از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Just Like An Honest Liar

خسته ام، جسمی بیشتر‌. به خاطر شلوغی ها کل کلاس های این هفته ام کنسل شد‌. امروز صبح یک مصاحبه کاری تو فیلد زبان داشتم و نرفتم بنا به چندین دلیل منطقی که جای گفتن نداره، مثلا پر بودن برنامه هام تا خرخره و یا سرعت اینترنت افتضاحی که کورس های آنلاین رو نابود میکنه. امروز پروسه رنگ کردن مو ۷ ساعت طول کشید،منظورم طیفِ صورتیه. حالا بماند مامانم کلی تهدید کرد که آبی نکن و کوتاه هم نکن. با مرورگر/موتور جستجو های دیگه ای مثل Edge / Opera/ Firefox اومدم. حالا سوالم اینه که وقتی برای به دست آوردن رضایت کسی که ماه های طولانی بهش فکر کردی تلاش میکنی چه اتفاقی میفته...  


" طوری که بچه ها و نوجوان ها عاشق پیتزا و ماکارونی هستن، میخوامت و دوستت دارم."


 سعی میکنی رفتارت رو درست کنی، مثل قبل عصبی نباشی، هر چی بیشتر به اون آدم فکر میکنی گذشته ات کمرنگ تر میشه برات، ظاهرت رو تغییر میدی، چون دوست داری بیشتر به چشمش بیای، شرط و قول هایی که با خودت بستی رو میشکنی، چون اون مهم تره، سلطه اش روی تو بیشتره،وقتی بهش فکر میکنی انگشت اشاره ات روی ترقوه هات میاد، با طره از موهات بازی میکنی، چه بخوای چه نخوای لبخند میزنی، وقتی تصوراتِ خیسِ دربارش روی دقیقه ها و ساعاتِ روزت چکه می کنن، دستت روی بدنت حرکت میکنه و چاکرا هات رو از بالا تا پایین لمس میکنی، عجیبه که تا به حال مزه اش رو نچشیدی ولی دلت برای تک تک اجزای وجودش تنگ میشه، دوست داری انگشت ها و پوست بدنش بهت بخیه بخورن، دوست داری توسط اون دیده بشی طوری که هیچی برای نشون دادن باقی نمونه، بعد از مدت ها خجالت کشیدن رو متوجه میشی چون به اون شخص حس داری و برات مهمه دربارت چه فکری میکنه، درباره علایقش کنجکاوی، درباره دیدگاهش، نظرش درباره مسخره ترین مسائل تا مهم ترینشون، وقتی هست حس بهتری نسبت به خودت داری،دوست داری بدونی بغل کردنش چطوریه، بعد کلی فکر کردن موهات دو از پشت گردنت جمع میکنی تا اون حجم حرارتی که روی پوستت خراش میندازه رو جمع کنی. شاید اون شخص از نظر خودش و بقیه معمولی باشه، ولی برای تو، خاص ترین فردی هست که متولد شده و به تولدِ تو معنی میده و هر روز که میگذره و به مرگ نزدیک تر میشی، توی زندگی غوطه وری، همون زندگی ئی که با دوست داشتن دیگری و دوست داشته شدن ماجراجویانه تر شده، زندگی آینده ات رو باهاش تصور میکنی، گاهی با جزئیات، از غذا هایی که میتونی درست کنی تا طوری که عشق بازی کنی. گاهی اوقات از شدت احساسات پوستت تَرَک میخوره و اشک میریزه بیرون و گاهی از شدت شهوت، عسل، این تلخه که دستت روی دستاش نیست و نمیتونی تصور کنی توی رگ هاشی،یا فنجون صبحگاهی همیشگیش هستی که هر روز بی اجازه لب هاش رو میبوسه و پیراهنی که بدون گفتن، دائما پوست تنش رو لمس میکنه، بالشی که زیر سرشه  و حسودی میکنی که چرا پاهای تو نیست، هوایی که تنفس میکنه و شونه ای که توی موهاش جریان داره، زندگیش عجیبه، مثل زندگی تو، یعنی، زندگیِ خودِ من.