نوشتن درباره تروما ها سخته، شجاعت و جسارت میخواد و من، نمیدونم چطور میتونم اینهارو به راحتی مرور کنم، گاهی تعجب میکنم از چی ساخته شدم دقیقا، خلاصه که میخوام ادامه اش رو بگم، هفته اول اردیبهشت امسال و اولین دیدار متفاوت ما، بعد از همون کلاس، مکالمه ها فارسی نبودن ولی من ترجمه هاشون رو میذارم، قضاوت دیگران برام مهم نیست: قبلا گفتم که صداهامون رو ضبط میکردم و اون مکالمه مثل موسیقی روحم بود،امشب مجبور شدم گوش کنم تا دقیق تر این پست رو بنویسم، یک ویس 17 دقیقه ای از اون روز وجود داره که دوست دارم بشنوید، ولی چون فامیلیش رو گفتم و یا مستقیما به یک سری اطلاعات مهم اشاره کردم، نمیتونم و حس خوبی ندارم، وقت بوق گذاشتن و سانسور هم ندارم، اگر کسی خواست بشنوه میتونه بهم پیام بده که منحصرا براش بفرستم تکه هایی رو که باید تا بیشتر به عمق این داستان فرو بره، من توی تلگرام اینم و همه میدونن: HaroldWillis1991، فقط اینکه انگلیسی هست، وقت ترجمه کردن هم ندارم، حرف های ما به قدری عمیق بودن که نمیتونم همه اش رو بنویسم، تا به حال چنین مکالمه معناداری با کسی نداشتم که میخکوبم کنه و معتاد به ادامه دادن.
حرف زدیم، پراکنده، درباره خودم و کارایی که میکنم پرسید و یکدفعه گفت: "دارم یک چیزی ازت حس میکنم...اینکه...خوشحال نیستی!"، شوکه شدم، و یادم نیست چه جوابی دادم دقیقا ولی یادمه گفتم که "درباره من، همه چیز اونطوری نیست که به نظر میرسه"، تشخیص دقیق، با وجود لحن پرانرژی و خنده هایی که داشتم و لبخندی که کنار نمیرفت، چیشد که این رو گفت؟ یک اتاق کوچیک، پنجره ای که باز بود و پرده ای که تا پایین اومده بود، یک میز چوبی بزرگ که اون گلدون رو خودم جلوش گذاشته بودم، روی دیوار، یک تابلو بود "هر چه در جستن آنی، آنی"، مبل های چرمی مشکی بزرگ، از جاش بلند شد، مثل همیشه خوشتیپ بود، شروع کرد به چای و قهوه درست کردن که گفتم میل ندارم و گفت "بفرمایید، ماسالا با پودر شیر". مجددا اینجوری بودم که چطور ممکنه، از اسفند یادت مونده لعنتی؟! در نهایت به خودم گفتم شاید شانسی بوده و اونجا پیداش کرده.
کتش رو پوشید و گفت "خب این اتاق من و این هم تو، هر کاری دوست داری بکن و راحت باش، بر میگردم"، در رو باز گذاشت و به اتاق کناری رفت چون جلسه گروه داشتن، همزمان توی کانال روزمرگیم نوشتم "توی یک نقطه امن هستم"، و اون جلسه، از اول تا آخر هر راز و غیبت و داستان و برنامه ریزی و نقشه و توطئه ای که باید رو از اساتید شنیدم، حتی درباره خودمم گفتن که برای مقطع ارشد میخوان پذیرش استعداد درخشان داشته باشن و من در اولویتم، کلی تعریف از توانمندی و... و لبخندم روی صورتم تتو شده بود، مدتی گذشت و من در حال پرپر شدن بودم چون وقتی صداش رو میشنیدم و خودش نبود، حس یک کورِ وابسته به دیدن رو داشتم، از اون کور هایی که رنگ آبی آسمان رو توی بچگی یادشون مونده و تدریجی نابینا شدن، برگشت، با لبخند همیشگیش و عذر خواهی سر اینکه طول کشید و در عین که نتونسته کامل و اونطوری که باید ازم تعریف کنه.
دوباره نشست و ادامه صحبت هارو داشتیم، نفس عمیقی کشیدم و همون بوی عطر رو حس کردم، درباره ارادتم بهش گفتم، اینکه چقدر برام عزیز و محترمه، چقدر دوست داشتنی، قابل اعتماد و مهمه، اینکه الگوی من شده و انگیزه ام، تپش قلبم و گر گرفتن دستام، فک و چونه ام رو حس میکردم و اون، نگاهش رو میدزدید و خنده های کوتاه داشت، مدام میگفت اینطور نیست و نظر لطفمه، صحبت های ما ادامه پیدا کرد و درباره خانوادم پرسید و دوباره بابام، اونجا بود که نتونستم تحمل کنم تا ذهنیت مثبت از بابام رو داشته باشه، واقعیت هارو گفتم، شوکه شد، دوباره همون چهره جدی روی صورتش نقش بست (وقتی به وضوح اشاره کردم که یک شخص آسیب دیده ام)، همونی که مخصوص "شنونده بودنش" بود، دید که بهم ریخته ام، بحث رو به تغییر هدایت کرد، هر حرفی میزدیم به جز درس و دانشگاه.
یادمه بهش گفتم "دوست دارم فراموش نشدنی باشم" و میگفت "تو فراموش نشدنی هستی، من اسم همه رو یادم میره ولی تو رو نه"، بله، دوباره گفت. بحث ها ادامه پیدا کرد و درباره شخصیتم پرسید و من گفتم "زود عاشق میشم و زود هم کسی از چشمم میفته" و انگار هر چیزی که میگفتم براش جدید بود، از طرفی ترم آخر بودم و در عین حال باهاش کلاسی نداشتم، قضاوتی وجود نداشت که به خاطر نمره اومده بودم تا خودشیرینی کرده باشم چون هیچوقت نیازی به چنین چیزی نداشتم،(بقیه این کارو میکردن و یا میومدن ازش عیدی میگرفتن تو اسفند، دنبال توصیه نامه بودن و تایید گرفتن، دنبال منبع و راهنمایی، دنبال پل زدن و کار پیدا کردن و من، تنها کسی بودم که به خاطر خودش اونجا بود)، صحبت ها ادامه داشت و شروع کردن به پرسیدن سوال درباره روتین زندگیم، هدف هام، بعد تمجید کردن هاش رو شروع کرد و اینکه، جا و راهم درسته، همونطور که گفتم 17 دقیقه از اون روز رو کامل ضبط کردم، افزون بر دلیل قبلی، انگیزه ام این بود که با کسی که در جریان این مسائل بود به اشتراک بذارمش و بپرسم "آیا این... داشت با من لاس میزد و یا من توهم زدم؟"، نکته جالب اینجاست که در فارسی شما فرق "تو" و "شما" رو میفهمید ولی در انگلیسی دوتاش میشه "you".
میگفت: "بهت افتخار میکنم، به خودِ خودت، به خاطر استعداد هات، به خاطر هر چیزی که ازت چشمم رو گرفته، تو ... به چشمم اومدی، افرادی مثل تو نایابن، یک اتفاق خاصن، کم پیش میاد که رخ بدن...تو میتونی یک استاد عالی باشی، یک مجری فوق العاده، دیدم که میگم، یک مربی، یک مترجم خوب، یک بازیگر، و حتی یک خلبان"، خندید و من هم بی وقفه تشکر میکردم، مطمئنم که سرخ شده بودم و مثل مواد مذاب میچکیدم و توی خودم جامد میشدم و دوباره منو آب میکرد و با دست های کلماتش هر چند ساده، بهم شکل میداد، به ساعت نگاه کردم که 1:35 شده بود، گفتم "شما کلاس ندارید؟من وقتتون رو گرفتم"، و گفت "اوه... اصلا نمیدونم چه کلاسیه، میدونم که ارشده (توضیحاتی درباره عنوانش داد و...)، ولی اشکالی نداره"، بهم نگاه میکرد، با لبخند و یک حالتی که انگار در حال فکر کردنه، انگار در حال متوجه شدن و درک کردن منه. خوشحال و هیجان زده بودم.
دوتامون همین حس رو داشتیم که "تمام مدت کسی جلوی چشمم بود و اونطوری که باید ندیده بودمش"، از جام بلند شدم و گفتم "ممنونم بابت ماسالا، انرژی مثبت و تمام پند و اندرزها، خب... فکر کنم باید برم" و اونجا بود که غوطه ور شدم، درست زمانی که با یک لحن نیازمندِ به بودنم گفت "میخوای بری؟"، تکان دهنده بود هر چند پیش پا افتاده، "ماندنِ من، هر آنچه که از من بود، هست و می شود،" با یک صدا پر از گیره و قلاب که به تک تک پینه های روح زخمیم گیر کرد، بالغم میگفت "وای، نه، تازه خوب شده بودن، چرا میخوای خودت رو مثل یک کتاب باز تقدیمش کنی؟"، والدم سرزنشم میکرد و می گفت "رقت انگیزی و احمق"، صدا های درونم رو خفه کردم وقتی کودکم بیرون پرید:"اوه میدونم ناراحت کننده است، تازه منو پیدا کردین...میخواید که بمونم؟" و گفت:"بله!"، چرخیدم و دقیقا مثل یک بچه، گفتم "خب پس میمونم!" و دوباره محکم روی مبل اتاقش نشستم، خنده بلندی سر داد، مکالمات بریده بریده و در عین حال یک سکوت هایی برقرار میشد و من تشکر میکردم، و میگفت "کاری نکردم" و باز میخندید و میگفتم "راه رو بهم نشون دادین"، ادامه دادم که:"برام مثل مسیح هستید، اگر قراره کسی رو داشته باشم که راهنمای من باشه، اون شمایید" و میگفت از شنیدن این حرف ها خوشحاله و در عین حال لایقشون نیست و من مخالفت میکردم و میگفتم که به شدت رک هستم، تعجب کرد و توضیح دادم: اینکه توسط کسایی احاطه شده که قدرش رو نمیدونن، باهام هم نظر بود.
لحظه ای آواز خوندم و از صدام شوکه شد، تشکر کرد بابت سر زدنم و گفت اگر کاری دارم، نمیخواد مزاحمم بشه و من گفتم "دارم زندگی میکنم"، چند ثانیه گذشت و گفتم "خب، الان باید برم" و جواب داد "میخوای بری؟" و زمزمه کردم:"میخواید که برم؟"، قاطعانه جواب داد "نه!"، لرزیدم، میخواست راهم رو پیدا کنم و برم زندگی کنم ولی من، میخواستم اونجا باشم، تا ابد. خاطرم هست درباره یکی از مصاحبه های آموزشگاهیم که قرار بود عصر اون روز داشته باشم میگفتم (که بعدا انصراف دادم از شروع همکاری با اون مجموعه چون آکادمی خودم کل وقتم رو گرفت) که همون لحظه گوشیش زنگ خورد و ریجکت کرد، پرسیدم نمیخواد جواب بده؟ و گفت نه. انبوهی پروانه، مثل طلسم توی سرم شروع کردن به پاره کردن پیله هاشون، بدرقه ام کرد، با محبت و احترامی که میتونست باعث شه "روحم از شدت به اورگاسم رسیدن، دو تکه بشه و با نیمه دیگه اش، عشق بازی کنه".
از ذهنم بیرون نمیرفت، صورتش، صداش و ادا هاش، به جستجو کردن دربارش ادامه دادم، تعداد زیادی عکس ازش پیدا کردم در نشست های رسمی و خیره شدم به تمام جزئیاتش، مثل وقتی که کلسی کارتر میگه:
I blacked out, passed out, first time we met
It wasn't drugs, could be love, but it's probably sex
I'm thinkin' 'bout you
Cool stare, greased hair curled around your eye
I wanna take a dirty picture, send it to your mind
I'm not just thinkin' 'bout you
***
I'll treat you better than the girls you're hangin' out with
Take you to heaven
And I'll show you all around it
I'll never ever let you down
***
Yeah, I'm staring at you in the magazines every day
Feel like I'm seventeen
Never been touched this way
I'm thinking 'bout you
درگیر بودم، درگیر همه چیزش، فکر میکردم شکارچی ام اما شکار شده بودم، تا چند روز جرئت نداشتم ویس اون روز رو گوش کنم، به همون شخصی که در جریان مسائل بود (جداگانه باید بگم کیه، یک زمانی تو رابطه بودیم و تو وبلاگ ازش گفتم، مبین) میگفتم "من میترسم گوش کنم، به خدا نمیتونم، اصلا خجالت میکشم"، ولی در یک لحظه تکانشی، قلبم پیشی گرفت از همه چیز، میدونستم اگر بشنوم دیگه اون آدم سابق نمیشم، پس، شنیدم، از اول تا آخر، درست مثل امشب موقع نوشتن این پست و یکدفعه که روی زمین اتاقم نشسته بودم گفتم "من... دوستش دارم، عاشق شدم، عاشق این آدم، نمیتونم انکار کنم، من واقعا عاشق استادم شدم، من عاشق استادم هستم".
این همزمان با این موضوع بود که:
1. من یک رابطه ارباب و برده ای با احساسات پیچیده رو توی زندگیم داشتم با شخص دیگه ای (برای دومین بار)، که برای رسیدن بهش کلی سختی و دردسر تحمل کرده بودم و میخواستم شکست های گذشته رو جبران کنم، رابطه که که توش شنیده نمیشدم، فرد مقابلم یک پسر از خانواده ای ثروتمند و مرفه بود، به عنوان مثال، در عین بیکاری بهم اونطوری که باید گوش نمیداد و استادم، با وجود انبوهی مشغله، کل تایم استراحتش رو بهم داده بود، مقایسه های زنانه و مرگ آسا.
2. خیلی از مسائل رو نمیدونستم، هیچ ایده ای از وضعیت تاهل استادم نداشتم و کلی احتمال وجود داشت و در عین حال نمیخواستم باور کنم اگر قراره متاهل باشه.
3. از کلی رابطه پرتنش اومده بودم بیرون، گذشته خوبی نداشتم، پیش روانپزشک میرفتم، ولی مثل یک ققنوس که توی خاکسترش مرده، استادم شعله ای شد و من دوباره بیدار شدم، بیدارترین و شاید، دیوانه ترین، کسی بودم که داشت قمار میکرد. تمام داراییم رو توی اون وضعیت، به یک بازی غیر قابل پیش بینی سپرده بودم، به دل بستن.
حالا الان یک سری ابله میان میگن وای تو چقدر مهرطلب و کم توقع بودی و غیره، ببینید، این واقعیت من بوده، به شما مربوط نیست، شجاعت پذیرشش رو داشتم، چیزی که تو دیگران نمیبینم.
ادامه دارد...