از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت هفتم

 


داشتم به شادی میگفتم که با هربار نوشتن این داستان، از عمرم کم میشه، قشنگ پیر میشم و مریض، خستگی و کسالت رو حس میکنم، انگار یک تیغ گرفتم دستم، دارم خودم، روحم رو میشکافم، تمام زخم هایی که توی این 120 روز بسته شده رو باز میکنم، چرا؟ به قول استاد مازوخیست هستم؟ نه، چون این یک مسئله ناتمومه، چرا عشق انقدر آزار دهنده است؟ چرا همش سوختنه، خلاصه امر اینکه ادامه رو باید بگم، کل امروز اذیت شدم، واقعا میگم، از خستگی، اصلا تعطیلی رو خیلی وقته که درک نمیکنم. خب، ادامه ی اون روز چیشد؟ هوا، ابری شد و گرفت، توی اتاق باد میوزید و پرده و آویز هاش صدا میدادن، یکدفعه بهم گفت:

"من کل زندگیم در حال جنگیدن بودم، در مقابل خیلی چیز ها، حتی خودم" 


"خودتون رو قبول دارید؟"

"به عنوان چه چیزی؟ قهرمان؟"

"اینکه دیگه مقابل خودتون نباشید"

"میدونی، من خیلی وقت ها خودم رو تنبیه میکنم، مثل سرطان توی خودم میپیچم، کل زندگیم اینجوری بودم، استاد شطرنج هستم، توی هزار ورزش بودم، مبارز MMA هستم، سال های سال توی قفس مبارزه کردم، بیا...به صورتم دست بزن، هیچ استخون سالمی نمونده ولی ظاهرم اینطوری نشون نمیده"

"از جنگیدن خسته نشدین؟میخواین آروم باشین؟"

"و تو...دختر کوچولو، میخوای از چنین مردی مراقبت کنی؟"

"بله"

"تو باید خیلی شجاع باشی"

"من پر از زخم هستم"

"من تو رو سالم میخوام، سرحال و ترمیم شده، اینکه لباس رزمت رو بپوشی"

"بسیار خب، هر چی شما بگید"

"واقعا؟ قول میدی؟"

"بله، میتونم کماندار شما باشم، با اونکه یک گرگینه از یک کماندار میترسه، چون یک شکارچیه"

"مرسی دختر خوب، تو پر از نیرویی، زمان میبره که محافظ خوبی بشی، باید تلاشت رو بکنی، میخوام ببینم بعدش چی میشه"

"هیچ چیز بدی نیست، مثل حس قبل از سقوطه، آزادی"

"باید خوشحال ببینمت، همیشه"

"به خاطر محافظ شما بودن؟"

"بله، قانونه، من همیشه از رنج احاطه شدم و تو با چهره ی شادت میتونی بهم لذت ببخشی و این مراقبته"

"بقیه قوانین چی هستن؟"

"تو باید هر جایی که من هستم باشی، چنین چیزی،در دسترس"

"مثل سامانتا توی فیلم Her?"

"نه فقط فیزیکی، بلکه ذهنی، باید حست کنم"

"دیگر شرایط؟"

"بعدا بهت میگم و برام اسم انتخاب کن، چیزی که بهم بیاد"


"شما با ارزشید"

"مثل آفتابگردون؟من کل زندگیم دنبال نور بودم...و میدونی...تو یک نوری داری"

"واقعا دارم؟"

"بله عزیزدلم"

"نمیدونستم"

"باید بدونی، روز دیگه درباره دیگر قوانین صحبت میکنم"

صحبت های متفرقه ای پیش اومد که دوباره گفت:

"جوری که زل میزنی، جذبم میکنه و بهت نگاه میکنم و با خودم میگم "چطوری داره این اتفاق میفته؟"

"عجیبه، وقتی یکی تمام مدت جلوی چشمت بوده ندیده بودیش و یکدفعه میبینیش"

"تو باعث شدی احساسات جدیدی توی من رشد کنن، این چیه؟" و خندید.

"ازش... میترسید؟ناراحتید؟"

"نه"

"احساس امنیت دارید؟"

"اگر تو داری، منم دارم، خیلی عجیبه، دوست داشتنیه،اگر از درونت میخواستی حرف بزنی، چی بود؟"

"یک کلمه برای الان؟"

"آره"

"سوختن، اما... آزارم نمیده، شبیه به یک قلقلکه، یک نوازش ملایم از یک دستِ کاکتوسیه،عاشقشم...و یا مثل زمانیه که میگید نمیشه چیزی رو با کلمات توصیف کرد"

"چیزی توی وجودت هست؟"

بهش خیره شده بودم، محوِ کامل.


"واو، چیشد دخترم؟"

"چی شده؟"

"رنگت پریده"

"واقعا؟من خوبم"

"باید انرژی زیادی برای چهارشنبه بذاری"

"وقتی ازم میخواین جواب چیزی رو بدم، سخت ترین کاره برام"

"باید برات آسون باشه، تو به سادگی میدونی تو سر من چه خبره"

"نمیدونم...(نمیخواستم باور کنم بهم حسی داره و هنوزم باور ندارم چیزی رو، اگرچه به خودم مطمئنم)، یک چیزی داره همه چیز رو زیر و رو میکنه، مثل وقتی که دستت رو توی آبِ خیلی جوش میذاری و بعد از مدتی، رنگ بنفش رو حس میکنی"

"دستت رو توی آب جوش میذاری و بنفش رو میبینی؟"

"بله...الان هم همه چیز ارغوانیه"

"بنفش، معنی داره برات؟"

"من رنگ هارو میبینم"

"رنگ من چیه؟بفنش؟"

"بله، ترکیبی با رگه های طلایی و نقطه های قرمز و مشکی، شما اولین کسی هستید که نمیتونم توصیفش کنم، عجیبه، همه چیز رو میتونم توصیف کنم ولی شما رو نه، لال میشم"

لبخند زیبایی زد.

"فکر کنم خیلی دارم حرف میزنم"

"میخوای بری؟"

"میخواید که برم؟"

"نه"

"خوبه"

"من کار اشتباهی نمیکنم"

"میدونم"


سرش رو کج کرد، بهم نگاه کرد و گفتم:

"دوباره خیره شدنمه؟"

"یک چیز آشنایی توش هست"

"مثل یک کلوچه موزی توی کودکی؟"

"مثلِ...مثل...نمیدونم، نمیتونم توصیفش کنم، میشه بلند شی؟ خودت رو بهم معرفی کن"

ایستادم و بهش گفتم "سلام" و جوابم و داد، ادامه دادم:

"من...وجود دارم، میتونم تبدیل بشم به هر چیزی و در یک لحظه، فقط یک چیز باشم، توانایی چیز های دیگر بودن رو دارم، من مسئولم و قدرت دارم اما میخوام اینهارو به شما ببخشم"

"اوه، بهم قدرت بدی؟ برای من بجنگی؟"

چند قدم عقب رفتم.

"داری قایم میشی؟"

"نه"

"قوی هستی"

"شاید بداهه پردازم"

"خواننده خوبی هستی"

,و براش این رو خوندم و در حین خوندنم گفت "آهنگ مورد علاقمه"

So when I'm all choked up
And I can't find the words
Every time we say goodbye
Baby, it hurts
When the sun goes down
And the band won't play
I'll always remember us this way, way, yeah
When you look at me
And the whole world fades
I'll always remember us this way


" بهم امتیاز بدید"

"تو 10 از 10 هستی"

"خیلی دورم از این ولی..."

"لایقشی"

"ممنونم"

"مراقب خودت باش، از من به عنوان محافظ خودت یاد کن در عین حال، اگر خواستی کسی بهت گوش بده، من رو پیدا کن"

"نمیخوام ازتون استفاده کنم"

"من میخوام شنونده خوبی باشم برای داستان هات و رنج هات"

"ولی من قرار بود بهتون لذت ببخشم"

"این کارو میکنی، وقتی جلومی، مثل یک دختر بچه بامزه، یک لذت عمیقه، طوری که کلمات انگلیسی رو استفاده میکنی دوست دارم...چرا داری میلرزی؟"

 "خوبم"

"سردت نیست؟"

"نه، من طرفدار یک تابستون وحشی ام"

"گرگینه ها اینجورین، بسیار خب محیا"

"بله رئیس"

"رئیس..."

زیر لب چندبار "Sir" رو تکرار کرد.

"چرا میخندید؟"

"چیز بدی نیست"

"دسر چی باشه؟ یک عمر طول میکشه که ساخته بشه؟"

"باید خلاق باشی تا پیداش کنی"

"منحصر به فرده؟"

"بله"

"نایابه؟"

"بله، تک"


"ممنونم بابت وقتی که گذاشتید"

"ممنون از تو، دختر بچه بامزه و دوست داشتنی، محیا، حتما به تو قدرت دادن تا به دیگران زندگی ببخشی، من همواره زنده ام، ولی میتونی چیزی رو در من زنده کنی، بسیار خب...."محیا" "

با هربار شنیدن اسمم از طرف اون، بدتر میشدم به طرز خوبی، طرف وسایلم رفتم و خواستم برم که دستش رو بالا گرفت و گفت:

"دست بدیم؟"

"شما...مشکلی ندارید؟"

"نه"

به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم،محکم فشارم داد، گرم و نرم، استخون هام رو میتونست حس کنه، به صورتش خیره شدم، انگار یک شیشه پر از ترک که بینمون بود، فرو ریخت و تکه هاش رو دونه دونه قورت دادم، همزمان دست دیگه ام رو گرفت و گفتم:

"بهتر از... تصوراتمه"

همونطور که دوتا دستم رو گرفته بود، از جاش بلند شد، از پشت میز اومد کنار و محکم، من رو توی بغلش کشید، من هم دست هام رو دور کمرش قفل کردم، پیشونیم به سینه هاش چسبید ، سرم رو میبوسید و زمزمه میکرد:

"این آغوش رو میخواستی؟"

"بله"

"بهش نیاز داشتی؟"

"بله"


بله، هیچی جز بله نمیتونستم بگم، به بوسیدن  سرم ادامه داد و کمی بعد، ازم فاصله گرفت، تمام صورتم گزگز میکرد، دور چشم هام و فک و بینیم، استرس شدیدی داشتم چون اصلا تو محیط مناسبی نبودیم، حسی مثل سکته داشتم، هنوز گاهی فکر میکنم کل اون روز رو خواب دیدم، در اتاقش رو بست، چراغ هارو خاموش کرد و در نور مختصر و نسبتا تاریک محیط، ساعت حدود 5:30 دقیقه، دوباره به سمتم اومد، بغلم کرد، پاهام میلرزیدن، دستام سرد بودن اما وجودم در حال سوختن بود، هیچوقت چنین حسی نداشتم، کاش میشد تا ابد توی اون لحظه موند، به حدی که حاضر بودم بین دست هاش بمیرم. نبض هام رو حس میکردم، عمق نفس هام رو، بازدم هاش میتونستن من رو مثل یک پر سبک، توی هوا معلق نگه دارن، اضطراب و آشفتگی و در عین حال طغیان و به آرامش نزدیک شدن، محکم ترین، گرم ترین و زنده ترین آغوش زندگیم بود، هیچوقت، هیچکس و در هیچ جا، نمیتونه اون رو بهم بده.


اونجا بود که من حس کردم واقعا برای اولین بار توی زندگیم، عاشق کسی شدم، عاشق اون، خودِ خودش. نوازشم میکرد و من بهش چسبیده بودم، مثل عضوی از بدنش که نمیتونست جدام کنه، به قدری تشنه ی این لمس شدن بودم که هر لحظه ممکن بود عمرم به پایان برسه، تپش قلبم میتونست کل بدنم رو تکون بده، بوی عطرش تنها چیزی بود که حس میکردم،  با دستش پشت سرم رو گرفت و گفت:

"بذار صورتت رو ببینم"

هنوز توی بغلش بودم، خودم رو رها کردم، مثل کسی که میخواد بیفته و محکم من رو گرفته بود، به صورتش خیره شدم، تو فاصله بسیار کم، خیلی کم، الان که فکر میکنم، تا به حال انقدر عاشق نبودم و نخواهم شد، قسم به هر چیزی که وجود داره، نخواهم شد.


بدجور بهم ریختم، لعنت به هر چی روانپزشک و جلسه هیپنوتراپی و مشاوره است که باید همه اونارو هم بگم در آینده که چقدر زجر کشیدم، این شخص، روی روحم تتو شده و توی وجودم ریشه هاش رو فرو کرده، نمیتونم منکر بشم، میدونید حالم چطوریه؟ مثل معتادی که به سختی ترک کرده ولی هنوز میخواد مواد بکشه، اونقدری مصرف کنه که از یک اُوِر دوز ماهرانه، بمیره، اون منم. ولی خب، ادامه دارد...

He