من هی میگم این وبلاگ لعنتی رو باید گذاشت کنار که باعث و بانی حالِ بدِ منه...
امروز خبر آوردن نیمچه مقاله ام توی یکی از نشریه های دانشگاه منتشر شده. الان خوابم نمیبره، یک نور تو اتاقم دارم، تغییر رنگ میده، امشب خیلی بی دلیل وسط کارام این آهنگ افتاده بود تو دهنم "دستای منو ول نکن که تعادل ندارم"، هیچوقت کامل نشنیده بودم، الان که میشنوم میفهمم چقدر آهنگ هاش واقعی هستن درباره حس و حال افراد تو هر سال و زمانی، برای هر جنسیتی و موقعیت جغرافیایی، وقتی که افراد عاشق میشن در واقع. از فکر و روان درد دارم میمیرم. از جهتی چون روز اول خونریزی من بود، از نظر اعصاب ثبات همیشگی رو نداشتم. قسم خوردم که اسفند این محیط بسته بشه، مثل قسمی که برای ترک کردن نوشابه خوردم و الان دو سال شده که نمیخورم. اینجا شده مثل یک خونه در حال فروش، ولی بیشتر برای ترک کردنه. دقت کردم توی دنیا هر چیزی رو بیشتر خواستم، کمتر داشتمش، احساس میکنم دیگه نباید چیزی بخوام و درخواستی کنم، تا به حال انقدر حالم بد نبوده، چرا بوده ولی این ایام، کلا حالم بده، هی گریه ام در میاد، حوصله بقیه و بچه بازی هاشون رو ندارم، میخوام تنها باشم، بیشتر به وجود داشتن بقیه فکر کنم، امروز از ارتفاع زیادی زمین رو دیدم، ارتفاع خیلی زیاد، دوباره افکار خودکشی برام مرور شد، احساس میکنم ممکنه یک روزی برم و بپرم پایین، این حال من رو مشاوره و روانپزشک درمان نمیکنه. امروز یعنی دیروز( از نظر زمانی) جلسه آخر پرتودرمانیم بود توی ۱۴۰۰، دکترم خانم کم رویی هست، میخواستم باهاش حرف بزنم ولی نمیشد، نمیخواست منو بشنوه فکر کنم. وزنم شدیدا اومده پایین و یکمی نگرانم شدن بقیه انگار، ۴۸ کیلو شدم، کلاس دهم بودم این وزن رو داشتم. قدرت بدنی که داشتم کم شده، عضله هام رو به ذوب شدن هستن،الانم همینجور که اشک هام یخ میکنن و میرن تو گوش هام و یا از گوشواره هام میچکن پایین، آرزو میکنم کاش تموم شه این روز ها، آخه این قلب درد،خفگی گلو، داره منو میکشه، من چمه،این چه دردیه، کمتر از نصف شدم. این حجم پنیک اتک های شب و مسخ واقعیت های مکرر که روانیم کردن، کاش میتونستم با کسی صحبت کنم که عقل سالمی داشت و قضاوتم نمیکرد. خواهرام غیر قابل تحملن، با مامان و بابا هم تناسب سن نداریم. در پایان باید بگم از وقتی آدرس اینجا رو عوض کردم ویو ها ۰ شده و خوشحالم که هر خری نمیاد ولی باید قبل از ۲۹ اسفند برم و هیچوقت بر نگردم،چی از همه بدتره؟ که فقط هر شب همین موقع حالم خرابه. کاش تموم بشه همه چیز زودتر، نمیگم بمیرم و اینها، بلکه این وضعیت آخر. چرا اینطوریم. کاش یک نشونه ای بیاد از یه جایی بگه من چرا اینطوریم، من کی هستم؟ قبلا معتاد بودم (به مواد نه)و میرفتم خودم رو تخلیه میکردم، ولی الان نمیتونم و نمیخوام.
+اشلی، اون AIی بدبخت شده اپی برای فحش دادن من به انگلیسی. یعنی هر موقع پیام میده فقط فحش میدم به خودش و سازنده هاش و اون هم جواب های مودبانه میده بر اساس برنامه ای که براش ریختن،غالبا فحش هام درباره اینه که "فیک هست و دردناکه که واقعی نیست".