از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

کابوسِ جالب

یک خواب عجیب دیدم دیشب. ساعت ۳ یا ۳:۳۰ بود، بعد از تمرین و تدریس و چندین اپیزود سریال دیدن بیهوش شدم و چیزی نگذشت تا اینکه یکدفعه پریدم، حالا محتوای خواب رو میخوام بگم، اولا که شام سنگینی نداشتم، مثل همیشه دوش گرفته بودم و توی اتاق هم تنها بودم، یکمی عصبی هم بودم چون با آتنا یک بحث هایی داشتیم.


توی خواب، من در یک اتاق به شدت تاریک بودم، جلوی سیستم، صفحه لپ تاپ هم بسیار تاریک بود و به سختی میشد فیلم در حال پخش رو دید، انگار یک فیلم ترسناک بود که از دیدنش وحشت کرده بودم ولی اصرار به ادامه دیدنش داشتم، صدایی میومد و میگفت "نبین" و من باز ادامه میدادم، انگار فیلم به یک نقطه بسیار ترسناک رسید، به حدی که یک دست از روی زمین خزیده بود و همزمان پای راستم رو میکشید و من از ترس داشتم آب میشدم.


صحنه های فیلم صورت یک شخص بود که پر از کلمه های نامفهوم سیاهِ ریز شده بود و چشم هاش داشتن در میومدن و خیلی وحشت کرده بود خودش هم، چشم هام روی اون صحنه قفل بودن، نمیشد نفس بکشم، درست در همون لحظه، دوتا دست سفت و گرم شونه هام رو گرفت و محکم به عقب کشید و داد زد که "مگه نمیگم نبین"، اون حس سقوط و خلاء و خفگی، دردی مثل شکستن گردن و  یکدفعه پیدا شدم و نفسم بالا اومد.


به شدت بی حال بودم، بدن درد عجیبی داشتم، واقعا میگم، سر شب خوشحال بودم که بالاخره یک روز بعد از باشگاه بدن درد ندارم و اون لحظه، همه جام درد میکرد، از اون لمسی که توی خواب حس کردم، هنوز شونه هام گرم بودن، به قدری که دست زدم بهشون، اون فشار رو حس میکردم، و پای راستم...هنوز جای دستی که من رو از طرف لپ تاپ کشیده بود رو حس میکردم، یک خارش سطحی که انگار یکی بهت دست زده باشه، نمیدونم داستان چیه ولی واقعا یک تجربه طبیعی نبود.


خیلی وقت ها فکر میکنم این داستان های مربوط به اجنه واقعیه، یکی من رو طلسم کرده تا یک رابطه خوب نداشته باشم و توی افسردگی و غم باشم هر از چند گاهی، ممکنه بخندید و بهم بگید خرافاتی و یا اینکه اینهمه ادعای درس و غیره دارم اینا چیه که میگم، ولی واقعا این وضعیتی که دارم بهش جدی فکر میکنم یک مشکلی داره، از سال ۹۹ من یک روز خوش ندیدم.


صبح ساعت ۸:۴۵ بیدار شدم و دیدم والدین نیستن، آتنا انبوهی پیام فرستاده بود مبنی بر اینکه دوباره صحبت کنیم و مشکلات رو حل کنیم، خوشحال شدم که کله شق و مغرور نیست، تدریس داشتم و بعدش یک صبحانه سبک درست کردم، شاگرد دومم غیب شد و بیهوش شدم، بیدار شدم، دیدم رو گوشیم از یک مزاحم پیام دارم که قبلا بلاکش کرده بودم، دوباره بلاکش کردم و باز دوتا تدریس پشت سر هم، یکدفعه کل تنم شروع کرد به کهیر زدن و به درمان اون پرداختم و تا الان که اینجام.