من، معتادم به نوشتن، فردا و کل این هفته و هفته بعد داستان دارم ولی بیدارم که بنویسم، داشتم فکر میکردم من چرا انقدر منفور هستم تو این محیط، ممکنه یکی بگه خب شاید چون عوضی و مغرور به نظر میرسی ولی خب اینا نیست، چون من نمیتونم تظاهر کنم، نمیتونم الکی بیام ازتون تعریف کنم وقتی خب پستی که نوشتین یک چیز ضایعی هست و یا کارایی که میکنین جالب نیستن، سکوت میکنم و یا اگر یکی گیر بده بهم، دیگه نمیتونم ساکت باشم، مسائل چون توهین به شخصیت و گرایش و جنسیتم برام نقطه ضعف نیست، خط قرمزه، یعنی طرف مقابلم رو توی ذهنم میکُشم و کنار میذارم و دیگه هیچوقت با اون آدم خوب نمیشم، ولی بقیه میان و اینطورین "وای عشقم و مثلا چه بدونم آتنا جون عجب ماجرای قشنگی رو تعریف کردی" ولی همزمان طرف توی سرش میگه "اه عجب آدم اسکلی هست این" و تازه اگر یکی تخم داشته باشه میاد بی نام و نشون مثل W X Y Z M R و چنین اسمایی فحش میذاره، ولی خب من اینجوری نیستم، قدیم تر که خیلی باحال بود یکی با اسم من برای بقیه فحش مینوشت نمیدونم چیشد، مُردی یا زنده ای؟هنوز منو میخونی؟
نکته جالب دیگه اینکه همه بعد از این موج اعتراف نویسی من رو آوردن به مرور خاطرات شکست عشقی و اینا، قبلا اصلا چنین چیزی رو ندیده بودم و برام جالبه، حتی آدمای خشک مذهب و تعصبی هم اینجوری شدن، حالا مجبور نیستید خودتون رو جر بدید تا خاطرات boring رو مثل اینجا جذاب جلوه بدید، عادی هم بگید قبوله والا.
خلاصه، بریم برای ادامه، برگردم به اون اتاق نیمه تاریک، عصر طوفانی و من، مثل یک رنگ غلیظ آبی از بازو های استادم میچکیدم پایین و برای بار دوم گفت:
"بذار صورتت رو ببینم عزیزم"
"داره بارون میاد؟"
به پنجره نگاه کرد و گفت:
"آره"
و من بهش نگاه کردم، چشم هامون به هم دیگه بخیه خورد، صورتش رو جلو آورد، لب هام رو به آرومی بوسید و وقتی عقب رفت، زیباترین و به یادماندنی ترین لبخند عمرم رو که میتونستم از کسی ببینم، از اون دیدم، اینبار من جلو رفتم و بوسیدمش، حرکت کردیم و به دیوار چسبیدم، جلوم بود و با بدنش، من رو به دیوار فشار داد و لِه کرد، دوباره دست هاش رو دورم گره زد و به قدری محکم منو بغل کرد که نفس کشیدن برام سخت بود، زمزمه کرد:
"تو تا الان کجا بودی؟"
به چشم هام خیره شد، مقنعه ای که سرم بود پایین افتاد و موهام رو نوازش کرد.
"خیلی...امروز...بهم ریخته و شلخته ام"
"تو زیبایی، اینجوری نگو"
بوسه های نرمی رو از سرم شروع کرد، به پیشونی و پلک های بسته ام رسید، به گونه و لپ هام، نوک بینی و بعد چونه ام، دوباره به گردن و گوش هام و گلوم رسید و میتونم قسم بخورم تا به حال هیچکس اینطوری و به این تعداد منو نبوسیده، همزمان دستش رو میتونستم همه جای بدنم حس کنم به جز بین پاهام. دوباره بغلم کرد، انگار برای 100 سال خسته بود و من بدتر، فرض کنید یک پدر بخواد دختر بچه اش رو بغل کنه و بخوابونه، یک ریتم خاص توی حرکت کردن داره، خیلی آروم به چپ و بعد به راست حرکت میکنه، دقیقا همینطوری بود، هر چند ثانیه فاصله میگرفت، صورتم رو میدید و باز بهم لبخند میزد و توی چشم هاش، هیچ "پشیمونی" وجود نداشت، این رو هنوز که هنوزه مطمئنم و من، بیشتر احساس امنیتی که میتونم داشته باشم رو در یک محیط خطرناک، داشتم. تب و حرارت، نبض و هر چیزی که توی وجودم حرکت میکرد، پوستم شکافته میشد و اون، از من بیرون میریخت.
تمام مدت برای اینکه قدم به قدش برسه، روی نوک پاهام بودم، دست هام از پشت کمر و کتفش تکون نمیخوردن تا اینکه من هم حرکت دادمشون و به صورتش رسیدم، پوست و ته ریش هاش رو لمس کردم، عینکش رو برداشتم و به چشم هام زدم، خندید و درش آوردم، ازم گرفت و روی میز گذاشت، دوباره بغلم کرد.
"خدای من"
"شما...خوبید؟"
"چرا نباشم؟ قشنگم"
کمی گذشت تا اینکه دوباره به صورتم نگاه کرد:
"میخوای بهم چی بگی؟"
لال شده بودم، مجددا فشارم داد و انگار دنده هام داشتن خورد میشدن، و داشتم به سقف نگاه میکردم وقتی لب و زبونش روی گردنم و گوش هام بود و انگار روحم رو میمکید و از تنم بیرون میکشید، دست هاش رفتن زیر باسنم و اومدم بالا، پاهام رو دورش حلقه کردم و دست هام روی شونه هاش سنگینی کرد و گفت:
"حالا تو بلند تری؟"
خندیدم و اینبار من به بوسیدن لب هاش ادامه دادم، وقتی برای لحظه ای چشم هام رو باز کردم و دیدم پلک هاش رو به هم فشار داده، میتونستم زبونم رو روی زبونش حس کنم، طعم دهنش، تماما گرما و حرارت بود، مثل اینکه هم من میسوختم و هم اون، اومدم پایین و دوباره در حال لِه شدن بودم، دستش رو به زیر دلم برد و زمزمه کرد:
"مشکلی نداره؟"
مخالفتی نکردم و دستش رو بین پاهام برد، و با دست دیگه اش همزمان دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد،انگشت هاش رو روی پوستم فشار داد و لب هاش به گوشم چسبید:
"میخوای کاری بکنی؟"
"من نمیدونم چیکار کنم، یعنی از اون کارا..."
"منظورت، چیزای سکسیه؟"
"ب...بله"
نه تنها تپق میزدم بلکه انگار اولین بارم بود که توی اون وضعیت بودم.
"نظرت درباره ی... اینکه چیزی توی بدنت باشه چیه؟"
"نمیدونم، من... من تا حالا انجامش ندادم، چیزای دیگه انجام دادم"
عقب رفت و جدی تر به صورتم نگاه کرد.
"من یه جورایی، باکره محسوب میشم" (من به خاطر یک سری مشکل و تعرض که برام رخ داده و به خاطر با آدم های وحشی و احمق بودن، هیچوقت نتونستم چیز لذت بخش و کاملی حس کنم، واژینیسموس داشتم و دارم و عملا فوبیای شدید سکس رو نسبت به بدن خودم دارم، اینکه با یک مرد باشم برام کابوسه)
"اوه"
دستش رو در آورد و من بغلش کردم و دم گوشش گفتم:
"میخواین که ازم بگیریدش؟"
"نه نه، اصلا، باید نگهش داری، باید دختر خوبی باشی"
همزمان زیپم رو بالا کشید.
"من...خب...من جنده نیستم"
"اوه، نیستی؟"
لبخند زد و به بوسیدن گلوم ادامه داد و ضربان قلبم همواره بالا بود و توی سکوت اتاق، صدای نفس های مردونه و سنگینش میتونستن بهم سیلی بزنن و من هر لحظه، بیشتر ترک بخورم.
"ببخشید که اینجوریم"
"چطوری هستی عزیزم؟تو خوبی، فوق العاده ای"
مدتی گذشت تا اینکه باز پرسید:
"بهم میخوای چی بگی؟بگو"
همینطور که به صورت و چشم هام زل زده بود، گفتم:
"خب،من، عاشق تو شدم، یعنی، عاشق شما هستم"
خندید و موهام رو کنار زد، ادامه دادم:
"و برام مهم نیست که شما بهم حسی داشته باشید"
"آخه چطور...چطور میتونم حسی نداشته باشم؟"
دست هام رو روی عضلات بازوش فشار دادم، دوباره منو بوسید و باز عقب رفت، با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:
"تو، خیلی شجاعی، ممنونم که حست رو بهم گفتی"
پر از بغض و آشوب بودم، دوباره بغلش کردم، همینطور که روی نوک پاهام بودم، دست هاش دور کمرم قفل شدن و بدنم رو بالا برد، پاهام رو روی کفش هاش قرار گرفتن.
"وای، نه"
"خیلی دوست داری قدت بلند تر باشه؟"
"کثیف میشن کفش هاتون من اینجوری..."
نذاشت حرفم رو کامل کنم وقتی دوباره لب هام رو بوسید، دکمه های مانتویی که تنم بود رو باز کرد و دستش رو برد زیر لباسی که پوشیده بودم و کل بدنم رو لمس کرد، سینه هام رو فشار داد و من گفتم:
"کوچیکن"
"ولی قشنگن"
صورتم رو نزدیک یقه اش بردم، مثل یک توله سگ کوچیک، شروع کردم به بو کردنش و از این کارم خندش گرفته بود، به شدت خوشبو بود، نمیدونم ترکیب عطرش با تعریقش چطور میتونست انقدر خوب باشه، من فتیش بو داشتم و دارم و کسی هستم که میفهمم وقتی یکی میتونه مواد مخدر باشه و اون، واقعا بود. دستم رو توی موهاش بردم، به رگ روی پیشونیش که موقع هیجان بیرون میزد و (این رو توی افراد خیلی دوست دارم) دست زدم و گفتم:
"من عاشق اینم"
صورتم رو بالا بردم و پیشونیش رو بوسیدم، دوباره اومدم پایین و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت، انگشت هاش رو گرفتم، با نگاهم میتونستم بخورمش و اون هم من رو گاز بگیره، کف و پشت دستش رو بوسیدم.
"و همچنین اینا"
سرش رو کج کرده بود و چیزی جز خوشحالی توی چهره ی جذابش نمیدیدم.
"به دوستم گفتم که من، عاشق استادم شدم و اون، گفت نمیتونی هیچوقت بهش بگی، من میتونم عاشق شما باشم، یک محافظ، یک سرباز، یک برده، یک دوست و هر چیزی"
"تو همه چیزی عزیزم، همه چیزی که باید، تو واقعا شجاعی"
نمیتونستم باور کنم اون لحظه در حال اتفاق افتادن بوده باشه، هنوزم نمیتونم و گاهی فکر میکنم خواب دیدم، چیزی نگذشت تا اینکه خودش دستم رو گرفت، بین پاهاش برد و میتونستم تحریک شدنش رو لمس کنم.
"مشکلی نیست که من دارم...من دارم دست میزنم به شما؟" (تعجب کرد با حرفم)
"تو هر کاری که بخوای میتونی با من بکنی" (نیاز رو توی چهره اش دیدم) و ادامه داد:
"بهم بگو چیکارا کردی، قبلا تجربه داشتی؟"
"اینکه...مثلا...مثلا بخورم؟"
"آره"
"بله"
همزمان که از روی شلوارش لمسش میکردم، زیپش رو پایین کشید و پیوسته به بوسیدن لب و گونه ام مشغول بود و من، هر لحظه بیشتر داشتم نابود میشدم، نابود شدنی که از سر رها شدنم بود، اینکه تونسته بودم بهش حسم رو بگم، اما، این همه چیز بود؟
همین قسمت، باز هم دارد...باز هم.