از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت اول

 

باورم نمیشه همین الان خواهرم گفت "چه خبر از اون دختر گدائه که تو آزماشگاه کار میکرد و هی تو رو تیغ میزد؟"، یعنی این قضیه پست پین شده شماره یک در این وبلاگ من ننگ بزرگی در کلیه سوابق من و زندگیم شده، به حدی که دیگران هم نمیتونن فراموشش کنن، ولی خب حس بدی نگرفتم، بیشتر خوشحال شدم که یک نخاله در زندگیم نیست. امشب بالاخره میخوام داستان اردیبهشت ماه رو تعریف کنم، بخش به بخش، قسمت به قسمت، مثل قصه قبلی، خسته ام، ولی خب چه میشه کرد، باید گفت،خب، قصه ای که میگم، بر اساس واقعیته، تا جایی که بتونم اسامی، شواهد و مدارک رو باهاتون به اشتراک میذارم، ماجرای من دارای مضامین جنسی صریح و رویداد های (به نظر خودم) ناخوشاینده، اگر خوشتون نمیاد، اگر جنبه ندارید، نخونید، به خاطر خودتون میگم، چون نه تنها کلی وقت گذاشتید خوندید بلکه کلی زمان میذارید برای فحش دادن و منم به تخمم هست از یک جایی به بعد. من پیش خیلی ها گفتم و زخمم تازه شد، پیش روانپزشک گفتم و کمی بهتر شدم ولی امیدوارم با گفتن این قضیه تو اینجا، یکبار برای همیشه خودم رو ببخشم از بابت ظلمی که به خودم کردم، این حکایت از سال 1401 شروع میشه، مهر ماه، وقتی به دانشگاه دوم منتقل شدم، اون رابطه پر از فراز و نشیبی که گفته بودم وجود داشت و به نوعی تموم شده بود، مردی رو دیدم...  

 


لبخند و چشم های گرم، جوان، از اینایی که وقتی میخندن، گوشه پلک هاشون به طرز قشنگی جمع میشه، یک لحن پر حرارت و صمیمی دارن، صدای حرف زدنشون رو از فرسخ ها دورتر میشنوی و میگی "اوه، استاد فلانی اومده!" و حس خوبی میگیری از این موضوع، از اینایی که خوشتیپن، بوی عطرشون توی کلاس میمونه، لباس های شیک میپوشن، لاس میزنن ولی حد و حدود رو حفظ میکنن طوری که تهش میگی "وای نه اون خوبه، شیطنت از ماهاست"،  از اینایی که تو طول هفته منتظر کلاسشی، اگر کنسل بشه ناراحت میشی، دست و دل باز و مهمون نواز هستن، باکلاسن، زندگی خصوصیشون رازه ولی انقدر باهات صمیمی میشن که تو همه چیزت رو بهشون میگی، یکدفعه میگن "تو... اسمت چی بود؟" ولی این کارو برای باختن تو در مقابل خودشون انجام میدن، شایدم واقعا یادشون نیاد چون همیشه سرشون شلوغه، قد بلند و چهارشونه، گاهی ته ریش و یا کامل شیو شده، مو های پرپشت و خوش حالت با تار های سفیدی که دیدنشون چشم نوازه.


 همه باهاشون دوستن ولی اونا با کسی نه، چندتا زبان بلدن، سطح مالیشون خوبه، راه حل پیدا میکنن برای همه چیز، سریعن، خاطره و جوک میگن برات ولی جایی که باید جدی باشن، جدین، همه دخترا تصورات و فانتزی های جنسیشون رو دربارش میگن، چون به اصطلاح "کراش" همه شده، خوش نام و معروف، محبوب و دست نیافتنی ولی در عین حال متواضع، حامی و مطمئن، عشق ورزش و زندگی، سفر و کسب تجربه، دنیا دیده، خوش صدا، هنرمند و دستی بر آتش داشتن توی هر چیزی، متوجه گذر زمان نمیشی وقتی باهاشون هستی و سخته که نه بگی اگر ازت چیزی خواستن، ختم کلام اینکه چیزی جز "زیبایی" ازشون نمیبینی و تلاش میکنی که رابطه ات باهاشون همیشه حفظ بشه و به چشمشون بیای.


 من این مرد رو دیدم و میخوام قسم بخورم از اولین لحظه فقط گفتم "چقدر برام محترمه" و "چقدر دوستش دارم"، دوست داشتن تمیز و بدون شهوت، اینکه میگی "چقدر خفنه این آدم"، ارادت قلبی ویژه و عمیقی براش قائلی و توی خونه هی دربارش میگی و خانوادت هم میگن خوش به حالت عجب استادیه، تا نیمه اولین ترمی که باهاش داشتم گذشته بود و هنوز بهم توجهی نداشت به عنوان دانشجویی که به هر حال به خاطر طرز حرف زدنش و از اون جایی که اومده و مهمان شده، ظاهرش و سابقه اش تفاوت هاش با بقیه رو مشخص میکنه و یه جورایی توقع دیده شدن داره، تو دوره درگیری های مربوط به اعتراضات 1401 بودیم و بحث های سیاسی و اجتماعی زیادی تو دانشگاه وجود داشت و همونطور که قبلا گفتم، من اصلا با کسی ارتباط نمیگرفتم و حس تنهایی بسیار زیادی داشتم.


 تو آموزشگاه ها شاغل بودم، افسردگی داشتم و توی روابط سمی میرفتم و بیرون میومدم و یک داستان ناتموم با اون داشتم، همون استاد زنی که دوست ندارم اسمش رو بگم و دربارش خوندید، آرزوم بود که آرامش بگیرم و میخواستم اون تغییر جدید رو به فال نیک بگیرم، دوست داشتم به چشم این استادم بیام، بچگانه است ولی اینکه نماینده درسش بشم و یا از توانمندی هام با خبر بشه، هربار نمیشد، جلسات اول که گفت از دانشگاهی که میام خاطره خوشی نداره چون اونجا ماشینش رو خط انداختن! عملا سرخورده شدم و اون موقع مثل الان نبودم، خجالتی بودنم 100 برابر بود، درونگرایی بالا، از جهتی هم من با خودم فکر میکردم که "چرا انقدر این دخترا خوشگلن و چقدر با این استاده راحت ارتباط میگیرن و من چرا یک گوشه میشینم و اوج هنرم جواب فوری دادن به سوالات درسی و عجیب غریب و طرح مسئله های سخت و 1000 جوابه ی این آدمه؟!"،جدای این اصلا همه خودشون رو از آرایش و مانتوی کوتاه و استایل های امروزی که میدونید خودتون و مو های رنگی پنگی خفه میکردن ولی من، با لباس اداری و اصرار بر ماسک زدن جهت کمتر ارتباط گرفتن با دیگران، میرفتم و میومدم و اگر قرار بود که به چشم کسی بیام هم نمیشد. این استاد در دانشگاه به مثابه یک سلبریتی بود، میگفتن "وای فلانی خیلی خوبه ولی اصلا آدم رو تحویل نمیگیره"، با همه خوشرو بود ولی کسی براش جدی نبود، چون همه رو احمق میدونست و واقعا هم بودن ولی من، حس احمق بودن نداشتم.


 خلاصه که یک روز از سر انگلیسی حرف زدن با یک دختری به اسم "سایه" که از نظر روانی زیاد نرمال نبود ولی سعی داشت بگه آدم باحالیه، توی همون کلاس کلاس آقای جذاب که آخر هاش بود، صدام بالا رفت و یکدفعه، اونجا بود که صدای استاد رو شنیدم، رسا و محکم گفت "تو کی هستی؟"، با تعجب گفتم "من؟"، گفت "بله" و بهم اشاره کرد، چندتا از اون دخترای خوشگلی که گفتم کنار رفتن، استادم نشسته بود پشت میز، سرش رو کج کرد، لبخند زد و دندون های بی نقصی مشخص شدن و دست تکون داد تا به ستمش برم، اسمم رو گفتم و پرسید "تو این کلاسی؟دانشجوی منی؟" و گفتم "خب...بله"، حس بدی بهم دست داد که "یا خدا این اصلا منو یادش نیست و هیچوقت ندیده انگار با وجود تمام فعال بودنم"، اما وقتی گفت "ماسکت رو در بیار" و با لبخند محبت آمیزی اینو گفت، جور عجیبی که تا به حال هیچکس نخواسته بود صورتم رو کامل ببینه، آروم شدم، عینکش رو روی صورتش عقب جلو کرد و مکالمه انگلیسی ما شروع شد، کارنامه آیلتسی رو از خودش نشونم داد که 8.5 شده بود سالها قبل و من تحت تاثیر قرار گرفتم. پر از استرس بودم که بهترین ارتباط اولیه رو بتونم باهاش بگیرم.


 کلاس بعدیم شروع شده بود و من مشغول به حرف با این آدم، دیوار انزوا و تنهاییم فرو ریخت، دلگرم شدم و احساس میکردم یک دوست پیدا کردم، ازم پرسید "تا الان کجا بودی؟!" و من گفتم "همینجا" و اون گفت "عجیبه، ندیده بودمت"،ما بدون وقفه و با سرعت و غلظت زیادی انگلیسی حرف میزدیم و اطرافیان اینجوری بودن که "چه خبره؟!"،دل کندم و سریع رفتم و صحبت هامون نصفه مونده بود، درباره کار و درس و انگیزه هام میپرسید و تاریخچه یادگیری این زبان، کلاس بعدی رو پیدا کردم و استاد دومی شروع کرده بود، اینو بگم که من در طول 4 سال کارشناسی که گذشت، یک کلاس رو عمدی تاخیر نداشتم و غیبت نکردم و عذاب وجدان میگرفتم حتی، خلاصه، خوشحال بودم که بالاخره اون دیوار کمی پایین اومد و این آدم من رو دید و باهام ارتباط گرفت، به قدری که همه پچ پچ میکردن که "این دختر جدیده کیه با استاد صحبت میکرد؟؟"، گوشیم زنگ خورد و ریجکت کردم، باز زنگ خورد و سریع برداشتم و بدون اجازه دادن به طرف مقابل برای حرف زدن، گفتم "من سر کلاس هستم بعدا باهاتون تماس میگیرم"، چند ثانیه گذشت تا اینکه این پیام برام اومد:


خب؟ سایه اومد و سریع کنار من نشست، گفت "چیه؟" گفتم "وای، استاد بهم پیام داده...چون...چون زنگ زده بود و من..." و گفت "خاک عالم، چرا اینجوری کردی باهاش؟ تو که سریع رفتی شمارت رو ازم گرفت" پیامکی رد و بدل شد که میبنیید، و سریع از کلاس رفتم بیرون و حتی بهش زنگ زدم، صدای خنده اش پشت تلفن پیچید و گفت "اشکال نداره، میخوام بفرستمت برای اجرای کنفرانس، به عنوان مترجم، به کلاست برس و بعد، خودت دوباره بهم زنگ بزن تا توضیحات بیشتری بدم"، کل وجودم پر از خوشحالی شد، آروم شدم و از اینکه به مقصودم رسیده بودم، به نوعی توی آسمون ها بودم اما روی زمین جایی راه میرفتم که الان از ورودِ بهش، حالم بد میشه، هزار دلیل داره ولی خب، بعضی دلیل ها بیشتر به چشم میان، مثل آرزو های من.


ادامه دارد...

He