از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

پراکنده نویسی، قسمت هزارم


ذهن: به سبک تراویس مینویسم چون اینو ازش یاد گرفتم و خوشم میاد، بخش بندی، چقدر مرداد برای من زود گذشت، اصلا نفهمیدم چیشد، فقط هی کادو تولد گرفتم برای دیگران. خیلی دوست دارم بیام یک ماجرای داستانی سنگین که قولش داده شده رو تعریف کنم ولی انرژیم سر قبلی کامل خالی شده، یکم زمان نیاز دارم. خیلی وقت ها نمیدونم چی بگم، چی بنویسم و چی تعریف کنم، چون کلی موضوع برای تعریف کردن دارم، از جهتی دیگه وبلاگ محدودیت هایی داره، مثلا من دوست دارم از خودم ویدیو و عکس بذارم و این کار رو توی دیلی انجام میدم ولی اینجا برام وقت گیره و اون چیزی که میخوام از آب در نمیاد (بسیار سرویس وبلاگ سخت گیریه) و یا دوست ندارم هر خری بیاد منو ببینه تو مجازی با وجود اینکه مسائلی چون حجاب و ... برام مهم نیست، ولی خب، خلاصه که فعلا به کلمات بسنده می کنیم.


من: روز قبل از لیزر برام مصیبته، چون آدم مجبوره با دقت فراوان شیو کنه و بعد مرطوب کننده و آب رسان و لوسیون بزنه، فردا جلسه دهم هست و 99 درصد جواب گرفتم، من هیچوقت درد اپیلاسیون رو تجربه نکردم، از ژیلت افتادم روی اون تخت سرد و کوچیک، درگیر با باز کردن لنگ و پاچه و لاین پشت و جلو و دست رو اینجوری و اونجوری گرفتن و کمی جیز جیز شدن و تهش هم "مبارکت باشه عزیزم" شنیدن و بعدشم وقت بعدی رو با توجه به تقویم و تاریخ پریود تنظیم کردن، لیزر من، با دستگاه کندلا به صورت خشک (بدون ژل) انجام میشه با کولر بسیار قوی که دندون هام از شدت سرما روی هم ساییده میشن(از سرما نفرت دارم) و با یک سری اپراتور که همه جای منو دیدن، ولی راضیم، حالا هر درد و مرضی هم با خودش داره مهم نیست برام، "بُکُش و خوشگلم کن" هست داستان.

رها: رفتم مسواک زدم و اومدم، خب، چند شبی هست که یا بهتره بگم مدتیه که رمانم رو ننوشتم، تکمیل داستان به تعویق خورده، چرا؟ چون زندگی خودم به اندازه کافی داستان داشته، کار های عقب مونده هم کم ندارم، دارم فکر میکنم دیگه کم کم وابستگی به تراپیست و روانپزشک رو کنار بذارم، خسته شدم از حرف زدن جلوی کسی و نتیجه گرفتن باز هم توسط خودم، دلایل دیگه ای هم هست ولی خب، مدتیه که کودک درونم سرخورده شده، ساکته و حرکت قابل توجهی نمیزنه، نمیذارم کاری کنه یعنی. یک چیز بی ربط بگم، امشب تو یکی از کلاس ها برای بار هزارم متوجه شدم listening آیلتس تماما حقه و خراب بازی و اذیت کردن و گول زدن هست، وحشی و بی رحم اما قاعده مند و مرموز، فردا روز کاری سنگینی هست برای من، شماها استراحت کنید.

نخواهد: آتنا اینجارو میخونه و خب دارم جلوی خودش میگم "از وقتی آدرس اینجارو بهت دادم و دارک ساید من رو دیدی، ازم میترسی، حسش میکنم، قبول کردن ارتباط عمیق تر شاید ضربه ای بود که دیدی ولی آدمی نیستم که دوبار ضربه بزنم، اونم به تو"، دیروز که درباره رشته های تحصیلیم به یلدا توضیح میدادی، قند توی دلم آب شد، کی وقت کردی انقدر تحقیق کنی دربارشون؟ بهتر از خودم معرفی کردی، میدونستی اکس های من حتی نمیدونستن من دقیقا چی میخونم و چیکار میکنم؟ میدونستی استخدام شدنم توی آموزشگاه رو بی ارزش نشون میدادن؟ حتی بعدش کسب و کار خودم رو؟ خودت میدونی کیو میگم، آره، همون پست پین شده که عصبیت کرد و تکست دادی شماره طرف رو بدم بهت، خندیدم، واقعا میگم، حقیقتا شمارش رو دیگه ندارم و اگر داشتم نمیدادم، نمیخوام وقتت رو تلف کنی، من به اندازه دوتامون هدر دادم، توئه نیم وجبی میخوای چیکار کنی؟ امثال اینارو خدا زده، ولش کن، بیا بغلم، آهنگ این پست رو هم به خودت نگیری یک وقت، برای تو "در واقع" مناسب تره، همونی که وسطای تمرین، توی یک ریمیکس رادیو جوان پخش شد و پرسیدی اسمش چیه.

شد: خواب های بی معنی میبینم اخیرا، اگر خلاصه تعریف کنم تعجب میکنید، خواب دیدم دانشجوی جامعه شناسی شدم و استاد دانشگاه عکس دوتا زن (فقط قسمت سینه) رو زیر دوش آب آورده، یکی از عکس ها دوتا سینه جمع و جور بود که بینشون خط ایجاد نشده بود و یکی از عکس ها برعکس بود و سینه ها درشت تر بودن، میگفت "جامعه خاکستری (عکس اول) خطرناک تره و جامعه سیاه و سفید بهتره (عکس دوم)، جدا بودن و تفکیک مسائل و اعتقادات افراد اجتماع منظورم هست دوستان..." اون خطی که توی وسطش ایجاد شده بود رو منظورش بود فکر کنم، من مثالش رو میتونم درک کنم ولی بقیه رو نمیدونم. آخرین مورد بی ربط اینکه، یک کار خنده داری که من میکنم اینه (البته از نظر بقیه)، مثلا دستمال مرطوب میخوام و توی اسنپ پیدا میکنم، و میگم "خب دیگه مجبورم با این چیپس و ماست و آیسی مانکی و کره بادوم زمینی و نون تست و خامه شکلاتی بگیرم دیگه..." و همه میگن "مجبووووررریییی؟ چرا واقعا مجبور؟" و خب میخندم سر این هربار چون مجبورم سفارش بدم دیگه، شما بودید مجبور نبودید؟ به خدا که بودید.