ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ظریف و زنانه بودم، میگفتن چقدر شکننده ای، زمخت و سفت شدم، میگفتن مگه تو پسری، خنثی بودم، میگفتن تکلیفت رو مشخص کن، تو چی هستی؟ با مرد ها بودم، میگفتن دنبال تکیه گاهی و با زن ها بودم، میگفتن دنبال قدرتی و با کسی نبودم، میگفتن آدم به دور هستی، سالم نیستی، نمیخوای با کسی باشی؟
اما در نهایت من فهمیدم همونی هستم که دوست دارن باهاش باشن ولی میدونن که نمیشه، پس گیر میدن بهم و همونی هستم که باهام بودن ولی دیدن نشد، چون نمیشد که بشه و از سر حرص و یا ناامیدی، هنوز ول کن من نیستن، ولی یک چیزی رو نتونستم نبینم، من همونی ام که باید، درست مثل شما، درست مثل بقیه.
وقتی به وضوح درباره تابوها صحبت میکنم، اگر کسی لذت میبره، یعنی زندگی کرده و دیگه لبریز شده، همهی چسبِ چوب هاش خشک شدن، اما هنوز بخشی از وجودش که نیاز به تجربه های عجیب تا کثیف داشته و به هر نحوی هیچوقت نتونسته، بیداره، با خوندن من و امثال من آروم میشه، یک شبیه سازیِ لذت داره، تصور خودش به جای من، این افراد همونایی هستن که از هر کتاب، فیلم و سریالی لذت میبرن.
اما اونی که عصبانی میشه، کسیه که از تجربه نکردن ناراحته و میدونه هیچوقت نمیتونه هیجان حقیقی و یا حماقت های شیرین زندگی رو بچشه، میترسه و یا شرایطش نیست، چون اولویت های عادیش هنوز به دست نیومدن، چه برسه این دیوونگی ها، به قول خودش یک ازدواج خوب و یا کار لذت بخش نداره، توی یکنواختی و بی ذوقی غرقه، تک بُعدیه.