه، روم نمیشد بهش توضیح کامل بدم که دارم bdsm رو تجربه میکنم با اون و هیچ عاطفه و احساس و عشقی نیست، گفتم "داره بهتر میشه" که دروغ بود. خواهرم تیز و پیگیره.
ادامه داد "خب چه خبر از استادت؟"، از جام بلند شدم و گفتم "بیا ببینش"، دیگه یکی باید من رو جمع میکرد که انقدر ازش تعریف نکنم. درنهایت گفت "خب پیش میاد، علاقه بین دانشجو و استاد" و من گفتم "نه، من و اون اینطوری نیستیم"،گفت "خبریه؟ روش کراش زدی؟!"پاسخ دادم که "وا...نه، چرا...هه...چرا من باید کراش بزنم؟"، چرا اینجوری گفتم؟ چون توی ذهنم این بود که اون با اونهمه شکوه و جلال و جبروت نمیاد با یک "کودک" مثل من راه بندازه، کودکی که من باشم و 15 یا 20 سال هم ازش کوچیکترم، این قضیه و ایام توی آسمون سیر کردن، انتظار دیدار عشق کشیدن شیرینه، هیجان قبل از تجربه ی واقعیت، خلاصه که یک روز دوشنبه صبح بهش پیام دادم و گفتم حالا تا شب میبینه و جواب میده دیگه، چون میخواستم برای 12 اردیبهشت ببینمش، چهارشنبه دوم و روز معلم، باید میدیدم و قطعا تبریک میگفتم، یک پرانتز باز کنم که براش هدیه بردم و این هدیه چه داستانی رو پشت سر گذاشته بماند اما یک ساعت مچی از برند نیوی فورس بود که من طراحی و شکلش رو دوست دارم، معمولا افراد خز پولدار تازه به دوران رسیده دنبال رولکس (و یا اپل واچی که بلد نیستن ازش استفاده کنن) هستن باور کنید، یک ساعت بازِ واقعی سراغ کلوین کلاین و کاسیو و نیوی فورس میره از من به شما نصیحت.
این پیام برای دیدار در چهارشنبه، هفته دوم اردیبهشت بسیار مهم بود برام، چرا که اگر دیر جواب میداد و یا بهانه ای میاورد تا هم رو نبینیم مشخص کننده این بود که من دارم مزاحمش میشم، ولی خودتون ببینید:

نه تنها همون ثانیه جوابم رو داد، بلکه مثبت بود و صمیمانه تر از قبل! برید و بقیه رو بخونید...
من و ایشون نه قرار بود مقاله ای بدیم و نه درسی باهم داشتیم، پس تنها بهانه برای دیدن هم، یک امر کاملا قلبی بود، فقط خاطرم هست که دقیقا توی همین قرار، بهم ترجمه یک کتابی رو سپرد تا با اسم خودم و تعدادی از دانشجویان گردآوردنده (همون 2 نفر دانشجوی دکترا و استاد که شاگرد زبانم بودن) چاپ بشه که من بعدا انصراف دادم و اینکه چرا اینطور شد رو کاملا در جریان قرار میگیرید، خلاصه که چقدر نگران بودم نکنه این از این ساعت خوشش نیاد، نکنه مشابهش رو داشته باشه و من یک چیز تکراری برده باشم، هزار داستان و مبین حرص میخورد که چی داری میگی؟! میدونی چقدر گرونه و شیکه و قطعا دوستش داره، میگفتم نکنه این رو بهش بدم و از من بدش بیاد، دیگه ببینید چقدر دنبال این آدم بودم و میخواستمش، این شکلی بود: "عکس برای همون زمان هست و الان پیدا کردم"

خب، تا چهارشنبه مردم و زنده شدم، از باشگاه اومدم بیرون، آماده شدم و رفتم، وقتی رسیدم، داشت درس میداد و همه پشتش جمع شده بودن تا توضیحاتش رو در ارتباط با یک موردی که مثل باگ بود حل کنن، در کمال سکوت با کسایی که صمیمی بودم سلام و احوال پرسی داشتم، همزمان به موهاش نگاه کردم، به گردنش رسیدم و نگاهم روی شونه هاش قفل شد و یکدفعه مثل یک توپ کوچیک پلاستیکی قرمز رنگ، روی بازو و ساعدش رفت و روی دست چپش گیر کرد، ذهنم مثل یک سیستم مرور کرد، تمام خاطرات از سال 1401 تا اون لحظه، تمام موقعیت ها و شرایط، تمامی تصاویر، در اینترنت و چه در واقعیت، این شخص هیچوقت حلقه ازدواج ننداخته بود و اون لحظه هم نداشت، در حالی که از اساتید دیگه بارها دیده بودم، به رگ هاش و انگشت های زیبایی که داشت نگاه کردم که به سرعت روی کیبرد حرکت میکردن، توی همین تصویر و لحظه گرفتار بودم، گذشت تا اینکه یکدفعه برگشت و همزمان گفتم "سلام استاد!" خندید و جوابم رو داد:"گیرم انداختی!حالت خوبه؟ خوش اومدی".مکالمه های ما حتی جلوی بقیه هم به انگلیسی بود، پس من باز مجبورم اینجا تا حد ممکن فارسی بگم.
دوباره چند دقیقه ای رو سر کلاسش سپری کردم، نگاه سنگین دیگران آزارم میداد ولی حضور گرم اون، سبک ترم میکرد، طبق معمول شروع کردن تعریف و تمجید از من، به عنوان مثال یکی از بچه ها سوال درسی پرسید و اومد بالا سر دختره، من کنار اون دانشجو بودم و استاد گفت "واقعا؟ از من میپرسی؟ یک متخصص کنارته!"،هیچی دیگه، هر کسی جای من بود از اینهمه توجه ورقه ورقه میشد و روش چند گل زعفران میذاشتن و با خاویار سرو میکردن، دوباره کلاس تموم شد و گفتم الان میگه خدانگهدار چون ظهر بود و قاعدتا وقت ناهار و استراحت ولی اینبار هم گفت "خب، بریم"، مثل یک توله سگ کوچیک، دنبالش راه افتادم، دوباره توی اتاقش بودیم و شروع کرد به ماسالا درست کردن و گفتم "اشکالی نداره اگر قهوه هم باشه، چون شما میخورید"، و بهش گفته بودم که ترک کردم این مورد رو ولی به خاطر اون، بعد از مدت ها مصرف کردم.
آروم و قرار نداشت، واقعا میگم، توی یک محیط کوچیک هی از چپ میرفت راست و از راست میرفت چپ، گوشیش زنگ میخورد جواب میداد و همزمان جلوم خوراکی میذاشت، یک بسته بیسکوییت oreo رو باز کرد و با دست علامت دادم که نمیخورم، یکی دیگه باز کرد که رژیمی بود، اینبار پشت میزش ننشست و درست جلوم بود، تماسش که تموم شد، یک بیسکوییت رو برداشت و به دستم داد و اشتهای کور شده ام رو باز کرد. لحظه ای یکی دیگه از اساتید اومد دنبالش، رفت و برگشت، پشت میز خودش نشست و بهش گفتم "یک هدیه براتون دارم"، گفت "باز چیه؟میخوای منو شرمنده تر کنی؟"، گفتم "چون امروز روز معلم بود و شما بهترین معلم کل عمر من بودین"، خندید و تشکر کرد، گفتم "چشم هاتون رو ببندید"، واقعا بست و کف دستش رو آورد جلو، چون فکر میکرد چیز کوچیکیه، و من بسته رو روی میزش گذاشتم که توی ساک کاغذی متوسطی بود، چشم هاش رو باز کرد و گفت "چیکار کردی؟"
"تبریک برای روزتون"
"از طرف یک دانشجو آخه چرا چنین چیزی..."
"ناراحت شدم، شما گفتید من دوست شمام"
"نمیتونم قبول کنم"
"استاد این برای شماست"
لحظاتی که داشت بازش میکرد و شوکه بود، چیز هایی مثل ترس، نگرانی، خوشحالی، خجالت و علاقه رو همزمان باهاش تجربه میکردم، یعنی فکر میکنم دوتامون اینجوری بودیم. همزمان که درگیر بود ادامه دادم "میدونم که اکسسوری های زیادی دارین ولی این...امیدوارم همیشه استفاده کنین ازش" و گفت "وای، چیکار کردی دختر، نمیتونم باور کنم" و از نظرم، یک هدیه بی ارزش برای ارزشمند ترین آدم زندگیم برده بودم و تعجبش رو درک نمیکردم. بهش گفتم "توجیه اینکه چرا ساعت مچیه، خب میتونه این باشه که... شما هدیه ای به من دادین که هیچوقت نمیتونین پس بگیرین، "زمان" زندگیتون بود و این ساعت، میتونه یادآور من باشه که خواستم جبران کرده باشم"، در حال باز کردن قفل های کوچیک محافظش بود و زمزمه کردم "میشه که بندازید تا با دستتون تا ببینم؟" و انداخت و از جام بلند شدم، نزدیک رفتم و به مچ و دست مردونه اش خیره شدم "خیلی خوبه، نه؟ بهتون میاد".
تو این گیر و دار، یک دانشجو وارد اتاق شد و سوالی درباره انجمن و ... داشت (همونی که من ازش انصراف داده بودم، این دختره یک دختر روانی با سن خر نوح و مو های زرد عقدی بود و دقیقا دوست همون پسره که توی کنفرانس برای من داستان ایجاد کرده بود و خیلی ازشون اذیت شدم و با هم رابطه خوبی نداشتیم دیگه)، کمی بعد یک دانشجوی دکترا اومد تا برای پایان نامه اش موضوع و ایده بگیره، حالا من داشتم میمردم و اینا هم نمیرفتن، شاید 45 دقیقه طول کشید که کار هردوشون تموم شد و بالاخره رفتن و ما هم به بحث خودمون برگشتیم و دوباره گفت "چیکار کردی؟"
گفتم "هیچی"
"اگر هیچی اینه، پس همه چیت چیه؟"
"بقیه چه هدیه ای دادن امروز؟"
"خب، این گل، (دوتا آفتاب گردون بود) از یک کلاسه! یک سلام و تبریک هم صبح دریافت کردم که برام هدیه بود ولی تو..."
و در حالی که شوکه بود ادامه داد:"باید جبران کنم برات..." وسط حرفش پریدم و گفتم:
"تولد شما کیه؟"
"تولد خودت کیه؟"
"سوم آذر"
"من، چهار خرداد، ولی خواهش میکنم برای اون موقع..." و به شوخی وسط حرفش پریدم"قول میدم خونه یا ماشین نگیرم براتون"، به ساعت خیره شد و گفت:
"هر وقت اینو ببینم...زمان رو نمیبینم، در واقع دارم تو رو میبینم"
"واقعا؟" خندیدم.
"بله واقعا، صورت تو، یک دختر بامزه و کوچولو"
یکم براش بزرگ بود و میگفت انبوهی ساعت مچی داره که توی ماشینش هستن و باید تعمیر بشن ولی میخواست اون رو همون لحظه درست کنه، همزمان که درگیر این قضیه بود شروع کردم و ازش سوالاتی پرسیدم:
"خب، تست خود شناسی و دگر شناسی"
"بفرما"
"آیا افراد میتونن به شما اعتماد کنن؟"
"بله"
"آیا شنونده خوبی هستین؟"
"بله"
"آیا احساسی هستین؟"
"بله"
"توی بچگی شیطون بودین؟"
"آره...من یادمه مامانم از دستم دیوونه شده بود، میگفت توی ماه خرداد، خدا... به من خر داد"
ناخواسته خندیدم و گفتم "حالا اینجوری هم نیست که ایشون فرمودن..."
و گفت "نه، هست... من واقعا دیوونم"
از اینکه نمیتونست با بند ساعت کاری کنه عصبی شد و توی باکسش گذاشت، از جاش بلند شد، قدم زد و گفت" تو، خیلی موفق میشی، افراد مثل تو توی کویر ایده های این کشور، میدرخشن"
"پس شما ترجیح میدین که یک بنز توی ایران باشین تا یک تاکسی توی آمریکا؟همین شد که مهاجرت قطعی نکردین؟"
هم تمجید و هم تخریب رو به عنوان یک چالش جلوش گذاشتم، فقط خندید و چیزی نگفت، دوباره جلوم نشست، ادامه دادم.
"من چندتا فرصت مهاجرت رو از دست دادم، چون بابام مشکل داشت با زود رفتنم"
"به کجا؟"
"اتریش یکبار و استرالیا دوبار"
"فاند گرفتی؟"
"بله ولی فول فاند نبود"
"چه عالی، چرا نرفتی؟ میدونم خانواده رو میتونستی راضی کنی"
"استرالیا به تازگی بود و بله، راضی شده بودن، ولی... دوست دارم اینجا بمونم و... با شما کار کنم"
تعجب کرد، ابرو هاش رو بالا انداخت "ممنونم بابت لطف و اعتمادت"، تکیه داد، پاهاش رو روی هم گذاشت، آرنج هاش رو روی دسته های مبل گذاشت و سرش رو کج کرد.
"درباره بابات...دوست داری بیشتر بهم بگی؟"
"حس تراپی بهم دست داد"
"مگه میری؟"
"من از سال 99 پیش روانپزشک میرم"
"کار درستی نیست، تو فقط نیاز به یک شنونده داری، حرف هات پیش چنین افرادی محرمانه نمیمونه، اونا خودشون کلی مشکل دارن، من یک زمانی برای تعداد زیادی از اونها مدرک های صادر میکردم با توجه به مرکزی که اونجا بودم، مدارکی که هیچ واقعیتی نداشتن"
"یعنی نیاز به کسی مثل شما دارم؟"
"خودت میخوای نیاز به کی داشته باشی؟"
جرعه ای قهوه خورد، بهم لبخند زد، عینکش رو کمی عقب جلو کرد.
"رابطه ام با بابام خوب نبوده و نیست"
"چرا؟"
"خب، باورم نداره و هیچوقت نداشت، من تنبیه فیزیکی شدم"
"جدی داری میگی؟؟"
"بله"
"چندبار؟"
"از وقتی که بچه بودم تا 19 سالگیم"
"متاسفم از این بابت"
غمی توی فضا نشست و روی صورتش نقش بست.
"وضعیت مالیت بهتره؟چیکارا میکنی؟"
"خب استاد میتونید من رو پولدار در نظر بگیرید"
"از هدیه هات مشخصه"
خندیدم و توضیحاتی درباره کارم و آکادمی که راه انداختم و هدف هایی که دارم دادم، با اشتیاق گوش داد، باز درباره خونه و خانواده پرسید و منم متقابلا سوالات پراکنده ای پرسیدم ولی جرئت نداشتم سوالات شخصی تر بپرسم، درسته، درباره موضوع تاهل و خانواده، مثلا مشارکت اقتصادی و داوطلبانهی من توی خونه براش جالب بود. اون میتونست هر چیزی که دوست داشت رو ازم بپرسه ولی من، نمیتونستم، احساس ضعف داشتم، درباره این موضوع حرف زدیم که من تکامل رو در "درد کشیدن" میبینم و اون میگفت "تجربه کردن"، متوجه شد روابط عاطفی خوبی نداشتم.
"ولی نباید بری پیش روانشناس و یا روانپزشک، تو نیازی نداری، فقط باید آروم بشی"
"چشم، نمیرم"
"آفرین دختر خوب"
"ولی گاهی حس میکنم نمیتونم از پس مشکلات بر بیام و چنین افرادی لازمن"
"عزیزم تو هر کاری که بخوای میتونی انجام بدی، تو بی نهایتی، خودت رو به کسی و یا چیزی وابسته نکن که باعث گرفتار شدنت میشه"، شنیدن کلمه "baby" که از دهنش در رفت جاش رو به "cute little girl" داد و من گفتم:
"بله رئیس" و دوباره اون خنده فریبنده اش.
"هر وقت نیاز به یک شنونده داشتی من هستم، اینجا، پیش من، جات امنه، این قول رو میدم که هیچ آسیبی نمیبینی"
"میدونم و ممنونم، استاد"
قلبم خودش رو ذوب کرد، از رگ هام حرکت کرد و مغزم همزمان آب شد و فرو ریخت، کل سرم تبدیل شد به دلم و عقلم توی سینه ام، سمت چپ، قفل شد و زندانی، بهش گفتم "راستی، اسم من...اینی نیست که رسمیه، چیزی که همه میگن، بابام انتخابش کرده، واقعا ازش خوشم نمیاد، در واقع اسم من محیاست، خانواده و افراد نزدیک و صمیمی با این عنوان صدام میکنن"
"محیا، حیات و زندگی، قشنگه، تا حالا تو زندگیم محیا نداشتم، محیا...محیا، محیا"
چندبار تکرارش کرد و من لرزیدم، به طوری که شاید متوجه شد.
"لطفا نگید"
"چرا نگم؟محیا"
"چون یه جور...عجیبیه"
"اینکه "محیا" رو از من بشنوی اذیتت میکنه؟"
"نه به طرز بدی"
"خب حالا تو میخوای چی صدام کنی محیا؟"
درگیر پیدا کردن اسمی برای اون شدیم و کلی بحث خنده دار پیش اومد، وقت همینطور داشت میگذشت به ساعت برگزاری کلاسش نزدیک میشد، در حالی که گوشیش روی میز جلوم بود،زنگ میخورد و متوجه شدم رئیس دانشگاهه، گفتم "بر نمیدارید؟"
"دوشنبه هفته آینده یک جلسه ای برگزار میشه اینجا، نوعی جشن هم هست مثل اینکه...برای اساتید و همکاران، من هستم، اگر بیای میتونیم دوباره باهم باشیم محیا"
تماس از دست رفت، توی ذهنم جرقه ای روشن شد، حتی نمیخواست برای هفته بعد دوباره بهش پیام بدم و چهارشنبه بیام، بلکه هماهنگ کرد تا فرصت نزدیک تری باشه.
"اوه..واقعا؟ چه خوب، برای ظهر میرسم، ساعت 12 شاید، چون باید از دانشگاه خودم بیام، ترم آخره و اینجا مهمان تک درس هستم فقط"
"عالیه محیا، دختر کوچولوی بامزه"
دیگه خودم نبودم، تبدیل شده بودم به یک موجود به شدت شکننده و بدون هیچ پوششی، شاید اگر میگفت بمیر، میتونستم بمیرم و اگر میگفت برام "محیا باش"، زنده بودم و زندگی میکردم.
"ازت میخوام خیلی مراقب خودت باشی عزیزدلم"
شاید عادی باشه ولی اگر کلمه sweet heart و honey رو از استاد مردی بشنوی که آرزو داشتی اینجوری صدات کنه، کافی نیست تا احساساتت مثل طناب دور گلوت بپیچن و قصد خفه کردنت رو داشته باشن تا فقط تو محیطی نفس بکشی که اون هم هست؟ بدرقه ام کرد در حالی که هنوز بهم میگفت "محیا"، همیشه آخر هر دیدار با صدای بلند رو به سقف جلوش دعا میکردم و از خدا میخواستم که توی زندگیم نگهش داره و اون هم میخندید، کلا وقتی باهام حرف میزد، در حال خندیدن و لبخند زدن بود و خیلی وقت ها میگفتم چرا؟ اون روز من نمیدونستم دقیقا چطوری از دانشگاه رسیدم به خونه و روی تختم افتادم، فقط یادمه با یک لبخند، بیهوش شدم و توی خواب، چیزی دیدم که خواسته عمیق قلبیم شد، اینکه یک روز بتونم بغلش کنم، بین بازو های گرم و سفت و سختش قرار بگیرم، اون آغوش، برای من باشه و حرارتش رو حس کنم، بخوام صادق باشم، خیس بودم، بیشتر از هر وقتی، یک درگیری عاطفی آمیخته به تمایل جنسی، مثل یک شیرینی کامل و کشنده بود.
وقتی بیدار شدم، زمان رو از دست داده بودم، از این خواب هایی که نمیدونی شبه یا روز، تماما حس میکردم دخترم، عاشق این زنانگی بودم که داشتم، میخواستم تا ابد همونطوری بمونم و اون حس رو نسبت به خودم داشته باشم، دوست داشته شدن توسط مردی که بهم حس پدر بودن میداد و در عین حال، مثل یک دوست پسر کشش جنسی ایجاد میکرد، مثل یک معلم سخت گیر بود و مرز میذاشت و مثل یک دوست، همدلی میکرد، به عبارتی ایده آل درونیم، اون بود و مردی که حتی دوست داشتم خودمم اون باشم و وقتی میدیدم جلومه، میگفتم چرا باید باشم، من زنم، همواره جرئت نداشتم پیامی بدم و از ارتباط حضوریمون لذت بیشتری میبردم، میترسیدم مزاحم باشم و یا تاثیر بدی روش بذارم، دیدم مبین کلی پیام داده و ویس اون روز رو شنیده:
"محیا این از لاس گذشته فکر کنم"
"دارم میمیرم"
ادامه دارد...