از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت دوم

 
خدمتتون عارضم که تا الان نخوابیدم، و کل دیروز داشتم کابوس قضیه ای مربوط به این داستان جدیدی که دارم براتون تعریف میکنم رو میدیدم، خب، چی بگم؟ بعد از آشنایی ما و تجاربی که برام رقم خورد، تقریبا همه اسم من رو میدونستن، نه دوتا دانشجوی بچه، بلکه با صدتا استاد و فرد مهم نشست و برخاست داشتیم، کار به شدت حرفه ای و مهم بود، من رستوران هایی میرفتم که یه جورایی "after party" این کنفرانس ها محسوب میشد، شاید قبل از این ماجرا، توی خواب هم چنین جاهایی رو نمیتونستم "به طور مستقل" ببینم چون من از خانواده سنتی، مذهبی و سفت و سختی اومدم، پدر و مادر فرهنگی بازنشسته، متعصب، ارثی که ازشون دارم انبوهی تله و طرحواره است، از گفتن اینا شرم ندارم، چون زخم هام، من رو ساختن، خلاصه، اسم من، ذکر لب استادم شده بود.   


 بعد از اولین کنفرانس موفق، توی هر کلاس از هر مقطعی میرفت، من رو میزد تو سر بقیه، سر کلاس خودش انقدر این کار رو میکرد که من بهش میگفتم بسه، البته که توی لذت غرق بودم ولی طوری که نشون میدادم اینطوری بود که: "وای من خجالت میکشم"، و از یک طرف شناخته میشدم و از طرفی دیگر منفور، سوگلی های پیشین دیگه جایگاهی نداشتن، چون استادم 24 ساعته با من در حال حرف زدن و هماهنگی بود، از هر کسی دربارش میپرسیدم و یا بحث میشد، چیزی جز خوبی نمیگفتن، هیچوقت اولین روز هماهنگی رو یادم نمیره، وقتی دعوتم کرد به دفتر اصلیش که ریاست مرکز آموزش های مجازی دانشگاه بود، یک شخص دیگه اونجا بود که با اون هم یک درامای وحشتناک و در نوع خودش جالب داشتم که خواهم گفت، (اون شخص دانشجوی ارشد بود و یک مرد 36 ساله، ما پارتنر اجرای هم بودیم و یادمه انقدر باهم صمیمی شدیم تو مدت زمان کم که همه فکر میکردن زن و شوهریم)، این قضیه هم افتضاحات خودش رو داره، باید پرانتزش باز بشه در یک پست جدا و اینجا اصلا جاش نیست.


خلاصه، اون روز بابام هم باهام اومده بود برای فوضولی و بررسی، تیپیکال پدرای ایرانی که میترسن دخترشون قصد دادن داشته باشه به کسی، بعد از اون موقع هم بابام این طور در نظر گرفت که این استاد شخص معتمدیه، بگذریم، وقتی دیدمش، همون نگاه همیشگی رو داشت، انگار حس میکنی که رفتی خونه، یک جای امن، من با گذر از هر دیدار، بیشتر جذب این آدم میشدم، صمیمی، خوش رفتار، ملایم و در عین حال پرشور، اجتماعی، لارج و تمیز بودنش رو دوست داشتم و تک تک رفتار ها و جزئیاتی که میتونه باعث بشه یک مرد از نظر یک زن جذاب به نظر برسه توی این آدم بود، روز اولین اجرای اصلی، یک شال قرمز برای من و یکی برای پارتنر اجرام خرید و در حالی که اون هم نمیتونست شالش رو دور گردنش ببنده، بین ما دوتا، اومد و شال من رو برام بست، فشار انگشت هاش به بدن و سینه هام رو یادمه در حالی که عجله داشت برای اینکه سر وقت برسیم به صحنه، اون اخم مختصر موقع اتفاقات مهم و لبخندی که محو میشد، من به شدت خجالت میکشیدم در اون لحظه و عملا سرم به یک طرف دیگه چرخیده بود، انقدر بهم نزدیک بود که بوی عطرش رو میتونستم توی ریه هام حس کنم، ممکنه بگید این قضیه تو اون شرایط عادیه ولی برای من مثل زمینه سازی بود، مثل زلزله با ریشتر های بسیار پایین.


(یک نشان طلایی استادی که مثل پین، گیره و یا گل سینه است) رو بهم داد که شبیه به مال خودش بود، کسایی که اکانت کاری من تو تلگرام رو دارن، مثل تراویس، اونو تو عکس پروفایلم دیدن که روی یکی از کت های اداریم دارمش، میدونید، حس خاص بودن رو بهم داد، بعد از مدت ها. رفتار های عجیبی داشت، تا لحظه اجرا، چک کردن میکروفن ها به طرز سخت گیرانه ای پیگیر بود و بعد، تو نقطه ای که باید زحماتش رو میدید، رها میکرد و میرفت، غیب میشد، به طوریکه روز آخر اجرا من جداگانه با وجود غیبتش، ازش تشکر کردم، اون روز، ما 12 هزار بیننده آنلاین و 5 هزار شرکت کننده حضوری داشتیم و یادمه گفتم:

I need a second for a special thanking, I know, well sir,...you are not here but you are listening via online platform of this magnificent event, I deeply thank you professor, for being such a great inspiration and role model, for giving me this significant opportunity that still I cannot believe, performing for scientists and all dedicated researchers

و مترجم من که پارتنر اجرام بود حرف هام رو ترجمه نکرد، اما استادم شنیده بود، و بعد ها، گفت "باعث افتخار منی"، این، چیزی بود که همیشه تشنه ام به شنیدنش، حتی همین الان، هر دستاوردی که دارم برام بی معنیه، من دنبال شهرت، تایید شدن و خواسته شدنم.


رابطه ای زیبا و دوست داشتنی بین ما شکل گرفت،  دائما تحسینم میکرد، پیش خودم و بقیه، به حدی که آرزو میکردم کاش عضوی از خانواده اش بودم و یا دوستی صمیمی، داشتنش مثل یک غذا بود، خیلی وقت ها بهش سر میزدم، انبوهی عکس بهم نشون میداد از سفر هاش که کل دنیا رو گشته بود، خاطره هاش با اون صدای رسا و زیبا، طعم قهوه ای که پیش اون میخوردم رو هیچ جا نچشیدم، درباره همه چیز حرف میزدیم و همیشه کل مکالماتمون به انگلیسی بود، توی ذهنم این آدم، یک خدا شده بود، یک بت، پند و اندرز هاش، تشویق ماها برای بهتر شدن، یاد گرفتن و زیستن، خاص بود و کلیشه ای نبود، یادمه برای یک اجرایی معرفیم کرده بود و شخص مقابل که همکار و دوستش بود، گفته بود" آره اون دختره رو میشناسم ولی یک تست ازشون بگیریم و بعد تایید بشن" و این از طرف من تصمیم به کنسل شدن میگیره و بهم میگه "اونا حق ندارن تو رو ارزیابی کنن وقتی ثابت شده ای"، مبهوت شدم، چون همیشه و کل زندگیم در تلاش برای اثبات کردن خودم به بقیه بودم، شیرینه؟ آره، اما خب، هیچ چیز برای همیشه نمیمونه.


تو مرکز توجه بودن، دیدن معاون وزیر و انبوهی مدیر عامل شرکت و سازمان، استاد تمام و دکتر و مهندس برام مهم نبود، ولی بعد از مدتی، اون تو هیچ یک از نشست ها شرکت نمیکرد، نمیدونستم اسمش رو دیوونگی بذارم و یا تواضع، چشم و دل سیر بودن و...، فقط یادمه من، با اسم اون شناخته میشدم اما، نه با وجود خودش، یا یکدفعه، واسطه گذاشت بینمون و این کار رو بی اهمیت جلوه داد، یعنی حتی به خودش زحمت نداد بیاد، خب به این فکر کردم که سرش شلوغه و خب، کم کسی نیست. با وجود تقدیر و تحسین، اما یک چیزی کم داشتم، یک چیزی که نمیفهمیدم چیه، از یک جایی به بعد، کلا دیگه استاد رو ندیدم، از بقیه پرس و جو میکردم، خبری نداشتن، حس رها شدگی داشتم، طرد شدن، در دسترس نبود، دلم براش تنگ میشد، الان که فکر میکنم، واقعا یک دلتنگی عجیبی بود، از طرفی انقدر صمیمی بودیم که وابسته شده بودم و انقدر جو بینمون محترمانه و حرفه ای بود که روم نمیشد بهش پیامی بدم و یا زنگ بزنم، با این عنوان که "کجایید؟"، همش پیگیرش بودم، عکس پروفایلش رو میدیدم، یا اخبار مربوط بهش رو دنبال میکردم، ولی هیچی به هیچی، گوش هام تیز بودن و تا اسم و فامیلیش رو میشنیدم، میرفتم ببینم بحث چیه، مجموع اینها و خود این قضیه، باعث دعوا و مشکل تو اون رابطه ام شد، چون که گفته بودم اون خانم از این شخص خوشش نمیومد و نمیگفت چرا، خلاصه که تلاش هام بی فایده بودن و از یک جایی به بعد حتی داشتم از استادم متنفر میشدم، اینکه یکدفعه بی توجه شده بود و بیخیال، حتی میترسیدم رقیبی برام پیدا شده باشه و پیگیر شدم و دیدم نه، خبری نیست، توی لاک خودم فرو رفتم و رابطه ای که اینجا ازش گفتم رو از سر گرفته بودم ولی ذهنم درگیر این بود که چیشد، کجاست، چرا انقدر کلاس هاش رو کنسل میکنه، اون ترم تحصیلی تموم شد.

 گذشت، یادمه که شنیدم توی ورزشش آسیب دیده و بالاخره فرصتی رو پیدا کردم و به عبارتی بهونه ای، بهش پیام دادم و جوابم رو داد، تشکر کرد بابت احوال پرسی، دلگرم شدم و حسم بهتر شد، توی رابطه ای که بودم فراز و نشیب و وصال و جدایی های متعدد رو تجربه میکردم و همین باعث شده بود که دلم میخواست چنین چیز هایی وجود نداشت و دوباره استادم، برام مشغله جور میکرد، بماند که کارم چقدر اذیت کننده و پر تنش بود و یا ارتباطات دیگه ام، اما من، به اون توجه ئه معتاد شده بودم و خب، همین هم شد، مدت ها بعد رخ داد، ولی به نتیجه نرسید، مثلا استادم بدون اینکه بهم بگه، من رو نامزد انجمن میکنه، بیشترین رای رو میارم و یادتون هست که گفتم اون خانم باعث میشه من انصراف بدم، در واقع بازگشتش به زندگیم، دیر بود، مشکلات درونی، درگیری هام و سختی هایی که باهاشون اون دوران سر میکردم و روح کسی خبر نداره چی بودن و چقدر دردناک، دعوا هام و بحث هام تو رابطه ام و تنش هایی که داشتم، باعث شده بود چندتا فرصت خوب، چندتا کنفرانس و اجرا رو عملا از دست بدم، تماس استادم رو ریجکت میکردم، ازش فرار میکردم تا نبینمش، متوجه شده بود و به زبون اومد "چیشده که انقدر فرار میکنی و در میری؟ در دسترس نیستی!"، این بد قولی هام استاد رو دلسرد کرد و انگار اینبار من خودم باعث شدم اون ازم فاصله بگیره، از دست دادن چیزی که اونقدر غصه اش رو خورده بودم و درگیر دوباره به دست آوردنش.

از طرفی توی اون رابطه ام، به یک جدایی نهایی رسیدیم تو سال 1402 که انگار ته خط شد برام، گفتم که از دوندگی و از تکیه گاه بودن خسته شده بودم، فاجعه شوکه کننده، انگیزه هام از بین رفته بودن، حس بازنده بودن داشتم، روز های سخت و تراپی های پیاپی، فشار کاری، مشکلات خانوادگی، در همون نقطه، دوباره ورق برگشت، چون با وجود فرار کردن هام و فاصله عمیقی که بینمون افتاده بود، استادم دوباره به دادم رسید، وقتی که بعد از یک تدریس خسته کننده، بهم زنگ زد، با موضوعی مربوط به اینکه دوتا دانشجوی دکترا که استاد خودمون بودن رو به عنوان شاگرد برام پیدا کرده بود، حالا افتضاح بودن این مورد که استاد دانشگاه های دولتی خودشون شاگرد دانشجو ها هستن به کنار ولی تو اون لحظه، واقعا امیدوار شدم به اینکه هنوزم دستاورد هام هستن، انگار هنوزم دلیلی برای تلاش کردن هست و من مجددا شروع کردم به نجات دادن خودم، یادمه روزی که گواهی رتبه اومد و من سهمیه استعداد ارشد رو گرفتم، اولین نفر به همین استادم زنگ زدم و خبر دادم، هنوز خستگی دویدنم تا اتاقش رو توی مغز استخون پاهام حس میکنم، هر وقت میخواستم برسم به اتاقش، نفسم میبرید و پر از هیجان و استرس لذت بخش میشدم.

اون روز، تورم رگ های پیشونیش، یک لحظه آروم و قرار نداشتنش، از شدت ذوق و خوشحالیش به خاطر اون مدرک و اینکه برای ارشد میخواستم درخواست بدم تا بیام همونجایی که مهمان بودم، دانشگاهی که اون بود، تا اینکه شاگردش باشم، کل خیال پردازی هام از اینکه استاد راهنمای پایان نامه ام اون باشه، همه اینها رو یادم نمیره وقتی میخندید و اون حکم رو بلند بلند میخوند و من رو به بقیه معرفی میکرد، توی هیجانش گم شده بودم، توی نگاه کردنِ بهش از اینکه موفقیت من براش مهم بود، چند روز بعد زنگ زد و فعالیت های قبلی من دوباره از سر گرفته شدن، وقتی مثل یک دختر گیج و گم شده دنبال آفیسش میگشتم تو ساختمان مرکزی و یکدفعه پیدام کرد، من رو برد جایی که باید، جوری ازم تعریف کرد که هنوز یادمه "اینم مجری و مترجم، تستی در کار نیست، مستقیم باید بره برای اجرا"، نگاهی به سر تا پاش انداختم، شلختگی من و کت شلوار تمیز اون، باعث میشد مثل یک دختر بچه 5 ساله بشم که دوست داره به سرپرستی گرفته بشه. وقتی با همکلاسی هام دربارش حرف میزدیم و اونا مثل همیشه از فانتزی های جنسیشون دربارش میگفتن، من اینجوری بودم که "بابا بیخیال" ولی از یک جایی به بعد، وقتی موقع خواب و یا در طول روز، خودم رو لمس میکردم و نیاز به یک تصور قوی داشتم تا به اورگاسم برسم، ناخواسته توی ذهن آشفته ام؛ خودم رو باهاش میدیدم و به این فکر میکردم چقدر ممکنه خاص باشه و یا هیجان انگیز، اما کمی بعد به خودم میخندیدم و میگفتم "بیخیال، آخه اون چرا باید از تو خوشش بیاد، شاید باهوش به نظر برسی ولی هیچوقت هیچوقت هیچوقت تایپ اون نیستی". 

بهم میگفت هیچکس مثل من نمیشه و جام رو نمیگیره، سِمَتِ خودش ارتقا پیدا میکنه و رئیس بخش بین الملل دانشگاه میشه، چنین چیزایی باعث میشد توهماتم از بین برن که مثلا به سرم نزنه: توجه هاش به من از سر دلیل خاصی باشن. خود کم بینی ندارم ولی آدم به اون خفنی چرا باید با یک دانشجوی کارشناسی باشه‌؟ این باعث میشد واقع نگر و منطقی بمونم، خلاصه بعد موفق بودن آخرین اجرای اسفند 1402، (اونم با سرپرستی کسی که کلی دست و پا زد و تا اینبار من مجریش بشم، وقتی درست سال قبلش میخواست ازم تست بگیره و تاییدم کنه و استاد ریجکتش میکنه که بالاتر گفتم)، یک دراما و داستان مسخره پشت سر من ایجاد شد، توسط یک دانشجو، نه قیافه داشت نه شخصیت و یا چیز خاصی، سر این حد معمولی رو به پایین بودنش گفتم شاید گزینه خوبی باشه برای یک دوستی دانشگاهی بی حاشیه، اما... پسری مذهبی نما ولی حروم زاده متولد 1384!!! (من ترم آخر بودم و اون ترم اول، یک سری واحد هام مونده بود و با ورودی اینا همراه شده بودم) که عملا من رو بد نام کرده بود سر اینکه "میدونین فلانی دوست دختر منه؟" زمانی که ما در ظاهر دوتا همکلاسی عادی بودیم، نه تنها خودش بلکه دوست هاش هم اذیتم میکردن، بارها بهش میگفتم "فاصله اجتماعی رو رعایت کن، من شناخته شده ام و برام دردسر درست میکنی"، مرز های نزدیکی دردسر ساز شده بود و خودمم قبول داشتم که اشتباه کرده بودم ولی باید توضیح بدم.

 یکم برم عقب تر، ترم زمستون 1402، من بین بچه ها به دلایل مشخص (مثل ظاهر رسمی، محبوب بودن بین اساتید و یا قضیه اجراها و معروف شدن تو اون محیط و...)، منفور بودم و تنهایی بهم فشار آورده بود و به خودم اومدم دیدم با کسایی میام و میرم که از خودم کوچیکترن ولی قضاوتم نمیکنن، این شخص هم از اون موارد بود، یک سرگرمی برای فراموشی و تحمل محیط اما بهای سنگینی داشت، کلی اعصاب خوردی، نه تنها من رو تیغ میزد، بلکه سر اینکه بتونه من رو پل کنه تا به اساتید برسه، بهم توجه میکرد و همون تحسین و ستایشی که من دنبالش بودم رو ازش دریافت کرده بودم، پس توی دایره نزدیکانم قرار گرفته بود غافل از اینکه داشته به ریشه ام تبر میزد، مجموع کثافت کاری های این شخص زیاده ولی یکیش رو خیلی خلاصه میگم.

 توی آخرین اجرا این پسره با من بود، ( چون تنها بودم دوباره)، در تمامی مراحل گُه بارش نمیکنن (چون عملا هیچ گُهی نبود یک الف بچه و نیست و نخواهد بود)، و همش باید به من میچسبید تا اجازه ورود به اتاق فرمان داشته باشه و... و مدام سر اینکه بتونه بیاد و بره و غذا بگیره و... دعوا داشتم با دیگران، در پایان من به یک شام دعوت میشم مثل قدیم و میخوام که اینم بیاد باهام چون تنها بودم بین کلی کله گنده، نمیذارن و میگن فقط خودت بیا و دعوت نامه محدوده، داستان میسازن و منم به دفاع از این شخص که فکر میکردم دوستمه و باهام همراهی کرده نمیرم به مراسم، ولی گندش در میاد و میگن فلانی دوست پسر مجری بود! این قضیه تو محیط آکادمیک خیلی بده، گرون تموم شد چون عملا من از مجموعه مدیریت اجرا های مربوط به اون دانشگاه جدا شدم، این هم بده و هم خوب که خوب بودنش رو در آینده متوجه میشید، حالا این پسره نه قیافه داره نه پرستیژ نه هیچی، شایعات، نگاه های سنگین، حرف ها و کنایه های بقیه و انرژی های منفی و... بهم فشار آورد، میترسیدم برن و آبروم رو پیش استاد هم ببرن، تا جایی که یک روز، خودم رو توی اتاقش پیدا کردم، وقتی روز جمعه اش باهاش هماهنگ شده بودم و چقدر سریع جوابِ پیامِ پر از نگرانیم رو داده بود، خلاصه، در حالی که درباره این قضیه گریه میکردم به مدت 1 ساعت و با دقت و جدیت و تمام توجه بهم گوش میکرد، بیشتر از وقتی جذبش شده بودم، بی نظیر بود، مثل یک معلم واقعی، مثل یک دوست، یک پدر و نمیتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم، به صورتش زل زده بودم، تو اوج پرکاری، گوشیش زنگ میخورد و تماس هارو رد میکرد و فقط به من توجه میکرد، به من. توی زندگیم، پدر و مادرم هیچوقت شنونده های خوبی نبودن و نیستن، همیشه باید برای مردم سفره بلند و بالایی توی بهترین کافه و رستوران پهن میکردم، هدیه میگرفتم براشون، از خودم میزدم، از جسمم مایه میذاشتم، به تراپیست پول میدادم تا بهم گوش بدن، ولی استادم...یه جورایی داشت...بدون اینها بهم گوش میداد؟

حال جسمی خوبی ندارم، روز اول پریود و حس از جنگ برگشتگی و برنامه خواب بهم ریخته و استرس های فارغ التحصیلی و ثبت نام مقطع بعدی، خودتون میدونید دیگه، ولی ادامه دارد...
He