از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

اردیبهشت: تجربه ای از جهنم - قسمت سوم


 
اینو گرفتم و بد حالم، قشنگ یک چیز وحشتناکه برام:
بیماری دست و پا و دهان، یک بیماری ویروسی است که توسط ویروس های خانواده انتروویروس و کوکساکی ویروس ایجاد می شود و خود را به شکل بثورات جلدی در دست ها و پاها و گاهاً سایر نقاط بدن، همراه با ضایعات مخاط دهان مثل آفت های دردناک نشان می دهد، ادامه داستان رو میگم:

همه فکر میکنن من دنبال لزبین بودنم ولی اینطور نیست، مرد ها برای من قابل توجه هستن، برگردم به اسفند 1402، اون روز، روی صندلی سوم یک میز کنفرانس بزرگ نشسته بودم، بی وقفه حرف میزدم و گریه میکردم، عصبانی بودم از کسایی که فکر کرده بودن تحصیلاتشون شعور هم براشون آورده ولی اینجوری نبود، هزار تهمت و قضاوت و توهین و چیزایی که باعث میشدن فشار بخورم شدیدا، یک ریز حرف میزدم و یک ثانیه نپرید وسط حرفم، ممکنه بگید خب که چی؟ این عادیه که یکی بهت گوش کنه، به خدا هیچکسی اینجوری به آدم گوش نمیده، من که نداشتم کسی رو تا الان به جز این شخص، بُهت زده و شوکه، وقتی جلوی من، زنگ زد به کسایی که اذیتم کرده بودن و از مسئولین اجرا بودن، "این دختر من...امانت بود پیش شما...الان خیلی ناراحته، این چه کاری بود؟ اینجوری مراقبش بودین؟"، هیچوقت توی زندگیم کسی از دفاع نکرده بود جز خودم، حتی وقتی پیش پدر و مادرم می رفتم و میگفتم فلان معلم اذیتم کرده و یا فلان همکلاسی،یک دیالوگ تکراری داشتن "تقصیر توئه"،اما اون لحظه، یک تماس کوچیک، باعث شد من حس وصف ناپذیری بگیرم...  

 به دست هاش نگاه میکردم وقتی موقع بحث هاش و چیزی که من نمیتونستم بشنوم، هر چند دقیقه با انگشت های باریکش به لبه میز ضربه میزد، گاهی مشت میشد و اون رگ های متورم توجهم رو جلب میکردن، ساعت مچی که مدام بهش نگاه میکرد، یقه اش رو که مرتب میکرد و روی صندلی میچرخید و فهمیدم شنونده خوب بودن توی ذاتشه چون حرف های اون شخص پشت خط رو هم میشنید، اخم کرده بود، تماس تلفنی طولانی که باعث شد شخص پشت خط بگه "مهمونی رسمی بوده و سوتفاهم پیش اومده...خواهش میکنم گوشی رو بدید من از این خانم عذر خواهی کنم" و من گفتم "نیاز ندارم، دیگه چیزی درست نمیشه،"، در ادامه، استادم تماسش رو با خوشرویی تموم کرد و در کل اون ساعت، مابقی کار هاش رو کنسل کرد و لپ تاپش رو بست.

 از جاش بلند شد، من دقیقا حس یک دختر بچه رو داشتم که ناراحت بود، یادمه وقتی میخواست حواسم رو با شوخی و خنده پرت کنه، هی برام انواع قهوه رو روی میز میچید، انواع چایی و شکلات هارو جلوم میذاشت، درباره تی بگ های مختلف گیاهی که میاورد توضیح میداد و من میگفتم "نمیخورم، ممنونم" تا جایی که از دهنم در رفت و گفتم "ماسالا دوست دارم" و گفت "حیف، فکر کنم این یکی رو ندارم"، از جهتی من انقدر گریه کرده بودم (گریه ای که برای یک مدت زمان طولانی بود و برای اون روز و دیروزش نبود) که دیگه نفسی برام نمونده بود، درنهایت خنده ام رو در آورد با گفتن چیز هایی که اصلا یادم نیست، فقط یادمه همیشه یه جوری به صورتش نگاه میکردم که کل جزئیاتش یادم میموند، حتی مژه هاش رو میتونستم بشمرم و یا پلک زدنش رو، یک لبخند لعنتی داشت که آدم رو تسلیم میکرد، همواره انگلیسی حرف میزدیم و هر کسی از اونجا رد میشد تعجب میکرد که داستان چیه.

اون روز در نهایت یادمه گفت "من اسم هیچکس رو یادم نمیمونه، ولی...اسم تو رو به طور کامل یادمه همیشه، تو دیگه دانشجوی من نیستی، دوست منی، متوجهی؟"، میتونستم رشته رشته، ریشه هام رو حس کنم که زیرِ دلم رو چنگ میگرفتن، اون ترم باهاش درسی نداشتم و حسرت اینکه کاش داشتم رو عمیقا حس میکردم، ازش درباره کلاس های ترمش پرسیدم و اجازه گرفتم که گاهی مهمان بشم توی بعضی از واحد های کارشناسی، مدام نگران بودم که دربارم فکر بدی کرده باشه و هی ازش میپرسیدم که هنوزم فکرش دربارم مثبته و یا گمان بدی نداره و قبولم داره؟، شوکه بود و میخندید، شاید فکر نمیکرد انقدر برام مهم باشه.

درباره خانوادم پرسید و دوست نداشتم چیز زیادی بگم چون بابام از خودش پیش این یک شخصیت صاف و ساده نشون داده بود و این قضیه اذیتم میکرد، هر کسی با من گشته میدونه دنبال تظاهر و مخفی کاری نیستم، کل زندگیم رو باید به کسی جلومه به هر نحوی بگم، شاید اشتباه باشه ولی خب، قضیه همینه، طرز فکرم و طوری که هستم، در نهایت با خنده از جام بلند شدم، مثل یک روانپزشک، تراپیست و یا نمیدونم چه چیزی دقیقا، انگار معجزه کرده بود، برای هیچکس بلند نمیشد ولی بدرقه ام کرد و انقدر گیج بودم که راه خروج اون ساختمون رو گم کرده بودم و با اشاره بهم نشون داد، ممکنه یکی بیاد بگه که رفتار هاش عادی بودن ولی برای منی که اونقدر زندگی عاطفی سخت و بدی داشتم، خاص بود.

و شاید عجیب باشه ولی من مکالمه اون روز رو ریکورد کردم و بهش گوش کردم، این برام تبدیل به یک اعتیاد شد، هر بار باهاش هر مکالمه ای داشتم ضبط میکردم، وقتی میومدم خونه، بهش گوش میکردم، در طول روز و شب، قبل خواب و بعد خواب، هر عکس و اخباری مربوط به فعالیت هاش رو دنبال میکردم، مقاله هاش رو مو به مو میخوندم و یک استاکر واقعی شده بودم، حتی پلاک ماشینش رو حفظ شده بودم و شماره گوشیش (چیزی که درباره خانوادم صدق نمیکنه و گاهی خط دوم خودم رو بلد نیستم و خط سومم رو حتی نمیدونم چیه)، مدت ها گذشت، سال جدید شد، 1403، یک ترس خاصی داشتم از نزدیک شدن و عبور از مرز ها، به حدی که تبریکی و پیامی بهش ندادم، اینطور فکر میکردم که شاید هنوز از اون دیدار های گریه و زاری خجالت زده بودم.

توی خیالاتم بود، خوابش رو میدیدم، انکار میکردم و حواسم رو با چیزای مختلف و افراد چیپ پرت میکردم ولی کسی که یک لذتی رو تجربه کرده، نمیتونه توی بقیه پیداش کنه، شروع کردم برای احیای یکی از روابط عجیب غریب زندگیم، یک تلاش بی نهایت، دنبال یک معنا بودم، یک قربانی شدن، وقف کردن خودم برای آخرین بار، برای کسی که ارزشش رو داشته باشه و فکر میکردم این رابطه که قراره احیا شه، اینجوریه، فکر کردنِ به استاد کمتر شد تا اواخر فروردین بود که از همون استاد معرفی شده که شاگرد زبان خودم بود شنیدم استاد، آبله مرغون گرفته! خیلی ناراحت شدم و سریعا بهش پیام دادم:


ترجمه ها:
*سلام استاد عزیز، من به تازگی شنیدم که شما آبله گرفتین، همه چیز مرتبه؟ امیدوارم خیلی زود بهتر بشین و سربلند باشید.

+سلام (اسم رسمیم رو گفت)، تشکر بسیار! نمیتونم برای دیدنت صبر کنم.

*سلام استاد عزیز، امیدوارم همه چیز ردیف باشه، امروز میتونم (تو پردیس مربوطه)، ببینمتون؟ (دوشنبه بوده)

+سلام (مجددا همون اسمم)، من فقط چهارشنبه ها اون اطرافم، پس امروز نمیتونم ببینمت، اگر چهارشنبه برات اوکیه، عالیه! در غیر این صورت هم قطعا میتونیم زمان دیگه ای رو برای هفته آینده در نظر بگیریم، دوشنبه و یا چهارشنبه، برای اینکه باهم باشیم.

*بابت شفاف سازی متشکرم جناب، اگر ممکن باشه چهارشنبه همین هفته شمارو ملاقات خواهم کرد.

+خوبه:)

یک لحظه یادم اومد اون حجم شلوغ بودن اموراتش رو و تعجب کردم از اینکه جواب داد و جالب اینجاست که قبلا تماس و پیام های هم رو از دست میدادیم، اما اینبار فرق داشت، شنیده بودم که جواب هیچکسی رو نمیده ولی، برای من اینطوری نبود، توی پیام ها هست و ترجمه کردم، یادمه که چند روز بعدش باز پیام دادم و خواستم براش یک گلدون کوچیک ببرم چون دوست داشتم عیادت کرده باشم و بابت کمک اون روزش تشکری کرده باشم که دیدار "دوشنبه" موکول شد به "چهارشنبه"، چون کل برنامه اش رو توی پیامک توضیح داد و این بود آغاز جنون من، نشستم فکر کردم، جرقه هایی توی وجودم زده شدن، همزمان رابطه خاصی که تو زندگی شخصی خودم بود زنده شده بود و در عین حال، گیج بودم و یک چیزی کم داشتم، این رابطه از گذشته (به سبک ارباب و برده ای، با یک مرد بود) که خودم احیاش کرده بودم و در عین حال احساس بلاتکیفی داشتم.  شاید لازم باشه پرانتز باز کنم ولی انقدر رابطه مسخره ای بوده که نیاز به گفتن نداره، تو یکی از پست های اخیر دربارش توضیحات مختصری دادم که طرف کی بود، یک آدم بی احساس و خشک که باعث شده بود من برای به دست آوردنش با خودم شرط ببندم، اول بهش احساس داشتم و بعد این حس رو کشت، وابسته شدم و وابستگی رو تموم کرد و بعد با اختیار انتخابش کردم و برام هزار شرط و شروط گذاشته بود، ممکنه بگید چرا و داستان چیه و چرا من باید بردگی کنم، رها کردن خودم و اینکه به کسی سپرده بشم رو میخواستم، اینکه کسی مسئولیت قبول کنه و اون من نباشم، انگیزه و تلاش برای ممکن کردن یک غیر ممکن، من دیوونه ام، دنبال سختی و چالشم، در کنار اینها، روتین زندگیم داشت تغییر میکرد و هر روز بهتر میشد و در مجموع حس خوبی به خودم داشتم شاید.

چهارشنبه اصلا کلاس دانشگاهی نداشتم، به خاطر استاد باید میرفتم، باشگاه بودم و بعدش آماده شدم، وقتی رسیدم به دانشکده، همه کسایی که من رو میشناختن از ظاهرم تعجب کردن، چون شاید تا به حال اون آرایش ملایم رو روی صورتم ندیده بودن که میتونست تغییرات مختلف ایجاد کنه، به دیدار استاد رفتم، به بهانه عیادت و تشکر و هر چیزی،فقط رفتم، سر کلاس بود و تدریس داشت به ورودی های دیگه، در زدم و من رو دید، همون لبخند لعنتی، وارد شدم و گلدون رو ازم گرفت و به انگلیسی دوباره توضیح دادم که داستان چیه و همه شوکه نگاه میکردن، اون هم به دیگران گفت: "ایشون به سبک سرخ پوست ها، برای کسی که از بیماری و مشقت عبور کرده هدیه آورده"، کنارش نشستم و کلاسش کارگاهی بود و مدام حرکت میکرد ولی برمیگشت به جایی که باید، سر تا پاش رو با نگاهم گاز گرفتم، تا جایی که میشد صداش رو شنیدم، دیدمش و یک تشنگی بدی توی وجودم بود و نیازی به ارتباط گرفتن با این مرد که داشت من رو زنده زنده میخورد، این حالات رو داشتم چون فکر میکردم کل دیدار چهارشنبه همینه.

مشارکت های پراکنده داشتم تا اینکه کلاسش که تموم شد، گلدون رو برداشت و گفت "این مال منه!" و خندیدم و خواستم خداحافظی کنم که جلوی همه اسمم رو صدا کرد و گفت "بریم بالا"، شوکه شدم، منظورش اتاقش بود، این معاشرت و تمایل بهش از نظرم واقعا یک طرفه نبود، انقدر حواسم پرت بود که به یک طبقه ای رسیدیم و گفتم:
your office is here I guess, why are we going to roof
اخم کرد و اطراف رو دید و با با لبخند اسمم رو با لحنی شاکی گفت و ادامه داد:
what?! no
به اتاقش رسیدیم، کلیدش رو نمیتونست پیدا کنه، یک عجله عجیبی توش بود که قبلا نبود، بالاخره پیداش کرد وقتی گلدون رو ازش گرفتم، در باز شد و اون محیط آرامش بخش رو بعد از مدت ها دیدم.

ادامه دارد...

He