پست نسبتا معمولی. توضیحات کامل. از این حرف ها و داستان ها.
Dude, I had to move on by the way
قضیه چیه؟ انگار وبلاگ داشتن و نوشتن اینطوری شده که یا کلا نباید واردش بشی یا اگر بشی نمیتونی جلوی خودت رو بگیری. من چه وبلاگ جدید بسازم و چه این رو ادامه بدم اوضاع یکسانه، معلوم نیست طرز نوشتنم هست یا خیلی هویتم آشکاره که چه اونایی که دوست دارم و چه اونایی که خوشم نمیاد پیدام میکنن. فرق من با بقیه اینه که نمی تونم تظاهر کنم، هر چقدر بد باشم و حتی عوضی، سعی ندارم پنهانش کنم، اگرم خوبم، که همینم. خیلی چیز ها برای من تعریف نشده، حس میکنم دیگه چیزی تحت عنوان "غرور" توی من وجود نداره. بگذریم، این ایام چی شد دقیقا... خب من خیلی از مشکلاتم رو ننوشتم، حتی همون موقع هم. امشب قبل از شروع کردن تعداد زیادی از پست هام رو پاک کردم، چون باعث میشدن حس بدی درباره خودم داشته باشم، این روز ها کار من شده تدریس، در حد مرگ. General, PTE, IELTS ، احساس میکنم انرژیم غیر واقعیه، نمیدونم از کجا میاد، حسی هم که دارم اینه که چقدر هنوز کار داره تا من به حدی که میخوام برسم، وقتی پیش خودمم لهجه ام و ولوم صدام عالیه، تا با یکی که همکاره یا از خودم بالاتره صحبت میکنم شدیدا خجالتی میشم و صدای رسا و قوی که پیش شاگرد دارم، تبدیل میشه به هیچ. کار دومی که می کنم فیلم و سریاله، خودم رو خفه کردم، انقدر دیدم که حد نداره، یوتیوب هنوز برقراره، اینستاگرام و توییتر ندارم، ردیت نیستم، تلگرام هم نیستم،گاهی دورادور یکی از چنل هام رو با اکانت بقیه چک می کنم منظورم (TRUSTED PHONES)هست قاعدتا، کلی امتحان پایان ترم دادم، خیلی رو مخ و استرس زا بود، بیشتر از همه رفت و آمد زجرم داد. برخی عادت های غلطم رو کنار گذاشتم، صادقانه بگم؟ مثل پورن دیدن بی جهت. مثل صحبت کردن با غریبه های روانی ، مثل 7/27 the fucking masterbation، تقریبا تمام روابط به جز خانواده رو قطع کردم، باورم نمیشه هیچ دوستی ندارم و باورم نمیشه که موهام رو کوتاه نکردم، رنگی هم که اخیرا گذاشتم و تثبیت میکنم بادمجونی تیره است، با واریاسیون بنفش، گاهی یکم بلوند ماسه ای تیره اضافه می کنم.وزنم تغییر نکرده ولی شدیدا دوست دارم لاغر تر بشم، احساس میکنم دوست دارم سبک بشم یکم، یک دوره عادات جدید باید اضافه کنم که گاهی می ترسم از پسشون بر نیام، مثل درست کردن برنامه خواب، آسیب نزدن به دست هام، نظم دادن به مطالعه زبانم، تمرین کردن پایتون که کلا کنسلش کردم بعد اتفاقاتی که افتاد از جمله امتحانات سنگین و... و یا مثل چک کردن یک سری چیزا که نباید، چیزایی که حس بد بهم میدن،پوستم شدیدا بد شده، افتضاح کامل، در واقع یک قسمت هاییش شدیدا خوبه و مرطوب میمونه و یک قسمت هایی پوسته پوسته میشه و میره رو مخم، از مضرات پوست مختلط یا T همینه، این ترم فعلا اوضاع عجیبی دارم، 20 واحد و 14 واحد فعلا برداشتم ببینم چی پیش میاد.همیشه فکر می کردم من برون گرا هستم، ولی من یک درون گرای اجتماعی هستم، این توضیح بهتری درباره ی من هست. نقاشی نمیکشم، هنوز به رانندگی ئه نرسیدم متاسفانه، فرانسوی یاد گرفتنم متوقف شد به خاطر مشغله های شدیدی که پیش اومد، همواره مطالبم تو نشریه ی مربوطه منتشر میشه، مدیتیشن و ورزش باید برگرده به زندگیم، مهم تر از همه، تصوراتم و افکارم رو کنترل کنم، درباره خودم و دیگران و اتفاقاتی که نیفتادن و قرار نیست بیفتن و من نمیدونم چرا انقدر کمال طلب و منفی نگرم،در ضمن، بدم میاد که 21 سالمه، امیدوارم کنار بیام با این بزرگ شدن و حس خوبی بگیرم. اتفاقات استرس زا زیاد داشتیم. حوادث عجیب. چرا صدا ها و چهره ها همه شبیه به هم شده؟ چرا گاهی افراد انقدر راحت قابل پیش بینی هستن؟قضیه مهاجرتم دچار تاخیر عمیقی شد. پستهای مربوط بهش رو هم پاک کردم. اینجوری بهتره. میرم فیلم ببینم شاید، مهم تر از همه، دوست دارم فراموش بشم. باور کنید این فعلا تنها آرزوی منه، اگر منو میشناسید، منو فراموش کنید، به گونه ای که انگار هیچوقت وجود نداشتم. آهنگی که الان گوش میدم رو هم به اشتراک نمیذارم، چون خیلی ها دقیقا نمیفهمن منظورم چیه و چی میگم و کی هستم. هیچوقت متوجه نشدید، چون همیشه من برهنه بودم و بین من و شما یک شیشه با قطر ۵ میلی متر فاصله بود.
پی نوشت: ریحانه، رو مخ ترین و تخمی ترین اسمی که میشناسم. دقیقا یک شاگرد با این اسم داشتم که بدجور نمک نشناس و خنگ بود و الان پیام داده میگه دو ساعت ۴۰ تومان زیاد بوده! بابا صد سال گذشته چتونه.