از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Don't mean a thing without emotions

زیباتر از آهنگ Roses از Adam Lambert وجود داره؟  این بخش هاش رو دوست دارم... 

 

 

You're like a knife

مثل چاقو میمونی 

 'cause your looks could kill

چون نگاه هات میتونه بکشه

Hold my breath every time we kiss

نفسم رو بند میاری هر بار که همو میبوسیم

Are you feeling it?

حسش میکنی؟(این درد رو)

Like I, like I feel it

طوری که من حسش میکنم

You left your hat on the window sill

کلاهت رو لبه ی پنجره جا گذاشتی

(یک قولی به من دادی)

You're coming back, yeah, you always will

تو بر میگردی، آره، همیشه 

Am I crazy babe?

عزیزم من دیوونه ام؟

If I say that I crave it

اگر بگم که هوسش رو کردم؟

(که دوباره باهات باشم)

We talk the talk

ما رو هوا حرف میزنیم 

(عهد و پیمان هامون انگار الکیه و فقط حرفه)

We're skin to skin

بهم چسبیدیم(خیلی نزدیکیم)

But you just walk away

اما تو (یکدفعه) میذاری و میری

_ _ _ _

Catch a flick maybe we could chill

میریم سینما شاید یکم بتونیم آروم بشیم

Next to me but you're still not here

کنارمی اما انگار هنوز اینجا نیستی 

(حواست جای دیگه ایه)

When I touch you baby

عزیزم وقتی من لمست میکنم 

My name will you say it

(این) اسم منه [که] به زبون میاری؟

 (یا تو فکر یکی دیگه هستی؟)

Between the sheets we ain't pillow talking

لای ملافه ها هستیم اما پچ پچ های عاشقانه نداریم

Is it love or are we just fucking

این عشقه یا ما فقط داریم همو می کنیم؟

Tell me babe, you can't keep me waiting

عزیزم بهم (حقیقت رو) بگو، 

[بیشتر از این] نمیتونی معطلم کنی 

  


راستی راه و روشی نیست که بک گراند این بلاگ اسکای تاریک شه؟ من مرورگر و تم گوشیم و کل سیستمم و تمام اپ هام تم دارک دارن، هر سایتی میرم وقتی night mood داره سریع اکتیو میکنم، این چه داستانیه چشم درد گرفتم تو این سایت کذایی. الان نور گوشیم 0 هست واقعا...


جمعه:

 تنها بودم کل روز. با زنگ مامانم بیدار شدم که به تلفن خونه مربوط میشه، بعد دیدم گوشی خودم 0 شده و خاموش. خلاصه که دیشبش خیلی دیر خوابیده بودم طبق معمول، مشکلاتی داشتم درونی و فکری، روز هم دیر بیدار شدم. خونه داشت کم کم تاریک میشد. لازانیا درست کردم و اون موقع فقط سس اصلیش آماده شده بود، بشامل مونده بود و اون مواد اصلی دیگر، باید مامان و بابام نزدیک خونه می‌بودن که ادامه میدادم به پختن وگرنه زود آماده میشد و غذا خراب. لباس ها و اطراف رو مرتب کردم، احتمالا یک فیلم میخواستم ببینم که نشد، باید برنامه کلاس های دانشگاه رو مطابقت میدادم و یادداشت میکردم که نکردم، به طور کلی باید حواسم به حذف و اضافه باشه چون نیاز به یک سری تغییر دارم. دو برگ پرینت باید بگیرم یه چیزایی رو، دیشب نشد که بشه برای شنبه (امیدوارم باز باشه لوازم تحریری جایی). دیروز از صمیم قلب دوست داشتم یک دوست صمیمی و صادق داشتم که اینجوری وقتی تنها میشم تو خونه باهم باشیم و من آشپزی کنم براش و غیره، هربار چنین چیزی پیش اومد طرف مقابلم آدم درستی نبود. دقیقا از هفته ای که شروع میشه برنامه ی خاصم که تا الان براش تلاش کرده بودم و بخش هاییش رو تمرین کرده بودم باید اجرا کنم. " احساس میکنم deja vu شد".


شنبه:

روی تخت افتادم. سمت راست سرم یکمی تیر میکشه. شاید به خاطر کم آبی و اینا باشه. امروز داشتم یک سری کلوز آپ صورت به صورت عادی از توری بلک میدیدم، چقدر زیباست،خصوصا لبخندش، یه ذره شبیه نینا دوبرو و ویکتوریا جاستیس هست ولی با چهره جا افتاده تر. این انسان پتانسیل مدل و بازیگر شدن رو داشت کاملا ولی خب مسیرش عوض شد،بعد جالب تر اینکه تو رشته روزنامه نگاری درس خونده،مثل انجلا وایت که خیلی گیر درس و رساله دانشگاهی هست، برام جالبه، یا ساشا گری که واقعا با استعداده تو زمینه های دیگه، وقتی این قبیل افراد وارد صنعت فیلم سازی بزرگسالان میشن متوجه میشم تصمیمی که گرفتن صرفا برای به چالش انداختن زندگیشون بوده نه فقط از سر فقر و بدبختی و کسب درآمد، یا کندرا سندرلاند که جالب ترین داستان رو بین همه اینا داره، انقدر که من تو این زمینه مقاله و تحلیل خوندم و مستند دیدم که حد نداره. حالا اینا بماند، کار عقب افتاده دارم و کُند داره پیش میره قضیه. این عصبیم کرده. یکی از لذت های من در زندگی شکستن قلنج های همه جامه، از هر انگشت شاید بتونید نهایتا ۲ تا قلنج بشکنید ولی من ۵ تا. انگشت های پا رو به حدی میشکنم که اطرافیان فکر میکنن استخون هام داره میشکنه، لذت اصلی هم در ستون فقرات پدیدار میشه، حالا اینها باز هم به کنار، الان کلی آدم میگن این کار ضرر داره به مرور و غیره، هیچ ضرری نداره. من اگر قلنج نشکنم از درد میمیرم، خصوصا کمر، یک خفگی و سنگینی ایجاد میشه برام که در هر همون راستا از کار و زندگی میفتم. یک چیز عجیب دیگه ای که هست اینه، وقتی قلنج هام رو میشکنم،یک یا دو دقیقه بعد عطسه میکنم، وجودم تازه میشه واقعا. نفسم بالا میاد، صدای ضربان قلبم رو میشنوم و بدنم آروم میشه. نمیدونم چرا این اتفاق میفته ولی هر چی که هست، راضیم.


یکشنبه:

باید زود بخوابم محض رضای خدا. موهام نم دارن. بوی ماسک مو پیچیده همه جا. والا چند ساعت دیگه هیچکسی نمیدونه چی میشه. نه من و نه شما. یک برنامه ریزی ای داریم هممون ولی اینکه دقیقا مطابق اون پیش بره همه چیز سوال برانگیزه، فردا غروب باز شاگرد روزِ فرد رو دارم جلسه ی چهارم. از ته دل آرزو می‌کنم که ۵ جلسه ی دوم رو شارژ نکنه، همین ۵ جلسه که میاد منو دق انداخت اسکل، تکلیفش با خودش مشخص نیست، خب این آدم باید بره سر کلاس ترمیک، نه بیاد خصوصی، باید وارد اجتماع علمی بشه. صبح دانشگاه دارم و یک تایم خالی بدی افتاده وسط که احتمالا از اون استفاده کنم برای طرح سوال و برنامه ریزی کاری و درسی، متاسفانه تو سامانه مکانِ کلاس ها ثبت نشده، نمیدونم این چه حرکت مسخره و زشتیه، الان من برم باید آواره بشم دو ساعت؟ رو هوا نمونیم. کلاس های رشته دومم نسبتا دیر تر شروع میشه و تعداد جلساتش کمتره و آخر معلوم نشد مجازیه یا حضوری. هر کی یه چیزی میگه. خلاصه نمیگم برام دعا کنید میگم آرزوی خوب کنید انرژی مثبت بفرستید و هر کسی این کارو کنه منم متقابلا همین کارو میکنم. وقتی برگشتم خونه دو ساعت بیشتر وقت ندارم که فایل آماده کنم برای کلاس غروب. دیروز روز عجیبی بود چون کارای متفاوتی کردم که بعدا شاید کامل گفتم.


دوشنبه:

یک مهمونی باید برم که حس میکنم لازمه. لذا کلاس هام رو باید کنسل کنم و کلی فایل آموزشی باید آماده کنم که بر اون اساس درس بدم. دوشنبه افتضاحه شلوغه از نظر کار و اینا، خدا به من صبر بده.


سه شنبه:

آخرین جلسه اون شاگرد کذایی و امورات دانشگاهی و این داستان ها.


چهارشنبه:

شاگرد های روز زوج.


پنجشنبه:

احتمالا میرم یه جایی برای یک کاری، بازم مطمئن نیستم.


ایده ای برای جمعه ندارم، حالا ببینیم زنده هستیم اصلا؟